سلام خوبین دوستان نادیا هستم ۲۲ ساله و تازه عقد کردم اسم همسرم هم امیر هست امیر ۲۸ سالش هست …

خب میرم اول داستان اشنایی مون رو بگم و داستان مریض شدنم من متولد مرداد ماه هستم نمیدونم چقد از مرداد ماهی ها شناخت دارید مغرور و لجباز هستن بنده هم به همین شکل هستم 😂بله داستان ازدواج ما به لجبازی و مغرور بودن من هست ک اقا امیر یه دل نه صد دل عاشق ما میشه من یه دختری هستم مستقل بودن رو دوست دارم حتی یاد گرفتن چیزی من از ۱۳ سالگی تقریبا کلاس ۷ بودم بابام بهم گفت بشین پشت ماشین گفتم اوکی چون از بچگی نه گفتن رو بلد نبودم یادگرفتن بابام عاشقشم همه چیو بهم یاد داده حتی موتور سواری 😂و اینگونه من لوس بابام تشریف دارم من بعد از دبیرستان رفتم برای کلاس زبان و اونقد تونستم اوکی شم که رفتم برای معلمی تو اموزشگاه یکی از دوست های داداشم که امیر خان هستن امیر دوست صمیمی داداشمه من بعد از قبولی خیلی جاها باهام تماس گرفتن و میخواستم برم داداشم گفت نه بیا همین پیش امیر برو میگه به معلم نیاز دارم امیر خودش استاد دانشگاه هم هست هم معلم زیست بچه های کنکوری منم به اصرار داداشم رفتم خلاصه من یه مدت اونجا بودم اینم بگم امیر خیلی مغرور بود خیلییییی با همه گارد میگرفت ولی ب من میرسید با عشق جواب وسوال میکرد خیلی زهنم درگیر بود چرااا من مگه من با بقیه چه فرقی دارم یه روز داشتم با ماشینم میرفتم طرف اموزشگاه تو جاده یه ماشینی بهم راه نمیداد کی بود امیر😂منم نمیدونستم هی دست بزار رو بوق چراغ بده اصلاااا منم دیوونع تر از امیر سبقت خیلی بدی گرفتم ولی رد شدم تخته گاز تا اموزشگاه رفتم داشتم ماشین پارک میکردم

دیدم اون ماشینی ک بهم راه نمیداد امیر بود گفتم اقای …شما بودی گفت تو بودی سبقت گرفتییی گفتم اره چرا بهم راه ندادییی یه نگاه بهم بنداز ببین ارث تو بالا نکشیدم زد زیر خنده منم گفتم اصلا حرف خنده داری نزدم بی مزه گفت باشه ولی خوشم اومد عین یه مرد رانندگی میکنی من به حالت تیکه دار گفتم امید وارم با حرفی ک زدی تو دره نرم 😒😂

بعدش من رفتم سر کلاس من موهام فر هست یکم شلخته بود چون با بچه ها کلاس داشتم اوکی بودم موهامو مرتب کنم من حواسم به بچه ها بود اصلا حواسم به بیرون نبود نگو امیر داشتع میرفت سر کلاسش منو دیده دارم موهامو درست میکنم ازم فیلم گرفته بعد چند ماه بهم درخواست داد منم راستش ازش خوشم اومده بود خیلی با بعضی از کاراش موافق بودم و جز کارایی بود ک دوست داشتم امیر بعد چند روز کلیپ رو فرستاد گفت موهات هم قشنگه عین خودت منم کلی بحث کردم بعدش گفت من ازت خوشم اومده به داداشت میگم جریان رو تو فقط باید دعوا کنی با من منم گفته نه فلان داداشم متوجه نشه ولی اون هیچ جوره حالیش نبود داداشم موافقت کرد خانواده هم همینطور یه جشن نامزدی نسبتا بزرگی گرفتیم و خسته بودم از کلاس و مهمونی ولی حس خوبی به امیر پیدا کرده بودم ولی عوض شده بودم شده بودم یه دختر مظلوم که امیر از گل کمتر بهم میگفت من بهم بر میخورد چون هم کوچولو هستم هم ریزه ولی کوتاه نیستم امیر چهار شونه قد بلند

