خاطره تیچر مجید

فک کنم یکماهی ازین خاطره بگذره.....

دوسه روزی بود مادرجون بستری بود اکسیژن خونش میوفتاد وعکس ریه اش نرمال نبود، اما متخصصا هرکدومشون یچیزی تشخیص میدادند ویه جواب درست وحسابی به مانمیدادند.خلاصه جدا از استرس و اضطرابی که به جونمون افتاده بود اینکه هرشب یکی باید پیش مادرجون توبیمارستان میموند ویکی خونه پیش آقاجون میخوابید،بی تعارف یکم اذیت کننده بود.

عمه هاهم اذیت میکردند حالا که مادرشون بهشون نیاز داشت همشون میگفتن خودمون مریضیم! نمیدونم این مریضیا یهو ازکجا پیداشد..

اون عموهامم که دختر دارند میگفتن شب نمیتونیم زن وبچمونو تنهابذاریم و بریم پیش آقاجون بخوابیم.

آقاجونم نمیتونیم ببریم خونمون!چون خونه اش خالی میمونه!

خلاصه یه فشار زیادی روی خونواده ی ما بود‌.

ازونجایی که رضا اینجور مواقع فاز فداکاری وایثارگری برمیداره قبول کرد که چندشبی که شیفت شب نیست رو پیش آقاجون بخوابه!

عمه هاهم خوشحال که اره دکتر پیش آقاجون بمونه بهتره یموقع نیاز میشه.حالامن نمیدونم مادر جون که پزشک نبود ویه عمری پیش آقاجون خوابید اتفاقی افتاد که الان آقاجون نیاز داره پزشک پیشش بمونه!؟!

عجب بابا عجب!

البته اشتباه نشه تقصیر خودشه فاز امام علی گرفت. منکه کلا گردن نگرفتم🙌

خب داشتم میگفتم، (حس میکنم یه سینی سبزی جلومه دارم باهاتون اختلاط میکنم😂)

خب جونم برات بگه خواهری😂؛خلاصه یه فشاری رومون بود وهیشکی اعصاب درست حسابی نداشت.

تواین هیرو ویر، مسعود چند روزی بود گیر داده بود به بابا که ضبط ماشین جی ال ایکس قدیمیه روبده.بابا هم پشت گوش مینداخت ،عملا داشت میپیچوندش تااینکه یه روز اومد دوباره گفت ضبطو بده بابا گفت نمیدونم کجاست دست ازسرم وردار مسعود...مسعود هم صداشو برد بالا و گفت چقدر من بدبختم که التماس یه ضبط داغونو دارم ازت میکنم ،مگه عمه نیست یه ۲۰۷ انداخته زیر پا دخترش! متولدچنده ۸۴؟

مگه حسین نیست باباش براش بنز خریده!بنز!!!بنز!

رضا گفت ول کن مسعود حال وحوصله دعوا داری!؟

مسعود گفت آرامشت بهم نریزه دکتر! همین ماشین که زیر پاته رو بابا برات خریده.

رضا گفت توغلط کردی که کسی برامن ماشین خریده! چی چرند وچارمیگی !؟

مسعود گفت به من که دیگه نگو اینو...

منکه یادمه جی ال ایکس روفروختی و باپولش رفتی پارس گرفتی!

دیگه اینوکه من یادمه.

به من و این بدبخت(منومیگفت) که میرسه هیچی ندارند.

رضا گفت اندازه اون ۶۰ تومن ،من تواون سالهاخرج این ماشین کردم.بیشعور یادت نیست هر روز به خرج میوفتاد هرچی پول درمی آوردم خرج این لگن میکردم!؟

منکه دیگه عین تو دانشگاه آزادم نرفتم که هر ۴روز یه بار ده تومن بیست تومن بریزند توحسابم. ده برابر پول اون ماشین به توخرجی دانشگاه دادند یادت رفته!؟؟؟

دیگه مامان نشست روزمین میزد توسرخودش که بس کنند.. نگران همسایه ها بود که صدامونومیشنوند...

باباهم فقط دادمیزد میگفت من چی کم گذاشتم براتون.

دیگه من حس کردم دارم بالامیرم انقدر داد زدند توسرم رفتم تواتاقمو بعداین دعوا کلا جو خونه ازچیزی که بود بدترشد. ازیه طرفم استرس مادرجون هممونو عصبی وبدخلق کرده بود.

