دست نوشته شانزدهم دکتر s, رزیدنت سال اول روانپزشکی

بوک مارک رو گذاشتم وسط کتاب ساکوفیزیولوژی شقیقه هام نبض می زد دلم می خاست شیفت رو زودتر تحویل بدم خیلی خسته بودم چشمام رو به زور باز نگه داشته بودم،صدای خنده ی اینترن آقای جدید با چند تا اکسترن دختر روی مخم بود می دونستم کسی تقصیری نداره ولی آرامش بخش، جایی که بیمارهای حاد اعصاب روان بستری هستن در الویته. پاشدم اون آقا رو صدا کردم گفتم: بیا دنبالم! با بی خیالی دنبالم راه افتاد اومدیم بالا سر بیمار، یک دختر جوون بود با علائم دوقطبی که تو فاز افسردگی اقدام به خودکشی کرده بود، داشتم نوت هاشو بررسی می کردم، همون طور که به بیمار لبخند می زدم پرسیدم خوبی خانوم خوشگله؟ سرشو انداخت پایین و چیزی نگفت، هنوز اوردر رو نخونده بودم که حواسم به دستاش پرت شد دور مچش جایی که رگ رو بریده بود پانسمان شده بود، ولی انگار رو پوست دستش احساس ناراحتی می کرد! پرسیدم: دستت می خاره؟ سرشو تکون داد، اومدم جلوتر آستینشو زدم بالاتر، تا آرنج اثر راش پوستی بود. به اینترن یک نگاه عصبانی انداختم گفتم: تو فهمیده بودی؟ گفت؛ نه خانم دکتر! تقریبا با داد گفتم: اوردر! پرونده رو داد دستم تا به سابقه مصرف لاموتریژین رسیدم صدامو بردم بالاتر؛ نشونش دادم: _ ندیدی بودی نه؟ با لکنت جواب داد: _خب...چرا! گفتم: ـ چطور این همه حواس پرتی؟ چطور سابقه دارویی بیمار رو بررسی نکردی! جوابی نداد گفتم: امیدوارم بعد شیفت اضافه حواستو بیشتر جمع کنی!

تو سکوت نگاهم کرد اوردر جدید نوشتم، با عصبانیت از اتاق اومدم بیرون؛ دنبالم راه افتاد؛ خانم دکتر؟ بی توجه داشتم می رفتم پاویون تا لباس عوض کنم سعی داشت توضیح بده تا دم آسانسور باهام اومد، شیفتم داشت تموم شد، تو فکر بودم باید به سنیور زنگ می زدم و چند تا کیس رو گزارش می کردم و فردا برای گروه درمانی می رفتم بیمارستان خ. دیدم اینترن ول کن نیست دکمه ی آسانسور رو زدم منتظر شدم کابین برسه؛ دوباره ادامه داد؛ _خانم دکتر خواهش می کنم منو درک کنید من تایم ندارم اصلا، همش شیفتم، قبلش هم داشتم برای امتحان پره... نذاشتم ادامه بده گفتم: اینترنی که جای انجام دادن وظیفه اش وقتش رو با اکسترن و استاجرها به شوخی می‌گذرونه نبایدم تایم داشته باشه؛ کابین رسید خواست برم تو، دستشو بلند کرد مانعم شد گفت: خانم دکتر من استریتم! من پسر دکتر...! این دفعه با عصبانیت بیشتری گفتم: _ بسههه! یک کلمه دگ بشنوم تجدید دوره میشی! برو کنار آقای...

هلش دادم کنار، تو آسانسور سرم کاملا گیج می رفت، دستمو از میله گرفتم تو جیبام دنبال مسکن گشتم، یکی پیدا کردم وبا آب دهنم قورت دادم، لباس عوض کردم و اومدم خونه.

