خاطره عسل جان
های گایزز!
عسلم؛ خداروشکر این هفته رو با خوبی و خوشی به پایان رسوندم...و با دلی گرفته منتظر هفته آینده و حال گیری های دبیرامون هستم!...
خب: حدودا 6،7 سال پیش،اگر اشتباه نکنم پنجشنبه بود و همگی خونه بودیم...اون روزا مامانم بخاطر یسری مسائل🩸اعصاب درست و حسابی نداشت و کلا درحال جنگ و جدال بود...
اونروز بعد از ناهار هرکی مشغول یکاری شد
مامانم میخاست ظرفارو بشوره؛و دنبال کلیپسش میگشت که موهاشو ببنده
مامان: کلیپس منو کی ورداشتتت؟
مسیح: ما ندیدیم بخدا...
مامان: من گذاشتمش رو میز! کدومتون ورداشتین؟
هی قسم خدا پیغمبری میخوردیم که عاقا ما بر نداشتیم؛ باور نمیکرد
مامان: امیررررر(بابام) بگرد کلیپس منو پیدا کننن!
بابا: چرا من باید کلیپستو پیدا کنم؟
مامان: چطور من لنگه جوراباتو پیدا میکنم!تو نمیتونی کلیپسمو پیدا کنی؟
بابا: هوفف؛وایسا ببینم کجاس؟!
یهو مهراد از اتاق مامانم اینا اومد بیرون و کلیپسو نشون مامان داد...
مهراد: کلیپست همینه مامان؟
مامان: زهرمار! دست تو چیکار میکرد؟
مهراد: هیچی بخدا؛ میخاستم بزارم تو اتاقت
مامان: بیخود کردی! من بهت گفتم بزار تو اتاق؟(اعصاب مصابش تعطیل بود)
تو همین حین بابام وارد عمل شد!
بابا: مرضیه جان آروم! چخبره؟
مامان: هیچییی!
بابا یذره نگاش کرد و دیگ چیزی نگف؛ فقط بهمون اشاره زد(اعصابش خورده،نزدیکش نشین)
یک ساعتی که گذشت؛بابا پالتو و سوییچشو برداشت و رفت سمت در...
مامان: کجا؟
بابا: یجایی کار دارم؛ بعدا بهت میگم!
بعدم خدافظی کرد و رفت
خلاصه حدود یکی دو ساعت که گذشت مامان گف برم به بابا زنگ بزنم؛ ببینم برای عصرونه میاد یا نه!
گوشی مامانمو گرفتم و بش زنگ زدم
عسل: الو؛ سلام بابا
بابا: سلام بابا؛ خوبی؟
عسل: مرسیی! بابایی برای عصرونه میای؟
بابا: عهه ببین عسلم الان کار دارم خب؟بعدا خودم زنگ میزنم؛ برای عصرونه هم نمیام...
عسل: باشه؛ خدافظ
بعد اینکه قطع کردم؛ رفتم تا به مامانم گزارش کامل بدم
عسل: مامان! بابا گف کار داره؛ نمیاد
مامان: باشه مامان،دستت دردنکنه
خلاصه عصرونه هم خوردیم و داشتیم برای شام همفکری میکردیم که گوشی مامانم زنگ خورد
جواب داد و...وسط صحبت هی چهرش بهت زده تر میشد
مامان: الان خوبییی؟
ــــــــــــــــــــ
مامان: مطمئنی دیگ؟
ــــــــــــــــــــ
مامان: کدوم بیمارستانی؟
ــــــــــــــــــــ
مامان: باشه باشه! میارم...خدافظ
بعد از اینکه قطع کرد سریع بلند شد و تو سه شماره حاضر شد...
متین: مامانن! چیشده خب؟
مامان: بابات تصادف کرده!
یهو هممون هول کردیم...دوس داشتیم باهاش بریم...
مامان: آخ ماشینو که بابات برد! مسیح؛ سوییچ ماشینتو بده! بدو میخام برمم
مسیح رف سوییچشو آورد؛ لحظه ای مامان میخاست بره آویزون شدم که الا و بلا منم میخام بیام!
اولش راضی نمیشد ولی خب وقتی دید سرتق تر از این حرفام اوکی داد
توی راه مامان خیلی با سرعت میروند...
عسل: مامانی! یکم یواش تر برو
مامان: دست فرمونم حرف نداره! اصلاا نگران نباش
عسل: آخه خیلی داری تند میری...
