سلام.مژده هستم،19 ساله.قبلا هم چندتا خاطره نوشتم.الان میخوام خاطره تقریبا اوایل مهر رو تعریف کنم.
28شهریور عروسی یکی از دوستان نزدیکم بود وتقریبا همه بچه ها دعوت بودن.صبح از خواب بیدار شدم که بابام بره سرکار دیدم خونه واقعا کثیفه واحتیاج داره به یه گردگیری اساسی.بابام که رفت دیگه نخوابیدم وبرنامه ریزی کردم که تا ظهر خونه رو تمیز کنم وبعد از ظهر هم قرار بود دوست جونم بیاد خونه ما که باهم آماده بشیم که بابا برسونمون عروسی،اخه قرار بود بابای من ببرمون وبا بابای دوستم برگردیم.خلاصه شروع کردم تمیز کردن،یکم که کار کردم،نشسته بودم که مثلا یچیزی بخورم دیدم زیر میز تو سالن کثیفه وباید جابه جا بشه.میز زیاد بزرگ نیست ولی سنگینه.بلند شدم و پیش خودم گفتم خب یکم میز رو میکشم جلو وبعد حلش میدم دوباره سرجای اولش،تا بابا بیاد دیر میشه که کمکم کنه،خلاصه بلند شدم وتا میز رو کشیدم صدای مرگ کمرم رو شنیدم یه سوزش جزئی حس کردم که یکم نشستم بهتر که شد دوباره بلند شدم وادامه کارها.یکم کمرم درد میکرد اما گفتم از خستگیه.شب رفتیم عروسی وکفش پاشنه بلند و بپربپر کردن توسالن وراه رفتن زیاد همه دست به دست هم دادن که درد کمرم بیشتر وبیشتر بشه تا جایی که وقتی برگشتم خونه اصلا نتونم دیگه تکون بخورم.اون شب رو به هزار مصیبت صبح کردم، صبح بابام وقتی میخواست بره سرکار اومد وگفت دارم میرم چیزی نمیخوای که دید من اصلا نمیتونم تکون بخورم.براش گفتم دیروز چی شده.عصبانی شد و گفت من نخوام توکار کنی کیو باید ببینم؟گفت جلسه داره ونمیتونه بمونه خونه،درعوض میبرم خونه مادرجون.بندگان خدا عادت دارن که من7:30 صبح زنگ خونشون رو بزنم رفتیم اونجا و مادرجون بیچاره کلی ترسید که چرا من اینجوری شدم.عموم سرکار بود و بعدش هم بیرون کار داشت وتقریبا نزدیک های ظهر اومد و دید من دراز کشیدم اولش نفهمید اما وقتی دید کلا نمیتونم تکون بخورم اومد و اونم یدور شروع کرد غر زدن.منم واقعا اعصاب غرغرشنیدن نداشتم.عموم هم خسته بود و کارش هم پیش نرفته بود واونم دوست داشت یجا خودشو خالی کنه که دیگه این مورد منهم بهانه خوبی براش شده بود که شروع کنه غر زدن.خلاصه کامل براش گفتم چی شده،اونم گفت کمرت گرفته وفقط درمانش یه شل کنندس،کپ کردم یه لحظه...من با چندتا از بچه های همین وب از طریق تلگرام در ارتباطم،به یکیشون گفتم چی شده واونهم داشت بهم راهکار فرار یاد میداد،خلاصه نشد فرار کنم،کلی التماس کردم که نزنه،یا لااقل یدونشو بزنه.بالاخره با کلی التماس و اینکه مغزشو خوردم اینقد بهش گفتم،قرار شد شب بزنه وگفت به منچه؟منکه درد نمیکشم خودت داری اذیت میشی.حالا هروقت دوست داشتی بزن:/فقط حق اعتراض نداری وحق هم نداری ناله کنی.منم به امید اینکه شب میپیچونم خوشحال بودم که نه تنها نشد در برم از زیرش بلکه دوتاش هم نوش جان کردم با مصیبت فراوان،چون اصلا نمیتونستم برگردم وراحت بخوابم برای همین مجبور بودم به پهلو بخوابم که خیلی اذیت شدم.چون واقعا آمپولش هم درد داشت ومنم دقیقا شبیه سنگ شده بودم.خلاصه با اون آمپولها بهتر نشدم ومجبور شدم برم دکترارتوپد.اونجاهم اصلا اجازه ندادم دکتر بهم دست بزنه،دیگه بیچاره اعصابش خورد شده بود ومیگفت باشه خودت بگو دقیقا کجای کمرت درد میکنه.اونم دوباره کلی دارو نوشت و دوباره یه شل کننده دیگه با یه آمپول دیگه نوشت وگفت این دارو هارو مصرف کنم واگر بهتر نشدم برم برای ام آر آی...چون فرهاد رو سر آمپول قبلی کلی اذیت کرده بودم وبهش گفتم اصلا خوب امپول نمیزنی و درمانگاه بهتر از تو میزنن و...اینبار به بابام گفت داداش بریم درمانگاه.منم کلا حالم خراب بود از طرفی درد وحشتناک داشتم از طرفی هم استرس.