خاطره نرگس جان
سلااام امیدوارم حال دلتون خوب باشه و روزگار بر وفق مراد باشه😍
نرگس🌱 هستم ؛ نیاز هست معرفی کنم آیا؟ اگر بله سرچ بزنید لطفا😅
خب بریم سراغ خاطره عکسی که خدمتتون ارسال کردم:
اتاق خواب من و خواهرم زمستون و تابستون حالیش نیست کلا سرده دیگه وقتی که وارد پاییز و زمستون میشیم باید کاپشن بپوشی وگرنه منجمد میشی به خاطر همین دو نفری تو پذیرایی میخوابیم!
سه شنبه شب درجه شوفاژ رو زیاد کرده بودم و اتاق گرم بود و پریسا گفت میشه امشب دو نفری باشیم ؟
وقتی این شکلی میگه یعنی دلش گرفته و بقل میخواد تا آروم بشه🙃❤️
اون شب وقتی مطمئن شدیم مامان و بابا خوابیدن پریسا اومد بقلم و از ته دل فقط گریه میکرد نگو مامان هنوز نرفته خواهر ما دل تنگ شده (من فدای دل گنجشکت❤️)
خلاصه صبح بیدار شدم برم مدرسه دیدم به به گلو درد چشمک میزنه هیچی دیگه منم بهش چشمک زدم و نادیده اش گرفتم و بعد دوساعت واقعا حالم خوب بود با خودم گفتم پس به خاطر این بوده که تازه از خواب بیدار شدم مدرسه رو مثل همیشه بی حال و بی توجه به معلم ها گذروندم(من عاشق درس و کتابم ولی از مدرسه متنفرم!) اومدم خونه یه پارت از برنامه ام رو اجرا کردم و رفتم کلاس تو کلاس واقعا بی حال شدم چشم هام رو به زور باز نگه داشتم کلاس رو به بدبختی پشت سر گذاشتم و از موقع اومدم خونه شد ساعت حدودا ۹ شب :/ کم کم بدن درد و ضعف و بی حالی هم اضافه شد معده درد هم این وسط برای ما فاز برداشته بود حتی آب میخوردم هم قاطی میکرد ولی خب من باز هم اهمیت ندادم به این علائم و گفتم طبیعیه (من بدنم خیلی ضعیف شده طوری که دارم راه میرم امکان داره بیهوش بشم چون یه مدت تمام وقتم رو صرف درس کرده بودم و صبحانه و ناهار و شام رو فراموش میکردم هر کی هم وارد اتاق میشد باهاش دعوا میگرفتم و بعدش هم یه غلط اضافی کردم که بدنم مخصوصا معده ام الان به یه سری دارو ها مثل استامینوفن واکنش نشون میده قبلا گفتم معده ام عصبی هست)
خلاصه شب رو خوابیدیم و صبح شد دیگه اصلا نمیتونستم حرف بزنم میخواستم تلاش هم کنم اشکم در میومد یه ذره آب جوش و شیر گرم و ابنا خوردم صدام باز شد ولی گلوم درد میکرد مامان گفت قرص چی بیارم ؟ گفتم قرص خواب آوره بریم دکتر اول ببینه مشکل چیه شاید اصلا نیاز نباشه به خاطر ضعف بدنم باشه گفت باشه
دیگه رفتیم درمانگاه نزدیک خونه مون
من قبلا دو بار دیگه هم سرم زدم ولی خب بیهوش بودم و هیچ تصوری از دردش نداشتم (اولین سرم رو همین امسال نوش جان کردم که خاطره اش رو به اشتراک گذاشتم --->همونی که سر کلاس حالم بد شد معده ام رو شست و شو دادن!)
دفعه دوم هم مربوط میشه به همون غلط اضافی که تو خاطره ی امروز یه اشاره کوچولو کردم و این هم سومی ولی در واقع برای من اولین بار بود🫠
درد داشت خیلییییی درد داشت خیلیی خیلییییی درد داشت😣😭
با تک تک سلول هام معنی کلمه آبکش شدم رو درک کردم🤕
ولی خب شخصیتم اینطوری هست که یه عضو از بدنم هم قطع بشه صدام در نمیاد🥲
پ.ن۱: از مهر به بعد رنگ زندگیم عوض شده نمیدونم چه رنگی ...! داغونم و خسته ام و ... از زندگیم بریدم از همه چیز و یه چیزی از درونم ناخودآگاه منو برد سمت اون کاری که نباید به زندگیم به خیال خودم پایان دادم(این همون غلط اضافه ام بود) ولی خدا گفت برای پروازی که مقصدش منم هنوز زوده و من رو برگردوند به این دنیا دنیایی که خوب و بد آدماش قابل تشخیص نیست هر کی پشت نقاب پنهون شده مدام پشتت حرفه دنیایی که پر از تلاش بی نتیجه هست دنیایی که صبح و شبش برام تکراری شده دنیایی که ابدی نیست نه درخت هاش نه خورشید و ماهش نه آدم هاش.. دنیایی که...🙃
لطفا قضاوتم نکنید:)
پ.ن۲: لطفا پی وی نیایید ❌️
پ.ن۳:به خودت به عنوان یه رنگ نگاه کن!
شاید رنگ مورد علاقه خیلی ها نباشی، اما یه روزی،
یه نفر برای کامل کردن نقاشیش، بهت احتیاج پیدا میکنه!
خاطره رو زود ارسال کردم چون امروز رو کلا استراحت کردم ولی یواشکی فیزیک و زیست خوندم😁😂
ممنون از وقتی که برای خوندن خاطره ام گذاشتین💌
امیدوارم این خاطره تلخ من 😅 باعث لبخند تون هر چند کم شده باشه🌸
نرگس🌱