سلام به همگی❤️

مشکل من معده درد عصبی نیست زخم معده دارم و بعد مصرف عسل بدنم حساسیت نشون میده برای همین نمی‌خورم(محمد)

ممنون از همه ی شما عزیزان که خاطره مو خوندید و کامنت گذاشتید🥰

بعد از امتحانات خیلی خسته بودم

به حدی خواب آلود بودم که از رخت و خواب بیرون نمیومدم

این وسط مامانم چون نزدیک باز شدن مدرسه بود دایی ام و خاله ام و دعوت کرد برای باغ

خواهر بزرگم اومد کمک مامانم و منم مشغول بودم باهاشون

با داداش کوچیکم( خاطره ی اول مو کی دیدم قسمت معرفی نوشته بودم بردارم پرستار، خواهرم ازدواج کرده و وکیله و بعد خواهرم ۱۳ سالشه چون پشت سر هم نوشته بودم کیبورد تغییر داده بود من یه برادر ۱۳ ساله دارم

تو خاطره‌ هاهم بهش اشاره کرده بودم< دکتر f خندید و گفت یادته داداشت بیمارستان چی گفت؟ خنده ام گرفت و گفتم اهوم یادمه ، داداشم وقتی دکترf معاینه ام میکرد مخاطب به مامانم گفت مامان مامان آبجی حامله است؟ چون فکر می‌کرد هرکی حالت تهوع و سرگیجه داره حتما باید حامله باشه😂البته اون موقع ۱۰ سالش بود>

رفتیم میوه چیدیم وقتی برگشتیم مهمون ها اومده بودن

رفتم داخل سلام کردم و خوش آمد گویی کردم

و رفتم پیش دایی ام که حالش و بپرسم(سرطان داره و در حال شیمی درمانیه)

باهم کمی حرف زدیم که خواست یه هفته ای و برم پیشش بمونم (دایی ام تنها زندگی میکنه )

بدون اجازه بابام و مامانم چیزی نگفتم خودم و سرگرم سفره و پذیرایی کردم

دایی ام که به بابام گفت اونم استقبال کرد و گفت خوبه چند روزی امتحان داشته حسابی خسته شده خریدهای دانشگاه هم میتونی انجام بدی اونجا

اوکی دادم ولی قبل رفتن باید میرفتم خونه تا وسایل جمع کنم

خداحافظی کردیم

خلاصه راهی شدیم

حدود یک ساعت و نیم تو راه بودیم و رسیدیم خونه دایی ام

به اتاق اشاره کرد گفت وسایل تو بزار دایی

چیزی میخوری؟

وسایل مو گذاشتم اومدم پیش دایی گفتم من مهمون نیستم پس هرچیزی خواستم برمیدارم 😘

با دایی ام یکم نشستیم بعد رفت بخوابه

منم یه دوش گرفتم و بعدش رفتم بخوابم

چون دیر وقت بود

بیدار شدم قبل از هرچیزی گوشی مو چک کردم با دوستم یکم حرف زدم بعدشم با دکتر f سلام و احوال پرسی کردم و رفتم ببینم دایی ام بیدار شده که دیدم صبح زود رفته خرید و کلی وسایل گذاشته بود

در باز شد نون تازه گرفته بود

گرفتم از دستش سفره و پهن کردم صبحونه بخوریم

یکی دو لقمه بخاطر دایی ام خوردم( اهل صبحونه نیستم)

بعدش دایی ام رفت سر کار و من همه ی وسایلی که خریده بود و چیدم تو یخچال و کابینت

جارو کردم ، دستمال کشی هم انجام دادم و جلو تی‌وی نشستم

تصمیم گرفتم یه خورشت آلو خوشمزه درست کنم برا دایی ام که خیلی دوس داره

مشغول آشپزی بودم مامانم زنگ زد باهم حرف زدیم

و کلی قربون صدقه ام رفت که دارم برای داداشش غذا درست میکنم🫢

ساعت نزدیک ۲ ظهر بود دایی اومد کلی باهام شوخی کرد و بعدش سفره رو چیدم دایی حسابی تعریف کرد😍

گفت همه اش خونه نباش دایی برو یکم بگرد

خوش باش😁

بعداظهر به خودم رسیدم رفتم کلی خرید کردم

برگشتم خونه غذای نهار مونده بود گرم کردم خوردیم

شب رفتیم یکم‌گشتیم بستنی خوردیم و برگشتیم خونه

با دکترf حرف زدم گفت نیستی ها🙁

گفتم ولی خیلی نزدیکم

اون که همیشه اره

نه ایندفعه نزدیک ترم!

