خاطره دریا جان
سلام به همگی...
امیدوارم که حال دلتون خوبِ خوب باشه...❤️
دریا هستم
و این چهارمین خاطره ای هست که مینویسم.
ممنون بابت اینکه وقت گذاشتید و خاطرات قبلی رو خوندید و بسیار بسیار ممنون تر بابت نظرات پر مهرتون ، شما بهترین انگیزه اید
برای نوشتن دوباره... 🩷🎀🌸
بریم سراغ خاطره ؛ با مضمون برف زیبای دردسر ساز...☃️❄️🏔🌨
اون روز از اول صبح که از خواب بیدار شدم آب دهنمو که اومدم قورت بدم متوجه گلو درد خفیفی شدم ولی خب بهش محل ندادم و با خودم گفتم احتمالا چیز مهمی نیس فوووقش با یه شربت دیفن هیدرامین اوکی میشه اما زهی خیال باطل😖
آماده شدم و رفتم دانشگاه و تا ظهر کلاس داشتم
هوا خیلی خوب بود بنظرم خنک و ملایم و فقط یکم نمه بارون میزد و خبری از برف هم نبود ؛
کم کم متوجه این میشدم که بدنم هر لحظه خسته تر و بی جون تر میشه اما باز گذاشتم پای اینکه شب قبلش تا نزدیک های صبح درس خونده بودم و به قول بابا خواب کافی نداشتم...
موقع برگشت از دانشگاه مامان باهام تماس گرفت و گفت من بیمارستان کارم تموم شده دارم برمیگردم
اگه توهم کاری نداری بیام دنبالت که خب دیدم چی بهتر از اینکه با مامان برگردم تا اینکه بخوام خودم برم و تقریبا نیم ساعت بعدش مامان اومد دنبالم...
سوار ماشین که شدم تا اومدم بگم سلام مامان گفت چرا اینقدر لباس کم پوشیدی؟
گفتم اولا سلاام مادر من دوما هوا که خوب بود امروز
مامان گفت اولا سلام به روی ماهت دوما آخرش سرده هوا ، نباید یه لباس درست بپوشی اون از تو اون از پروا که به حرف آدم گوش نمیدین
دیدم یکم دیگه بگذره باز همه ی مشکلات زندگی و جهان میوفته گردن من که لباس گرم نپوشیدم امروز😂، پس بحثو عوض کردم، بیمارستان چه خبر بود امروز مامان؟
هیچی همون خبر همیشگی
ولی آقاجون امروز یه جلسه گذاشت از صبح تا همین الان سر جلسه بودیم ، (اقاجون رئیس بیمارستانن)همه هم بودن
گفتم پس جای من خیلی خالی بوده😂
گفت آره خیلی🙄، اتفاقا عمه فریبا هم گفت اگه میومدی نه میشد تو رو کنترل کرد نه حامد نه امیرحسین نه سپهر نه بابات نه بقیه از بس حرف میزدین و نظم جلسه رو میریختین بهم🤦🏻♀️😂
دیدم خب کاملا منطقی میگه ولی از رو نرفتم گفتم خدایی قبول کن مامان تا من نباشم هیچ جایی فایده نداره هااا
همش خشک و جدی
یکم تغییر لازم دارین
خندید و ضربه آرومی به بازوم زد گفت اگه فقط خودت از خودت تعریف کنی دریایی😂
همینطور که با مامان صحبت میکردیم رسیدیم خونه
هوا بازهم خوب بود ؛خنک و ملایم
و یکم بارون میومد
مامان همینطور که ماشین رو میبرد سمت پارکینگ گفت هواشناسی گفته امروز برف میاد ولی هنوز خبری نیست که...
باهم رفتیم بالا ، توی آسانسور احساس حالت تهوع و سرگیجه داشتم و به روی خودم نیوردم و با خودم گفتم استراحت کنم بهتر میشم...
پروا هم تقریبا همزمان با ما رسید
بابا هم با اختلاف یک ساعت بعد از ما رسید خونه
ناهار خوردیم و من اشتها نداشتم بیشتر با غذام بازی میکردم
بابا گفت دریا دانشگاه چیزی خوردی؟
گرسنت نیست؟
نمیخوری؟
گفتم چرا یکم خوردم ولی اشتها ندارم
چشماشو ریز کرد گفت چرا؟
گفتم نمیدونم آقای دکتر🤷🏻♀️
بابا یه چشمک زد گفت باشه بعدا رسیدگی میکنم پس...
دیگه چیزی نگفتیم تا ناهار که تموم شد به پیشنهاد پروا یه فیلم انتخاب کردیم که ببینیم، قبلش کلی چهارنفری بحث کردیم سر انتخاب فیلم و هر کدوم یه نظری داشتیم تا آخر نظر پروا به کرسی نشست و فیلم منتخب پروا رو خواستیم ببینیم(بلخره ته تغاریا زورشون میچربه😂)
من با اون حجم از بی حالی نمیدونم چرا اینقدر هم مصر بودم و تلاش میکردم که فیلمی ک من میگم رو ببینیم
چون هنگام پخش تیتراژ اولیه ی فیلم روی شونه های بابا خوابم برد و با تیتراژ پایانی از خواب بیدار شدم😂
ما اصولا موقع فیلم دیدن به قول بابا خونه رو سینما میکنیم
پرده ها رو میکشیم و تا یکم تاریک تر بشه خونه و نور توی صفحه ی تلوزیون نیوفته...
