خاطره سینا(تیچرمجید)

این قسمت: رو به موتم بودی بیا!

بالاخره نصف ترم تموم شد و امتحان میانترم بود منم خوشحال که امروز روزه استراحتمه ومجبورنیستم لسن پلن وپاور آماده کنم.دوتاازکلاسهام هم سطح اند بخاطرهمین بهشون گفتم دوتاکلاس باهم بیاند امتحان بدند برند خونه .خلاصه عیده معلم زبانا امتحانای میانترم وفایناله.

خلاصه لباس تروتمیز پوشیدیم وعطر واتکلن زده رفتیم سرکلاس.این دوتا کلاس که هم سطح اند نوجوان اند و Teen 2 Teen میخونند و الان یک ساله که پشت سرهم بامن کلاس دارند.حالاچرا یک ساله باهمیم؟ چون هم اونا منودوست دارند هم من دوستشون دارم . بااینکه خیلی سخت گیری میکنم هرترم یه دفترچه معنی لغت مینویسند ومجبورشون میکنم کلی کلمه حفظ کنند ولی بااین حال پایان هرترم با مسئول برنامه ریزی کلاسهاصحبت میکنند و میگن بااقای فلانی کلاس میخوایم. منم که چون درس خونن وباهم رفیقیم همیشه باافتخار اوکی دادم.

خب فهمیدین خیلی خفنم واینا یا بیشتر تعریف کنم ازخودم؟

نوشابه هستا، بازکنم بیشتر؟

اره خلاصه خداحفظم کنه عین من دیگه نمیاد رو زمین آقای فردوسی پور‌.😂

بچه هایکی یکی یا دوتادوتا میومدند توکلاس امتحان شفاهی میدادند ودرنهایت امتحان کتبی‌‌.

فاطمه، نوه داییم توهمین کلاسه وکلاس پنجمه

بااینکه کلاس پنجمیه ولی خیلی ریزه میزست یعنی ببینیدش میگید نهایت کلاس دوم دبستان باشه ؛خیلی کیوت ونمکیه وعاشق زبان انگلیسیه وهمیشه میگه من میخوام معلم انگلیسی بشم.

خلاصه قندکلاسمه ولی خب بچه ها هیچ کدوم نمیدونند فامیلیم.

خلاصه نوبت اون شد‌اومدتوکلاس دیدم رنگش پریده وداره میلرزه باانگلیسی گفتم اوکیی؟خوبی؟ کلاس سرده؟

با دماغ گرفته گفت نه سرماخوردم!گفتم سرماخوردی براچی اومدی کلاس؟

گفت تیچر میتونم فارسی بگم؟

یذره چپ چپ نگاش کردم گفتم هیچ جوره نمیتونی انگلیسی بگی؟گفت نه

گفتم باشه بگو.

گفتم چی میخواستی بگی که باانگلیسی نمیتونی!؟

گفت موت باانگلیسی چی میشه؟

گفتم موت دیگه چیه؟؟

گفت خودتون گفتید روبه موتم بودیم نباید برای امتحان غایب کنیم!

منکه یهوترکیدم ازخنده. گفتم فاطمه! فاطمه ! درسته من همچین حرفیو زدم ولی اینو برای بچه هایی که الکی وبدون علت غایب میکنند گفتم.

بایدبهم پیام میدادی میگفتی حالم خوب نیست امتحان تاخیری ازتون میگرفتم.

گفت خودتون گفتید دیگه.

گفتم میتونی الان جواب بدی؟

گفت آره خوندم یکم.

دوتاسوال پرسیدم دیدم آب دماغش اجازه نمیده حرف بزنه . دوسه تادستمال بهش دادم به منشی گفتم به خانوادش تماس بگیرند بیانددنباش هفته دیگه امتحان تاخیری بده.

دیگه تاساعت ۷ پشت سرهم امتحان میگرفتم خیلی خسته شدم .گوشیم زنگ خورد سیوداشتم دیدم دخترداییمه مادر فاطمه.

جواب دادم و گفتم براچی فاطمه روفرستاده بودین بااین حالش کلاس!؟

گفت هرچی بهش گفتم نرو گفت معلم گفته که اگه نریم نمره کم میکنه و رو به موتم بودین باید بیاید امتحان بدید.

حالاماهم سرخ وسفید میشدیم پشت گوشی که این چه حرفی بود زدی مرد!روبه موت دیگه چه کوفتیه من گفتم!

خندیدم گفتم نه نه یزید که نیستم دیگه من اگه بهم میگفتین قبول میکردم. بچه اصلا رنگ نداشت به صورت اومده امتحان بده.

خلاصه یکم راجب اوضاع فاطمه صحبت کردیم و پرسید دکتر شیفته؟

نگاه ساعت کردم گفتم تا نیم ساعت دیگه شیفتشوتحویل میده میادخونه.گفت پس هیچی میخواسم فاطمه وفرناز رو ببرم پیشش دیگه چه روزی بیمارستانه؟

گفتم دختر دایی این حرفاچیه همین امشب بیار بچه هارو خونمون رضا ببینتشون.اصلا برای شام بیایند.

