خاطره دکتر S
دست نوشته سیزدهم دکتر S
دفاع که تموم شد، و نمره ۱۹.۵ رو که خوندن،
زودتر از همه بلند شدم و تشویقش کردم چند تا از همکلاسی ها و بعد اساتیدشم همراهی کردن، با وضع روحی و جسمی که داشت خیلی بهتر از انتظار عمل کرد، اولین نفر اومد منو محکم بغل کرد گفت: مرسی که پیشم بودی. بهش لبخند زدم. گفتم: عالی بودی! مبارک باشه. بعدم وایستادیم و عکس یادگاری گرفتیم. باید زودتر می رفتم شیفتم تو درمانگاه داشت شروع میشد، با استاتیدش خوش و بش می کرد، ساعتو نشونش دادم و براش یک بوس تو هوا فرستادم. به سمت درمانگاه روندم و روز تقریبا شلوغی رو داشتم با اینکه چند روز از اعلام نتایج گذشته بود هر دفعه با یک بهونه عقبش می انداختم. بالاخره سایت رو باز کردم و نتیجه دستیاری رو دیدم، با وجود مشغله و ساعات مطالعه ای که داشتم فکر نمی کردم جایی رو بیارم اما واقعا قبول شده بودم، اونم تو تخصصی که بهش علاقه مند بودم. قصد داشتم تو اولین تماس بهش بگم نمی دونستم چه واکنشی نشون میده اما همیشه بهترین حامی من بود. منتظر تماسش شدم بعد از حال و احوال های تکراری بالاخره سر صحبتو باز کردم: راستی می دونستی نتایج اومده؟ ـ اره خبر دارم، خب چی کار کردی؟ - همون شد که می خواستم! خندید گفت: ـ پس رزیدنتی ات مبارک! با تعجب پرسیدم ـ تو ناراحت نشدی؟
ـ چرا باید بشم؟ خودم همیشه مشوقت بودم یک روزی هم مشاور کنکورت! ـ اما قضیه اومدن چی میشه؟! می خواستی رو درمانش تمرکز کنی! ـ نترس هواتونو دارم! گوشیم بوق پشت خطی می زد، داداشم بود گفتم: بعدا حرف بزنیم؟ ـ گفت حتما برو به کارت برس! قطع کردم جواب دادم: ـ جانم؟ ـ سلام ابجی کی شیفت تو تحویل میدی؟ ـ سلام نیم ساعت دگ. ـ باشه، بیرون منتظرم! ـ یک روز ماشین دستته لازم نیست بیای دنبالم خودم با اسنپ می اومدم. ـ تعارف نکن دگ خوشگله! از اسنپ که کمتر نیستم! خندیدم گفتم: ـ اوکی می بینمت. تو اون نیم ساعت یک آقای مسن با شکایت درد پشت اومد و چون سابقه بیماری قلبی داشت، خواستم نوار بیاره تا نتیجه بیاد کمی بیشتر موندم و ارجاع دادم متخصص قلب. بالاخره روپوشمو کندم و اومدم بیرون، خاموش کرده و صندلی رو داده بود عقب معلوم بود مدت زیادی منتظر مونده ولی عادت نداره زیاد زنگ بزنه! درو باز کردم گفتم: ـ چطوری مهندس؟ یک لبخند پهن زد گفت: ـ دیر اومدی! گفتم: ـ ببخشید مجبور شدم وایستم! گفت: ـ اشکال نداره. تو سکوت رانندگی می کرد گفتم: ـ اینم از دفاع؛ دیدی تموم شد بالاخره؟ دستشو کرد تو موهاش گفت:ـ اره ولی پیرم کرد! تو فقط می دونی چه قدر زحمت داشت! گفتم:ـ اره می دونم با این وضع جسمی و حمله های مکرر صدتو گذاشتی! یهو رفت تو فکر ادامه داد:ـ ولی جای مامان بابا خیلی خالی بود. دست گذاشتم رو شونه اش گفتم: حتما اگر بودن بهت افتخار می کردن! چشاشو به معنی تایید روی هم فشار داد. دست کردم تو کیفم گوشیمو برداشتم گفتم: ـ فکر کنم نوبت منه باید مهمونت کنم! گفت:ـ چطور؟ صفحه اسکرین شاتو نشون دادم خندید گفت: ـ فکر کردم قبول نشدی، آخه هیچی نگفتی! مبارکه آبجی! گفتم: ـ ولی فکر نکنم برم! اخماش رفت تو هم گفت: ـ پس می خای دوباره برگردی؟ ـ گفتم: نمی دونم داداشم خیلی فکرم مشغول شده! گفت: حالا بیخیال بریم یک رستوران توپ شامو بگیرم ازت! خندیدم گفتم: چشم! اونشب با هم دوتایی شام خوردیم و من هنوز تصمیمی در مورد آینده نگرفته بودم. فرداش یکم دیرتر بیدار شدم، ساعت از دوازده گذشته بود. صدای باز بودن شیر آب می اومد رفته بود حموم. رفتم تو آشپزخونه تا یک چیزی بیارم صدای افتادن و زمین خوردن شنیدم، با دو اومدم پشت سرویس در زدم گفتم: خوبی؟ گفت: آخ... اره اره یهو سرم گیج رفت! گفتم: می خای بیام کمک؟ گفت: نه نه چیزی نشده! تو نیا! گفتم: خیلی خب. ده دقیقه بعد اومد بیرون حوله دور خودش پیچیده بود نشسته بود جلو اسپلیت ارنجشو که یکم زخمی بود مالش می داد گفتم: ـ از حموم اومدی بیرون نشستی جلو کولر؟ همینطور که مشغول معاینه آرنجش شدم، کنترل رو برداشتم و خاموشش کردم. گفت: ـ عه آبجی! گرممه خب! گفتم: ـ هوا خوبه! دستت طوری نشده، یک زخم کوچیکه! چرا هفته پیش نذاشتی بهت نوروبیون بزنم؟ سرگیجه ها و خستگی ات ادامه داره! گفت: حالم خوبه! نیازی نیست. بلند شد گفت: میرم گیم. گفتم: ـ اول موهاتو سشوار کن! بی توجه رفت اتاقش، منم رفتم آشپزخونه یکم الویه که از چند شب قبل مونده بود رو ساندویچ کردم یکی خودم خوردم یکی برا اون لقمه گرفتم. اومدم اتاقش هنوز آماده نشده بود. گفتم: ـ بگیر می دونم از دیشب ناشتایی! با اکراه گرفت نشستم رو تخت کنارش، دست کردم تو موهاش گفتم: ـ خشک نکردی! گفت: ـ خودش خشک میشه. ساندویچ مو تموم کردم، رفتم سشوار رو برداشتم زدم به برق، دستشو گرفتم گفتم: بیا اینجا تنبل خان! ساندویچشو نصفه ول کرد، واستاد کنارم، موهاشو سشوار کشیدم. گفتم: ـ تموم شد! کاری داشت؟گفت: ـ مرسی تو رو نداشتم، باید می مردم! گفتم: ـ عه خدا نکنه. رفتم بیرون راحت لباس عوض کنه. ازم خداحافظی کرد باید به خانم دکتر زنگ می زدم، خیلی مدیونش بودم. زنگ زدم و گفت شیفت نیست بعد از کلی مقدمه چینی گفتم نتیجه همونی شده که می خاستم، کلی ذوق کرد و برام آرزوی موفقیت کرد. ولی وقتی حرف انصراف رو پیش کشیدم بهم توصیه کرد این موقعیت رو از دست ندم چون فکر می کنه من روانپزشک خیلی خوبی میشم. تشکر کردم. سردرد لعنتی داشت شروع میشد همین بهانه ای بود که پیام بدم و شیفتمو جا به جا کنم یک قرص خوردم دراز کشیدم کمی بهتر شدم، تصمیم گرفتم بقیه روز رو به تموم کردن جلد چهارم کاپلان بگذروندم. متوجه گذر زمان نشدم هوا تاریک بود سردرد دوباره با شدت بیشتری برگشته بود چشمام تار می دید، دیر کرده بود به سختی زنگ زدم جواب نداد بیشتر نگران شدم، خواستم دوستش که باهاش بیرون بود رو بگیرم که دیدم کلید انداخت و اومد تو. گفت:ـ عه مگه شیفت نرفتی؟ گفتم: ـ نه جابه جا کردم. گفت:- خوشگله چرا چشات قرمزه خوبی؟ گفتم: نه کمک می کنی برم اتاقم؟ گفت: اره حتما اومد دستمو گرفت یواش یواش برد تو اتاقم. پرسید قرصتو خوردی؟ گفتم:ـ یکی چند ساعت پیش خوردم برام یکی دیگه بیار. گفت:- می خای بریم اورژانس؟ گفتم:ـ. نه نیازی نیست،برقو خاموش کن استراحت کنم خوب میشم. برق رو خاموش کرد دو دقیقه بعد قرصمو آورد نیم خیز شدم داد دستم خوردم. دستشو گذاشت رو پیشونیم گفت: خوب میشی! خوشگلم! گفتم: تو رو دارم خوبم! گیج شدم و خوابم برد. صبح خیلی بهتر بودم برای همین آماده شدم که برم مقداری برای خونه خرید کنم. دیدم گوشیم زنگ می خوره: عمو بود برداشتم گفتم: سلام عمو جون؟ گفت: خوبی دخترم؟ سرکاری؟ گفتم: ممنون. نه عمو جون چطور؟ گفت: نگران نشی ها، این بچه از صبح که اومده اینجا خیلی روبه راه نیست! گفتم: چی شده؟ الان پیش شماست؟ گفت: اره می رسونمش خونه! خودم باید برگردم. گفتم؛ مرسی عمو جون لطف کردین! قطع کردم یک ربع بعد زنگ خونه به صدا درآومد زود اومدم پایین. عمو دستشو گرفته بود گفت: خوبم عمو می تونم راه برم! اومدم با عمو احوالپرسی کردم گفتم: چی شدی تو؟ سرگیجه داری؟ سرشو تکون داد گفت: اره یکم خستم! دست انداختم دور کمرش با عمو اوردیمش بالا رو مبل نشوندمش. عمو معذرت خواهی کرد که نمی تونه بمونه. اومدم جلو پاش زانو زدم گفتم: ببین کاراتو! دکتر کلی بهت تقویتی داده راضی نمیشی ک بزنی؟ یکسره ضعف داری. بی حسی هم هست؟ گفت: نه! دستشو گرفتم گفتم: خیلی خب فشارش بده! چشاشو بست گفت: باشه این دستم بی حسه. سرمو تکون دادم گفتم: بذار حداقل نوروبیونتو بزنم. همین طور که می رفتم سراغ داروها، همسرمو گرفتم گفت: جانم عزیزم؟ بی مقدمه گفتم: برای مصرف اوفاتوموماب حق با تو بود، دفعه پیش باید می گفتم دکترش تجویز کنه. با نگرانی پرسید: بازم حمله؟ گفتم: نه به شدت قبل! ولی سرگیجه ها و بی حسی قصد تموم شدن نداره! گفت: خیلی خب. از همین هفته شروعش می کنیم. نوبت اولم ببرش مطب. گفتم: اوکی حتما. گفت: به دکتر زنگ می زنم دارو رو تهیه کنه. الان بهش برس، سر فرصت زنگت می زنم کارت دارم. گفتم: باشه. نوروبیونو تو اتاق آماده کردم با پد الکلی برگشتم پیشش گفتم: چرا دراز نکشیدی! گفتم که باید بزنیش! گفت: درد داره آخه. گفتم: لازمه برات عزیزم. بیا رو زمین دراز بکش. یک کوسن برداشتم انداختم زمین کمربند و دکمه شلوارشو باز کرد اومد آروم به شکم دراز کشید. شلوارشو از یک سمت دادم پایین. و پد رو کشیدم رو پوستش گفتم: درد گرفت نفس عمیق بکش. سوزن رو وارد کردم یک تکون یواش خورد گفت: اییی... آخ... گفتم: تحمل کن یکم. گفت: وای خیلی می سوزه درش بیار دگ. گفتم: عجله نکن... نفس بکش ببینم. یک نفس کشید و ریز ناله می کرد گفتم: داره تموم میشه...تموم...! و کشیدم بیرون. پد گذاشتم و یکم فشار دادم شلوارشو درست کرد، برگشت گفت: مرسی! گفتم؛ خواهش! بلند شدم تا سرنگ و پد رو بندازم دور گفتم: عصر میریم پیش دکترت! گفت: باز چرا؟ گفتم: یک دارو هست که باید تجویز شه برات! گفت: امپوله؟ گفتم: اره. گفت: میشه بی خیال شی؟! آمپولای خودم به اندازه کافی پدرمو درآوردن. همینطور که سعی می کرد از زمین بلند شه دستشو گرفتم کمکش کردم. گفتم: این همه ترس نداره...فقط چند هفته باید تحملش کنی.. گفت: باشه! اینم می زنم ولی فایده ای نداره! گفتم: بیخود ناامید نباش! عصر دکتر بهمون وقت داد تا آخرین بیمار بریم پیشش، همسرم برای تجویز و تزریق دارو باهاش حرف زده بود. نوبتمون شد رفتیم داخل، داداشم با استرس وارد شد سلام کرد گفت: حالت چطوره خوش تیپ؟ گفت: خوبم! خندید گفت: از بالا سفارشتو کردن! گفتم: باید ببخشید آقای دکتر! زحمت دادیم بازم گفت: اشکال نداره. بازم گرفتگی داری؟ سرشو تکون داد گفت: مشکل بی اختیاری ات چطوره؟ با خجالت یک نگاه بهم انداخت سرشو گرفت پایین گفتم: خیلی بهتره. گفت: سرتو بیار بالا نترس! اینجا بیمارستان نیست قرار نیست