کجایی؟

شهر شما

چرا نگفتی پس

دیشب رسیدم امروز کار داشتم

کی میای بریم بیرون؟

نمیدونم شاید فردا بعدازظهر تونستم یکم خرید دارم

گفت باشه پس بی خبرم نکن

چشم

ببخشید مریض اومد من باید برم مواظب خودت باش ❤️

فعلا

صبح که بیدار شدم دایی صبحونه می‌خورد

گفتم نهار برات چی درست کنم که گفت قورمه سبزی بلدی ؟

اره😁

خلاصه نهار و درست کردم تلوزیون دیدم

و رسید به بعداظهر که با دکتر f تو پارک نزدیک پاساژ قرار گذاشتم

تو یه ظرف براش غذا هم ریختم با خودم بردم😅

وقتی رسیدم رو چمن نشسته بود

از پشت دست مو گذاشتم رو شونه اش

سرش و برگردون بلند شد

😅احوال پرسی میکردیم انگار کارمند یه جا بودیم به خانواده رسیده بودیم

خلاصه نشستیم گفت بریم خرید

اهوم ولی فعلا برات غذا آوردم

وای از کجا میدونستی نهار نخوردم دستت دردنکنه 😍

ظرف و در اوردم بوی قورمه سبزی از دور میومد

شروع کرد خوردن و تعریف کردن و مقابلش ذوق مرگ شدن من

یکی دو قاشقم گذاشت دهن من که چون نهار خورده بودم گشنه ام نبود

بعدش رفتیم پاساژ کلی گشتم😃

دکترf گفت اندازه قورمه سبزی که خوردم بدنم کالری سوزوند 😂

گفتم خسته ای معنی نداره آقای دکتر

بله خانم روانشناس همین طوره 😂

کارم تقریبا تموم شده بود دایی ام زنگ زد گفت دایی جان من امشب یکم دیر میام غذا بخور تو

گفتم فعلا بیرونم

باشه ای گفت و خداحافظی کردیم

دکترf گفت بیرون غذا بخوریم؟

اهوم ولی بندری بخوریم😍

نمیشه

میشه

نمیشه معده ات نمی سازه بهش

خلاصه اینقدر اصرار کردم که تسلیم شد

خیلی وقت بود نخورده بودم حسابی چسپید 😍😍

دکترf من و رسوند خونه وقتی رسیدم دوتا قرص خوردم برای اینکه معده ام

کار دستم نده

با دایی ام یکم شطرنج بازی کردیم، براش غذا گرم کردم

بعدشم گفت دخترم این آمپول من و بزن صبح باید میزدم وقت نکردم

رفتم آمپول و آوردم آماده اش کردم

دایی رو مبل دراز کشیده بود

پنبه رو پوستش که کشیدم یکم منقبض شد

همین که شل شد آمپول و زدم براش

آروم تزریق کردم که دردش نگیره

بعدشم پنبه رو گذاشم درش اوردم

دایی ام تشکر کرد رفت خوابید

با مامانم و خواهرم تلفنی حرف زدم سفارش چندتا چیز دادن بخرم و بعدش خوابیدم

صبح یکم سرگیجه داشتم ولی زیاد نبود جدی نگرفتم

روتین روزهای دیگه گذشت ولی بدنم بی حال بود دایی اومد وقتی من و دید برام آب میوه و کیک آورد یکم خوردم خوابیدم

نرفت سرکار تا شب اصرار کرد بریم دکتر ولی مقاومت کردم

شب اینقدر بدنم بی حال بودم و رنگ و روم سفید شده بود که دایی ام آماده شد گفت نیای زنگ میزنم پرستار بیاد