مامان: ببین! منو بابات هردو توی 20 سالگی گواهینامه گرفتیم؛ خب؟ از اونموقع تا الان من کلا 2 بار تصادف کردم که هیچکدومشو هم من مقصر نبودم!
اونوقت بابات حداقل؛ کَم کَمش سالی یبار تصادف میکنه...همیشه ی خدام مقصره!
پس از دست فرمون من ایراد نگیر! باشه؟
عسل: ایراد نگرفتم خب...فقط میگم یواش تر!
مامان: حواسم هس مامان جان
خلاصه رسیدیم بیمارستان و بابای بیچارمو ملاقات کردیم...
دستشو گچ گرفته بودن(البته دقیقا نمیدونم گچ بود یا آتل)؛سرشم بسته بودن...مث اینکه کتفشم ضرب دیده بود
مامان: این چه وضعشه؟چرا اینجوریی تو؟
بابا: بزار بریم خونه! از همینجا غرغراتو شروع نکن
مامان: آخه نگا سر و وضعتو؟
بابا: اتفاقه دیگ...پیش میاد
مامان: منم نمیدونم چرا از این اتفاقا فقط برا تو پیش میاد!
بابا: هوف
مامان: ماشین چیشد؟
بابا: بردن؛ پارکینگ!
مامان: مقصر بودی؟
بابا: آره
مامان نذاشت جملش به پایان برسه! سریع گف<خاک تو سرت>... و دقیقا به همونجایی که روی سرشو بسته بودن یه ضربه نسبتا آروم زد
بابا: آخخ
مامان: آیی ببخشید! حواسم نبود...درد داری الان؟
بابا: خیلی...
مامان: اشکال نداره؛خوب میشی(فکر میکردم الان نازش میکنه)
یذره دیگ صحبتشون ادامه پیدا کرد؛ رفتن با دکتر اون قسمت که یکی از دوستای خالم بود یه چند دقیقه ای گپ زدن و...دیگ راهی شدیم!
توی راه مامان یجا نگه داشت؛ رف داروخونه و داروهای بابارو گرف و...ادامه حرکت؛
بالاخره رسیدیم خونه و مامان با تلاش های فراوان توانست بابا رو از دست قوم یاجوج ماجوج (برادران گرامی)نجات بده
یعنی دقیقا با جمله ی<باباتون سالمه؛ بادمجون بم آفت نداره> به اون قائله خاتمه داد
بعدش کمکش کرد و بردش بالا؛ بلافاصله منم دنبالش رفتم
مامان: عسل! مامان ما شاید یه حرف خصوصی داشته باشیم!همش باید دنبالمون باشی؟
عسل: خو میخام پیش بابا باشم...
مامان: بابات فعلا حالش خوبه!برو پایین پلاستیک داروهاشو بیار
با سرعت جت اومدم پلاستیکو ورداشتم و رفتم...
عسل: بفرمایید...
مامان: مرسی مامان!
دارو هارو از پلاستیک درآورد و یه نگاهی بهشون انداخت...بیشترش پماد بودن؛ فقط دوتا ویال توش بود
یه پماد برداشت و درشو وا کرد
مامان: لباستو درار!
بابا: منه یه دست! چجوری در بیارم؟
کمکش کرد؛ لباسشو که در آورد...آروم یذره از اون پماده ریخت رو کتفش و آروم ماساژش داد
بابای مظلومم هی آخ و اوخ میکرد
مامانمم بجای اینکه نازشو بکشه همش میگف چته خب؟یدقه تحمل کن
خلاصه اونشب که گذشت
فرداش صب زود بابام آماده شد که بره جایی...
مامانمم گیر داده روز جمعه چیکار داری؟ کجا میری؟
منم رفته بودم سراغ درسام و انجام تکالیف برا شنبه
بعد از اینکه مشقامو نوشتم (اونموقع عادتم بود چهارشنبه و پنجشنبه آف بودم🫠😂جمعه بکوب میرفتم سر درس و مشقم) رفتم یذره با گوشی مامانم بازی کنم...
وسط بازی یهو مامانبزرگم زنگ زد
بعد از احوالپرسی...رفتم گوشیو دادم به مامانم؛و گیر دادم که <حتماااا بزار رو آیفون منم بشنوم>
اونم میگف<میخام دو کلمه با مامانم خصوصی صحبت کنم؛>
ولی خب بالاخره بنده موفق شدم!
