خاطره فاطمه جان
سلام من فاطمه ام
امیدوارم حالتون خوب باشه
حقیقتش نمیدونم چطوری باید خاطره بنویسم دیگه من تعریف میکنم شما کم و کسری بود ببخشید.
داستان از جایی شروع شد که ما با بچها دوتا کلاس تو یه روز داشتیم قرار شد کلاس صبح رو بریم با دو سه نفر از بچها بعدش به پیشنهاد دوستم که کسی نبود خونشون،بریم خونشون که به نسبت نزدیک تره به دانشگاه بمونیم یه چیزی بخوریم و دور هم باشیم بعدشم کلاس عصر رو بریم.
من سرما خورده بودم از اونجایی که میترسم از آمپول مثل همیشه خودم شروع کرده بودم خوددرمانی،بیشتر از این دمنوش ها میخوردم و قرص سرماخوردگی
خیلی بد بود بدن درد و سردرد کلافم کرده بود،بینی ام کیپ شده بود صدام مثل مردا شده بود😅
بگذریم من ماسک زده بودم مثلا بچها از من نگیرن، رفتیم دانشگاه دوستم زهرا که قرار بود بریم خونشون اونم سرما خورده بود انقد ناله کرد که وای گلوم درد میکنه
وای بدنم کوفته اس و فلان که عصبیم کرده بود
هر چی میگفتم باو من ۴ روزه اینطوری ام صدام درنمیاد با این حالم دارم کلاسارو میام کم لوس شو
میگفت نه نمیتونم تحمل کنم
خلاصه کلاس تموم شد ۴ نفری رفتیم خونه زهرا اینا پخش شدیم هرکی یجا سرشو کرده بود تو گوشی مشغول بود😁 مامان باباش واسه فوت پدر یکی از همکارای باباش رفته بودن شهرستان
زهرا گفت فاطمه کاش زنگ بزنم داییم بیاد(پزشکه)یه نگاهی بهمون بندازه من خیلی بدنم درد میکنه
گفتم تو غلط کردیییییی من اینهمه تحمل کردم دارم دارو میخورم که دکتر نرم انوقت تو میخای دکتر رو بیاری سر وقتمون،عقل نداریییی
من تورو نمیدونم ولی با این حالم ۵.۶ تا آمپول رو شاخمه
گفت بابا حالمون خوب نیست بذار بگم بیاد
گفتم بخدا اگه زنگ بزنی من میرم
یکی از بچها گفت باو نترس نمیخورتت که،دیدن من گوش نمیدم گفتن زهرا زنگ بزنه بیاد معاینش کنه و بره تو برو تو اتاق بمون هر وقت رفت بیا بیرون
خلاصه زهرا زنگ زد کلی لوس کرد خودشو، داییش گفت تا یساعت دیگه میاد
منم رفتم کفشمو گذاشتم تو جا کفشی که لو نرم🤣تا زنگ درو زدن من پاشدم برم اتاق،زهرا گفت اتاق من نریااااا،برو اتاق مامان بابام
رفتم اتاق درو بستم نشستم رو تخت،برقم نزدم که لو نرم😂😂
صداشون میومد که داییش اومد تو با بچها احوال پرسی میکرد و سر به سرشون میذاشت
صداها کامل واضح نبود یه یساعتی بود من تو اتاق بودم که صدای باز و بسته شدن در اومد
بعدش در اتاق باز شد دیدم المیراس،گفت ترسوی کی بودی تو😂
گفتم چیشد پس
گفت داییش رفت دارو بگیره بیاد مثل اینکه باید آمپول بزنه
گفتم ضایه بازی درنیارین یوقت بفهمه من اینجام خیلی زشت میشه ها،من پیش داییش آب میشم از خجالت که از ترس تو اتاق قایم شدم
گفت ن بابا چیکار بتو داریم
باز صدا در اومد گفتم المیرا بدو برو درم ببند
رفت بیرون برقارو روشن گذاشت،انقد حرصم گرفته بود پاشدم سریع برقو خاموش کردم😅
چند دقیقه بعد صدای زهرا و داییش میومد که نزدیک میشدن،قشنگ خودم حس کردم که رنگم پرید😂
صدا باز کمتر شد فکر کنم رفتن اتاق زهرا که همین بغل بود آمپول بزنه
