خاطره فرح جان
باسلام خدمت دوستان عزیز:
من فرح هستم عضو جدید کانال.قبلا خاطره های قشنگ همه رو میخوندم ولی خیلی زیبا بود.وحالا من براتون خاطره نوشتم.
من ۲۰ سال دارم و یدونه خواهر بزرگ تر از خودم دارم که اسمش پری هست.
این خاطره مربوط میشه به خواهرم که وقتی ۱۵ سال داشت روماتیسم گرفت پزشک ها برای درمانش آمپول پنادور تجویز کردند.
بین خونه ما و مدرسه خواهرم یه درمانگاه بود و مامانم هر روز میرفت دنبال خواهرم و او را به درمانگاه میبرد و آمپول اورا میزد و دوباره میومدند خانه و خواهرم استراحت میکرد.
من اون موقع پنج سالم بود،یک شب حالم خیلی بد بود و سرفه میکردم.صبح شد مامانم بهم گفت که پاشو تا بریم دنبال خواهرت بریم آمپولشو بزنیم من هم باهاش رفتم و سه تایی وارد درمانگاه شدیم. درمانگاه خلوت بود مامانم رفت برای من نوبت پزشک گرفت وقتی اومد گفت بریم داخل،خواهرم روی صندلی های درمانگاه نشست.رفتیم داخل مطب پزشک،پزشک من رو معاینه کرد و به مامانم گفت گلوش چرک داره،براش دارو میدم تا خوب بشه. تشکر کردیم اومدیم بیرون.مامانم به من گفت بشین پیش خواهرت تا بیام. رفت داروخانه و اومد تا کیسه دارو هارو دیدم ترسیدم و وقتی اومد سمت ما دیدم دوتا قبض. تزریقات دستش هست من نرسیده بودم مامانم کیسه دارو هارو داد به من گفت با خواهرت برو توی تزریقات.توی تزریقات دوتا تخت داشت.
خواهرم چون از قبل زده بود دیگه تست نمیخواست.من نشستم روی تخت پرستار به خواهرم گفت که آستین لباسش رو بده بالا تا پنیسیلین رو تست کنم منم ترسیده بودم،بعد پرستار با یه سرنگ کوچولو و باریک اومد سمتم بعد پنبه رو کشید روی پوستم بعد سرنگ رو وارد پوستم کرد و درد نداشت ومن
هم خوشحال فک کردم که دیگه آمپول ندارم.
پرستار به خواهرم گفت که دراز بکش آمپولت روبزنم خواهرم آمپول رو داد به پرستار،خودش روی تخت دراز کشید و شلوارش رو تا زانو کشید پایین،داشتم با خوشحالی آمپول زدن خواهرم رو تماشا میکردم،پرستار بایه سرنگ بزرگ رفت سمتش وروی پوستش پنپبه کشید و سرنگ رو وارد پوستش کرد خواهرم جیغ زد و دردش گرفته بود و آه و ناله میکرد تا. اینکه آمپولش تموم شد و اومد سمت من.ازم پرسید پوستت خارش یا سوزش داره با خوشحالی گفتم نه. گفت اوکی و رفت سمت در در رو بازکرد به مامانم گفت بیا تو من ترسیده بودم حسابی،مامانم اومد تو دیدم پرستار به مامانم گفت آمادش کن مامانم هم من رو گرفت و روی تخت خوابوندم و از هر دو طرف شرت شلوارمو کشید تا زانو کشید پایین منم گریه میکردم،پرستار اومد سمتم پنبه روی پوستم کشید و سرنگ رو وارد کرد من جیغ و داد میکردم تا آمپولم تموم شد همون جور بیحال روی تخت بودم که خواهرم هم از تخت اومد پایین و ومنم لباسم رو درست کردم اومدم پایین و لنگان لنگان تاخونه رفتیم و استراحت کردیم با خواهرم.خاطره من تموم شد.
ببخشید اگر چشم های خوشگلتون اذیت شد،مراقب خودتون باشید.