+مامان -مامان شکوه
+ماماننن! امیر خیلی خودشو لوس میکنهه
-چرا؟
+عاها نگفتم بهت؟...تصادف کرد دیروز
-وای خاک به سرمم! الان چطوره؟
+خوبه بابا؛ از منم سالم تره...هیچیش نیس
-خداروشکر!حواست باشه مادر
+حواسم به چی باشه؟ بچس مگه؟
-به هرحال باید کمکش کنی سرپا شه دیگ!
+سرپا شه؟ مگه فلجه؟دستش شکسته فقط
-تو که گفتی حالش خوبه...
+الانم میگم!یه دستش شکسته؛سرش و کتفشم ضربه دیده...
-هیننن!دیگ چی میخاستی بشه؟زندس اصن اون بچه؟
+من بچتم یا اون؟
-ببین باز اون رگ حسودیت داره باد میکنه هااا...
+چون آخه...
-آخه نداره! برو به شوهرت برس!
+شوهرم نیس؛ نمیدونم کجا رفته روز تعطیل!
-خب حالا اشکال نداره! وقتی اومد داروهاشو بهش بده، براش آب پرتقال بگیر،غذایی که دوس داره واسه شام درست کن...خلاصه حسابی نازشو بکش!
+مگه بچس نازش کنم؟ چهل و خورده ای سالشه؛ همسن بابابزرگ منه!بشینم نازش کنم؟
-تو با بابابزرگت 3 سال اختلاف سنی داری؟ زنشی! وظیفته نازکشی کنی!
یکم بحث کردن و بالاخره مامانم متقاعد شد که باید ناز شوهرشو بکشه!
خلاصه ناهار رو خوردیم...بعد ناهار بابامم اومد
یذره مامانم کمکش کرد؛ یعنی یجورایی قاشق قاشق غذا میذاشت دهنش🤦🏻♀️
بعد از اینکه غذاشو خورد رف یکم استراحت کنه...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حدودای ساعت 6،7 عصر بود که بالاخره بابام افتخار داد از خواب ناز بیدار شه!
اومد یکم کنارمون نشست عصرونه خورد...
بعدش مامانم پاشد از یخچال؛دوتا ویال و یه پماد در آورد
مامان: امیرجان!بریم اتاق؟😂
بابا: آره دیگ...
پاشدن که برن؛ من مث جوجه اردک دنبالشون راه افتادم (کلا همیشه در صحنه حاضرم!)
مامان: باز تو اومدی؟
عسل:😁👈🏻👉🏻(دقیقا همین شکلی بودم)
رفتیم تو اتاق...بابام سعی داشت یه دستی لباسشو در بیاره
مامان: خب صبر کن کمکت کنمم!
آروم کمکش کرد و تیشرتشودرآورد؛ بعدم کمک کرد بخوابه رو تخت
پمادو برداشت و آروم کتفشو ماساژید!
بابا: خوب نمیمالی...!
مامان: چجوری بمالم؟دستم درد گرفتت(چرا بجای واژه <مالیدن> از واژه ی <ماساژ دادن> استفاده نمیکنید که ذهنم دچار انحراف نشه؟!)
خلاصه کتفشو خوب ماساژ داد و بعدش رف سراغ اون دوتا ویال؛ شکوندشون و کشید تو سرنگ...
آمادش کرد و رف بالاسرم بابای بیچارم
+مامانم -بابام
-مرضیه جان؛ بیا بیخیال این دوتا شو!(فهمیدین ترسمو از کی به ارث بردم؟)
+نه!
-من گناه دارم☹️
+منم خیلی گناه دارمم!میری خودتو چَپَر چلاغ میکنی میای وبال گردنم میشی(چپر چلاغ یعنی چی؟🥴😂)
برگرد!
-مرضیه♡
+ها؟
-من شوهرت نیستم؟
+نه! فعلا غریبه ای! برگرددد!
یکم به کمرش فشار آورد که دمر شه ولی نشد🗿😂
-مرضیه...
+امیر! یکبار دیگ حرف بزنی چنان میزنمت دایره لغات و قدرت تکلم؛باهم از سرت بپره! خجالت بکش دیگ!از سنت خجالت بکش،از قد و هیکلت خجالت بکش،از موی سفیدت...
