خاطره دریا جان
سلام به همگی...
امیدوارم که حال دلتون خوبِ خوب باشه...❤️
دریا هستم ؛
و نمیدونم دقیقا این چندمین خاطره اییه ک مینویسم...🫠
این خاطره ای که الان میخونید مربوط به عرفانِ (عموی ته تغاری)
قسمت اول❗️
این مدت اینقدر حالم بد بود و فشار روانی و استرس زیادی رو تحمل کردم
که به قول حامد حس میکنم ۵۰ سال پیر تر شدم...
پس اگه بد نوشتم ببخشید...❤️🩹
چند هفته ی پیش ،
عرفان با فرهاد یه بحث کوچولو داشتن ویکم دعواشون شد
سره اینکه عرفان میخواست یه کاری انجام بده و اون کار از نظر فرهاد بی عقلی محض بود و با عرفان مخالف بود و سر همین مسئله بحث داشتن.
دعواشون اصلا جدی نبود
یه بحث لفظی ساده بین برادرا...
یکی میگفت این کار غلطه
اون یکی میخواست متقاعدش کنه که درسته ،
از طرفیم چون فرهاد بزرگتره همه طرف فرهاد رو میگرفتن و به عرفان میگفتن قطعا درست میگه
اون سه چهارتا پیراهن از تو بیشتر پاره کرده ، تجربه داره به حرفش گوش بده...
ولی از نظر من باید میگذاشتن عرفان چیزی که توی سرش بود رو عملی میکرد
حتی اگه نمیشد و اشتباه بود هم برای خودش تجربه ای میشد
اما بماند...
اون روز عصر از کلاس برگشتم خونه
دیدم انگار حوصله ی خونه موندن رو ندارم
پس با همون کیف و وسایلم رفتم خونه ی اقاجون .
آقاجون و مامانجون سفر بودن و احتمال میدادم مهرداد و عرفان خونه باشن و در رو باز کنند برام،
اول هرچی زنگ زدم کسی در رو باز نکرد آخر سر مجبور شدم از کلیدم استفاده کنم ، با کلی زحمت از توی کیفم پیداش کردم...(مدیونید فکر کنید از سر تنبلی کلید رو در نمیوردم😂)
در رو که باز کردم
صدای داد فرهاد میومد
گفت تو خودتم بکشی نمیزارم این کارو انجام بدی و بعدش عرفان که سریع از خونه رفت بیرون و در رو محکم کوبید بهم
اومدم برم دنبال عرفان اما اونقدر سریع رفت که نرسیدم بهش...
(بعدا عرفان گفت اصلا منو ندیده بود😐)
رفتم داخل کسی نبود
فرهاد بالا بود رفتم پیشش دیدم نشسته لب تخت
سرشو با دستاش گرفته و چشماشو بسته
نشستم پیشش گفت تو بودی آیفون رو سوزوندی از بس زنگ زدی؟
گفتم اهوم😶
گفت اونوقت چجوری اومدی داخل الان؟
گفتم کلیدم پیشم بود😶
یعنی کلید داشتی و اینقدر زنگ میزدی؟
بحثو پیچوندم ،
این حرفا رو بیخیال فرهاد
چرا اینقدر سر به سر این عرفان میزاری؟
یه غلطی کرد اومد یه مشورت از تو بگیره
چند ماهه داری اینور اونور میبریش
آخرشم بهش میگی خودتم بکشی نمیزارم انجامش بدی؟؟
بابا عرفان خیلی مرده که هیچی بهت نگفت و رفت
فرهاد بی توجه به حرفام گفت کاش نمیزاشتی تنها بره
این دیوونس
یه کاری دست خودش نده؟
زیر لب گفتم دیوونه تویی عموی من🤦🏻♀️
بی جون خندید
گفتم رفتم دنبالش نرسیدم بهش
حالا زنگش میزنم
فرهاد یکم تو چشمام نگاه کرد
چشماش قرمزه قرمز بود
گفت دریا سرم خیلی درد میکنه یه قرص میدی بهم؟
رفتم پایین دنبال قرص و همزمان هم زنگ میزدم به عرفان ولی جواب نمیداد
قرص رو با یه لیوان آب دادم بهش
گفت جواب نداد؟
گفتم نه
دراز کشید روی تخت گفت یکم میخوابم سرم داره منفجر میشه
خبری شد صدام کن حتماااا بیدار میشم
و خوابید...