با اینکه مامان خوشش نمیاد از این کار ولی خب بابا فیلم دیدن اینطوری رو میپسنده🤷🏻♀️😂
بابا که متوجه شد بیدار شدم گفت فیلم چطور بود؟😉
گفتم خوب بود ولی کاراکتر نقش اول رو دوست نداشتم
بابا گفت حالا که دوست نداشتی لطف کنین اگه میشه از روی شونم بلند شین که دیگه حس نمیکنم دست و کتف و شونمو😂
پروا خندید گفت بابا فکر کنم یه سر باید بری پیش احمد جون(عمو احمد متخصص ارتوپد هستن) این شونه دیگه شونه نمیشه😂
اومدم پاشم از روی کاناپه که سرم به شدت گیج رفت و دستم رو گذاشتم روی دسته ی کاناپه که بتونم تعادلمو حفظ کنم نخورم زمین
بابا متوجه شد دستمو گرفت کشید باز نشستم کنارش و آروم آروم همونطور که موهامو با دستش نوازش میکرد در گوشم گفت از عوارض تقریبا دو روز پشت سر هم غذا نخوردنه هااا
چشمامو گرد کردم و مثل خودش آروم تر گفتم دو روز؟😳
یه امروز یکم بی اشتها بودماا چقدر بزرگش میکنی بابا
گفت نه خیر دیروز صبح کی بود چون صبحونه کله پاچه داشتیم هزارتا بهونه آورد و هیچی نخورد؟
ناهار هم که دانشگاه بود میدونم قطعا چیزی نخورده
شام هم که دیدم با پروا پفک خوردین توی اتاق و باز چیزی نخوردی
امروز صبح هم که به زور فقط یه لقمه خوردی اینم از ناهارت
تازه دو روز قبل تر هم که خونه آقاجون بودی رو فاکتور میگیرم میدونم اونجا هم چیز درست حسابی نخوردی
خب حالا این میشه چند روز مهندس؟
گفتم خب میشه دو روز درسته
گفت اونوقت میخوای سرت گیج نره بچه؟
این دو روز چیزی نگفتم که ببینم کی به خودت میای
ولی اصلا حواست به خودت نیست
دیدم نمیشه توجیح کرد پس با سکوتم حرف های بابا رو تایید کردم
مامان گفت یادت باشه باید یه ازمایش بدی
این بی حال بودنت و کم اشتهایی رو ببینیم دلیلش چیه
بابا گفت عه ما داشتیم آروم صحبت میکردیم چجوری شینیدی😂
مامان گفت حتی اگه نمیشنیدم هم حالشو که دیدم چجوریه...
همون موقع که اومدم نظرمو بگم پروا پرده ی سالن رو کنار زد و دیدم وااای برررف😂😍
تو اون تایمِ فیلم دیدن بقیه و خواب بودن من
برف اونقدری باریده بود که هممه جا سفید پوش شده بود و همچنان هم به طرز بسیار زیبایی دونه های درشت برف پشت سر هم و با سرعت میبارید...
توی عمرم برف به این قشنگی و زیادی توی محل زندگیمون ندیده بودم
به حدی ذوق کردم و خوشحال بودم و بالا پایین پریدم و پروا هم صد پله از من بدتر
که یادم رفت با بابا و مامان داشتم صحبت میکردم و حتی یادم رفت که چقدر حالم بد بود
به پروا اشاره کردم و خواستیم سریع بریم بیرون و برف رو از نزدیک تر ببینیم که پامون به پله اول نرسیده بابا از پشت سر دست جفتمونو گرفت و وقتی برگشتیم مواجه شدیم با چهره ی عصبی بابا...