طبق معمول شب هایی که شیفت نیستم و خونم سریع بیهوش شدم، نزدیک صبح بود با یک حالت تهوع شدید بلند شدم، تکون که خوردم اونم بلند شد با نگرانی نگاهم کرد پرسید: ـ خوبی خانوم؟ سرمو تکون دادم گفتم: نه! کمکم کرد بلند شدم از جام، تاری دیدم مشخص می کرد حمله بدی در راهه، تلو تلوخوران رفتم سرویس. شروع کردم عق زدن ولی چیزی بالا نیوردم. اومدم بیرون دیدم دم در واستاده گفت: دوباره میگرن ات گرفته، بیا بشین ببینمت! گفتم: ـ برام مسکن بیار خوب میشم! خندید گفت: تو مورفین لازمی دختر! بیا دراز بکش برات یک سرم بزنم! گفتم: - باشه! ست سرم رو آورد بازومو گرفت چند تا ضربه زد یک لاین گرفت، آنژیوکت رو وارد کرد و سرم وصل کرد به دستگیره پرده. گفت: دختر خوبی باش برات مسکن هم بزنم! مشغول باز کردن جلد سرنگ شد که گوشیم زنگ خورد؛ جلو دستم بود گفتم: از بیمارستانه! گفت: -مگه انکالی؟ گفتم: نه! گفت: خب جواب نداده عزیز من! گفتم: شاید لازم باشه! همون‌طور که سرنگ رو خالی میکرد تو سرم گوشی رو جواب دادم

