خاطره سارا جان
سلام خوبین؟
من سارا هستم همسرم مهرداد پزشکه یه نذری برا دخترم داشتیم هرسال یک هفته به یکی از روستاهای مناطق محروم که پزشک ندارن میریم و به مردمش خدمت می کنیم یکی از ماجراهاش رو براتون تعریف میکنم.
درمانگاه روستا گرم و شلوغ بود. مهرداد تازه نسخهی یه پیر مرد رونوشته بود که یکهو صدای بلندی از بیرون اومد. یکی از زنهای روستا که از قضا دیروز با پسرش اینجا بود نفسزنان گفت:
دکتر دخترمم حالش بده، ولی از شما وحشت داره! از صبح هر کاری کردیم نیومد درمانگاه الان عموش به زور آوردتش
مهردادبه زن اشاره کرد: بیاین ببینم چی شده.
دختربچه، با صورت قرمزاز تب، بغل عموش بود، اما تا چشمش به مهرداد افتاد، جیغ کشید و دست و پا زد.
نه! من آمپول نمیزنم!
عموش مجبور شد محکمتر نگهش دارده مهرداد گفت بشینین روی تخت بیمار عموش با دختربچه تو بغلش نشست مهرداد آروم گفت: ببین، من دکترم، قراره کمکت کنم. قول میدم اذیتت نکنم.
دختر سرش رو به شونه ی عموش چسبوند و هقهق کرد: تودیروز به داداشم آمپول زدی اون کلی گریه کرد.
مهرداد لبخند زد: داداشت تبش خیلی بالا بود، ولی امروز حالش بهتر شده،مگه نه؟ فکر کنم تو هم اون ویروس نامرد رو از داداشت گرفتی
مادرش با التماس گفت: دکتر، دو روزه تب داره، دیگه نمیتونم تبش رو تو خونه پایین بیارم.
رفتم جلو، کنارش نشستم یه شکلات بهش دادم اشکاش رو پاک کردم گفتم اسمت چیه؟ دماغش رو بالاکشید و گفت: زهرا
گفتم زهرا خانم، میخوای اول من گلوتو ببینم؟
زهرا شک داشت، اما وقتی دید من باهاش مهربونم، اجازه داد گلوش رو نگاه کنم. به مهرداد گفتم: "خیلی قرمزه...
مهرداد سر ش رو تکون داد و گوشی پزشکیاش رو برداشت اومد جلو: خب، حالا یه نفس عمیق بکش، میخوام صدای ریههات رو بشنوم.
زهرا هنوز با ترس نگاهش میکرد ولی نفس کشید. مهرداد معاینه را تمام کرد و به مادرش گفت: همون ویروس برادرش بهش سرایت کرده عفونتش شدیده، فقط با آنتیبیوتیک خوراکی خوب نمیشه. باید یه آمپول بزنیم تا زودتر بهتر بشه.
زهرا که این رو شنید سرش رو بلند کرد و قبل از اینکه کسی بفهمه از بغل عموش پرید و از در درمانگاه بیرون دوید
عموش داد زد: زهرا وایسا
اما زهرا با سرعت از بین کوچههای باریک روستا فرار کرد. عموش بلافاصله دنبالش دوید. مهرداد دستش رو گذاشت رو گردنش و با لبخند به مادرش گفت: این بچه واقعاً دوندهی ماهریه
مادرشم که دیگه انگار احساس خستگی و عجزو ناتوانی میکرد نشست رو صندلی راهرو و دیگه هیچی نگفت.
چند دقیقه بعد، عموش با زهرا که هنوز تقلا میکرد برگشت. ایستادن جلوی درولی زهرا تقلا میکرد و تو نمیومد.
مهرداد بهش خیره شد و گفت: دختر خانم ببین من می دونم که میترسی. اما اگر این آمپول رو نزنی، عفونتت شدیدتر میشه و شاید مجبور بشی چند روز توی بیمارستان بمونی. اونجا هر روز آمپول میزنن
زهرا با وحشت چسبیده بود به دیوار درمانگاه بهش زل زد: هرروز؟! چشمهاش از ترس گرد شده بود و دستهاش پشتش قفل شده بودن، انگار اگه از دیوار فاصله بگیره، مهرداد میپره طرفش و همون لحظه آمپول رو تو پاش فرو میکنه! مهرداد شروع کرد به آماده کردن آمپولها یه تب بر بایه آنتی بیوتیک داشت آماده می کرد، عموش که تا اون لحظه با مهربونی سعی میکرد راضیش کنه، بالاخره خسته شد و گفت:
دختر جون این همه ناز و ادا نداره که دو دقیقه تحمل کن، تموم میشه.