خلاصه رفتیم درمانگاه ( برخلاف همیشه اصلا دوست نداشتم بریم درمانگاه دکترf اینا چون نمی‌خواستم متوجه بشه ولی دایی ام می گفت اینجا تمیزه دخترم تازه دکتراش هم خوبن ) رفتیم داخل دایی ام نوبت گرفت نشسته بودم

حدود ۲۰ مین بعدش رفتم داخل

دکتر h.s (بردار دکتر f) گفت به به خانم روانشناس خوش اومدید

تشکر کردم و بعد احوال پرسی معاینه کرد

فشارت پایینه ولی احتمال میدم کم‌خونی داشته باشی

گفتم بله اخرین ازمایش که دادم کم خونی و کمبود آهن و نشون داده بود

خب دارو چی‌مصرف کردی؟

یکم سکوت کردم دایی ام‌گفت زیاد قرص نمیخوره فکر نکنم اصلا خورده باشه

اینجوری نمیشه که ازمایشت و ندیدم فعلا یه نوروبیون مینویسم برات ولی بمون تا بیام فشار تو دوباره بگیرم

تشکر کردم اومدم بیرون داروهام و گرفتم

رفتم تزریقات یه خانم مسن بودن آمپول و ازم گرفت رفتم آماده شدم خیلی سریع اومد پنبه کشیدن و زدن آمپول اش خداشاهده باهم بود اینقدر سریع تزریق کرد که ورود و خروج شو حس نکردم فقط فلج شدنم به چشم اومد این وسط🫡

دکترfو دکتر h.s اومدن داخل باهم

یکم متعجب نگاه کردم سلام کردم گفت من کی برات آمپول آهن نوشتم بزنی ؟

گفتم حدودا دو سه ماه پیش 🧐

ممنون از پاسخگویی تون 👏

برادر دکتر f گفت برات یه آمپول آهن مینویسم حتما تزریق بشه

به دکترf هم گفت فشارش چک بشه تا من بگم داروهارو بیارن (چون تزریقات خانمها بود دایی ام بیرون بود )

فشار مو گرفتم سرش و تکون داد

گفتم دکتر شانس زنده موندنم چقدره؟🤕😂

خندید گفت اگه اینجوری ادامه بدی خانم جوان دوران جوانی ات سالمندی میگذره

دکتر اومد داخل یه سرم بود و یه آمپول بزرگ قرمز رنگ که داد دست پرستار و رفت گفت بهتون سر میزنم

پرستار اومد یه آقای حدود ۳۵ ساله بعد سه بار تلاش موفق شد و رگ مو گرفت

سرم و آویزون کرد به دکتر f گفت یک ساعت یا دو ساعت تزریق بشه ؟

دکترf گفت دو ساعته تزریق بشه

دایی اومد سر زد بهم و بعدش رفت سالن انتظار نشست

دکترf پرده و کشید تو این تایم پیشم بود که اگه علایمی داشتم یا بدنم واکنش نشون داد باشه

سرگرم صحبت کردن شده بودیم دکتر اومد داخل

گفت برات آزمایش نوشتم انجام بده حتما و هر ۶ ماه برسی بشه

تشکر کردم کمی حرف زدیم

دکترf سرم و در آورد چسب زد بعدشم گفت بخواب استراحت کن اگه علایمی داشتی حتما بیا

خداحافظی کردم و با دایی ام برگشتیم خونه

تقریبا ۴ روز دیگه خونه دایی ام موندم که خداروشکر هیچ علایمی نداشتم و حالم بهتر شده بود

تو این بازه یبار با دکترf رفتیم کتابخونه

و بعد یه هفته برگشتم آغوش گرم خانواده 🫂

کلاس هام تقریبا از ۲ ام یا ۷ ام شروع میشه

خیلی درگیرم چون کنار کارشناسی دارم برای ارشد آماده میشم دعا کنید بتونم به جایی که میخوام برسم 🫀

همه ی کامنت ها رو میخونم ، ممنون از نگاه زیباتون و کامنت های پرمحبت تون😘

À....... ❤️