خاطره A
سلام به همگی ☺️
حال دلتون عالی❤️
ساعت ۱:۲۵ دقیقه شروع به نوشتن میکنم
تازه اومدم دراز کشیدم و مطالب کلاس فردا رو آماده کردم با وجود تعطیلی های پشت سر هم ،استادها سختگیریشون و بیشتر کردن😑
راستی ماه رمضان هم شروع شد ، قبول همگی باشه😍❤️
(بخاطر عمل چند ماه پیشم با پزشکم در میون گذاشتم تایید نکردن ولی با توجه به شرایطی که گذاشتن گفت میتونم روزه بگیرم 😅)
این خاطره مربوط به ۲ اسفند ماهه
حول و حوش ساعت ۲۱ بود آخرین مراجعه کننده رفته بود داخل و کم کم همه داشتن میرفتن خونه
من ، زهرا( روانشناس) و منشی دفتر مشاوره مونده بودیم که خانم یوسفی(منشی) اومد گفت : خانم .... میتونم برم خونه؟
خانم یوسفی من نمیتونم در مورد این مسئله تصمیم بگیرم باید از خانم دکتر بپرسید
آخه با خانم دکتر دوستید گفتم شما بهشون میگید
خانم یوسفی از دست من کاری بر نمیاد
آخه مراجعه کننده داخله نمیشه رفت داخل
پس منتظر باشید مراجعه کننده اومد بیرون میریم 🙂
با اخم یه سری تکون داد و رفت😬( واقعا دست من نیست که بگم میتونم بره یا نه🤷🏻♀)
حدودا ۲۰ دقیقه گذشته بود کیف مو جمع کردم و نشستم که صدای شکستن اومد
رفتم خانم یوسفی پریشون به طرف اتاق زهرا رفت منم پشت سرش رفتم داخل که دیدم مراجعه کننده با زهرا در حال دعواست
زهرا هرچقدر در حال آروم کردن مریض بود ولی اون خشمگین تر میشد( آقای ۳۵ ساله که بعد از تصادف دختر ۴ ساله و خانمش و از دست داده بود ، دچار افسردگی بودند و خودشون و مقصر فوت همسر و دخترش میدونست ، با مرور خاطرات و تکمیل فرم شرح حال دچار حمله ی عصبی شده بودند و به زهرا حمله کرده بود )
چون خرده شیشه بود میخواستم زهرا و مراجع کننده رو از اتاق دور کنم ولی موفق نمیشدم
به منشی اشاره کردم بره بیرون تا تماس بگیره
زهرا خیلی نگران شده بود و قشنگ مشخص بود فشار افتاده ،منم دست کمی ازش نداشتم😐😂( به هرحال چه روانشناس باشی چه نباشی تو این لحظه دچار شوک میشی فقط نحوه برخود متفاوته)
منشی وقتی اومد تو اتاق و اون آقا دیدش بیشتر عصبی شد و به طرف زهرا رفت هولش داد، ( نمیدونم چرا دوباره برگشت تو اتاق منشی😐)
زهرا که افتاد زمین داخل دستش خونی شده بود
برای اینکه زهرا رو بلند کنم رفتم کنارش که اون آقا دو دستمو گرفت و همه اش حرف میزد( عکسش و میفرستم بعد از چند روز هنوز دستم کبوده) ...
سعی میکردم با حرف هام آرومش کنم
رو مبل نشست ولی دستم و ول نمیکرد
۱۰ دقیقه ای گذشت که پلیس و اورژانس وارد اتاق شدند و کمککردند آقا رو آروم کنند( آرام بخش تزریق کردند )
دست زهرا رو هم پانسمان کردند خداروشکر زخم جزئی بود و نیاز به بخیه نشد
چون حال بیمار و میدونستیم شکایت نکردیم ولی پلیس تو پرونده بیمار نوشتند که در صورت لازم بعد از تایید روانپزشک بستری بشه
بعد از رفتن پلیس و کارهای لازم زهرا حالش بهتر شده بود بهش آب قند دادم
بابام زنگ زد اومده بود دنبالم بازهرا آماده شدیم رفتیم پایین زهرا رو رسوندیم بعدش هم رفتیم خونه
برخلاف همیشه فقط تونستم خودم به تخت برسونم و بخوابم
حدود ۴ صبح بود بیدار شدم از خواب گشنم شده بود
رفتم نون سنگک برداشتم( ۴ صبح نمیشه غذا گرم کرد ، کارتون خواب میشم🥲😂💔 قبول دارید؟)
لقمه میگرفتم و میخوردم دلم برا خودم سوخت😂... گوشی مو نگاه کردم ۲۳ تا پیام از فرهاد (دکترf) داشتم
(خوبی؟ چیشده؟ چیزیت نشد که؟ چرا با زهرا نرفتید بیمارستان؟ اون موقع چرا باید فقط شما مطب باشید؟ و...)
جواب دادم
سلام خوبم چیز خاصی نشد که😁
بعدش رفتم یه لیوان آب برداشتم چون سنگک تو راه رسیدن به معده ام گیر کرده بود و قصد پایین رفتت هم نداشت 😂
برگشتم دیدم پیام داده
کارهای خودت کم بود زهرا هم از تو بدتر دراومد
گفتم همنشینی دیگه
همنشینی شما جرا فقط جنبه منفی داره
مثبت هم داره قابل رؤیت نیست
مگه تو حرف بی جواب میزاری
کار روانشناس اینه دیگه
بله خانم روانشناس لج باز ، حالا مطمئنی خوبی؟چرا بیداری؟
اره بخدا اومدم خونه خوابیدم الان بیدار شدم داشتم غذا میخوردم
نوش جونت ولی برنامه زندگی تو از زندگی من که شیفت ام تو دو شهر سخت تره
الان دیگه باید صبحونه بخوری نه شام
شام و صبحونه رو یکی میکنم وقت کمتری میگیره 😂
خسته نباشی
سلامت باشی راستی از زهرا خبر داری خوبه ؟
آره حرف زدم گفت سرم زده بهتره نگران تو بود بیشتر
نه من چیزیم نشد یکم دستم کبود شد زهرا افتاد ترسیدم 😑
کبود چرا؟
دستم و گرفته بود ول نمیکرد 🫠
حس میکنم پت و مت بودید با زهرا
خیلی ممنونم از صداقتت
خواهش میکنم 😄
فرهاد من برم یکم دیگه بخوابم 😴
برو عزیزم خوب بخوابی فردا حرف میزنیم ❤️
باشه جانم شبت بخیر ،شبت بخیر عزیزم
و اینگونه یه روز پر ماجرای دیگه گذشت
واقعا کادر درمان چه حیطه ی پزشکی چه روان بعضی مواقع جونش تو خطرهِ
بیشتر مراقب همدیگه باشیم و به همه ی قشرها احترام بزاریم❤️🙏🏻
2:16 نوشتنم تموم شد دیگه کم کم سحری باید بلند شیم🙄۸ صبحم کلاس آمار دارم🥴
À.....