امیر دقیقا حال منو فهمیده بود ک اوکی نیستم دیگه نزاشت کلاس بردارم بهم گفت میریم مشهد گفتم نه خسته کنندس بیخیال گفت نه این همه تلاش کردم واسه رسیدن بهت میخوام بغل خودم رانندگی کنی منم ذوق گفتم باشه خلاصه تو جاده گفت خسته شدم و تو بشین گفتم باش من نشستم گفت حجاب رو درست کن واسه من پیام بیاد فقط منم اوکی دادم ولی از قصد این حرفش کشف حجاب کردم و 😂اس براش رفت اخطاردادن بعدش رسیدیم و رفتیم هتل تقریبا اواخر شهریور هوا سرد میشع منم زود سرما میخورم تو هتل امیر خوابید منم حس سرما خوردگی داشتم وقتی بیدار شدم امیر گفت بریم دکتر گفتم نه ممنون اماده شدیم رفتیم حرم من حال نداشتم تو حیاط نشسته بودیم اینقد وایب خوبی واسم داشتم هیچی کم و کسر نداشتم با اینکه هنوز از امیر خجالت میکشم ولی نیاز داشتم سرم روی شونه ینفر باشه منم با خجالت سرم رو گذاشتم روی شونه هاش جفتمون ظلم زده بودیم به حرم قشنگ بعد امیر گفت من طاقت نمیارم حال بد تو ببینم باید بریم دکتر گفتم نمیام گفت نظر تورو نمیخوام زودباش منم بغض کرده بودم امیر تاحالا اینجوری نکرده بود باهام رفتیم دکتر دید گفت باید سفازولین و ویتامین سی بزنم گفتم باش رفتیم دارو هامو گرفتم گفت بریم گفتم حتما دیگه بیخیال شده میگه دارو های خوراکی بخورم نگو اقا اخلاق منو میدونستم گفته من بدم میاد از فضا گفته خودم تزریق کنم منم رفتم داخل ماشین اون رفت ابمیوه گرفت واسم نخوردم رفتیم هتل برگشت گفت بیا یکم استراحت کنیم بریم مرکز خرید گفتم نه حوصله خرید ندارم چون از دستش ناراحت بودم کم کم داشت خوابم میبرد امیر گفت نخواب گفتم خوابم میاد گفت باشع تو همون حالت بخواب منم امپولاتو تزریق کنمسیخ نشستم گفتم نمیخوام چند بار واست تکرار کنم اونم گفت عزیز دلم من نمیخوام بدتو میخوام خوب شی اومدیم خوش بگذرونیم نه مریض داری کنیم و درد بکشی گفتم درد شو من میکشم نه تو دید کم نمیارم و بیخیال نمیشم گفت با تو حرف حساب نمیشه زد اره ؟؟؟ گفتم ارههههه گفت زود برگرد منم دوباره رفتم تو فاز غم زود برگشتم ولی شلوارم رو پایین ندادم گفتم اون میخواد بزنه من هیچ کاری نمیکنم منم یکم اروم شدم گفتم تو که به من هیچی نگفته بودی تزریق امپول بلدی گفت بالاخره این همه باشگاه رفتن ی چیزی یاد گرفتم ک بدردم میخوره گفتم به درد من بدبخت میخوره اصلا معلوم نیس درست میزنی یا نه من نمیخوام گفت تو همونجوری ک به من اعتماد کردی بله رو گفتی به اینم اعتماد کن گفتم غلط کردمم خوبه گفت نه دور از جون قشنگم هیچی نگو من میزنم ببین خوب بود یا نه خلاصه حین حرف زدن امپول ها هم اماده شد راستش خیلی خجالت میکشیدم گفت نا سلامتی منم تو زن و شوهر هستیم با من راحت باش منم گفتم هستم دیگه گفت باش من هرچیزی بگم تو جواب اماده داری 😂🤭خلاصه باسنم رو لخت کرد منم با خجالتتت فراوان هیچی نمیگفتم اونم پنبه کشید روی پوستم صبر کرد لود شم بعدش امپول رو فرو کرد منم یه اخ طولانی گفتم راستش اصلا درد نداشتم فقط سوختم و گفت تموم بعد رفتم سراغ سفازولین

اون سمتم رو دوباره پد کشید گفت نفس بعد فرو کرد 😩خیلی درد داشت فقط نفسمو حبس کرده بودم و هیچی نمیگفتم اونم میگفت حرف بزن قربونت بشم دارع تموم میشه منم کم کم داشتم عصبی میشدم اومدم فوش بدم کشید بیرون ولی قهر بودم باهاش گفتم ممنون زود چشامو بستم و هیچی نگفتم و بخوابم گفت نادیا چقد لوسی تو گفتم عمته امیر اونم گفت اون که صد درصد ولی تو لوسی هستی که ساخته شدی واسه بنده دیگه هیچی نگفتم گفتم پرو میشه گفت باش مغرور بخواب ولی یه بوس بده اول منم مجدد هیچی نگفتم اون کار خودشو کرد ی بوس از گونه ام گرفت و موهامو لمس میکرد و نوازش بعد خوابیدم اونم خوابید بعدش میره واسه خاطره بعدی ولی چشمای قشنگتون خسته شده اگه دوست داشتین بگین بزارم مرسی که خوندین❤️❤️راستی ببخشید اگه بد بود با بد تایپ کردم اخه باز اولم بود 🙂

نادیا🌝