خلاصه تعارف پشته تعارف وقرارشد که بعدشام بیاند‌.زنگ زدم به مامان خبردادم گفت قدمشون روچشم خوب کاری کردی مامان. میوه وشیرینی خامه ای سر راه بگیر بیار(جون مجید اگه فامیلای خودش نبودند میگفت تو .....خوردی مهمون دعوت کردی).

به رضاهم زنگ زدم گفتم مشتری داری بعدکار بیاخونه😂

خریداروکردم و رفتم خونه مسعود گفت یزید بچه مردم داشته میمرده گفتی باید بیادامتحان بده؟

گفتم اینوکی گفت؟

گفت لیلا (مادر فاطمه)زنگ زد گفت دارند میاندخونمون.

گفتم عجب آدمیه این دیگه !!سریع اطلاع رسانی کرد!

گفت آی من ازین معلما عقده ای بدم میاد.گفتم بروبابا...

خلاصه لباس عوض کردم ومیوه هاروکمک مامان چیدم که چنددقیقه بعد رضا و مهمونا باهم رسیدندتوخونه.

اومدند داخل طبق معمول بچه آخریه فلک زده زحمت پذیرایی وکشید ،میوه ببر، چایی بگیر وشیرینی یادت نره پیش دستی نبردی ازین حرفا.

شیرینی وگرفتم جلوشون فاطمه هم برداشت.

چنددقیقه بعدش خیلی نامحسوس رضا رفت روی صندلی کنار فاطمه نشست یه پرتقال رو ۴ قاچ کرد بابشقاب فاطمه که توش شیرینی بودجابه جاکرد گفت نظرت چیه یه معامله باهم داشته باشیم این مال من این مال تو.

فاطمه باخجالت بشقابو گرفت گفت باشه.

حالااصلا رضاقندنمیخوره میخواست فاطمه خامه نخوره ازش گرفت

گرم صحبت بودیم که لیلا گفت دکتر فرناز دوهفته پیش سرماخورد بردمش پیش دکتر‌..‌‌..متخصص کودکان که خودت معرفی کردی. ولی بااینکه دوهفتس گذشته و علائم سرماخوردگی نداره ولی چشمش قی میکنه و دائم بینیش گرفته

گفت میبینمش حالا.

رضا به فاطمه گفت خب میخواددخترم چیکاره بشه؟( انتظار داشت مثل اکثربچه ها الان بگه میخوام دکتربشم )

فاطمه هم گفت میخوام معلم زبان بشم مثل مستر(فامیلیم) .

منم که دیگه اصلا بال درآوردم اون لحظه

پاشدم گفتم :

Yesssss,that's it .Give me five.

(بزن قدش)✋️

خلاصه یکی زدیم قدشو پک وپوز رضا کش اومد.

دم گوش رضاگفتم میخوای گریه کنی؟ گریه کن بیتربیت.😂

خلاصه همه زدیم زیرخنده.

رضا دیگه رشته کلام ازدستش دررفته بود نمیدونست چطوری بحث معاینه روپیش بکشه.یکم فاطمه روتشویق کرد که افرین معلمی!چه شغل خوبی وازین حرفا...

دودقیقه بعدش گفت خب حالااجازه هست من خانم معلم رومعاینه کنم ؟

فاطمه خیلی مودب وآروم گفت بله ممنون.

رضا از رومبل اومد پایین رو زمین نشست گفت پس بیاپایین بشین عمو.

گفت کیف منو میاری مجید روتختمه.

کیف آوردم.

لیلا هم اومد ازرومبل نشست پایین.

بقیه هم گرم صحبت بودند.

فرناز وازلیلا گرفتم بغل کردم که بیقراری نکنه.

رضا اول تب سنج وگرفت جلوی صورتش وبعد لایتو برداشت یکم به دکمش ور رفت تاروشن شد به فاطمه گفت دهنتو بازکن عمو عاااا ته گلوشو باآبسلانگ معاینه کرد.

گوشی وبرداشت ، نفس عمیق ،یدونه دیگه ،یکی دیگه....یدونه از گوشی هارو ازگوشش درآورد فقط یکیش توگوشش بود گفت یکی دیگه دخترم خوبه.

گوشی و انداخت دورگردنش

.گفت عطسه؟ سرفه؟ لیلا گفت پشت سرهم عطسه میکنه. گلوشم عفونیه.

فاطمه گفت دماغم گرفته. رضا یه دست کشید به سرش گفت خوب میشه حالا.

لیلا شروع کرد به غر زدن که فصل مدرسه ها زود به زود مریض میشه و ویروس میگیره و....رضا گفت یدونه تقویتی براش مینویسم شربته اینو روزی یک قاشق بخوره هم برای رشدش خوبه هم انرژیشو بالامیبره کمترهم مریض میشه.

آمپول میزنه دخترم؟

فاطمه گفت میشه نزنم؟

رضاگفت بزنی بهتره.

خب اون یکیو بیارببینم فرناز ودادم دست رضا.یکم نازشو کشید رفت بغلش.