من موندم و عرفانی که تلفن رو جواب نمیده...
هرچقدر زنگ زدم بهش دریغ از یکبار جواب دادن اولش خودم رو دلداری میدادم که الان برمیگرده خونه ولی از یه تایمی که گذشت نگرانیم لحظه به لحظه بیشتر میشد
دلشوره ول کن نبود ، دلم گواه بد میداد...
فرهاد هم مسکن خورده بود و خواب بود و دلم نمیومد بیدارش کنم چون حالش اصلا خوب نبود
بقیه هم سرکار بودن نمیخواستم نگرانشون کنم
ولی وقتی دیدم تنهایی کاری از دستم بر نمیاد
دیگه مجبور شدم به مهرداد زنگ بزنم که سریع خودشو برسونه بریم دنبال عرفان...
عین مرغ سر کنده اینور اونور میرفتم و زنگ میزدم عرفان که شاید جواب بده
هوا تاریک شده بود و هیچ خبری ازش نداشتیم
چند دقیقه بعد بابا زنگ زد بهم
جواب دادم
گفت دریایی من دارم برمیگردم خونه بیام دنبالت باهم بریم؟
گفتم نه بابا تو برو منم خودم برمیگردم الان میام خونه
یکم سکوت کرد بعد گفت چرا صدات میلرزه؟
بغضمو قورت دادم گفتم نمیدونم مگه میلرزه؟
راستشو بگو ببینم چی شده دریا ، اتفاقی افتاده؟
گفتم میای اینجا بهت بگم؟
آره نیم ساعت دیگه اونجام و قطع کردیم
تو این تایم فرهاد هم بیدار شد
کلی غرغر کرد چرا بیدارم نکردین ولی نگرانی بخاطر عرفان نمیزاشت هیچ کدوممون به چیزای دیگه هم فکر کنیم
بابا هم رسید
موضوع رو گفتم بهش
یکم فرهاد رو چپ چپ نگاه کرد گفت خب کجا میتونه رفته باشه این بچه(بچه ۲۶ سالشه😂🤦🏻♀️)
حامد و مهرناز و بقیه بچه هام هم برگشتن خونه حالا همگی باهم دنبال عرفان میگشتیم🤦🏻♀️...
یکی دوبار هم آقاجون و مامانجون زنگزدن و من خدا خدا میکردم که سراغ عرفان رو نگیرن و متوجه نشن که خبری از عرفان نداریم
چون کاری از دستشون بر نمیومد اون لحظه جز نگرانی و نمیتونستن خودشون رو برسونن بهمون بخاطر کارشون...
حدودای آخر شب بود و از اون تایم به بعد گوشی عرفان خاموش شد
اوضاع و حال اون لحظه هام رو حتی توصیف هم نمیتونم بکنم
از شدت نگرانی بدنم میلرزید
همش توی ذهنم تصورات بدی داشتم که نکنه بلایی سرش اومده
اوضاع خونه هم تعریفی نداشت
یکی زنگ میزد به دوستای عرفان شاید خبر داشته باشن
اون یکی همچنان خوده عرفان رو میگرفت شاید جواب بده
یکی غش میکرد از استرس و بچه ها به هوشش میوردن😂🤦🏻♀️
یکی آب قند درست میکرد
اون یکی فشارش از شدت حرص میرفت بالا
خلاصه که از در و دیوار خونه استرس میبارید...
هیچ کدوم آروم و قرار نداشتیم
از طرفی هم این کارا از عرفان واقعا بعید بود
هیچ کس باورش نمیشد چند ساعته ازش بی خبریم ، شب شده و بر نگشته هنوز...
این اخلاق از عرفان واقعا دور از انتظار بود،
این چند وقت همیشه گفتم که اگه مهرداد بود و خبری ازش نداشتیم میدونستم وقتی عصبیه عادت داره گوشیش رو جواب نده ولی عرفان نه...
فرهاد هم حالش اصلا خوب نبود ، خودش رو مقصر همه ی این مسائل میدونست
همه جا دنبال عرفان گشت
ولی سعی میکرد تا پیدا شدن عرفان فعلا نشون نده چقدر پشیمونه...
هرجایی که امکان میدادیم رفته باشه رو گشتن بچه ها ولی نبود که نبود
هر لحظه که گوشی یکیمون زنگ میخورد
دلم شور میزد نکنه یه خبر بدی از عرفان بهمون بدن...
