خاطره نیکا جان
سلام دوستان چطورید ؟
خوب هستید؟
نیکا هستم سومین خاطره م هستش
خیلی ممنون از تمام دوستانی که نظراتشون رو گفته بودند من متاسفانه نمیتونم جواب کامنتارو بدم پس چند تاشونو همینجا میگم
دوست عزیزی که گفته بودن غلط املایی داشتم خیلی ممنون که اصلاحش کردین. خوب این یه چیز طبیعی هستش و ممکن وقتی یه نفر اون همه تایپ میکنه یه اشتباه هم داشته باشه. و گفته بودن داداشم دبیر ادبیات خوبی نیست باید بهتون بگم که اتفاقا داداشم دبیر مدارس خاص هستش و تدریسش عالی یه
و در مورد فامیلی هامون تو مدرسه که سوال پرسیده بودید چند باری بچه ها پرسیده بودند که آیا با کیان نسبتی داریم که من پیچوندم و گفتم خوب ما الان دوتا حسینی تو کلاس داریم. باهم نسبتی دارن؟ 😂
مرداد ۱۴۰۳🔥
شنبه بود و دوستم زنگ زد و بهم گفتش که فردا تولدش و برم کافه صورتی بهش گفتم که بهت خبر میدم اگر تونسم حتما میام قطع کردم و رفتم پایین مامان کتاب باشگاه پنج صبحی ها دستش بود و داشت میخوند رفتم واسش چایی ریختم و رو کاناپه روبه روش نشستم و تو اکسپلور می چرخیدم . اون شب در مورد تولد چیزی بهش نگفتم که کاش میگفتم
روز بعدش صبح ساعت ۱۰ رفتم باشگاه تا ساعت ۱۱:۴۵ که دیگه ماکان اومد دنبالم و باهم اومدیم خونه مستقیم رفتم دوش گرفتم و یه نیم ساعتی هم کتاب خوندم کیان صدام زد برم نهار رفتم پایین نهارو خوردیم و به مامان کمک کردم سفره رو جمع کردیم و ظرف هارو شستیم گفتم حالا دیگه وقتش بهش بگم :من+ مامان☆
+ مامااان
☆جونم
+ میگما امروز تولد لیاست میتونم برم ؟
☆ کجا هست؟
+ کافه
که دیگه ماکان از تو هال زوتر از مامان صداش در اومد ماکان●
● نخیر نمیشه
+ من از تو نپرسیدم
● وقتی بابا نیست اجازه ت دست من😏( بابا واسه یه کاری رفته بود عراق)
+ ه تا مامان هست چرا باید اجازه م دست تو باشه ؟
☆ نیکا مامان حرف منم حرف بابا و داداشت
+ وا ماماااان من که میدونم اگه این دخالت نمی کرد شما اجازه میدادی اصلا چرا باید نرم
● چون اون دختره لیا اصلا به تو نمی خوره واست بدآموزی داره
+ چی میگی بدآموزی چی داره😐😂
● خودت بهتر میدونی اصلا من چرا باید اجازه بدم با کسی که سیگاری یه و هزار کار دیگه میکنه دوست باشی؟ ببین بهت گفته باشما نیکا دیگه با این دختر نمی گردی ها .
دیگه اعصابمو خورد کرد و گفتم
+ ولم کن بابا تو چرا انقد گیری داداشای مردمو نگاه داداش مارو نگاه ( عاقا داداشای شمام اینجورین یا فقط این اینجوری یه اگر مشکل از اونه تا یه فکری به حالش بکنم👰♀💍 )
بعدش رفتم تو اتاقم و محکم درو کوبیدم 😤
و یه کم گریه کردم و به لیا پیام دادم یه بهونه هم جور کردم و گفتم نمیام🥲
بعدش خوابیدم بیدار شدم ساعت ۷ بود مامان اومد تو اتاق و گفت
☆ عه بیدار شدی مامان پاشو آماده شو میخوایم بریم خونه مامانی
+ نمیام
☆ یعنی چی نمیام پاشو مامان خاله هات و دایی هات همه اونجان پاشو زشت مامان فداتشه از حرفای داداشت ناراحت نشو اون که بدتو نمی خواد عزیزم راست میگه با هم سطحی های خودت دوستی کن
+ مامان نمیدونی چیکار میکنه؟ چقد اذیتم میکنه اون به آهنگ هایی هم که گوش میدم گیر میده 💔
☆ اشکال نداره عزیزم من باهاش حرف میزنم حالا پاشو آماده شو
دیگه بلند شدم دستو صورتمو شستم لباس پوشیدم و موهامو گوجه ای کردم رفتم پایین نیکان نشسته بود گفت ♤
♤ چی شده ؟چرا زانو غم بغل گرفتی ؟
+ برو از اون ضد حال بپرس
♤ کیان؟
+ نخیر اون دراز 🦒( ماکان)
♤ چرا چیکار کرده
+ نزاشت برم تولد دوستم
♤ هوووو حالا گفتم چی شد اشکال نداره دیگه ارزششو نداره واسه یه چیز به این کوچولویی خودتو ناراحت کنی که
+🫤🙄
دیگه همه اومدن چون بابا نبود با ماشین ماکان رفتیم کیان خونه نبود بعدا خودش اومد
رسیدیم خونه مامانی همه خاله و دایی ها اونجا بودن کلی خوش و بش کردیم بعدش رفتم پیش دختر داییم ( یه سال از من بزرگتر) زیاد سرحال نبود
+ پری! خوبی؟
& وای نه نیکا خیلیدلم درد میکنه
+ چرا عزیزم