گفت من نمیدونم باید چیکار کنم از دست شماها
یعنی واقعا با همین لباس هاتون فقط میخواین برین بیرون؟
بعضی وقتا شک میکنم که شما دوتا از اون عقلی که توی سرتون هست هم استفاده میکنید یا نه و با انگشت اشاره ضربه زد به پیشونیمون
پروا اومد یه چیزی بگه که بابا گفت پروا تو هرچیزی که دریا میگه رو گوش میدی؟
اون گفت بریم بیرون تو چرا نمیری لباس بپوشی؟
مامان گفت نگاشون کن انگار وسط تابستونه
چرا اینقدر شما دوتا سر به هوایید من نمیدونم
(نمیدونم چرا اینقدر مامان و بابا شلوغش میکردن حالا با یه تیشرت و شلوار نخی بریم توی هوای برفی بیرون چی میشه مگه🤷🏻♀️😂🤦🏻♀️)
بابا هنوز همونطور با اخم گفت خب دریا خودت بگو چیکار کنم باهات
قشنگ مشخصه مریضی علائم سرماخوردگی داری
حالت خوب نیست بعد فقط با یه تیشرت داری میری بیرون اونم توی این هوا؟
ذهنم درگیر شد بابا از کجا فهمیده
که گفت حقتونه اصلا نزارم از خونه برین بیرون ولی خب برف قشنگیه نمیشه ازش گذشت و اون اخم مصنوعی پاک شد و بجاش اون شیطنت همیشگی بابا نمایان شد و گفت
منکه لباس گرم پوشیدم پس میرم بیرون و اولین قدم توی برفو خودم میزنم😉(از بچگی منو پروا دوست داشتیم اولین قدم توی برف رو خودمون بزنیم و کسی برف رو خراب نکنه تا یکدست باشه و به قول پروا برف دست نخورده دوست داشتیم، البته که اونقدری هم برف ندیده بودیم که امسال دیگه مهم نبود برف دست نخورده باشه یا نه😂)
مامان همونطور که میخندید و لباس مپیوشید به منو پروا که جلوی در هنوز ایستاده بودیم گفت نمیخواین برین یه چیزی بپوشین؟
ما رفتیما
دیدیم نمیشه انگار باید زودتر دست کار شیم تا این لحظات قشنگ رو از دست ندادیم پس
زود یه لباس پوشیدیم و رفتیم بیرون
از نظرم حیاط خونه قشنگترین حیاط شده بود و من ذوق زده ترین آدم جهان بودم😁
البته از نظر مامان و بابا کلاه و یه بارونی بازهم برای اون هوا کم بود و فکر کنم باید خودمو با پتو کادو پیچ میکردم تا مورد قبول واقع بشم😐
پس هر لحظه با سیل عظیمی از گوشزد هاشون رو به رو میشدم ...
ولی خب حقیقتا خودشون هم اونقدری ذوق داشن که بشه لحظه ای نوع لباس پوشیدن منو یادشون بره و یکم خوشحال باشیم و بازی کنیم...
با مامان و بابا و پروا کلی بازی کردیم
هرچقدر برف روی ماشین بابا جمع شده بود رو سمت همدیگه پرت کردیم
بابا که انگار با دشمن طرف بود😂
حس کردم برای لحظه ای یادش میرفت که ما خانوادش هستیم و اون گوله های برفی بزرگی که درست میکرد و با شتاب پرت میکرد سمتون دقیقا میخورد به هدف و چندتاش مستقیم خورد به صورت و گردنم
ولی خب خداروشکر اونقدر ضربه ها کاری نبود و باز به بازی ادامه میدادیم
در کل بسسسیار خوش گذشت
یکم بعد از بازی کردنمون بابا و مامان خسته شدن و رفتن توی خونه و ولی من و پروا ادامه دادیم
البته که حین بازی از گوشزد های مامان و بابا نمیشد گذشت؛
پروا زیپ کاپشنت رو ببند
کلاهت رو بکش رو گوشات
پروا تو تازه سه روزه حالت خوب شده اینقدر ورجه وورجه نکن بیا تو خونه
دریا کلاه بپوش
دریا پیشونیت رو بپوشون
دریا لباس کم پوشیدی
و ...
آخه واقعا هوا سرد نبود بنظرم فقط خنک بود🥲
البته که بابا میگفت تو قطعا بدنت بی حس شده که متوجه سردی هوا نمیشی😂
خلاصه بعد از کلی بازی خسته شدیم و برگشتیم توی خونه...
باز متوجه گلو دردم که اون لحظه بیشتر شده بود و حتی گوش درد هم بهش اضافه شده بود و به شدت بیحال بودم، شدم
پروا لباساشو عوض کرد و من اومدم همونطور بشینم روی کاناپه که صدای جیغ مامان مانعم شد
دریاااااا میخوای با لباس خیس بشینی؟
برو عوض کن بعد بیا
واقعا خسته بودم و جون لباس عوض کردن نداشتم
یه نگاه به بابا کردم که شاید واسطه بشه و از این فیلتر مامان بگذریم
که دیدم بابا شونه هاشو انداخت بالا و اشاره کرد به سمت اتاق یعنی کاری از دست من بر نمیاد
دیدم نه راهه پس دارم نه راهه پیش
رفتم توی اتاق و تخت خواب بهم چشمک میزد
هرچی اومدم لباس عوض کنم بعد بخوابم نشد که نشد
با همون لباس های خیس دراز کشیدم روی تخت
خواستم یکم گوشیمو چک کنم که مامان اومد توی اتاق
بنده خدا از چهرش مشخص بود از دستم خسته شده😂
کلی غر زد و دعوام کرد
هرچی اومدم توجیح کنم که از شدت خستگی و بی حالی نمیتونم تکون بخورم فایده ای نداشت...