بابا و فرهاد و مهرداد و حسام جون رفتن هرکدوم بیرون رو بگردن شاید پیداش کنن و من و بقیه یا خونه بودیم که اگه خبری ازش شد به بقیه هم بگیم یا جاهای دیگه رو میگشتیم...
از بس دور خونه راه رفته بودم زانو درد گرفتم ،
بی خبری بدترین حال دنیاست...
گوشیم رو برداشتم که برای بار آخر زنگ بزنم به عرفان شاید فرجی شد و جواب داد ،
که حامد گفت زنگ نزن خاموشه ،
زنگ زدن بی فایدست و همزمان لباس میپوشید که با بابا برن اداره پلیس دوباره که ببینن خبری از عرفان شده یا نه...
به حرف حامد گوش ندادم
زنگ زدم بهش اما گوشیش این دفعه خاموش نبود ؛
انگار اون لحظه دنیا رو بهم دادن ولی با شنیدن صدای یه خانوم
همون دنیا روی سرم خراب شد
اول با خودم گفتم حتما اشتباه شده
شماره رو چک کردم کاملا درست بود
با صدای لرزون سراغ عرفان رو از اون خانم گرفتم که گفت تصادف کرده الان بیمارستانه و حالش خوب نیست
یه چیزای دیگه ای هم گفت اما
شنیدن همین چندتا جمله کافی بود تا اون ته مونده ی انرژی که داشتم برای وایسادن روی پام از بین بره و بی جون بیوفتم زمین
عمه فریبا و بابا دوییدن سمتم
گوشی رو گرفتم سمت بابا که با پرستار حرف بزنه و آدرس بیمارستان رو بگیره و نمیدونم چرا دیگه از اونجا به بعد همه چیز خیلی محو یادمه ؛ خیلی کمرنگ...
وقتی رسیدیم بیمارستان
خودم رو دلداری میدادم که فوقش یه دست و پاش شکسته و گچ گرفته و حالش خوبه و برمیگریم خونه همه باهم ؛
ولی وقتی از پشت شیشه دیدمش
واقعیت با تصوراتم خیلی فرق داشت
عرفان بیهوش بود
اونقدری دستگاه بهش وصل بود که دیدن چهرش رو سخت کرده بود
ولی باز میشد خون های خشک شده روی صورتش رو دید
لباساش خاکی و پاره و خونی بودن
اون لحظه جزء بدترین لحظه های عمرم بود...
یکی از عزیز ترین آدم های زندگیم رو با این حال روی تخت بیمارستان دیدم...
کاملا شوکه بودم حتی گریه کردن هم یادم رفته بود
فقط با خودم میگفتم کاش همه ی اینا یه خواب وحشتناک باشه فقط ؛ همین...
الان که بهش فکر میکنم اینکه چطور سالم از اون موقعیت بیرون اومدم واقعا جای شکر داره😂(البته اگه سر درد ناشی از حال اون موقع و البته تنگی نفس و سوزش قفسه سینه و افت فشار ناگهانی و... رو فاکتور بگیریم خداروشکر سالم از این ماجرا بیرون اومدم😂🤦🏻♀️😐)
تصادف خیلی شدیدی بوده
عرفان ماشین رو پارک میکنه کنار خیابون ، میاد قدم بزنه که یه ماشین با سرعت میزنه بهش و بعدم فرار میکنه
آخر شب هم نبوده
تقریبا یک ساعت بعد از اینکه عرفان از خونه میره بیرون این تصادف اتفاق میوفته...
آدمایی که اونجا بودن زنگ میزنن آمبولانس میاد و عرفان رو میبره نزدیک ترین بیمارستان ممکن و بعدشم که به ما خبر دادن و ادامه ی ماجرا...
لحظات خوبی نبود ، میتونم با جرأت بگم بدترین حال ممکن رو داشتیم
عین لشکر شکست خورده همه افسرده و دمغ و نگرانِ نگران بودن
عرفان حالش خوب نبود و ما فقط باید منتظر میموندیم...
آقاجون و مامانجون هم خبردار شدن و قرار شد با اولین پرواز برگردن
همون اولش قرار بود عرفان رو ببریم بیمارستان مد نظر آقاجون اینا
ولی بعدش منصرف شدن
بعد از کلی مشورت به این نتیجه رسیدن که منتقل کردن عرفان با اون حالش کاملا کار پر ریسکیه ، پس منصرف انتقال شدن ...
