آقا پدرام

سلام به دوستان عزیز دلم تنگ شده بود برای اینجا

به دلیل یکسری اتفاق ها و میشه گفت مشکلات خیلی سرم شلوغ بود و هیچ وقت خالی نبود که بیام و سر بزنم ولی بالاخره تونستم بیام 😁🤚

آقا تا دلتون بخواد من خاطره ساز شدم 😣 ولی فعلا از سرماخوردگی میکنم

خاطره بر میگرده به اواسط مهر که من از بیمارستان برگشتم و آروم آروم گلوم شروع کرد به سوزش

طبق روال رفتم دوش گرفتم و برگشتم ناهار هم که از قبل مونده بود گذاشتم رو گاز که گرم بشه . یه دمنوش نعنا هم دم کردم و خوردم رفتم بالاسر قابلمه درشو باز کردم دیدم اصلا میل ندارم خیلی خسته بودم . زیر گازو خاموش کردم و رفتم خوابیدم ساعت ۵ و نیم ۶ بیدار شدم رفتم تکون بخورم یهو درد بدی توی بدنم پیچید سرم سنگین بود

همونجا فاتحه خودمو خوندم 😖

بلند شدم قرص سرماخوردگی خوردم و لباس پوشیدم رفتم بیرون کار داشتم رفتم خرید توی مغازه یهو عجیب حالت تهوع و سرگیجه گرفتم 🙁

برگشتم خونه دیگه خیلی بی‌حال شده بودم یهو یادم اومد دارو نگرفتم 😩

زنگ زدم به علی گفتم بیاد خونه من بعدشم رفتم دوباره خوابیدم گوشیم کنارم بود زنگ خورد از خواب بیدار شدم برداشتم گفتم الو

+ الو کجایی تو ؟

- گفتم شما ؟

+ شما چیه پدرام علیم 😐 چرا درو باز نمیکنی ۳ ساعته پشت درم

قطع کردم بلند شدم درو باز کردم اومد بالا منم دوباره رفتم خوابیدم اصلا نا نداشتم خیلی بی حال بودم

اومد تو اتاق گفت :

+ نمیخواد چیزی بگی از صدات همه چیز مشخصه 🙁 چرا نگفتی دارو بگیرم تو راه

از کی اینجوریی ؟

- همین امروز 🤧

+ پاشو ببینمت

کمکم کرد بلند شدم معاینه کرد گفت سرتَم درد میکنه ؟ گفتم آره خیلی

گفت بخواب خودشم از اتاق رفت بیرون حدودا ۱۰ دقیقه بعد اومد تو گفت هرچی گشتم فقط یه دگزا پیدا کردم و این قرصا پاشو اینارو بخور تا برم دارو بگیرم

بلند شدم قرصا رو خوردم گفت برگرد دگزا رو آماده کردم بزنم

برگشتم خودش اومد سمت راست شلوارمو یکم کشید پایین و پنبه کشید با دستش توده درست کرد گفت نفس عمیق و فرو کرد .همون لحظه اولش خیلی سوخت ولی چیزی نگفتم 😓

تموم شد کشید بیرون گفت پنبه رو نگه دار بعد لباسمو درست کردم و برگشتم خوابم برد تا فردا صبح که شیفت داشتم ساعت ۹ صبح بود بیدار شدم خیلی بدنم کوفته بود 😣 سردرد شدید داشتم و حالت تهوع به زور علی صبحانه خوردم و رفتم دوش گرفتم و هر دو رفتیم شیفت

خیلی سرم سنگین بود اما با این حال ویزیت میکردم . سرمو آوردم بالا دیدم ساعت ۵ بعد از ظهره دیگه خیلی خسته شده بودم بعد از مریض سرمو گذاشتم رو میز که در زدن و دیدم جواده

اومد دست دادیم باهم گفت پدرام خوبی ؟ 😦

+ جواد ویروس گرفتم

- عه خب صبر میکردی پاییز برسه 😕

+ از اول شیفت همینجوری دارم ویزیت میکنم

- بیا ببینمت

اومد جلو تر معاینه کرد گفت برو رو تخت تا بیام . رفتم روپوشمو در آوردم و دراز کشیدم

رفت بعد از ۵ . ۶ دقیقه اومد علی هم باهاش اومد گفت پدرام دو تا آمپوله برگرد بزنم

بدون چونه زدن برگشتم آمپولارو آماده کرد و اومد خودم آماده شدم

گفت یه پنی ۱۲۰۰ میدونم حساسیت نداری بعدیشم کتورولاک

پنبه کشید گفت سمت نکن نفس عمیق. فرو کرد سوزنش خیلی درد داشت یه اووففف😣 گفتم گفت سفت نکن تحمل کردم وسطاش خیلی درد داشت گفتم +

جواد درد داره خیلی زود باش 😖

- تحمل کن تمومه

علی اومد جلوم ایستاد دستشو گذاشت رو کمرم گفت تمومه تمومه

دستمو گاز گرفتم و تحمل کردم تا بالاخره تموم شد 😓 پنبه رو نگه داشت گفت

+ داداش شرمنده

یکم ماساژ داد گفت اینو بزنم برگرد

دوباره پنبه کشید و دومی رو زد ولی خیلی راحت تر تموم شد چیزی نگفتم

درش آورد علی پنبه رو نگه داشت خودم لباسمو مرتب کردم علی گفت پدرام برگرد این سرم هم بزنه

برگشتم سرمو وصل کرد گفت من جات وایمیسم یکم بخواب

منم که خوابم میومد دیگه قشنگ بی هوش شدم . تو خواب یهو با سوزش دستم پریدم جواد دید بیدار شدم گفت عه بیدار شدی ؟ گفتم ساعت چنده ؟ به ساعتش نگاه کرد گفت ۷ گفتم اوه اوه تا الان موندی جای من ؟ گفت آره گفتم داداش ببخشید🙁 گفت چه حرفیه

بلند شدم حالم خیلی بهتر بود مریض ویزیت کردم تا آخر شیفت و بالاخره شیفت تموم شد و برگشتم و استراحت کردم

مرسی که خوندید بازم ببخشید خیلی فاصله افتاد بین خاطره قبلی و خاطره جدید . روزگارتون خوش یا علی مدد