یه دست لباس جدید بهم داد و من هم با کلی غرغر عوض کردم و مامان دستشو گذاشت روی پیشونیم و گفت یکم داغی چرا؟
شونه هامو انداختم بالا
گفت علائم دیگه ای داری؟
باز تازه یادم افتاد چقدر سرم و گوشم و گلوم و بدنم درد میکنه
اولش خواستم نگم به مامان ولی دیدم به عوارض بعدش نمیارزه
علائممو گفتم بهش
یکم به حالم تاسف خورد و از اتاق رفت بیرون و چند دقیقه ی بعد به همراه بابا و یه لیوان آب و یه قرص مسکن اومدن داخل
گفتم مامان من چیزیم نیستاااا
بابا گفت حالا مشخص میشه خانوم خانوما🙄
از کی مریضی اونوقت؟
گفتم از صبح متوجه گلو درد شدم ولی الان همه ی علائمو دارم
همونطور که داشت معاینم میکرد کارهایی که از صبح انجام داده بودم هم بلند بلند مرور میکرد...
خب صبح که صحانه نخورده رفتی دانشگاه
لباس گرمم که نپوشیده بودی
بعدشم که اومدی خونه ناهار نخوردی ، خوابیدی و آخرشم که چند ساعتی رفتی برف بازی اونم با این حالت اون وقت میخوای علائمت تشدید نشه؟
الانم در معرض عفونتی
یکم دیگه بی احتیاطی میکردی الان گلو و گوش هات پر از عفونت میشد
مامان گفت حالا چیکار کنیم !
بابا با خنده گفت هیچی ویروس گرفته باز دیگه
این چیزا برای منو تو عادیه قطعا
یه هفته پروا ویروس بگیره تا بیاد دوره ی بیماریشو بگذرونه و خوب بشه دریا ویروس میگیره😂
همونطور که لیوان آب و مسکن رو از مامان گرفته بودم و میخواستم یه قلوپ از اون آب رو بخورم بابا رو کرد سمت من گفت فقط اگه با آمپول مشکلی نداشتی خیلی خوب میشدااا...
آب پرید توی گلوم😐
بابا گفت خیلیه خب باشهههههه آروم باش چیزی نگفتم که...
گفتم حتی به اسمشم آلرژی دارم
بابا آروم در گوشم گفت باید کم کم این آلرژی رو بزاری کنار ویروس خانوم ؛ یه موقع نیاز شد یه آمپول بزنی و یه چشمک زد و از اتاق رفت بیرون(کلا بابا عادت داره وقتی مریض میشم بیشتر اذیتم میکنه😂)
یه نگاه به مامان کردم گفتم من مثل اون دفعه گول این چیزا رو نمیخورماا...
گفت باشه حالا یکم استراحت کن تا بعد و اون هم از اتاق رفت بیرون
توی این تایم هم پروا از شدت خستگی بیهوش شده بود😂
یادم افتاد میخواستم گوشیمو چک کنم
باز رفتم سراغش دیدم حامد اون تایمی که من پایین بودم پنج بار باهام تماس گرفته
زنگ زدم بهش که همون لحظه جواب داد و بدون هیچ مقدمه ای گفت تو کجایی؟
هرچی میگیرمت نیستی چرا؟
گفتم احوال شما جناب حامد خان؟
پایین بودم برف بازی میکردیم نشنیدم
تغییر حالت داد وخندید گفت پس حسابی کیف کردین
گفتم جات خالی اره حساااابی،
نبودی ببینی بابا چقدر ناجوانمردانه بازی میکرد😂
همینطور که حرف میزدیم حامد گفت چرا صدات بی حاله اینقدر؟
گفتم چیزی نیست فکر کنم مریض شدم
نگران شد ، علائممو پرسید و کلی سفارش کرد که مراقب خودم باشم و منم از شدت بیحالی فقط حرفاشو تایید میکردم
یکم گذشت گفت نه فایده نداره باید خودم بیام ببینم چت شده
گفتم نههه بابا خوبم
چیزیم نیست بابا معاینم کرد گفت هنوز عفونت ندارم نگران نباش فقط حامد بابا مشکوکه هی داره حرف از آمپول میزنه
نگرانم
خندید گفت با اون شناختی که من از تو دارم میدونم حاضری بمیری ولی آمپول نزنی
گفتم اره ولی فکر کنم بابا اینو نمیدونه
گفت میدونههه ولی اون راضی به اذیت شدنت نیست
یکم دیگه صحبت کرد و خداحافظی کردیم
یهو یادم افتاد حامد قبلش باهام تماس گرفته بود ولی نگفت چیکار داره پس دوباره زنگش زدم
برداشت گفته چته😂
گفتم زنگ زده بودی قبلش چیکار داشتی؟
گفت حواس نمیزاری که واسه آدم خواستم بگم بریم برف بازی
که تو قطعا نمیتونی بیای
برخلاف میلیم که دلم میخواست پیششون باشم ولی گفتم نه برین خوش بگذره و تلفن رو قطع کردیم
بعدش جواب پیام های دوستمو دادم و نمیدونم چرا بدن دردم هر لحظه بیشتر میشد
اصلا انگار نه انگار که مسکن خورده بودم
یکم بعد نفهمیدم چیشد که خوابم برد
وقتی بیدار شدم
انگار ده نفر با دسته بیل منو کتک زده بودن
بدنم خشکه خشک بود و یکم که اومدم تکون بخورم به طرز عجیبی کمرم گرفت
صدای آخم بلند شد که مامان اومد داخل اتاق و تلفن به دست
از صحبتاش فهمیدم با مامانجون صحبت میکنه
با اشاره ازم پرسید خوبی؟ گفتم بدنم خیلی درد میکنه
کمک کرد بلند شم و تلفن رو قطع که کرد گفت خوب نشد بدنت هنوز؟
گفتم نه خیلییی درد میکنه
گفت بابا قبل از اینکه بره مطب برات دارو گرفت
میارم برات الان
تبمو چک کرد گفت خداروشکر تب نداری
گفتم تو چرا نرفتی مطب؟
گفت موندم پیشت حالت بد نشه یه وقت
گفتم من خوبم مامان ، چرا کارتو بخاطر من کنسل میکنی که مامان گفت آره مشخصه کاملا که خوبی...
