دست نوشته هفدهم دکترS، رزیدنت سال اول روانپزشکی

ساعت از نیمه شب گذشته بود، یک عطسه کردم، مقداری سرما خورده بودم ماسک رو محکم رو صورتم کشیدم و شروع به خوندن نوت استاژرها کردم، از اینکه تو ذهن اتندم، رزیدنت خوبی بودم که این همه وظیفه رو بهم محول می کرد هم ناراحت بودم، هم خوشحال. شیفت ها تو اورژانس روانپزشکی هم به شیفت های خسته کننده بیمارستان اضافه شده بود، کمتر می دیدمشون، خصوصا برادرم که اغلب دیر می رسیدم و خواب بود می دونستم از اون روز که از پله ها لیز خورد و دست راستش مو برداشت، دیگه نتونسته سراغ سازش بره، بیشتر تایمش رو از اتاقش بیرون نمی اومد چند بار که خونه بودم، سعی کردم باهاش حرف بزنم هر بار طفره می رفت. حتی با همسرم که وقت خالی میون مطالعه کردناش پیدا می کرد کمتر وقت می گذروند. کارم که تموم شد دوست داشتم برای چند ساعت تو پاویون تخت بخوابم ولی صبح مورنینگ داشتم، این راندهای پشت سر هم بد جوری حالمو می گرفت. برای همین ترجیح دادم بیدار بمونم و مطالعه کنم، نزدیک صبح رزیدنت طب برام‌ کانسالت گذاشته بود، از اینکه دم‌ به دقیقه تو اورژانس در حال پاس خوردن بودم حسابی کلافه شده بودم، کیس خانم جوان با شکایت درد شکمی و رفتار کاملا هیستریک! تمام آزمایشات و حتی سونو شکمی کاملا سالم بود اصرار داشت بیشتر بررسی بشه و خود استاد ویزیتش کنه! مشغول پر کردن شرح حال شدم که رزیدنت طب اومد کنارم پرسید نیاز داره بخش شما بستری بشه؟ با خنده گفتم: براشون ساخلامایسین تجویز کردم! حتما با این آمپول خوب می شن! نیاز به بستری تو روان نداره! منظورمو رو گرفت ابرو انداخت بالا خطاب به خانم جوان که دست مادرش رو سفت چسبیده بود گفت: خانم دکتر یکی از بهترین ها داروها رو براتون تجویز کردن! لازم نیس بمونید برگه مرخصی تون رو پر می کنم. با چشمای تعجب زده ما رو نگاه می کرد داشتم می رفتم که با صدای آهسته گفت: خانم دکتر این آمپول که می گید، درد داره؟ متوجه ترسش شدم، گفتم: حتما براتون لازمه، استادم هم همیشه اینو تجویز می کنن!( از اینکه نزدیک پنج صبح با کیس خودبیمارانگار سروکله بزنم کلافه بودم) اومدم بیرون تو چشمای همکارم( رزیدنت طب)خستگی موج می زد و می دونستم با بدجنسی دوست داره این خستگی رو با رزیدنت های دیگه قسمت کنه! به شوخی گفتم: خسته نباشید دکتر! می خاین چند تا اینترن بفرستم بیمارهاتون رو فلای کنه؟سرشو‌ آورد بالا با غر گفت: باور کنید دو شبه با زور قهوه بیدارم! گفتم: خدا قوت ولی بعد از داخلی ها یکم هم به ما رحم کنید. خندید گفت: حله خانم دکتر! داشتم می رفتم سمت آسانسور که مادر همون خانم منو صدا زد گفت: خانم دکتر یک سوال مطمئنید دخترم با این آمپول خوب میشه؟ آخه بچم از آمپول هم می ترسه! والا کلافه شدم بس از این دکتر به اون دکتر رفتیم! کشوندمش کنار گفتم: چیزیش نیست! دارو هم وجود خارجی نداره! بیشتر بهش توجه کنید بیماریش همینه مشکل جسمی نداره! انگار مادرش از حرفام جا خورد سرجاش موند و رفتنم رو تماشا کرد. اومدم از اورژانس برم بیرون که سروصدا منو به خودم آورد از پرستاری پرسیدم چه خبره؟؛ گفتن یک پسر نوجون تصادف و فوت کرده به خانواده اش اطلاع داده بودن. چشمم به یک دختر جوون افتاد که خودشو می زد و پریشون بود مدام اسمی رو صدا می زد و می گفت: داداشم داداشم کجا رفتی؟! خواهرت بمیره! یک لحظه دلم گرفت به پرستار اشاره کردم کمکش کنه و بهش آرامبخش بزنن، توی آسانسور دلهره بدی وجودم رو گرفته بود منتظر بودم زودتر صبح بشه تا صداشو بشنوم! دقیقه ها برام دیر می گذشت، سرمو گذاشتم رو میز و خوابم برد. بلند که شدم هوا روشن بود قبل مورنینگ باید می گرفتمش این دلهره لعنتی ول کن نبود؛ گوشیش رو جواب نمی داد! به ناچار خط خونه رو گرفتم شوهرم با صدای خسته جواب داد گفتم؛ خوابی؟ گفت: خانم دکتر آنکال رو اشتباه گرفتی! از من گذشته بخدا! خندیدم گفتم: می دونم ببخشید ببخشید! گفت؛ خوبی خودت؟ گفتم: اره! فقط یکم نگران داداشم شدم! گفت: اون هفت پادشاه رو خواب دیده! نگران نباش! گفتم؛ مراقبش باش لطفا! گفت: چشم هستم! یک نگاه به ساعتم انداختم باید برا راند آماده میشدم گفتم: فعلا و خداحافظی کردم. اون روز گذشت و پست شیفت بودم بعد از خوابیدن صبحانه آماده کردم در زدم و رفتم اتاقش می خواستم خودم براش صبحونه ببرم با لبخند و سینی غذا وارد شدم گفتم: بیداری؟ سرشو از زیر پتو آورد بیرون پرسید ساعت چنده؟ گفتم: بیدار شو خودت ببین! پتو رو زد کنار با دست سالمش بهم دست داد گفت: خوش اومدی عه زحمت کشیدی! گفتم: زحمتی نیست کنارش نشستم و براش یک لقمه گرفتم همون طور که نگام می کرد گفت: دلم برات تنگ شده بود! گفتم: من بیشتر! لقمه رو که از دستم گرفت یک لحظه با مشت دوبار زد رو سینه اش پرسیدم چی شده؟ گفت: چیزی نیس! گاهی قلبم مخاد از سینه در بیاد! گفتم: از کی؟ گفت: یک مدت هست! گفتم: باید عوارض داروها باشه! روابطتت رو با دکترت بهتر کن!