ولی زهرا انگار نه انگار. نفس نفس میزد و نگاهش بین مهرداد و سرنگی که تو دستش بود، میچرخید. مهرداد، که به اینجور صحنهها عادت داشت، کاملاً خونسرد ایستاده بود و منتظر بود ببینه این مقاومت تا کجا ادامه پیدا میکنه. به عموش نگاه کرد:
با این وضع، فکر کنم تا شب همینجا وایسیم!
من لبخند زدم و رفتم سمت زهرا گفتم:
عزیزم، ببین، فقط یک لحظهست، بعدش تموم میشه.
ولی زهرا فقط سرشو محکمتر تکون داد. مهرداد کلافه شده بود، رفت سمت کشوی داروها، یه پد الکلی برداشت و گفت:
باشه، پس مجبوریم یه راه دیگه امتحان کنیم و به عموش یه اشاره کرد .
قبل از اینکه زهرا بفهمه چی شده، عموش یهو از پشت گرفتش و بلندش کرد. زهرا جیغ کشید و شروع کرد به تقلا کردن، ولی عموش محکم نگهش داشت و بردش سمت تخت.
نترس دختر، چیزی نیست.
دختر تقلا میکرد و اشک تو چشماش جمع شده بود. وقتی عموش نشوندش روی تخت، مهرداد گفت:
خب خب، حالا دراز بکش، پاتوشل بگیر، نمیخوام عضلهات سفت بشه که بیشتر درد بگیره.
زهرا با چشمای اشکی و صدایی لرزون گفت:
خیلی درد داره؟
گفتم: اگه نفس عمیق بکشی و فکر کنی چیزی نیست، دردش خیلی کمتره بعد کمکش کردم آماده بشه
مهرداد بدون معطلی، پد الکلی رو کشید روی پوستش دید داره میلرزه، گفت:
ببین زهرا جان، خیلی مراقبم. نگران نباش.نمیخوام اذیت بشی فقط باید این آمپولارو بزنی تا زودتر حالت بهتر بشه، خوب حالا آمادهای؟
زهرا حتی فرصت نکرد جواب بده که مهرداد سرنگ رو با مهارت توی عضلهاش فرو کرد. یه لحظه بدنش سفت شد، انگار که بخواد فرار کنه، ولی عموش محکم نگهش داشت. صدای آخ گفتنش تو اتاق پیچید و دست منو محکمتر فشار داد. اشکاش ریختن، ولی مهرداد بدون اینکه معطل کنه، دارو رو تزریق کرد و سرنگ رو بیرون کشید. وبلافاصله طرف دیگه رو الکل زد و اونم تزریق کرد.
بعد خیلی آرام گفت: آفرین خیلی شجاعی! تموم شد!
زهرا هقهقکنان، ولی با ناباوری بهش نگاه کرد:
واقعا؟
مهرداد سرشو تکون داد و با خنده گفت:
آره، گفتم که، فقط دو دقیقه بود.
زهرا نفس عمیقی کشید، بعد، با اخم و بغض به من نگاه کرد:
— دروغ گفتی خیلی هم درد داشت!
من خندیدم و شونهشو نوازش کردم:
خب، ولی زود تموم شد، مگه نه؟
با بغض سرشو تکون داد و یواشکی اشکاشو پاک کرد. عموش نفس راحتی کشید و گفت:
خدا خیرت بده دکتر خیلی اذیت کردیم!
مهرداد که داشت دستکشهاش رو درمیاورد با لبخند گفت:
اینا که چیزی نیست، من یه مریض داشتم یه بار، تا آخرین لحظه به پایههای تخت چسبیده بود، آخرش چهار نفر گرفتنش!
زهرا بالاخره خندید، هرچند هنوز چشمهاش قرمز بود. منم لبخند زدم و گفتم:
دیدی؟ هم دردش تموم شد، هم خندهات گرفت حالا برو استراحت کن، زودتر خوب بشی.
زهرا با قیافه جمع شده از درد پاش از تخت پایین اومد، ولی قبل از رفتن، یواشکی از من پرسید:
دیگه آمپول نداره؟
لبخند زدم و آروم گفتم:
نه عزیزم، دیگه تموم شد.
ولی وقتی داشت از در می رفت بیرون، مهرداد با خنده گفت:
ولی اگه لازم شد، یه دونهی دیگه هم میزنیم!
زهرا وحشتزده برگشت و نگاهش کرد
، مهرداد هم گفت شوخی کردم بابا، زهراباعجله همراه مادر و عموش از درمانگاه بیرون زد.
مهراد گفت: الان ازمن متنفره اینم از کار ما.
امیدوارم خوشتون اومده باشه نماز روزه هاتون قبول درگاه حق. خدا نگهدار