سر و صدای پروا نمیومد
سراغشو از مامان گرفتم
گفت خواب بودی حامد و عرفان اومدن اینجا میخواستن ببینن حالت چطوره بعدم پروا باهاشون رفت خونه ی آقاجون.
میدونستم الان کلی داره بهشون خوش میگذره
دلم میخواست میرفتم پیششون
ولی از شدت بدن درد نمیتونستم از روی تخت بلند شم چه برسه برم تو جمع بچه ها😐🤦🏻♀️
دارو هایی که مامان برام آورد رو خوردم
بنظرم اثر این دارو ها روی بدنم فقط این بود که باعث میشد بیحال تر بشم
وگرنه هیچ تاثیر دیگه ای روی حالم نداشت
شربت دیفن هیدرامین رو هم برای گلوم خوردم تا شاید بهتر بشم
ولی حتی این هم هیچ فایده ای نداشت
توی همون حال بودم
هیچ میلی هم به غذا و خوراکی نداشتم
مامان کلی برام میوه پوست کند
و سوپ درست کرد ولی من نه تنها میل نداشتم ؛ حتی حالت تهوع هم داشتم و هیچی دلم نمیخواست که بخورم و خب این باعث میشد حالم بدتر بشه
بی حال تر میشدم و هر لحظه هم به درد بدنم اضافه میشد
سرم و چشمام به شدت درد میکرد
مامان نگرانم بود ولی به قول خودش کاری از دستش بر نمیومد چون بیماری داشت به بدنم غلبه میکرد و دارو ها هم هیچ اثری نداشت
کلافه بودم از این حالم
بابا هم این وسط یه دوبار زنگ زد که حالمو بپرسه و هر لحظه به طرز نامحسوسی اشاره میکرد به آمپول ولی من گوش نمیدادم و بابا به ناچار یه قرص دیگه معرفی میکرد که بخورم شاید بهتر بشم ...
نزدیک های ساعت ۹ شب بود که از بیمارستان با مامان تماس گرفتن و گفتن یه عمل یهویی پیش اومده و باید بره
مامان کلی تلاش کرد که منو تنها نزاره و بسپاره به همکارانش اون عمل رو ولی خب باید میرفت مثل اینکه متاسفانه یه شخصی تصادف کرده بود و چشمش آسیب جدی دیده بود و باید عمل میشده
و آقاجون هم اصولا توی اینجور مواقع کار مامان رو بیشتر قبول داره
مامان تند تند آماده میشد و وسایلشو برمیداشت و کلی سفارش میکرد به من که مراقب خودم باشم تا برگرده و با باباهم تماس گرفت گفت کارش تموم شد زودتر بیاد خونه پیش من باشه که حالم از اینی که هست بدتر نشه...
مامان که با عجله رفت خواستم یکم بخوابم
فکر کنم نیم ساعت بیشتر نشده بود خوابم برد که از خواب پریدم
بدن دردم وحشتناک شده بود
تکون هم نمیتونستم بخورم چه برسه به اینکه بخوام بخوابم
کلافه ترین حالت ممکن رو داشتم
هر کدوم از علائمی که داشتم قابل تحمل بود بجز این بدن درد...
نفس کشیدن هم داشت برام سخت میشد،
توی فکر بودم که با فرهاد یا حامد تماس بگیرم که بیان پیشم شاید بتونن کاری کنن بهتر بشم
ولی خب بابا زودتر از اون چیزی که فکر میکردم خودشو رسوند بهم و نزاشت تنها بمونم خونه با اون حالم
انگار منتظر بابا بودم
کم طاقت شده بودم و تا بابا رو دیدم کنترل اشک هام دست خودم نبود
بابا وسایلشو گذاشت همونجا جلوی در و اومد بغلم کرد و گفت این چه قیافه اییه آخه
چرا اینجوری شدی
من که میرفتم مطب حالت بهتر بود...
وسط گریه هام حالمو براش گفتم
بابا زیر گوشم ریز ریز صحبت میکرد تا یکم که آروم تر شدم گفت بزار برم وسایلم رو بیارم معاینت کنم باز ببینم چی شدی تو
وسایلش رو که آورد گفتم بابا نفس نمیتونم بکشم
ریه هام درد میکنن انگار
معاینه که کرد گفت چیزی نیست نگران نباش قربونت برم
همش واسه ی همون بدن دردیه که داری
این ویروس جدید بدن دردش زیاده و توهم از صبح توی برفا داری بالا پایین میپری واسه همین شدید تر شده...