یک متخصص ناسلامتی تو خونه اس! گفت: باور کن مریض وی ای پی اش شدم دم به دقیقه چکم می کنه! کار و زندگی نداره این بشر! خندیدم گفتم: ای قدر نشناس! بعد از یکم حرف زدن اومدم بیرون تو آشپزخونه بودم که دوش گرفت اومد بالا دستشو دور کمرم حلقه کرد پرسید: چطوری طبیب روان؟ دستشو از دور کمرم باز کردم گفتم: خوبم! گفت؛ ولی یکم سرما خوردی ها! با اخم گفتم: چیز خاصی نیست! گفت: اوه اوه چرا اخم کردی؟! گفتم: حق نورولوژیستی که قول داده ۲۴ ساعته مراقب بیمارش باشه همینه! گفت: اوه چی شده؟ چه قصوری کردم خانم؟ گردنم از مو باریکتره! دستمو آورد بالا بوس کرد لبخند زدم گفتم؛ تاکی کاردی داره! ابرو هاشو انداخت بالا گفت: نمی دونستم! گفتم: ریز و درشت داروهاش دست تویه! گفت: چشم بررسی می کنم! نگران نباش. برای ناهار دور هم جمع شدیم با اینکه غذا خوردن با دست مخالف براش سخت بود ولی کنارمون نشست و غذاشو خورد یکم ته گلوم می سوخت ولی محل ندادم میز رو جمع کردم، می خواست بره تو اتاقش که نذاشت گفت؛ بیا بشین کارت دارم! با بی میلی نشست گفت: باز شروع شد! بی توجه کیفشو آورد، استتوسکوپ رو دور گردنش انداخت گفت: از کی تپش داری؟ یک نگاه بهم کرد گفت: یکی دو هفته! بااخم گفت: زودتر نگفتی چرا؟ پیرهنتو بزن بالا ببینم! با یک دست سختش بود اومدم جلو کمکش کردم پیراهنشو زدم بالا، از زیر دستشو برد داخل و گوشی رو گذاشت تو‌ گوشش، ازش خواست چند تا نفس عمیق بکشه! گفت: عادیه! جدیدا مصرف سیگار نداشتی یا قهوه؟ گفت: نه! با حرص گفتم: یک جعبه شو خودم پیدا کردم! شوهرم گفت: پسر خوب قهوه نخور! سیگار نکش! استرس نداشته باش این هزار بار! ادامه داشت بهم بگو. تو سکوت فقط نگاهمون کرد، گوشی رو گذاشت تو کیفش گفت؛ آماده شو آمپولای این هفته تو بزنم! گفت: تمومی ندارن که! گفت: بی حسی های مدام کار دستت میده. یکبار تو راه پله زمین می خوری بار دیگه معلوم نیس کجا باشه؟ گفتم: داداشم عاقله! از همین هفته هم قول داده بره فیزیوتراپی! همون‌طور که رو مبل دراز می کشید گفت: آبجی! حرف تو دهن من نذار! کدوم فیزیوتراپی؟! گفتم: نمی خاییم بدتر از این بشی! بهتره زودتر شروعش کنی! گفت: ای بابا گرفتاری شدیما! اومدم یک مقدار از شلوارشو آزاد کردم، شوهرم مشغول شکستن ویال شد یک سرنگ آماده کرد داد به من، رفت سراغ بعدی گفت: اینو بزن یک پد کمه بیارم! با ناراحتی گفتم: دکتر انداختی به من! می دونی دلشو ندارم! با خنده گفت: تا بشکافی اومدم! پد رو برداشتم دوباره یک مقدار شلوارشو دادم پایین تر گفتم: نفس عمیق بکش! پد رو پوستش کشیدم یک نفس نصفه کشید نیدلو داخل کردم موقع ورودش یک تکون جزئی خورد گفت: اوووووف....ایییی... سریع شروع به تزریق کردم و گفتم: هییس پاتو تکون نده! تموم تموم!

