سلام شب همگی بخیر

رز هستم و این اولین باریه که مینویسم براتون

۲۴ سالمه

یکسالی هست تو این چنلم شایدم بیشتر و این خاطره مربوط به خودم نیست

مربوط به نامزدم هست اسمش ارشیاس🤭

خب اسفند ماه بود قبل نوروز۴۰۳ بود که بخاطر حساسیت بهار ارشیا حساسیت شدید به این فصل داره و از اسفند که میشه ریه هاش کاملا میگیره و به سختی نفس میکشه تا حدودا خرداد ماه

چند سالی هست که متوجه این مشکلش شدم حتی قبل اینکه نامزد من شه و به عنوان هم کلاسی دانشگاه بود میدونستم فهمیده بودم

سرکلاسا همیشه نفسش بالا نمیومد و مجبور میشد ترک کنه کلاسارو

اخرای اسفند بود که باهم بیرون بودیم

و ارشیا قرار بود برای فروردین ماه سفر خارج از ایران بره البته من هم بعد اون میرفتم ولی بازم ترسیدم تایمی که نیستم اونجا خیلی حالش بد بشه و اهمیتی نده و من نگران بودم که با این حالش چجوری قراره بره زودتر

چون میدونستم تنها چیزی که اهمیت نمیده سلامتیشه

جاییم که باید میرفت از لحاظ درمانی نمیدونستم چجوریه و استرس داشتم نکنه حالش بد بشه

همراه این حساسیت شدید که سرفه و نفس تنگی و درد تو قفسه سینه داشت از شدت سرفه سر و گردنشم حسابی داغ میشد

خلاصه به زور راضیش کردم که بریم دکتر برا خلاف میلش رفتیم درمونگاه نزدیک خونشون

تو صف نشستیم و منتظر بودیم تا نوبتش بشه و اینقد حالش بد بود ک خابش برد رو شونه من وقتی صداش زد دکتر که بره داخل همراهش رفتم و مثل مامانا من توضیح میدادم حالشو☺️

دکتر یکم نگاهش کرد و چکاب کرد بعد گفت باید زودتر میومدی دوتا امپول براش نوشت که فکر کنم یکیش برای حساسیتش بود و یکی مسکن و گفت الان سریعا تزریق کن

رفت داروخونه تنها و داروهاشو گرفت تا من نشستم تو درمونگاه و اومد

رفتم از سر کنجکاوی نگاه کردم دیدم تزریقات بی در و پیکری داره اون درمونگاه😂

زن و مرد فرقی نداشت تختا بغل هم با پرده جدا شده بود و یه خانوم میان سال همرو تند تند تزریق انجام میداد و حتی امون نمیداد طرف بخوابه به شدتم بد اخلاق بود

تا امپولای ارشیارو اماده کرد گفتم کاپشنتو بده من الودس اینجا نمالی به تختا و کاپشنشو گرفتم و رفت که بخابه منم همراهش رفتم واسادم پشت پرده🫣

تو همین حین بودم که دیدم خانومی که تزریق میکرد با امپولا اومد با عصبانیت گفت چقدر این اقا لف میده😂 بگو بخوابه دیگه اینجا اینقدر شلوغه

گفتم باشه خانوم مریضه حالش خوب نیست الان میخوابه و کلا طلبکار بود همونجا گفتم ارشیا خدا بدادت برسه با این🙄😂

میدونستم قراره خیلی بد تزریق کنه هرکیم از رو تختا بلند میشد لنگ میزد

ارشیا از امپول نمیترسه خیلی ولی استرس گرفته بود 😁

کمربندشو باز کرد رو تخت خابید سریع این خانومم بدون اینکه پرده رو بکشه رفت بالا سرش من بیشتر استرس داشتم

با عصبانیت شلوار ارشیارو بیشتر پایین کشید و همونجور که غر میزد زیر لب پنبه کشید و خیلی بد جور نیدل رو وارد کرد و ارشیا قشنگ تکون خورد از درد و مچاله شدن قیافشو دیدم با اینکه نسبت به درد مقاومه نسبت به من و میگه سوسول نباش😏

بعد سریع تزریق کرد و اون طرف دومی رو زد و بلند گفت شل کن اقا و این تزریقش طولانی تر بود و حس کردم دیگه دردش گرفته این خانوم رفت بعد تزریق ولی ارشیا همچنان تا بلند شه پنج دیقه طول داد😬

اینقد لفت داد تا پاشه که گفتم پاشو بریم دیگه چقدر تو لوسی اخه

پاشد و رفتیم تو ماشین

سوییچو گرفتم گفتم خودم میبرمت

صندلی بغلو خوابوند و خوابید کل مسیر خوابید تا برسیم خونه حدودا دوساعت کامل که تو ترافیک بودیم و تو راه من با همه درگیر بودم با بوق هیچی متوجه نشد😂

فرداش حالش بهتر شده بود و تو سفر مشکلی براش پیش نیمد

اما حدودا اردیبهشت باز شدید تر این مشکل براش پیش اومد که با سیتروزین کنترلش کرد ولی هرسال ما با این اقا این حساسیت بد رو داریم🥲

ببخشید اولین نوشته من بود و قطعا خیلی بد و تند تند نوشتم