& پریودم دلم درد میکه کمرمم داره نصف میشه
+ برو تو اتاق دایی یه کوچولو دراز بکش بهتر بشی
پاشد رفت منم رفتم واسش چایی نبات بردم رفتم پیشش یه کوچولو خورد بعدش دراز کشید داشتم باهاش حرف میزدم که .... پرید🕊😴
برق هارو خاموش کردم اومدم بیرون داداشش( پارسا ۲۷ سالشه پرستار ) گفت نیکا پریسا کوش ؟
+ تو اتاق خوابش می اومد خوابید
وا این بچه که کل بعداز ظهرو خوابید. چشه؟
+ داداش هیچی ولش کن خب خوابش میاد
مطمئنی خوبه؟
+ اره
اوکی
رفتیم پیش بچه ها باهام مافیا بازی کردیم تا وقت شام شد سفره رو پهن کردن منو فرستادند دنبال پریسا
رفتم تو اتاق خوابیده بود آروم بیدارش کردم گفتم پاشو پری جونم بیا شام
& وای نیکا اصلا نمیتونم
+ حالا بیا یه کم بخور
کمکش کردم پاشد موهاشو مرتب کرد رفتیم تو جمع همه با دیدن پریسا گفتن
به به کوآلای عزیز چه عجب از خواب نازت دست کشیدی 🐨
پریسا بغل پارسا نشست
منم کنار یریسا و نیکان پارسا گفت خوبی ؟
&اهم
دیگه غذا رو کشیدیم مامانی فسنجون درست کرده بود که من عاشقشم غذا کشیدم و دادم به پریسا هم یه کوچولو کشید هنوز نصفشم نخورده بود که سریع پاشد رفت سمت سرویس منم پاشدم دنبالش رفتم هرچی خورده بود بالا آورد🤢 پارسا و خاله هم اومدن خیلی نگرانش بودن
پارسا:
نیکا تو که گفتی چیزیش نیست خوبه
+ خوب اونموقع که تو پرسیدی خوب بود
خاله گفت خوبی فداتشم چی شدی
پارسا بغلش کرد برد تو اتاق خاله هم فرستاد بره غذاشو بخوره گفت به ماکان بگو بیاد
ماکان اومد گفت
●خوبی پریسا
&خوبم
● علائمتو بهم میگی پری؟
& حالت تهوع دارم دلمم درد میکنه
● از کی ؟
& ظهر
● رنگتم پریده دختر !پریودی؟
پریسا بیچاره از خجالت سرخ شده بود سرشو پایین انداخت 🫣
● خیله خب خجالت که نداره عزیزم الان بهت دو تا امپول کوچولو میدم 💉💉پارسا واست تزریق میکنه زود اوکی میشی اصلا عین آبه رو آتیش
ماکان دایی رو صدا زد( دایی امیر اونم پرستار و با پارسا یه چند ماهی اختلاف سنی داره و مجرد) اومد تو اتاق روبه پریسا گفت
چی شدی عشق دایی؟
& هیچی دایی خوبم
امیر اسم دوتا آمپولو گفت و از دایی پرسید داری تو خونه؟ دایی هم گفت آره یه چشمک به پریسا زد 😉رفت آورد داد دست ماکان ماکانم داد به پارسا و بهش گفت واسش تزریق کن دردش آروم شه بعد با دایی رفتند بیرون مکان برگشت
● نیکا بیا
خواستم برم بیرون که پریسا گفت
& نیکا تروخدا نرو بمون
دیگه پیشش موندم گفت به پارسا
& داداش میشه بهم یه قرص بدی با همون خوب میشم
پارسا در جواب گفت
تو که قرص خورده بودی چرا بهتر نشدی؟ من که بهت امپول ندادم ماکان داده برگرد قول میدم آروم بزنم. کل کلم نکن دیگه کمکش کرد برگرد منم رفتم کنارش دستشو گرفتم پارسا یه کوچولو از گوشه شلوارشو داد پایین و پد کشید سریع امپولو وارد کرد پریسا سریع واکنش نشون داد و یه تکون ریزی خورد منم سریع کمرشو گرفتم
& اوفففف داداش مردم
پارسا: خدانکنه وایسا آ الان تموم میشه یه کوچولو مونده( دروغ میگفت هنوز نصفشم تزریق نکرده بود😂)
پارسا خیلی آروم تزریق میکرد پریسا هم زیرش ( چیز منظورم زیر دستش😔😹) داشت عربده میکشید تموم که شد کشید بیرون سر پریسا رو بوسید و گفت: بوخشه چاوو جوانکم( یعنی ببخشید چشم قشنگم یادم رفته بود بگم من کوردم) اونطرفو داد پایین و پد کشید و نیدلو وارد کرد صورت پریسا جمع شد معلوم بود درد داشت ولی زیاد طول نکشید و کشید بیرون پریسا گفت: ای گردن ورد بی ماکان( یعنی ای گردنت خورد شه ماکان) پارسا: پریسا خواهرش اینجاست ها مودب باش
+ اشکال نداره بزا راحت باشه منم باهاش موافقم😂
پارسا: دلت پره ازش ها
+ خیلی
پریسا چندمین بعد دردش آروم شد و به جمع پیوست اون فسنجون هم کوفتمون کرد
پ.ن: تا بابا اومد من با ماکان قهر بودم بعدش از دلم در آورد فکر نکنید رفته واسه م کلی چیز میز خرید نه بابا ازین کارا بلد نیست فقط عذرخواهی کرد🚶♀
اینم از خاطره ببخشید طولانی شد و چشای نازتون اذیت شدن
یا حق🦋🌈