درآوردم و پد رو گذاشتم جاش یکم ماساژ دادم. شوهرم برگشت گفت: آفرین موفقیت آمیز بود! فقط یکم زود کشیدی بیرون! گفتم: بفرما بعدیش رو شما بزن! من یاد بگیرم! با خنده گفت: چشم! نگاه کن قشنگ! داداشم با حرص گفت: مولاژتون شدم من؟ خندیدیم گفت: نبابا نترس من این درسو چهار بار افتادم استاد شدم الان! پد رو آروم سمت مخالف کشید و نیدل رو خیلی تند وارد عضله کرد محکم چشماش رو هم فشار داد و یک آی کشدار گفت، همینطور که دارو رو تزریق می کرد پرسید درد داری؟ زیر لب گفت: اوهوم! گفتم: داره تموم میشه تحمل کن! بعد چند ثانیه کشید بیرون پد گذاشت اومدم جلو و پد رو نگه داشتم یکم ماساژ دادم. شلوارشو مرتب کردم کمکش کردم برگشت خطاب بهش گفت: مرسی! من لبخند زدم در جوابش گفت: قابل نداشت! خاست بلند شه زیر لب گفت: آخ! گفتم: چی شد؟ درد داری؟ گفت: آره! خیلی! پاهام! دستشو گرفتم دونفری کمکش کردیم نشست همسرم گفت: دامنه حرکتی ات داره هرروز محدودتر میشه باید فیزیوتراپی رو شروع کنی! عضلاتت خیلی ضعف دارن!