روبه لیلا گفت چندوقتشه؟

گفت یکسال ودوماه.به مامان گفت گوش پاکن داریم؟

گفت آره مامان گفت بیاربرام.

گفت هرموقع اینطوری میشه چشماش ترشح چرکی داره ،اول باید باآب چشمارو بشوری. دست میکشید به صورت بچه میگفت قشنگ اینجاهاروباشامپو بچه کفی کفی کن بشور. دونه دونه مژه هاش تمیزبشه.

مامان گوش پاک کن آورد رضابچه رودادبه لیلا گفت بگیرش من چشمشو تمیزکنم.رفت نزدیک تر سرشو گرفت باگوش پاک سعی داشت چرکارو جداکنه.

_آفرین دخترم یکباردیگه یکبار دیگه تموم شد .

بچه هم تکون میخورد بیقراری میکرد.

چرکاروجداکرد. یدونه آبسلانگ دادبه بچه که باهاش بازی کنه و گوشی روگذاشت روسینش.

بچه هم لوله ی گوشیوگرفته بودمیکشید.

اتوسکوپ(دستگاه معاینه گوش) روازکیفش درآورد سربچه روگرفت گوشهاشو معاینه کرد بچه هم داشت باگوشی پزشکی بازی میکرد. اتوسکوپ روگذاشت زمین بچه برش داشت محکم زد روزمین دوباره ازدستش گرفت‌.تب سنج رو گرفت جلو صورتش، دوباره بچه اتوسکوپ وبرداشت دستشو برد بالاکه بندازتش رضاازش گرفت گفت توروخدا اینودیگه ننداز.😂

رضاگفت بینیشم باید تمیزکنیم.

روبه به مسعود گفت داداش تاداروخونه میری شما داروبگیری بیای؟

گفت باشه میرم.

لیلا گفت زحمت میشه فردامیگیرم گفت نه همین الان لازمه.

علی (بابا ی فاطمه)گفت نه خودم میرم

باباگفت بشین علی آقا میگیرند بچه هامیارند.

خلاصه چند مین بعدش مسعود دوتاکیسه پلاستیک دارو آورد.

رضا یه نگاه به دارو ها انداخت قطره بینی ودرآورد گفت باید دماغشم تمیزکنیم دخترو.

پیشاپیش معذرت میخوام و همینجورکه بچه تودل مامانش بود بایه دستش یه سوراخو گرفت و قطره رو ۴_۵بار پاف زد توبینیش.

بچه شروع کردبه گریه وبیقراری. رضا یکم نازشوکشید و

دوباره تواون یکی سوراخ بینیش زد که یهو یه تیکه بینی ازتودماغش زد بیرون ریخت رودست رضا.

رضا میگفت جان جان نگاه کن همینومیخواستم.

حالامن داشتم به این فکرمیکردم تاحالا ازدست رضاچی گرفتم خوردم🥴 بادستمال دستش وصورت بچه رو پاک کرد وداشت برای لیلا توضیح میداد که چطوری استفاده کنه. وزن بچه رو پرسید ویکی یکی داشت میگفت مقدار مصرف داروهابایدچطوری باشه.

اون کیسه رو برداشت گفت برسیم به خانم معلم آینده.

کپسولا وشربتا رو یک یکی به لیلانشون داد وگفت نوشته روی هرکدوم چندساعتی مصرف کنه.

آمپولارو جدا کرد گفت این دوتاروامشب بزنه فردا هم این یکی.فاطمه یه نگاه به من کرد

باخجالت گفت میشه نزنم.مامان فردامیزنم.

لیلاگفت ببین مامان حالت بده بزنی سریع خوب میشی.صداشو آروم کرد توگوش مامانش گفت نه مامان آخه من روم نمیشه.

رضا گفت من نمیزنما عمه میخوادبزنه

عمه اش بیا.مامانوصدا زد گفت این دوتا آمپولو یواش بزن به دختر زودخوب بشه.

منم خودمو زده بودم به اون دَرا که یعنی اصلا توباغ نیستم بابچه بازی میکردم.

بالاخره راضی شد بامامان ولیلا برندتواتاق آمپولشو بزنه.

رضا وسایلشو جم کرد. یدونه سیب پوست کند یه تیکشو گذاشت دهن من. دستشو پس زدم دهنمو پاک کردم گفت چته؟؟؟؟!!

گفتم خیلی چندشی بابا تودستاتونشستی اینو معاینه کردی.

گفت شستما نشستم؟

یه تیکه سیب گذاشت دهنش گفت بیاحالایدونه بخور😁 شستم بخدا بیا.

گفتم ولم کن من سیب دوست ندارم.

همینجورکه بچه دستم بود یه عطسه کرد گوش و نصف صورتم خیس شد.

رضا که ترکیده بود ازخنده میگفت پاشو بشور مریضه میگیری ازش آدم روهرچی حساس باشه سرش میاد.

راس میگه آدم ازهرچی بترسه وحساس باشه سرش میاد.

مرسی که خوندین.

(تیچرمجید)