دو سه روز بعد دعوا، رضا بدجورمریض شد.قشنگ انداختش.

نمیدونم چطوریه همیشه دقت کردم با هر اعصاب خوردی مریضیم همراهش میاد.فک کنم اعصاب و سیستم ایمنی بدن خیلی بهم ربط دارند...

خلاصه رضا افتاد خونه ونتونست بره خونه آقاجون.البته امام علی میخواست بره تویه اتاق دیگه بخوابه که مامان نذاشت و به جاش منوفرستاد.تاخودصبح بیدار بودم البته تنهانبودم مهدیم بود.

گذشت وفرداش خواب آلود برگشتم خونه دیدم هیشکی خونه نیست غیر رضا که اونم تواتاقش خواب بود.

بابا و مسعود کاربودند، مامانم پیش مادر بود..

بخاری پذیرایی و زیاد کردم تازه چشمام گرم شده بود دیدم یکی آیفونومیزنه.تومغزم یچی گفت بیخیال وخودمو زدم به خواب.

رضا اومد بیرون وباحرص گفت کَری!

گفتم هان؟خواب بودم کیه؟

گفت پاشو جم کن مهرانه.

گفتم چیکارداره؟باز نکن.

گفت پاشو برو دم در من لباس عوض کنم.نیارش تواتاق بهم ریختست.

پاشدم سریع لباسارو از روی مبلا جم کردم(خونه آپارتمانی همینه جایی نداریم بذاریم لباساخشک بشه😂) و رفتم دم در.

مهران یه چندتابطری آب سیب وآب هویج دستش بود.تعارف کردم بیاد داخل.رضا خودش اومد دم در.گفت چرا زحمت کشیدی بیا تو.

من رفتم زیرکتری و روشن کردم.مهران گفت لیوان بیار ازین آب سیبابخوره.دوتا لیوان بردم.

مهران گفت چه دستت کبود شده.گفت آره خودم رگ گرفتم.سرم نمیدونم چیچی زدم.

گفت چرا خودت؟کسی نبود تنهابودم.

میدادی مجیدمیزد.بلدی مجید ؟یادش دادی؟

گفتم من نه بلدنیستم.

رضا گفت این مجیدما فقط چیزی که بلده زبان.

(خدایی چرا من باید بلدباشم اصلا به منچه دلم میخواست بهش بگم مگه توزبان بلدی درس بدی که حالامن تزریقات بلدنیستم.)

داشتند راجب علائمش حرف میردند منم سرمو کردم توگوشی و هی نگاه کتری میکردم ببینم کی جوش میاد بخارش بلند میشه برم چایی بذارم.

دست گذاشت روی پیشونیش گفت تب که نداری.دارویی چیزی خوردی؟گفت آره..

میخوای معاینت کنم؟رضا گفت نه داروگرفتم مرسی. مهران گفت حتی یه آدم آماتور معاینت کنه بهتر ازینه که آدم خودش خودشومعاینه کنه. ......داری؟

همون فشارسنجو فک کنم میگفت نفهمیدم.

رضاگفت مجید پاشو بیار کیف منو.

گفت نه خودم میرم.رضاگفت مجییید!(اتاقش خیلی بهم ریخته بود)

رفتم کیفشو از اتاق آوردم، فشارسنجم از توکابینت برداشتم دادم.

کاف فشارسنجو بست دور دستش گفت چراانقدر فشارت پایینه!

گفت نه همینه همیشه.

چرا دروغ میگی همیشه فشار تو اینه؟

خب ابنرماله.

تازه میگی سرم.....هم زدی!

(اسم داروهارو من توذهنم نمیمونه).

کافو باز کرد ، بست دور بازوی اون یکی دستش و کوسن رو از روی مبل برداشت گذاشت زیر دستش.

گفت پایینه و فلش گوشیشو روشن کرد و با یدونه آبسلانگ ته حلقشو دید.گفت دارو چی داری؟

رضا گفت بشین برم بیارم. رفت تواتاق و سریخچال یسری دارو آورد و داشت میگفت کدومو کِی مصرف کرده.

دوتاآمپول جدا کردرضا گفت ببین تاریخ داره!؟

یه نگاه کرد گفت آره فعلا اینارو بزن روپاشی.رضا سرشو تکون داد(باشه).