چشاش رو هم گذاشت و شروع به ناله کرد گفتم: جونم! آروم داداشم آروم! یکم نفس عمیق بکش! شوهرم گفت: نابیکسیمولس میارم براش! سرمو تکون دادم خیلی زود برگشت اومد جلو تو دهانش اسپری کرد شروع به ماساژ پاهاش کردم چند دقیقه بعد بهتر بود کمکش کردم بلند شه من دستشو گرفتم و همسرم دست گذاشت پشت کمرش گفت: آروم! راحت بهم تکیه بده! قدم به قدم بردیمش اتاقش برگشتم و رو مبل نشستم اومد سمتم گفت: تو فکری؟! گفتم: درد اذیتش می کنه! گفت: طبیعیه این دردا، بیماری پیشرفت کرده! با ناراحتی گفتم؛ انگار همه درا بسته اس! سرشو به طرفم برگردوند گفت؛ من هستم درارو باز می کنم برات! با مهربونی نگاش کردم یک عطسه زدم گفت: اوه گلو درد که نداری؟ گفتم: یکم! با خنده گفت: باور کن داداشت طاقت پنی سیلین رو نداره! نمی خای که مریضش کنی؟! گفتم: داری الان پیشگیری می کنی؟ گفت: دهنتو وا کن غر نزن. یک آبسلانگ از کیفش آورد بیرون گلومو دید گفت: خیلی عفونت نداری! آنتی بیوتیک میدم، خوراکی! بخوری ها سر ساعت!

گفتم: چشم با بچه که صحبت نمی کنی! خندید گفت: شک دارم! رفت آشپزخونه و یک ورق سفکسیم گذاشت کف دستم. گرفتمش دیدم داره نوروبیون می کشه تو سرنگ، گفتم؛ این دیگه برا چی؟ گفت: برا خانمی که یک نورولوژیست رو متهم می کنه به غفلت! گفتم: من غلط کردم! گفت؛ دیره کشیدمش برگرد! با غر فراوان رو مبل دراز شدم گفتم: باور کن اونور برات بهتره، دسترسی به این تزریقی ها برات محدوده! همینطور که لباسم رو میداد پایین گفت: من با مافیای دارو ریختم رو هم! خصوصا با نوع تزریقیش! محدودیتی ندارم! لبخند زدم که پد کشید و فرو کرد سوزشش شروع شد گفتم: آخ... یواش تر... گفت: خیلی خب تحمل تحمل! نفس بکش! یک نفس کشیدم دردش اذیتم می کرد که سرنگ رو از پام درآورد، پد رو فشار داد جاش خودم گرفتم گفت: آروم بلند شو! گفتم: آمپول به زور می زنی توصیه هم می کنی؟ گفت: اره دیگه با نورولوژیست ها مشکلی نداری؟ گفتم: نه! فقط خوشحالم نورو نمی خونم! گفت: از خداتم باشه! و سرنگ ها رو جمع کرد. بعد از زدن اون نوروبیون شاداب تر شدم و با خوردن قرص سرماخوردگی رو تو نطفه خفه کردم! هر چند داداشم ویروس گرفت و مجبور به تزریق شد.

پ.ن ۱

امیدواریم فیزیوتراپی، حداقل کمکش کنه، حرکاتش رو راحت تر و بدون درد انجام بده! تاکی کاردی بخاطر مصرف نامنظم کافئین داخل نوشابه بود.

پ.ن ۲

خوشحال میشم به دوستان روانشناسی و مشاوره کمکی کرده باشم ولی هنوز علمم تو این زمینه محدوده!

پ.ن ۳

مرسی که همراهی می کنید! درضمن آدم هر چند هم شلوغ باشه برای کاری که با عشق می کنه وقت داره مثل نوشتن. قبل ها در دفتر خاطرم، بعد ها در صفحه تویترم و الان خیلی گاه و بی گاه یادداشت هایی از تجربه هام در مجازی می نویسم!

پ.ن ۴

دارویی به نام ساخلامایسین وجود نداره این اصطلاح زمانی به کار میره که بیمار مشکل جسمی نداره و طوری گفته میشه که بیمار و همراهش بشنوند این دارو کمیاب و گران قیمته! در ادامه میشه به بیمار آب مقطر تزریق کرد تا علاوه بر دردی که داره این بهش القا بشه که مشکلش حل شده و نیازی به بستری و کمک پزشکی نداره! اگر درکش براتون مشکله یکم در مورد اختلال خودبیمارانگاری یا اختلال اضطراب بیماری تحقیق کنید.🌱