باز ده دقه بعدش صدای داییش و تشکر زهرا میومد که انگار میخواست بره. صدای باز و بسته شدن در اومد و بعدش صدای المیرا: فاطمه بیا رفت
پاشدم رفتم بیرون دیدم بچها نشستن رو مبل، رفتم منم لم دادم گفتم هووووووف بخیر گذشت
دیدم داییش از آشپزخونه اومد بیرون😮هنگ کردم،صدا خنده زهرا و المیرا بلند شد
سریع بلند شدم گفتم سلام
گفت سلام فاطمه خانووووم احوال شما
یه نگاه به المیرا کردم یه نگاهم ب زهرا
بیشعورا منو بازی داده بودن
مریم گفت بخدا من بهشون گفتم نگن ولی گوش نکردن
زهرا گفت اخه ببین حالتو اگه میخواستی خوب شی تو همون ۴ روز خوب شده بودی🤐
هول کرده بودم یه لرز خفیفی داشتم و قلبم تو دهنم میزد
خیلی بد بوددددددد،داییش باهام دست داد حالمو پرسید نشست نزدیکم
فکر کنم فهمید ترسیدم با مهربونی
گفتش حالا چرا رفته بودی اتاق دختر خوب من که کاریت ندارم
سرمو از خجالت انداختم پایین
اومد نزدیکتر گفت بذار یه معاینه کوچولو بکنم ببینم حالت چطوره
سریع گفتم نههه نیازی نیست خوبم من
گفت آره از صدات معلومه
گفتم نه بخدا خوبم،دارو میخورم دارم بهتر میشم
گفت حالا ضرری نداره که من یه نگاهی بندازم
خلاصه معاینم کرد گفت خوب نیستیا
گفتش یه آمپول کوچولو بزن از این حال خلاص شی
گفتم وای نه تروخدا
گفت میدونم میترسی واسه همین اتاق قایم شده بودی نبینمت ولی درد نداره که دختر گنده
سرمو از خجالت انداختم پایین
بلند شد بره دارو بگیره به زهرا گفت به دوستت یچی بده بخوره تا من بیام
به سرم زده بود وقتی رفت منم پاشم برم خونمون انگار ذهنمو خوند دم در گفت فاطمه بیام یوقت نبینم رفته باشیاااااا،رفت
انقد به بچها غر زدم،اونام سعی میکردن آرومم کنن. دایی زهرا اومد به کیسه داروها دید نداشتم برد گذاشت آشپزخونه اومد گفت برو اتاق زهرا تا بیام امپولاتو بزنم بهتر شی
بغض کرده بودم گفتم مگه چند تاس
گفت دوتا کوچولو،دید خیلی ترسیدم اومد نزدیک تر گفت بلند شو آفرین برو اتاق زهرا تا بیام، ترس نداره که،قول میدم دردت نگیره من دستم سبکه، دوتام واسه زهرا زدم
رو کرد به زهرا گفت بد زدم،دردت گرفت؟ زهرا گفت نه دایی جون
رفت سمت آشپزخونه گفت برو تا بیام
رفتم اتاق زهرا چشمم افتاد به کلید میخاستم درو ببندم تا بیخیال شه،دیدم دیگه خیلی زشته اینطوری
نشستم رو تخت داییش اومد ولی هیچ اثری از آمپول تو دستاش نبود
گفت فاطمه بخاب،گفتم پس آمپول کو
گفت تو کاریت نباشه ببینیشون استرست بیشتر میشه بخاب نگاه نکن،تو جیب پیرهنش بود
دمر شدم ولی خیلی خجالت میکشیدم،اومد بالاسرم شلوارمو درست کرد،قلبم هزارتا میزد
پنبه کشید سفت شدم
گفت شل بگیر سفت نکن،گفتم تروخدا آروم
گفت چشمممم،درد ندارن امپولات،سرمو کرده بودم تو بالش
شل کردم فرو کرد، یه تکون کوچولو خوردم،واقعا دردم نگرفت،درش آورد پنبه گذاشت
همون سمت باز پنبه کشید سریع سرمو بلند کردم گفتم میشه اونور بزنی
گفت نه دیگه بذار اینم بزنم اینور قبلی دردت نیومد که،گفتم نه
گفت نترس اینم مثل همونه
فرو کرد شروع کرد تزریق پام میسوخت،چشامو روهم فشار دادم سوزشش داشت بیشتر میشد پامو تکون دادم گفتم ایییییییی میسوزه
گفت تکون نخور الان تمومه،گفتم آخخخخ درد دارهههه
