خاطره نیکا جان
سلام و عرض ادب✨
نیکا هستم همونی که سه تا داداش داشت دومین خاطره م هستش از تمام دوستانی که لطف داشتن و نظراتشونو ارسال کردن سپاس گزارم🌺 من به دلیل اینکه ماکان زیاد اجازه نمیده گوشی دستم بگیرم نمیتونم زود به زود واستون خاطره بفرستم
مهر ۱۴۰۳🍂:
روز دوشنبه بود از سر صبح یه احساس مزخرف داشتم و احساس میکردم از دیشب هر چی که خوردم هضم نشده و معده م درد میکرد مامان گفت :☆
☆ نیکا مامان بیا این لقمه رو بخور
+ نمی تونم مامان مرسی دیر
☆ بیا مامان جون گشنه میمونی
لقمه رو از دستش گرفتم و به زور یه کوچولو خوردم
☆ امروز با بابات میریم پیش عمت واستون غذا میزارم اومدی گرم کن با داداشت بخور ( عمم یه شهر دیگه س و زایمان کرده بود مامان میخواست بره کمکش) کیان از اتاقش اومد و گفت: ♤
♤ بدو نیکا دیر شد
+ اومدم 🚶♀
دیگه باهم رفتیم مدرسه منو نرسیده به مدرسه پیاده کرد گفت خودت بیا کسی متوجه نشه دیگه من با کلی غر غر کردن پیاده شدم و رفتم تو حیاط اونروز نرفتیم سر صف رفتم کلاس زنگ اول عربی داشتیم اومد سر کلاس و با هزار بدبختی تحمل کردم کم کم داشت سر درد هم بهش اضافه میشد و احساس می کردم بدنم حرارت برش داشته
زنگ تفریح سرمو گذاشتم رو میز چشام گرم شده بود🥱 که زنگ کلاسو زدند و آقا کیان تشریف فرما شدن( گفته بودم که دبیر ادبیاتمون) حضور و غیاب کرد و از درس گذشته ازمون سوال پرسید انگار متوجه حالم شده بود هی زیر چشمی منو می پایید دیگه چون قدم هم کوتاه همیشه ردیف اول میشینم اونم قشنگ بهم مصلت بود( بجز یکی از دوستام کسی نمی دونست خواهر و برادریم شما فکرشو بکنید هر روز به داداشت فوش بدن و چرت بگن و نتونی چیزی بگی🔪😤)شروع کرد به تدریس که بچه ها تازه انرژی گرفته بودن و هی مزه می پروندن کیان چندبار بهشون تذکر داد ولی اصلا اهمیت ندادن که دیگه اعصابشو بهم ریختن و داد زد یعنی قشنگ زهره ترک شدیم😂( اصلا اخلاقش توی مدرسه با خونه، زمین تا آسمون فرق داشت تو مدرسه بر خلاف خونه بسیار جدی و ترسناک بود ) با دادی که زد همه ساکت شده بودن و داشت تدریس می کرد احساس کردم ببخشید محتویات معده م داره میاد بالا🤢 سریع پاشدم پریدم بیرون هرچی از دیشب خورده بودم بالا آوردم 🤮دوستم اومد پیشم کمک کرد دست و صورتمو بشورم گفت
_ چی شدی
+ چیزی نیست خوبم
_ میخوای بری زنگ بزنی بیان دنبالت ؟
+ نه نه نمی خواد خوبم
رفتیم سر کلاس کیان گفت
◇ حالتون خوبه ؟
+بله ممنون .ببخشید
دیگه به تدریس ادامه داد دوباره کمی نگذشته بود احساس کردم دوباره داره حالم بد میشه دوباره دویدم بیرون پردیس دوستم اومد گفت :
_ نیکا چرا اینجوری شدی ؟
+ نمی دونم از صبح معده م درد میکنه 🤕
بازم رفتیم کلاس اینبار کیان گفت
◇خانم ... تشریف میارید
رفتم نزدیک صندلیش گفت:
◇ خوبی
چشامو به نشانه تایید تکون دادم ناگهان دستشو گذاشت رو سرم همه بچه ها اینجوری شده بودن😮😂
◇ تب داری برو بگو بیان دنبالت با این حالت نمیتونی تا زنگ آخر دوام بیاری
+ نه ممنون بهترم لازم شد زنگ میزنم
دیگه بدون اهمیت دادن به حرفم پاشد رفت بیرون کمی بعد دوباره برگشت و ادامه داد هنوز نیم ساعت نگذشته بود در کلاسو زدند خانم امینی گفت : ببخشید آقای.... اومدن دنبال نیکا
منو میگی اصلا هنگ کرده بود از دست اون کیان دهن لق دلم پر بود 🥀وسایلمو جمع کردم به کیان یه چش غره ریزی رفتمو اومد بیرون دیدم ماکان اومد .آروم سلام کردم از خانم امینی تشکر کرد و رفتیم .