خودشو معرفی کرد یک آقای محترم بود رزیدنت سال سه داخلی. صدامو صاف کردم؛ چه کمکی از دستم برمیاد دکتر؟ الان نزدیک صبحه امیدوارم کارتون واجب باشه! خندید گفت: واجبه! شما آقای... رو می شناسید؟ اینترتونه! گفتم: خب؟ گفت: سفارش شده بنده هست، پدرشون هم... نذاشتم ادامه بده لحنم عوض شد: _ دکتر چه کاری ازم برمیاد؟ ـ خانم لطفا اشتباهشو نادیده بگیرید! این شیفتا فیل رو از پا می نداره، اینترن خوبیه حواسشو من بعد جمع می کنه با تضمین من! گفتم: ـ جالبه کل بیمارستان رو خبر کرده! من شما رو نمی شناسم دکتر! ولی بهتره این اینترن مورد علاقه تون وظایفشو خوب یاد بگیره! حداقل تو بخش من! شوهرم با کنجکاوی نگام می کرد ادامه داد: ـ دارید سخت می گیرید بیمار که مشکلی نداره! گفتم: - ممنون میشم سفارش کسی رو نکنید درضمن بهشون بگید بیشتر از دوروز شیفت براشون درنظر گرفتم! گفت: - خانم دکتر! گوش بدید...گفتم: من حالم خوب نیست خداحافظتون! و سریع قطع کردم. دیدم با تعجب منو نگاه می کنه و یک لبخند پهن رو صورتشه گفتم: چی شده؟ خندید گفت: ـ جالب عصبانی میشی پس بگو‌ چرا میگرن ات عود کرده! با کدوم اینترن درگیر شدی؟ با خنده گفتم: مسخره می کنی؟! اختیار اینترن خودمو که دارم! گفت: ـ اوکی! بابا تسلیم! ولی یارو پارتی کلفتی داره ها! گفتم: - برام مهم نیس! قصور قصوره! بیمارای بخش من از خودکشی نمردن نمی ذارم با قصور پزشکی کسی از دست بره! ابرو هاشو انداخت بالا گفت: - حق داری! ولی لطفا مسائل کاری رو حداقل وقتی زیر سرمی مطرح نکن! لبخند زدم گفتم: چشم موهامو یکم بهم ریخت بعد پرسید: حالت بهتره؟ گفتم؛ ـ خوبم! سرم رو که اخراش بود از دستم درآورد گفت: یکم بخواب! گفتم: - مرسی! چشمک زد. تا ظهر خواب بودم وقتی بلند شدم رفتم یک دوش گرفتم آثار خستگی و میگرن دیشب کم کم ناپدید شده بود. صدای سازش بلند شد رفتم اتاقش در زدم گفت: - بیا تو آبجی! نشستم رو تختش گفتم: ضرب گرفتی! گفت: اره. بعد پاشد یک بروشور نشونم داد یک اجرا تئاتر بود گفت: موسیقی زنده اش با منه! لبخند زدم گفتم: - واو یعنی الان دعوتم؟ گفت: شک داری؟ گفتم: قبوله ولی فکر کنم شیفتم! گفت: - کاش بیای! لبخند زدم گفتم: سعی می کنم! پاشد تا سازشو جمع کنه نیم خیر نشده اخماش رفت رو هم لب پایینی اش رو گاز گرفت، اومدم جلو گفتم:- عزیزم؟ گفت: چیزی نیست پام گرفته! کمکش کردم رو تخت بشینه یکم پاشو ماساژ دادم، پرسیدم - خوبی؟ گفت: خوبم نگران نشو! داشتم می رفتم بیرون خیلی اتفاقی چشمم افتاد به یک قرص کوچولو که کنار متکی افتاده بود ورش داشتم گفتم: - این چیه! گفت: - نمی دونم بندازش دور! شک کردم متکی رو برداشتم، یهو جا خوردم چیزی که نباید رو دیدم کلی قرص که از خشاب دراومده بود و استفاده نشده بود و یک جعبه سیگار! با عصبانیت گفتم: - تو داری چی کار می کنی؟ سکوت کرد گفتم: - چرا هیچی نمیگی؟ مگه عقل نداری! از کی داروها تو نمی خوری؟ سیگار چی میگه؟ گفت: - آبجی منم آدمم خب خسته شدم! داد زدم: ـ بس کن... من و اون تمام تلاشمون تو این سه سال این بوده تو بهتر شی! واقعا برات متاسفم! بحثمون بالا گرفته بود که اومد تو با کنجکاوی پرسید:- چه خبرتونه؟ صداتون کل ساختمون رو برداشته! گفتم: - از خودش بپرس، نمی خاد درمان شه همچی رو به شوخی گرفته! بیا خودت ببین! گفت: - ببین فقط بعضی روزا نمی خوردم! چشمش افتاد به متکی و قرصا، اخم کرد نگاش کرد گفت:- از کی نمی خوری؟ تو مگه شوخیت گرفته! چیزی نگفت، اومد پیشم گفت؛ - بیا بریم بیرون! گفتم: - بذار تکلیفم روشن شه با این آقا! گفت: این آقا تکلیفش مشخصه! بیماری که همکاری نمی کنه رو بستری می کنن! در ضمن دیگه موافقت یا رضایتت برای Lp اهمیت نداره!

