خاطره نرگس جان
چند وقتی بود که از لحاظ درسی و روند زندگی خیلی شلوغ بودم از یه طرف امتحانات ترم اول از یه طرف دیگه آزمون های قلم چی و آزمون های یه شب در میون مشاورم و... کلا زندگیم خلاصه میشد تو دو تا کلمه درس + قهوه ، شب و روزم یکی بود نمیدونست کی شب میشه کی روز میشه از وعده های غذایی هم نگم دیگه..
انگار نه انگار که خانواده ای دارم که باید حداقل ۵ دقیقه از وقتم رو کنارشون بگذرونم و البته خانواده ام هم که سعی میکردن ارتباط برقرار کنن باهام من این کار رو نمیکردم و اونا هم من رو به حال خودم گذاشته بودن:(
صبح داشتم حاضر میشدم برم مدرسه که مامان گفت شب شام خونه باباجون شون هستیم تو هم میایی طوری محکم گفت تو هم میایی که جز چشم چیزی از دهنم خارج نشد...
اون شب رو با این که سعی میکردم بخندم و بخندونم ولی واقعا داشتم از عصبانیت و استرس از درون منفجر میشدم چون فرداش ساعت ۸ صبح آزمون جامع داشتم که مشاورم تهدید وار گفته بود وای به حالت اگه این آزمون رو خراب کنی!!!
البته خنده های من تا آخر شب بیشتر دووم نیاوردن چون ساعت یک شب بود و من کلی درس نخونده و تست نزده داشتم و مامان و بابا هم دل نمیکندن از مهمونی و آخرش در گوش بابا گفتم من درس دارم و اگر نتیجه بد بشه همه اش تقصیر شماست!!
که دیگه رفع زحمت کردیم
شاید اگر پسر بودم خودم بدون اینکه کنترلم کنن از خونه میزدم بیرون. :)
اون شب تا خود صبح بیدار بودم و یه کله داشتم میخوندم بماند که باز هم نرسیدم تموم کنم و با قیافه خواب آلود و سر درد وحشتناک آزمون رو دادم و تموم شد و پشت میزم تو حالت نشسته خوابم برده بود... :( البته که اون خوابِ یک ساعته از نیاز خواب من که اندازه یه هفته بود خیلی کم بود ولی باید یه کاری میکردم سرحال بشم تا دوباره برای آزمون دو روز بعد آماده بشم
از لحاظ روحی و جسمی کم آورده بودم ولی فقط برای این پا پس نمیکشیدم که بعدا حسرت تلاش های نکرده ام رو نخورم ....
هفته های اول دی آزمایش داده بودم(چکاب سالانه) که مشخص شد یه ذره کم خونم و با غذا و خوراک مناسب حل میشد ولی دکتر دو تا نوروبیون نوشتن که به فاصله یک هفته تزریق کنم
دروغ چرا از بعد اون سرم که مامانم و خالم برام زدن و دستم رو ۱۳ بار سوراخ کردن از آمپول و سرم میترسیدم دیگه و بهونه میآوردم که اون آمپول ها رو نزنم که خوشبختانه مامان گیر نداد
ولی اون روز احساس میکردم واقعا به اون خنجر قرمز بدنم نیاز داره
آمپول رو خودم کشیدم تو سرنگ و بعد دادم دست مامان که برام تزریق کنه ولی لحظه آخر پشیمون شدم ازش گرفتم گفتم بخواب به تو بزنم بدنت خیلی ضعیف شده بیچاره مامانم یه لحظه از این حرکت من شوکه شد میدونید از من شجاع تره؟😅
آمپول رو گرفت گفت بخواب حرف نزن
بلند شدم نشستم گفتم مامان تو رو خدا مثل دارت نزن سوزن رو آروم فرو کن گفت باشه گقتم قول بده خندش گرفت گفت قول میدم بخواب کار دارم
خوابیدم پنبه کشید که دوباره بلند شدم گفتم مامان نوروبیون درد داره تو روخدا موادش رو یهو خالی نکن فلج میشم گفت باشه گفتم مامان آروم تزریق کنی هااا دیگه کلافه شد گفت باشه دیگه بگیر بخواب
خوابیدم تا خواست پنبه بکشه گفتم تو رو خدا صبر کن آمادگیش رو ندارم چیزی نگفت منم یه نفس عمیق کشیدم و گفتم بزن منتظر ورود سوزن و خيسی پنبه بودم که دیدم خبری نشد برگشتم دیدم مامانم داره دنبال چیزی میگرده گفتم چی گم کردی؟ گفت اومدم مثل اون پرستاره درپوش رو بردارم سوزن آمپول کامل ازش جدا شد گم شد😬😂(یه پرستار آقا تو اینستا آموزش کمک هاي اولیه و تزریقات و.. رو میزاره منظورش اون آقا بود) خندیدم گفتم منو سکته ندی دست برنمیداری؟
خندید سوزن رو پیدا کردیم (زیر مبل بود) دیگه خودم سر سوزن رو عوض کردم و خوابیدم گفتم بزار زنده و سالم بیام بیرون وگرنه تبدیل میشم به دکتری که خودش به دکتر نیاز داره😂
خلاصه آمپول رو زد و از حق نگذریم خیلی خوب زد جز ورود سوزن متوجه درد نوروبیون نشدم تشکر کردم ازش و گفتم داری پیشرفت میکنی دستت سبک شده با ذوق گفت میخوام دوباره برم کلاس های هلال احمر ثبت نام کنم گفتم عالیه پرستار قلبم😍❤
یه توضیح کوچیک بدم درباره خانوادم : پدر و مادر من فامیل بودن و از بچگی باهم بزرگ شدن و همراهش عشق بین شون هم بزرگ شدن بابا به پزشکی علاقه داشت و مامان پرستاری ولی بابام به دلایلی مجبور به تغییر رشته میشه و ناچارا انسانی میخونه همون سال اول هر دو قبول شدن مامان پرستاری با رتبه ۳۰۰۰ و بابا وکالت با رتبه ۶۰۰ ولی چون اوایل ازدواج شون بوده و پولی برای زندگی و کسی برای حمایت مالی نداشتن هر دو بیخیال درس میشن و دوتایی کار میکنن بابا کارگری و مامان ملیله دوزی بعد ها که زندگی شون یه کم رونق گرفت و من اومدم شدیم سه نفر بابا تصمیم گرفت یه حرفه ای رو خودش یاد بگیره و روی پاش وایسته و این شد که خودخوان و بدون آموزش مهندسی برق رو خوند و در حال حاضر مهندس هست و مامانم هم که انگار پرستاری هنوز تو دلش بوده
رفت هلال احمر...
امیدوارم ابهامات رفع شده باشه :)💐
پ.ن۱ گفته بودم عاشق ری اکشن هاتون هستم؟🥲
پ.ن۲ آنچه قسمت توست ، از کنارت نخواهد گذشت...!
نرگس🌱