تو ماشین بودیم ازش پرسیدم
+ اون کیان دهن لق گفت بهت بیای؟
●اره چی شدی؟
+ هیچی الکی شلوغش کرده بود
● رنگ به رخسارت نمونده میگی هیچی من چندبار بهت گفتم میری مدرسه ماسک بزن که مریض نشی چرا زبون آدمی زاد حالیت نمیشه
من مظلومم که بغض کرده بودم هیچی نمی گفتم 🫠
رسیدیم خونه سلام کردم نیکان خونه بود گفت
♤ سلام چرا اینقد زود اومدی؟
+ببخشید، ناراحتی برگردم
● خانوم بازم مریض شده
♤ این اگه مریض نشه باید تعجب کرد 😐😂
+ خفه شو بابا
● عه مودب باش نیکا این چه طرز صحبت کردن با بزرگترته ( منو نیکان باهم زیاد شوخی میکنیم و مشکلی نداره ولی ماکان از اینطور صحبت کردن خیلی بدش میاد حتی یه بار سر اینکه بهش یه فوش نسبتا بد دادم خوابوند زیر گوشم🥲)
آروم گفتم :ببخشید
رفتم لباسمو عوض کردم یه کم آب خوردم چند مین بعد دوباره پیش به سوی سرویس🤢 دیگه چیزی تو معده م نمونده بود احساس میکردم معده م آتیش گرفته و میسوخت نیکان دستو صورتمو شست سرمو بوسید گفت
♤ چیزی نیست قربونت برم
بغلم کرد برد تو اتاقم ماکان با کیفش سر رسیدن😭
● از کی اینجوری شدی؟
+صبح
● دیشب چی خوردی ؟
+ هیچی فقط شام ، بادام زمینی و میوه
● اسهال ؟
+ اهم
تبمو چک کرد
● تبم که داری چیزی نیست ویروس🦠 الان بهت دارو میدم خوب میشه
+ داداش تروخدا امپول نده
● امپول ندم چی بدم پس تو آبم میخوری بالا میاری
دیگه رسما داشت گریه م میگرفت رفت دارو هارو بگیره خوابم برد که با صدا نیکان بیدار شدم
♤ پاشو نیکی ماکان اومد
+ تروخدا داداش نه نزار امپول بزنه خیلی درد داره
♤ خوب فداتشم امپول نده که خوب نمیشی همش بالا میاری
ماکان اومد تو اتاق دستش یه کیسه بود که فقط امپول و سرم توش پیدا بود 💉
+ وای تروخدا این همه ؟
● کولی بازی در نیار میریزم تو سرم
+عه
● اره حالا برگرد
+ مگه نگفتی میریزی تو سرم
● دو تاشون باید عضلانی تزریق بشن
+ تروخدا دیگه ولم کن
● برگرد نیکا اذیتم نکن
نیکان منو چرخوند و شلوارمو کشید پایین دستشو گذاشت رو کمرم ماکان پدو کشیدو پوستمو جمع کرد آروم نیدلو وارد کرد نیدلو کشید بیرونو پدو یه کم فشار داد
+ تموم
● ام خوب زدم؟
+ بد نبود😂
● می خوای بدشو نشونت بدم
+ نه دیگه بی جنبه خوب بود مرسی
● افرین😁
کمی پایین ترشو پد کشیدو وارد کرد خداییش اینم درد نداشت خوشحالو خندون خواستم شلوارمو بدم بالا که نیکان دستمو گرفت و اونطرفو کشید پایین
+ ولم کن نامرد تو که گفتی دوتا
● اینم بزنم که دیگه زود به زود مریض نشی
+ ولم کن چه ربطی داره
● ربطشو من میدونم
سریع پد کشیدو نیدلو فرو کرد کمی که تزریق کرد جیغم در اومد
+ ووووو ولم کن درد داره آی پام آخ میسوزه داداش
● یواش نیگا تموم یه کم تحمل کن
+ خیلی نامردی خیلی
● واسه خودت
+ نمی خوام ولم کن
کشید بیرون
● بیا واسه یه دونه آمپول گوشمونو کر کردی
+ سه تا امپول
برگشتم دستمو گرفت گارو بست و دنبال رگ گشت چندبار اون محلو فشار دادو آنژیوکتو وارد کرد چشامو بستم دیگه فیکسش کرد چندتا امپولم ریخت تو سرم .
خوابم برد بیدار که شدم آنژیوکتو در آورده بود کیانم برگشته بود حالم خیلی بهتر بود کیان آومد پیشم حالمو پرسید و گفت
◇ پاشو بریم نهار بخور
+ فعلا نمی تونم .داداشی گوشیمو میدی؟
◇ گوشیت که پیش من نیست پیش ماکان
+ خب برو بگو ماکان یه کم بهم بده 🥲
رفت با گوشی برگشت شادو خندون با پردیس تماس گرفتم و ازش آمار گرفتم میگفت بعد تموم شدن کلاس همه داشتن میگفتن وای دیدید آقای... دستشو گذاشت رو سر نیکا دیدید چقد نگرانش بود
عیش بی جنبه ها 😒
مرسی از اینکه وقتتونو گذاشتین و خاطره رو خوندین منتظر نظراتتون هستم
یا حق🦋🌈