سلام اسم من فرزین هست یه خواهر دارم که ازمن بزرگتره و تازه نامزد کرده ماجرا مربوط به چند ماه پیش هست که پدر و مادرم رفته بودن کربلا منم بدجور مریض بودم این آقای داماد ما فهمید مریضم و به اصرا بردتم دکتر دکتره تا خواست آمپول بنویسه گفتم حساسیت دارم گفت باشه تست میکنم تست کرد حساسیت نداشتم چیزی نگفتم رفتم تو تزریقات تا دیدم خانومه گفتم من خجالت میکشم و نمیزنم دکتره هم شنید و گفت عیب نداره خودم میزنم دیگه نتونستم بهونه بیارم آقای داماد رو فرستادم رفت بیرون اتاق نمی خواستم بفهمه از آمپول میترسم کلی به دکتره التماس کردم تا یواش بزنه با اینکه آمپول خیلی درد داشت خفه شدم تا آبروم نره ولی تکون می خوردم همینکه آمپول اول تموم شد دکتره رفت بیرون منم به هوای اینکه دیگه تموم شد اومدم بیرون دیدم که داره با آقا سعید(دامادمون) حرف میزنه بعدم اومد گفت کجا پاشدی برو بخواب ببینم هنوز دو تا آمپولت مونده بغض کردم رفتم رو تخت خوابیدم آقا سعیدم اومد پاهامو نگه داشت که تکون نخورم بالاخره بعد کلی گریه و جیغ و داد رفتیم خونه من که از وجود پنج تا آمپول دیگه بی خبر بودم با خیال تخت گرفتم خوابیدم فردا بعد از ظهر وقتی رفتم آشپز خونه آب بخورم آمپولا رو دیدم همون وقت دبود که آبجیم و آقا سعید اومدن خونه منم رفتم زود تو اتاقم و خودمو به خواب زدم خواهرم اومد بیدارم کرد و گفت پاشو حاضر شو با سعید برو آمپولاتو بزن بیا منم گفتم نمیام فرناز که میدونست وقتی میگم نه یعنی نه رفت بیرون از اتاق منم خوشحال شدم که به خیر گذشت یهو آقا سعید اومد تو اتاق و گفت این بچه بازیا چیه در میاری فرزین مرد گنده خجالت نمیکشی 17سالته منم گفتم نمییام گفت باشه نیا ازتو اتاق فرنازو صدا کرد و گفت که آمپولای فرزینو باپنبه و الکل بیار منم نشسته بودم ببینم چیکار می خواد بکنه دیدم یکی از آمپولارو حاضر کرد و گفت بخواب گفتم تو میخوای آمپولمو بزنی گفت آره زودتر بخواب به فرنازم گفت پاهامو بگیره از همون اولش گریم شروع شد همینکه سوزنو فرو کرد خودمو سفت کردم داد میکشیدم گریه میکردم با اینکه فرناز گرفته بود پاهامو بازم تکون میخوردم بگذریم که سر آمپول دوم دیگه کولی بازی نموند که در نیاورده باشم فردا هم باید دو تا آمپول دیگه میزدم فردا صبح زود به بهانه ی اینکه میرم با وحید (دوستم) درس بخونم از خونه زدم بیرون خونه ی وحید اینا نرفتم چون میدونستم میان سراغم وقتی شب ساعت 9 رفتم خونمون دیدم آقا سعید عصبانیه بدجور دیگه چیزی نگفتمو رفتم تو اتاقم میدونستم باید آمپول بزنم واسه همین لباسامو در نیاوردم تا وقتی بخوان بهم آمپول بزنن در برم موفق به در رفتنم شدم رفتم خونه ی وحید اینا و شب اونجا موندم ولی فردا صبح حالم خیلی بد شد واسه همینم وحید ترسیده بود و زنگ زده بود به خونمون فرناز و آقا سعید اومدن دنبالم و از اونجا رفتیم در مانگاه یه آقای سیبیل کلفتی اونجا بود سریع آمپولامو زد خیلی درد داشتنمنم تا تونستم داد زدم شبشم آقا سعید اومد خونمونو گفت بدون اینکه حرفی بزنی برو تو اتاقت حاضر شو تا بیام به ناچار رفتم و خوابیدم رو تختم اومد شلوارو شورتمو کشید پایین بعدشم گفت لازمه فرناز رو صدا کنم یا نه گفتم نه گفت پس مثل بچه ی آدم میخوابی آمپولتو بزنم سعی کردم خودمو شل کنم ولی باز تا سوزنو فرو کرد تکون خوردم یه ذره صبر کرد تا آروم شم بعدشم گفت اگه تکون بخورم یه آمپول ویتامین خریدم اونو هم برام میزنه منم قول دادم تکون نخورم ولی آخرای آمپول بود که دردش بیشتر شد تکون خوردم اونم علی رغم التماس های من گفت قول دادم سر قولمم هستم همونجوری که خوابیده بودم آمپول رو سریع حاضر کرد و بدون آمادگی قبلی زد منم نگذاشتم نه برداشتم چنان دادی زدم که همسایمون فکر کرده بود دارن سر میبرن اومده بود ببینه چی شده بعد از آمپولم هم بابت کارم خجالت میکشیدم هم باهاشون قهر بودم 

نتیج اخلاقی :
1 هرگز نذارین کسی بفهمه از آمپول میترسین شر میشه
2 نذارین دامادتون یا هر کسی تو فامیل و همسایه حتی یه بار طعم آمپول زدن به شما رو بچشه چون دیگه دست از سرتون برنمیداره 
3 همیشه راهی واسه فرار است ازشما حرکت از خدا برکت
4 ترس از آمپول ربطی به سن و سال نداشته و اصلا خجالت ندارد