-موهای من سفید نیس؛جو گندمی عه!این صد دفعه☝🏻
+حالا هر کوفتی؛ زیاد مهم نیس؛ بگیر بخواب! مخم داره سوت میکشههه
-آخه من با این دستم چجوری بخوابم؟
+همونجوری که الان خوابیدی!این دستتو دراز کن؛ نه نه اینطوری...
خب دستم درد میگیره اینطوری!
+هوفف مگه میشه مرد انقد خنگ؟(بابای مظلومم بعد از ازدواج کلا درحال تخریب بود؛ مادی، معنوی،روحی،روانی🥲😂) ببین! اینطوری دارز بکش! به پهلو
-پس چرا گفتی دستتو بزاراونور؟
+خو منظورم اینطرف بود! به پهلو بخواب؛ این دستتو دراز کن... عاها آفرین!...
نشست کنارش و گوشه شلوارشو یذره کشید پایین
یه پد پاره کرد و آروم کشید رو پوستش...
در نیدلو ورداشت و آروم فرو کرد...
-هیی
+هنوز هیچکاری نکردم!
بعد از آسپیره آروم پمپاژ کرد...
-آخخ
+مرض! (مامانو بابام عاشق هم بودن؛ یعنی به جرعت میتونم بگم اونا عاشقانه همو میپرستیدن!تموم کلکل هاشون از عشق زیادی بود🙂🥲)
درش آورد و بعدیو سریع اونطرف زد
-مرضیه امون بدههه
+چیزی نیس آخه؛ درد داره مگه؟
-اوفف😖
+اشکال نداره؛ بزرگ میشی یادت میره
-از این بزرگتر؟
+آره بابا...(🖤)
بعد از اینکه هردو رو تزریق کرد؛ شلوارشو درست کرد و آروم محلشو ماساژ داد
-چرا انقد خشن رفتار میکنی؟🥲😂
+ناراحتی؟ تو که از اول میدونستی اخلاقم همینه!میتونستی بری همون دختردایی عفریته اتو بگیری! چرا اومدی سراغ من؟
-الان این بحث چه ربطی به ساجده(دخترداییش😂) داره آخه؟
+داره دیگ!اونی که هی نازتو میکشه، قربون صدقت میره ساجده خانومته...من از این اخلاقا ندارم🙂↔️
-ولی بازم از ساجده بهتری😉
+معلومه که بهترم! از توعم خیلی بهترم...اصن از سرت زیادیم!کلی خواستگار دکتر مهندس داشتم؛ نمیدونم چیشد یهو عقلمو از دس دادم تورو انتخاب کردم""
-خیلیم دلت بخواد؛ شوهر به این خوبی از کجا میخاستی گیر بیاری؟☝🏻😌
+اوه! ببخشید یادم رف پدرتون میلیاردر بودن؛ خودتون کلی خونه و زمین و اینا داشتین...اصن افتخار دادین اومدین خواستگاری من😐
-معلومه!
+خیلی رو داری تو امیر!
-😁😁
+ بیخیال!اول زندگی هردومون دانشجو بودیم؛هرچی که هست؛همشو باهم بدست آوردیم🫠پس سرکوفت زدن بیخوده!
-اوهوم🙂
یهو بابام یه جمله ترکی زیر لب گف...
از اونجایی که ترکی بلد نیستم؛ نفهمیدم چی گف...
+چی گفتی؟
-هیچی...
+بگو!
دستاشو گذاشت دور دهنش و آروم یچیزی لب زد
من نفهمیدممم😭ولی خب مامانم متوجه شد؛
+هیس! زشته بچه نشسته🙈🫠(منظورش از بچه من بودم؟🧸😂)
چند ثانیه که گذشت مامانمم یه جمله به مازندرانی گف
-الان تو باید ترجمه کنی😂(مامان و بابام 29 سال باهم زندگی کردن! نه مامانم یه کلمه ترکی یاد گرف؛ نه بابام یه کلمه مازندرانی🦦)
+نمیکنم...!😉😂
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خلاصه بعد از اینکه چندروز از اون پماد ها استفاده کردیم!کبودی کتفش از بین رف؛ولی دردش تا حدودا یکماه پا برجا بود...
پ.ن: امیدوارم خوشتون بیاد🌱
کوچیکتون عسل🧸🌚