سونداژ بشی! بعد مشغول آماده کردن آمپول شد گفت: خب این تا سه هفته متوالی باید تزریق بشه. هفته بعد زحمتش با خانم دکتر. بعد یک نگاه بهش انداخت گفت: خب گل پسر. برو رو تخت. تزریقش زیر جلدیه. با ترس به دست دکتر نگاه میکرد اومدم دستشو گرفتم گفتم: بیا عزیزم! نشست رو تخت. آستینشو زدم بالا دکتر با پنبه و الکل اومد گفت: نترس زیاد درد نداره. دست آزادشو گرفتم روشو کردم اونطرف دکتر پنبه زد و آمپول رو فرو کرد اخماش رفت تو هم، لب پایینی شو گاز گرفت گفت: آخ...اخ... گفتم: هیییسس! تمومه تمومه! دکتر تزریق رو خیلی آهسته ادامه داد چند ثانیه بعد دراورد گفت: تموم شد. ممکنه عارضه شبه آنفلوآنزا بده خیلی نگران نشید. براش مسکن هم می نویسم. گفتم: ممنون دکتر! کمکش کردم از تخت اومد پایین، خودش آستینش رو درست کرد. دکتر برگشت پشت میزش گفت: بازم تاکید می کنم از استرس و سیگار دور بمونه! داروها مرتب مصرف شه. مشکلی داشت زنگ بزنید گفتم: حتما آقای دکتر. تشکر کردم داروها رو گرفتم و خواستم هزینه رو تقدیم کنم که دکتر گفت: آقای دکتر زحمتشو کشیدن. از اینکه حواسش به همچی بود خوشحال بودم.( بیشتر داروهای ام اس کمیاب هستند و سخت گیر میان، اما همسرم این مشکل رو با یک تلفن ساده حل می کنه کاری که قبلا خیلی برام طاقت فرسا بود) اومدیم بیرون بغض کرده بود لپشو کشیدم گفتم: نکن اینطوری عزیزم دلم میره! گفت: دگ خسته شدم، شدم موش آزمایشگاهی همش دارو و آمپول جدید! گفتم: درست میشه عشق آبجی! تحمل کن. یکم تو ترافیک باهاش شوخی کردم که از این حالش دربیاد و رسوندمش خونه. خودم شیفت شب بودم و باید می رفتم درمونگاه، وسط شیفت که خلوت تر بود به همسرم زنگ زدم حرفامون گل انداخته بود که گفت: راستی من همجوره پشتتم! چهار ساله سنگین پیش رو داری آماده ای خانم دکتر؟! با تعجب پرسیدم: چی داری میگی؟! تو که می خواستی هر چه زودتر برگردم پیشت! گفت: الآنم می خام! گفتم: پس چطور میگی برم؟ گفت: تو نتونی بیای! من که می تونم! گفتم: داری جدی میگی؟ گفت: اره من اینجا همچی دارم جز تو. می خام سرمو یکم خلوت کنم احتمالا شش ماه اینور شش ماه اونور. اینطوری هم حواسم به اون بچه هست هم تو. با خنده گفتم: نمی دونی چه قدر خوشحالم کردی! بودن تو پیشم بزرگترین نعمته! گفت: نعمت که تویی؛ دوست دارم بیشتر وقتمو پیشت بگذرونم گرچه فکر کنم بیشتر وقتتو تو اعصاب و روان ازت بگیرن! سعی کن دانشجوی حرف گوش کنی باشی! گفتم؛ چششم. اونشب تو دلم خوشحالی و امید جوونه زده بود همیشه فکر می کردم برای داشتن چیزهای باارزش زندگیم باید یکی رو فدا کنم، اما حالا نسبتا همه شون رو کنار هم داشتم. به آینده و خوب شدن داداشم امیدوارم همسرم قول داده تایمایی که اینجاست خودش حواسش به برادرم باشه.
ممنونم که مهربون و خوش قلبین. خیلی هاتون رو از نزدیک ندیدم ولی از صمیم قلب باهاتون احساس خواهری وصمیمیت می کنم.
پ.ن ۱
فعلا داروی اخیر که جدیدترین درمان برای ام اس هست تا حدودی جواب داده، و حملات کمتر شدن گرچه ضعف، خستگی و دردهای مزمن هنوز خیلی اذیتش می کنن و قراره فیزیوتراپی شروع بشه.
(پیش بینی که همسرم در مورد پیشرفت بیماری داره خیلی خوشبینانه نیست)
پ.ن ۲
احتمالا تایم های کمتری رو بتونم تو مجازی بگذرونم امیدوارم بتونم بازم براتون بنویسم.
(خاطره بیمارستان هنوز محفوظه)