کمکم کرد دراز کشیدم و از اتاق رفت بیرون
چند دیقه ی بعد با یه تیکه کیک و آب پرتقال اومد توی اتاق گفت یکم اینا رو بخور فشارت نیوفته ،
هم حال مخالفت نداشتم و هم میدونستم مخالفت پیش بابا فایده ای نداره
یکم از اون کیک رو خوردم و بابا همزمان شروع کرد مقدمه چینی برای آمپول
اون لحظه حس گوسفندی رو داشتم که قبل قربونی کردن بهش آب میدن😂🐑
باید اعتراف کنم بدترین کیک و آب پرتقالی بود که خوردم
بابا حرف هاش درست بود
این حال من با هیچی خوب نمیشد
تحمل این بدن درد واقعا ممکن نبود و باید آمپول میزدم
ولی اون لحظه مثل الان منطقی فکر نمیکردم
فقط ترس از همون آمپول لعنتی توی ذهنم بُلد شده بود و به هیچ چیز دیگه ای فکر نمیکردم
بابا کلی سعی کرد آرومم کنه
بابا جانم دردش اندازه ی دردی که الان داری میکشی نیستا
قول میدم بهت هیچی نفهمی
من طاقت دیدن درد کشیدن تو رو ندارم دریا
آماده میکنم اینو بزن
تا راحت بخوابی امشب عزیزم
هر بهونه ای میوردم برای بابا
فایده نداشت و یه جوابی بهم میداد
آخر سر دیدم بهونه هام داره تموم میشه گفتم اصلا مامان نیست
من نمیزنم مامان هم باید باشه
بابا خندید گفت دریا ۱۹ سالت شده هاا زشته
بعدشم من حواسم بهت هست مگه میزارم اذیت بشی بهونه ی بعدی رو میشنوم🤔
دیدم هیچی به ذهنم نمیرسه باز با گریه گفتم بابا نزنم خوب میشما اصلا الان که فکر میکنم بدنم داره بهتر میشه هاا
بابا گفت فقط دو تاست دریا ی بابا بقیشو میزنم توی سرم واست
گفتم دوتا😳حداقل یکیشو بزنم
گفت نمیشه عزیزم نمیشه
اومدم باز یچیز دیگه بگم که بابا گفت دریا بابا من خیلی خستما
اینو بزنم برات بعد یکم بخوابیم جفتمون
عجیب خستم بابا کارم سنگین بود امروز...
بابا میدونست اینو بگه دلم میسوزه براش و قبول میکنم و همینطور هم شد
در واقع فایده ای نداشت
اون آمپول باید زده میشد
رفت آمادشون کنه
یکم بعد با کمک بابا به سختی برگشتم
بابا یکم غر زد
نگاه کن دریا حتی نمیتونی درست برگردی از بس بدنت درد میکنه
اینو بزنی قول میدم بهت خوب میشی
لباسمو اومدم خودم درست کنم که نزاشت
خودش یکم از شلوارمو پایین تر کشید
بنظرم سخت ترین لحظات همینه که هر لحظه باید منتظر یه سوزش و درد باشی
بدنم میلرزید
یکم کمرمو ماساژ داد گفت دریای من آروم باش بابا
زود میزنم تموم میشه
و همینجا بود که شروع کرد تعریف کردن داستان اون شخصی که اون روز تصادف کرده بود برای من
تا خودمو یادم بره و استرس نداشته باشم،
گفتم برات این بنده خدا که برده بودن بیمارستان چی شده بود؟
همزمان پنبه میکشید
عمو احمد گفت نزدیک پنج ساعت فقط روی استخوان لگنش کار کردن که باز بتونه راه بره
از بس تصادف سختی کرده بوده
وقت افسوس خوردن برای اون بنده خدا رو نداشتم
استرس این آمپول ها غلبه کرده بود به بقیه ی احساساتم
همون لحظه سوزش کمی توی پام حس کردم ولی لحظه به لحظه بیشتر میشد
با اینکه درد بدنم بیشتر از اون سوزش بود ولی باز نتونستم ری اکشن نشون ندم
با گریه گفتم بابااااا
جان بابا عزیزم
تحمل کن قربونت برم تمومه
پنبه گذاشت و آمپول رو در آورد
فرصت نفس کشیدن نداد وسمت دیگه رو پنبه کشید و میدونست اگه یکم لفتش بده من پشیمون میشم و نمیزنم دیگه...
