سلام .اسم من فریاله ۲۷ سالمه .یه داداش دارم به نام فرزین که ۱۵سالشه.خوببب بریم سر اصل مطلب: اون اوایلی که من ازدواج کرده بودم رابطه ی بین فرزین و شوهرم فرشاد اصلا خوب نبود و یه روز که مامان و بابام رفته بودن مسافرت من با اصرار های متعدد فرزینو بردم خونه خودم. از شانس بد فرزین اون روز اصلا حالش خوب نبود.منم هرچقدر گفتم بیا بریم دکتر ،دکتر بیا نبود.تا شب شدو فرشاد اومد خونه و داداشمو اون جوری بی حال دید گفت وا چته؟فرزین جواب نداد.از من پرسید گفت این چشه؟گفتم مریضه و اصلا هم حالش خوب نیست.شوهرمم گفت پاشو برو تو اتاق بیام معاینت کنم.ولی فرزین گفت عمرااااا.یه داد براش زدم گفتم فرزین بس کننننن.اونم میخاست بره تو اتاق که یهو نزدیک بود بیوفته کف سالننن شوهرم گرفتشو بغلش کردو بردش تو اتاقو وبه زور مغاینش کرد.بعدشم رفت دارو هارو بگیره.بعد نیم ساعت اومد خونه. من که اون همه امپول رو دیدم دلم واسه فرزین کباب شد.فرشاد رفت تو اتاق.داداشم وقتی امپول هارو دیدیه ریشخند زدو گفت یه درصد فک کن من یه دونه امپول رو هم بزنم.فرشاد هی نصیحتش کردو از این کارا ولی من یقین دارم که فرزین اصلا گوش نکرد.شوهرمم وقتی فهمید یه داد بلند زدو گفت برگرد ببینم.ب به زور برش گردوندو من امادش کردم.اولی رو که زد فقط یه اخ گفت. دومی هم همین طور .اما سومی از همون اولش سفت کردو یه سره جیغ میزدو میگفت بمیرییی.ایییییی نامردددددد.بالاخره درش اوردو من هی بوسش کردمو بعد چند دقیقه فرشاد گفت اقا فرزین استینتو بده بالا سرمتو بزنم برم. ولی فرزین گفت بروووو بیررروووونمن بهش گفتم عزیزم ای ن اخریه و سرمشو وصل کردو بعد خوابید.دو سه ماه بعد فرزینو و شوهرم انقدر با هم خوب شدن که همش با هم بیرون میرن. امیدوارم که خوشتون اومده باشه