عرفان دو روز با همون حال و بیهوش توی اون بیمارستان بود
لگن و کتف و دست و مهره های گردن و کمر و چشم و ... نیاز به عمل داشت
هر کدوم به نحوی آسیب دیده بودن
ضربه ای که به بدنش خورده بود بسیار شدید بوده و اجزای بدنش نیاز به عمل و مراقبت داشتن ولی تا سطح هوشیاریش یکم بالا تر نمیومد هیچ کاری نمیشد انجام داد...
توی اون دو روز تقریبا سطح هوشیاری عرفان پایین و پایین تر میومد و ما هر لحظه جون به لب میشدیم از این حالش ...
حال تک تکمون تعریفی نداشت
میفهمیدیم که هممون داریم تحلیل میریم ولی سعی میکردیم بهمدیگه نشون ندیم...
حفظ روحیه توی اون شرایط خیلی مهمه👌😐
(حفظ روحیه رو شاید بقیه بهتر انجام میدادن
ولی من نه😂تنها کاری که بلد نیستم در شرایط حساس انجام بدم قطعا همینه
اونقدر هول میشم که یادم میره روحیه چی هست 😂)
یه روزش که خونه ی آقاجون بودم
مامانجون خیلی بی قراری میکرد
حالش اصلا خوب نبود ، حال همه ی ما به کنار و حال اون به یه کنار...
عمه فریبا آروم به عمو احمد گفت یه ارامبخشی چیزی میخوای بزنی به مامان ؟
من نگران قلبشم یه لحظه هم اروم نمیگیره
اوضاعش اصلا خوب نیست
احمد جون گفت دقیقا بخاطر همون قلبش خیلی نمیشه از آرامبخش استفاده کرد
باید با احسان صحبت کنیم
و زنگ زد به بابا
یکم با بابا حرف زدن و نمیدونم چی گفتن فقط مثل اینکه بابا دارو تجویز کرد برای مامانجون و عمو احمد رفت بگیره
چند دقیقه ی بعد برگشت
کلی قربون صدقه ی مامانجون رفت و با آرامش باهاش صحبت کرد...
مادر من قربون اون چشمات برم
من به شما قول میدم خودم عرفان رو برمیگردونم خونه
حالش داره بهتر میشه
اینقدر خودت رو اذیت نکن
ولی مامانجون فقط گریه میکرد
متأسفانه میدونستیم هممون روز به روز توی اون بیمارستان حال عرفان داره بدتر میشه ولی واقعیت ماجرا این بود که کاری از دستمون بر نمیومد جز دلداری دادن همدیگه و دست به دامن خدا شدن...
عمو احمد همونطور که صحبت میکرد با مامانجون شیشه آمپول رو شکست و و شروع کردن آماده کردنش
لرزش خفیف بدن من هم شروع شد ولی شاید ذهنم درگیر نگرانی های دیگه ای بود و وقت برای ترسیدن از صدای آمپول رو نداشتم...
مهرناز اومد پیش مامانجون کمک کرد برگشت
لباسش رو آماده کردن و من سرم رو برگردوندم و عمو احمد آمپول رو تزریق کرد
مامانجون بی هیچ اعتراضی ساکت بود و چند دقیقه بعد از تزریق هم خوابش برد
توی اون چند وقت دقیقا اوضاع ما همین بود و به زور آرامبخش و قرص های دیگه سر پا بودیم...
عرفان حالش تعریفی نداشت و همچنان بیهوش بود فقط روز آخری که توی اون بیمارستان بود سطح هوشیاریش یکم بیشتر شد که آقاجون طاقت نیورد
عرفان رو منتقل کردن بیمارستانی که اقاجون رئیسشه
از وقتی منتقل شد لحظه به لحظه حالش بهتر میشد
به قول امیرحسین انگار فهمید اینجا همه آشنا هستن 😂🥲
یه روز هم فرهاد زنگ زد و خبر خوب به هوش اومدن عرفان رو بهمون داد
بعد از چند وقت حالمون خوب شد ،
اصلا انگار دنیا رو بهمون دادن...
دیگه لازم نبود از پشت شیشه ببینیمش...🙂✨
پن ۱ : عرفان هنوز بیمارستانه و مرخص نشده ولی خداروشکر نسبت به اون اوایل خیلی حالش بهتره...