بعد از سوزشی که ناشی از ورود سرنگ بود درد عجیبی پیچید توی پام
دردش از قبلی خیلی بیشتر بود
گریه میکردم و چشمامو فشار میدادم روی همدیگه و بالشت روی تختمو با دستم فشار میدادم
گفتم بابا دردش خیلی زیادهههه
بابا گفت الان تموم میشه دریایی
سفت نکن فقط
سفت کردن دست خودم نبود ، دردی که توی پام پیچیده بود نزاشت متوجه بشم که سفت شده عضلم یا نه
پای مخالفم رو یکم خواستم تکون بدم که بابا نزاشت و با دست دیگش پامو گرفت و گفت تکون نخور عزیزدلم فقط یکم تحمل کن میدونم درد داره بابا
یکم ضربه زد اطراف سرنگ و گفت تموم شد دریا ببین آهاااان تمومههه
پنبه گذاشت و درش آورد
یکم پنبه رو فشار داد و خواست ماساژ بده
با همون صدای تو دماغی شده گفتم نکنننن دردش بیشتر میشه
گفت خب اینجوری جذبش بیشتره
باز زدم زیر گریه گفتم میخوام جذب نشه اصلا
بابا خندید دستاشو به حالت تسلیم آورد بالا گفت باشه باشه عزیزم
رفت بیرون دستشو بشوره
چند دقیقه ی بعد اومد توی اتاق کنارم با یه پتو و بالشت زیر بغل😂
پتو و بالشت رو گذاشت روی زمین و نشست روی تخت کنارم
اشک هامو پاک کرد چیزی نگفتم صورتمو بوسید چیزی نگفتم با خنده گفت الان مثلا قهری؟ باز چیزی نگفتم
گفت قهر اصلا بهت نمیادا
بعدشم دلت میاد قهر کنی با منی که این همه خستم ؟ و چشماشو مظلوم کرد
گفتم نخیر قهر نیستم ولی خیلی دردم اومد
با همون لحن من گفت میدونم عوضش خوب میشی
باز گفتم ولی خیلی درد داشتا
خندید گفت قربونت برم سوزنت گیر کرده رو خیلی درد داشت
من هم خندیدم گفت اهان حالا شد
اشاره کرد به پتو و بالشت روی زمین گفت نظرت چیه امشب اینجا بخوابم؟
گفتم کمرت درد نگیره باز؟
چشمک زد گفت یه شب عیب نداره
گفتم حداقل بخواب روی تخت پروا
گفت امشب هوس کردم بخوابم روی زمین دختر😂
خوابید روی زمین
منم روی تخت دراز کشیدم دیدم اینجوری نمیشه ،بالشت و پتوم رو گذاشتم روی زمین و خوابیدم پیش بابا و یکم سخت بود بخاطر بدن دردم
بابا دستشو باز کرد رفتم توی بغلش
گفت حالت چطوره؟ بهتری؟
گفتم جرات دارم با این امپولایی که شما تجویز میکنی بهتر نباشم؟
خندید گفت خیلی دردت اومد؟
گفتم اوهوم
گفت ببخشید بابا میدونی که نمیخوام اذیت بشی عوضش قول میدم بهت فردا که بیدار شدی خوبه خوب باشی
پیشونیم رو بوسید
گفتم چه جای پروا و مامان خالیه الان
گفت آره اگه پروا اینجا بود که الان از سر و کولم بالا میرفت و مامان هم داشت برات گریه میکرد
خندیدیم جفتمون
بابا خسته بود زودتر از من خوابید
یکم به صدای نفس هاش گوش دادم
خوابم نبرد
حالم یکککم بهتر بود
گوشیمو از روی پاتختی بالا سرم برداشتم
چند ساعتی بود بخاطر حالم سراغش نرفته بودم
مامان بهم پیام داده بود بهتری مامان؟
من کارم تموم شده یکم دیگه برمیگردم
میدونم که ریز ریز جزئیات حالمو از بابا پرسیده بود قطعا ، چون خودم سر گوشی نبودم ولی باز جوابشو دادم نگران نشه یه موقع
دیدم توی گپ بچه ها دارن حرف میزنن
رفتم دیدم فرهاد فیلم فرستاده
فیلم رو بی صدا دیدم که بابا بیدار نشه
پروا و حامد آدم برفی درست میکردن توی حیاط خونه ی آقاجون و کلاهی که من خونه ی آقاجون جا گذاشته بودم رو گذاشتن روی سرش
فرهاد زیرش نوشته بود شبیه دریا نشد؟
همه تایید کرده بودن😂
عمو حسام که نوشته بود اصلا عمق چشماش دریا رو یادم میدازه(چشماش در بطری آب معدنی آبی رنگ بود)
یکم حرف زدم با بچه ها و احساس کردم خوابم گرفت
گوشی رو گذاشتم کنار و خوابیدم
صبح که بیدار شدم حالم خیلی بهتر بود
گلو درد و گوش درد و سر درد دیگه نداشتم
فقط یکم هنوز بدنم درد میکرد
مامان اومده بود خونه و بابا هم هنوز خواب بود
مامان دستمو گرفت اروم بخاطر اینکه بابا بیدار نشه گفت بهتری مامان؟
گفتم خیلی بهترم ولی
نبودی دیشب بابا نامردی کرد در حقم
مامان خندید و بابا همونطور که چشماش بسته بود گفت دروغ میگه من کاری نکردم و با دستاش منو بیشتر تو بغلش فشرد...