درش آورد گفت تموم شد پنبه رو داشت فشار میداد دیدم اون سمت شلوارم رفت پایین پنبه کشیده شد،خواستم برگردم دستشو گذاشت رو کمرم گفت اخریه اینم بزن تموم شه راحت شی
گفتم نههههه تروخدا بسه نمیزنم من ولم کنین مگه نگفتین دوتاس
گفت اینم مثل اونیکی هاس،واسه سلامتیته درد نداره که خوب تحمل کردی اینم بزنم راحت شی بغضم گرفته بود گفتم ولم کنین دردم میگیره نمیخام بزنم
هرطور شد آرومم کرد،خیلی خوب دلگرمی میداد و آدمو آروم میکرد
پنبه کشید و فرو کرد یه تکون بدی خوردم گفت اروووووم دختر خوب الان تمومش میکنم،از همون اول درد بدی داشت و منم شروع کردم که آخ آخ آیییی چقد درد داره دستشو گذاشت رو کمرم گفت از اینجا درد داره گفتم آره گفت تحمل کن الان تمومه گفتم آااااایی آخخخخخخ بسه تروخدا بسه نمیتونم سفت کردم خودمو گفت تموم شد شل کن دربیارم منم شل کردم باز دردم زیاد شد که دستمو بردم عقب نذارم بزنه،دستمو گرفت اخرشو تزریق کرد و سوزنو کشید بیرون پنبه گذاشت لباسمو کشید روش دستشو گذاشت رو پنبه ماساژ میداد گفتم درد داره فشار ندین
گفتش معذرت میخام این یکم درد داشت اذیت شدی،گفتم این یکم بود؟ فلج شدم
گفت اگه میگفتم درد داره که راضی نمی شدی بزنی😅
رفت بیرون گفت ۵ دقه بخاب بعد بلند شو
لباسمو درست کردم رفتم بیرون دیدم نشسته با بچها دارن چایی میخورن
خیلی ازش خجالت میکشیدم رفتم منم نشستم گفتش هنوز درد داری،گفتم نه زیاد
گفتش داروهایی که واست گرفتم رو مرتب سر ساعت بخور،فردام یدونه آمپول داری با شناختی که ازت پیدا کردم مطمئنم نمیزنی😁خندم گرفت😂گفتش ولی مثل همون آمپول اولیه اس که واست زدم اذیتت نمیکنه بزن تا زودتر خوب شی
منم تشکر کردم و رفت
وقتی رفت منم رفتم اتاق وسایلمو برداشتم که برم زهرا هر چی گفت بمون دیوونه چرا قهر کردی،بچها هر چی گفتن گوش نکردم گفتم میدونین من میترسم چرا بهش گفتین من اینجام،هرچقدر گفتن اهمیت ندادم و از خونه زدم بیرون
اسنپ گرفتم رفتم خونمون مامانم داروهارو دید فکر کرد خودم انقد شجاع شدم رفتم دکتر😂وقتی فهمید کار داییه زهراس دیگه مطمئن شد دخترش همچین شجاعم نیست🤣
بیحال شده بودم بعد آمپولا رفتم اتاقم گرفتم خوابیدم کلاس عصر ام نرفتم،جای آمپول اخریه هنوز درد میکرد نمیدونم چی بود زد
تا یه هفته هر کدوم از بچها زنگ میزدن و پیام میدادن من جواب نمیدادم،تو کلاسم محل نمیدادم بهشون تا بعده یه هفته بلاخره آشتی کردم
بعده اون آمپول خوردنم هروقت دایی زهرا رو میدیدم سرمو مینداختم پایین از خجالت اونم ریز ریز میخندید خودش میومد جلو احوال پرسی میکرد،یبارم تولد زهرا بود دور هم جمع بودیم وقتی دلیل اینکه باهاش انقد سرسنگین بودم رو پرسید گفتم راستش اون روز از اینکه باهاتون رو در رو نشم قایم شده بودم و سر آمپول زدنم اونقد اذیت کردم هنوز یکم معذبم،من تا این سن ۳ تا آمپول باهم نزده بودم
اونم یکم حرف زد و دیگه به مرور اون خجالته ریخت و باهاش راحت شدم.
بعده اون ماجرا یبارم واکسن خوردم از ایشون به اصرار زهرا😑
این بود خاطره،امیدوارم خوشتون بیاد
اگه بد نوشتم ببخشید
خدانگهدار