امشب قراره من برم و پیشش بمونم ،
فیلم دانلود کردم باهم ببینیم😁
چون خیلی کلافست و البته حق داره
محیط بیمارستان واقعا روی آدم تاثیر میگذاره...
برخلاف تلاش هایی که عرفان میکنه برای مرخص شدن ولی دکتر ها اجازه نمیدن فعلا😬
عرفان میگه حس میکنم دارید تلافی این چند وقت نگرانی رو سرم در میارید😂😂
پن ۲ : وقتی اون ماشین میزنه به عرفان و عرفان پرت میشه روی زمین
گوشیش که دستش بوده از دستش میوفته و میره بین شمشاد ها و درخت های کنار خیابون
ماهم هرچی زنگ میزدیم فکر میکردیم عرفان قرار نیست جوابمون رو بده و ناراحته🤦🏻♀😄
و ما از بس زنگ زدیم بهش گوشیش شارژ تموم میکنه و خاموش میشه ،
آدم هایی که اونجا بودن و زنگ میزنن به اورژانس و چون توی بیمارستان هیچ نشونی از خانواده عرفان نداشتن که بخوان باهامون تماس بگیرن و عرفان هم که بیهوش بوده پس یکی از همون افرادی که همراه عرفان رفته بود بیمارستان ، برمیگرده و گوشی رو خاموش شده پیدا میکنه و میبره میده به بیمارستان و گوشی رو روشن میکنند و بعد هم که من زنگ زدم به گوشی و ادامه ی ماجرا...
پن ۳ : میدونم این موضوع تا اینجا اونطوری که میخواستید خاطره ی آمپولی نبود...
معذرت میخوام اگر که خسته شدین بابت خوندن این متن❤️
ولی من با نوشتن حالم خوب میشد
تصمیم گرفتم گوشه ای از احوالات این چند وقت رو بنویسم براتون تا هم ازتون بخوام برای حال عرفان دعا کنید هم من حتی شده برای مدت کوتاهی درگیری ذهنی کمتری داشته باشم و از این جهان و درگیری هاش حتی شده برای چند ثانیه غافل بشم ...
پن ۴ : عرفان درسته حالش نسبت به اوایل خیلی بهتره
بهوش اومده
صحبت میکنه
ولی ضربه ی ماشین به شدت شدید بوده
و تا اینجا بعد از کلی عمل ممکنه در آینده درست نتونه راه بره و اذیت بشه
اینو هنوز به خودش نگفتیم
میخوام ازتون براش دعا کنید ، توی آخرین عملی که قراره عمو احمد براش انجام بده
همه چیز درست پیش بره...
امیدوارم همیشه ی همیشه سالم و سلامت و شاد باشید
هیچ وقت هم گذرتون به بیمارستان نیوفته❤️
ممنون میشم اگه دوست داشتید برای عرفان هم دعا کنید که مثل قبل حالش خوب بشه☺️🤲🏻💛
پن ۵ : این موضوع قسمت های دیگه ای هم داره و البته به موضوع کانال هم بسیار مرتبط هستن...
ولی هم فرصت نکردم بنویسم و هم اینکه این خاطره خیلی طولانی میشد اگر قرار بود کامل ادامه بدم...
اگه دوست داشتید این رو بخونید و ادامش رو زود مینویسم براتون...
پن ۶ : حالا که این اتفاق افتاد برای عرفان
مثل اینکه همه دلشون براش سوخت
قرار شد حالش که خوب شد بره و کاری که توی ذهنش بود رو انجامش بده😂😐
پن ۷ : ممنون بابت نظرات زیباتون در رابطه با خاطرات قبلی
محبت دارید واقعا ممنونم🌹❤️
همینکه لطف میکنید و این خاطرات رو میخونید برای من خیلی با ارزشه✨
باز هم متشکرم برای نظرات زیبایی که مینویسید
تک تک رو میخونم و ببخشید که نمیتونم جدا جدا پاسخ بدم🌻✨💛
پن ۸ : راستی عیدتون هم مبارک باشه😍
امیدوارم از اینجا به بعد بشه بهترین سال های زندگیتون
همیشه خودتون و عزیزانتون سلامت باشید
در رفاه کامل و به هر چیزی که میخواین امسال برسید
سال نو مبارک🎉🎀🩷🌸
ببخشید اگه چشماتون خسته شد😘
ممنون که خوندید...❤️
دریا🌊