پن ۱ : اون روز بابا یه آمپول دیگه هم آماده کرد که قبل از اینکه بره بیمارستان برام بزنه که به قول خودش خوبه خوب بشم
ولی زیر بارش نرفتم و نزدم😁
البته اگه کمک های مامان نبود باز گول بابا رو میخوردم و مثل شب قبلش میزدم😐🤦🏻♀😂
پن ۲ : ویروسش جزء سخت ترین ویروس های عمرم بود(وگرنه مثل بقیه ی مریضی هام زیر بار اون آمپول ها نمیرفتم)
با اینکه یه روز بیشتر اذیتم نکرد ولی همون یه روز به اندازه ده روز گذشت
امیدوارم هیچ وقت دچارش نشید🌱
البته که به قول بابا این ویروس از چند روز قبل توی بدنم بوده و اون روز تازه خودش رو نشون داده و همه ی کلافگی ها و بی حوصلگی ها و بد غذایی ها علتش همین ویروس منحوس بوده🤦🏻♀🙃
پن ۳ : قرار بود اون شب سرم هم بزنم
ولی بابا از بس خسته بود یادش رفت😂
من هم استرس اون دوتا آمپول نزاشت فکرم به کار بیوفته و فراموشش کرده بودم و حتی اگه یادم هم میبود عمرا به روی خودم میوردم...
البته که صبحش بابا انداخت گردن من که حواسشو پرت کردم وگرنه عمرا یادش میرفت ولی خب حداقل برای من که بد نشد😁🤷🏻♀
گفتم به بابا اولین باریه که اینقدر خوشحالم یه چیزی رو یادت رفته...😂
پن ۴ : اون بنده خدایی که تصادف سختی کرده بود
خداروشکر چند روز بعدش حالش بهتر شد و مرخص شد
البته تا چند وقت باید با عصا و واکر راه بره و فیزیوتراپی بره(چون اون روز حالم بد بود و فرصت غصه خوردن براش رو نداشتم فرداش به فکر افتادم و تا وقتی که از بیمارستان مرخص بشه هم حالش رو میپرسیدم هم براش دعا میکردم😂😂📿)
پن ۵ : بعد از اینکه بهتر شدم با بچه ها تصمیم گرفتیم بریم یجایی که یکم برف باشه و بازی کنیم و خوش بگذرونیم ❄️
چون برف های خودمون آب شده بودن تا اون موقع😂
یه روزه تعطیل از صبح تا شب ۱۸ نفری رفتیم بیرون
به قول امیرحسین اینقدر رفتیم تا رسیدیم به برف
کلی خوش گذشت و تلافی اون ویروس عجیب غریب در اومد😂
بهترین قسمتشم لیز خوردن حامد از روی برف ها بود😂
پن ۵ : الان که تایم انتخاب واحده و فرصت برای شروع ترم جدید
تقریبا دو هفته فرصت اسراحت دارم
از این دو هفته سه روزش رو باایده ی شیده رفتیم شمال ویلای آقاجون
که هم ماها خستگیمون برای امتحانا در بره و بچه ها هم یه استراحتی بکنن
اگر فرصت شد خاطرشو تعریف میکنم براتون🌹
و بقیه ی این دو هفته رو هم اومدم پیش خوانواده مادریم(خانواده مادری من یه شهر دیگه زندگی میکنن)
پن ۶ : خانواده مادریم رو بعد از مدت طولانی که ندیده بودمشون بخاطر مسافت طولانی،(فکر کنم دوماهی میشد که ندیدمشون)
الان بهترین زمان بود واسم
از لحاظ روحی نیاز داشتم به این سفر
اول قرار بود خانوادگی بیایم ولی برای بابا و مامان کار پیش اومد و نشد
ولی من این فرصت رو از دست ندادم و خودم اومدم
دلم عجییب براشون تنگ شده بود
اینجا که میام همیشه حالم بهتره
به قول بابا برای اینه که زیاد لیلی به لالام میزارن😂
البته که مامان و پروا و بابا هم به شدت دلشون میخواست میومدن که نشد
هر روز با ویدئو کال باهاشون حرف میزنم و از اتفاقات روزمره براشون میگم...🗣
الان هم از خونه ی آقاجون دارم براتون خاطره مینویسم🩵
همه خوابن و من خوابم نمیبرد و تصمیم گرفتم این خاطره رو بنویسم...
اینجا هم خاطره ساز شدن بعضیا🫢
اگر که فرصت شد حتما براتون تعریف میکنم
پن ۷ : این رو هم به عنوان یه زنگ تفریح این وسط بگم که این چند وقت که من خونه نیستم
دوستام بیشتر از اون تایمی که من خونمون بودم میرن خونمون😂
هر موقع زنگزدم یکیشون اونجا بود
مثل این که اونا بیشتر از من ، با مامان بابام صمیمین
امروز زهرا بهم میگفت دلم برای مامان بابات بیشتر تنگ میشه تا خودت😂😂
فهمیدم اینا مشکلشون با منه وگرنه قطعا نباید اینجوری باشه😂😂
ببخشید اگه چشماتون خسته شد✨😘
مرسی که خوندید❤️
دریا🌊