مهران دوتاآمپولا رو شکست رضاهم یکیشو برداشت کشید توسرنگ.

گفت خب بخواب.

رضا دراز کشید خودش لباسشو داد پایین و نفس عمیق میکشید.

مهران پد رو کشید ویکم صبر کرد و آمپولو فروکرد،آسپیره کرد و سریع تزریق کرد وکشیدبیرون.

اونطرفشو پدکشید ویه مکثی کرد و اون یکی رو فرو کرد.همینجور که تزریق میکرد گفت نروبیون نداری یکی بزنی؟

گفت چرا داریم.مجید نوروبیونارو چیکارکردی؟

گفتم آها اونا تویخچال نبود مامان گفت بریز دور.

ابروهاشو برد بالا یعنی آهان!

مهران آمپولو کشید بیرون رضا هم خیلی ریلکس ،خودش شلوارشو درست کرد بلند شد نشست گفت مرسی مهران زحمت کشیدی.

گفت شیفتی امشب؟ گفت نه فلانی جام وایمیسته.

گفت به منم میگفتی جات وایمیستادم.گفت نه سری قبل جابه جا کرده بودم باهاش.

رفتم چایی آوردم، مهران پاشد آمپولارو جم کرد رفت توآشپزخونه دستاشو شست.

منم همینطور که سرم رو مبل بود خوابم برد نفهمیدم کی رفت.

بلند شدم دیدم دورم شلوغه هواهم تاریک شده.

دقیقا مثل ایام عیدکه وسط سالن خوابت میبره ومهمون میاد بالاسرت.

خداروشکر یه پتو روم بود یکم امنیت داشتم😂

بلندشدم نشستم دیدم عمه عموهام جمع شدند راجب دستگاه اکسیژن مادرجون یه تصمیمی بگیرند.(دکترگفته بود به یه دستگاه اکسیژن نیاز داره که تاآخرعمرش روزی ۱۶ ساعت استفاده کنه و قیمتشم خیلی بالابود .اومده بودند تصمیم بگیرند چی بفروشند که بتونند اینوبخرندبراش).

تواین هیرو ویر وشلوغیای جمع دخترکوچولوی عموآخریم سامینا،(میشناسیدش دیگه؟یکبارخاطره کوچولوهاشوگذاشتم الان بزرگ شده کلاس اول میره)

یهو سینشو گرفت ومیگفت قلبم دردمیکنه😂

حالا نه اینجوری که فکرکنی مسخره بازی درآورده ها جدیه جدی دستشو گذاشته بود روسینش و به حالت گریه نفس نفس میزد.

عمم گفت قلبت کجاته؟!

رضا رو صدا کردند اومد کنارش دیدم خندش گرفته ولی سعی میکرد عادی حرف بزنه باهاش😂

بهش گفت نفس عمیق بکش اینجوری وخودش نفس میکشید.به عموگفت کسی که سابقه بیماری قلبی نداره؟عمو بااشاره وخنده گفت نه عمو. فقط میدونی که برای فشارخون والسارتان میخورم؟

رضا سرشوتکون داد.

به مامان گفت کیفشو آورد.

گوشیو برداشت چندلحظه گذاشت روقفسه سینش یکم گوش داد و درش آورد گذاشت توگوش سامینا گفت گوش بده انقدر چیپس خوردی نفسش کم شده باید نفس عمیق بکشی تاخوب بشه😂

یکم که قربون صدقش رفتند گفت خوب شدم. خیلی لوسه 😂

دیدم رضا داشت به عمومیگفت تازگیا قلب کسی دردمیکرده؟

بچه ها تواین سن هرکاری کنید یادمیگیرند ودوست دارندتکرار کنن اینم یجوری طبیعی فیلم بازی میکرد معلومه یه جاقبلادیده.زنعمومیگفت آره مادرجون که حالش بدبود عموت میگفت سینم تیرمیکشه😁

دنیای بچه ها هم خیلی خنده داره من جاش خجالت کشیدم از اداهاش😂

مرسی که خوندین

راستی رضا ومسعود به بهونه ی مسافرت رفتنه رضا باهم دست وروبوسی کردند خیلی مثل قبل نیستند ولی کاریم به کارهم ندارند..🫠

پیشاپیش مرسی از ری اکشنهاوکامنتها دلگرمیه.

تیچر مجید.