تصمیم از این به بعد به عهده من و خواهرته! همین طور با ناراحتی نگامون می کرد دستاش رو ازشدت عصبانیت مشت کرده بود، بی توجه بهش اومدم بیرون شوهرم هم دنبالم اومد گفتم: - این کارش دیگه فاجعه بود! نمی دونم باهاش چی کار کنم! گفت: - تو سعی اتو کردی من بعد اختیار با خودش نیست! هماهنگ می کنم برا LP همین فردا! معلوم نیس از کی شروع کرده! اونشب گذشت و من شیفت بودم اواخر شیفت گوشیم زنگ خورد گوشی رو برداشتم انگار جای شلوغی بود _سلام عزیزم؟_سلام! خودم میام! می خواستم قطع کنم:_ نه گوش بده! من الان اورژانسم! _ چی شده؟ _چیز خاصی نیس، خون دماغه نتونستم تو خونه بند بیارم آوردمش اینجا! _باشه باشه میام الان پایین. سریع دکمه آسانسور رو زدم اومدم پایین دیدمش خیلی رنگ پریده بود و رو تیشرت سفیدش قطرات خون ریخته شده بود، طبق معمول خون دماغ عصبی بود با نگرانی پرسیدم خوبی؟ سرشو تکون داد، دستشو جلو بینی اش گرفته بود و خسته به نظر می اومد یک پرستار بالای سرش بود و براش تامپون گذاشته بود. همسرم رو دیدم اومد کنارم لبخند زد پرسید ـ خوبی خانوم؟گفتم: - اره چی شد یهو؟ گفت: ـ نبودم خونه اومدم دیدم خونریزی داره، دکونژستان استفاده کردم براش جواب نداد، الان بند میاد چیز خاصی نیس! عصبی شده از بحث دیروز! ده دقیقه بعد پزشک طب اومد براش سرم و ویتامین k تجویز کرد و فشارش رو چک کرد که نرمال بود چون فهمید سابقه داشته و چیز مهمی نیست اجازه ترخیص داد، خونریزی حدود یک ربع بعدش کم کم بند اومد. پرستار برای تزریق سرم اومد، گفت:- من حالم خوبه سرم لازم نیست! نگاش کردم گفتم:- دوتامون از دستت عصبانی هستیم، بهتره خودت بزنی! گفت: - آخه حالم خوبه! فردا هم اجرا دارم! بریم خونه! شوهرم یک نگاه به پرستار کرد گفت:- فشارش خوبه، سرم لازم نیست! فقط آمپول رو بدین به من! پرستار سرنگ و ویال رو داد و رفت بیرون. مشغول آماده کردن آمپول شد با سر اشاره کرد برگرده، با ناراحتی یک نگاه بهم انداخت گفتم: - سرم رو نزدی حداقل امپولت رو بزن! چشاشو رو هم فشار داد مشغول باز کردن کمربندش شد برگشت یک مقدار کم شلوارشو دادم پایین شوهرم آروم پد کشید و آمپول رو وارد کرد یک تکون جزئی خورد گفت: آخ... دستشو سمتم دراز کرد گرفتم تو دستم گفتم: - چیزی نیست تحمل کن! همسرم خیلی سریع آمپول رو درآورد و پد رو نگه داشت. بعد کمکش کردم برگرده و رفتیم خونه این پایان ماجرا نبود و خب بعدش یک سری طولانی آزمایش ها برای اینکه مطمئن بشیم دارو نخوردن باعث آسیب بیشتر نشده شروع شد و درنهایت به ضرر خودش تموم شد.

پ.ن ۱

از کامنت های محبت آمیزتون ممنونم، واقعا تایم نوشتن ندارم و این خاطره رو طی چند نوبت تایپ کردم! عذرخواهم که نمی تونم تک تک پاسخ بدم! در جریانم بعضی هاتون چه قدر محبت دارید باعث قوت قلب هستین.‌ تشکر🌱

پ.ن ۲

درگیر شدن با اینترن دارای روابط زیاد، عواقب خوبی برام نداشت، ولی مهم وجدانم بود که راضی هست!

پ.ن ۳

شاید هیچ وقت درست بیو ندادم، برای احترام به اون دسته از مخاطب های جدیدم؛

- بنده دکتر s رزیدنت سال اول روان‌پزشکی هستم متولد اوایل دهه هفتاد، یک برادر کوچیک تر دارم که ارشد دارن و سه ساله تشخیص ام اس پیشرونده گرفتن، پدرو مادرم در قید حیات نیستن و همسرم که فعلا ایران هستن فلوشیپ و تخصص نورولوژی دارن!

پ.ن۴

به اجراش نرسیدم با اینکه قول داده بود، از دستم ناراحت شد، ظاهرا رزیدنتی خیلی چیزا رو از آدم می گیره از جمله کنار خانواده بودن رو! این روزا تایم خیلی محدودی دارم پیشاپیش عذر خواهم که محبتتون رو پاسخگو نیستم.

خیلی ممنون که همراهید🌱