ادامه خاطره رها جون
سلام رها هستم و قبلا خاطره گذاشته بودم و خواسته بودین که ادامشو بنویسم . ممنون هم از دوستانی که خاطرم رو خوندن و خوشحالم که خوشتون اومده به خصوص عسل و رها و سارا و مطهره و ساجده و پروانه و مریم و ستایش و نگار و فاطمه جووون و داداش شاهین که با نظراتتون خوشحالم کردین
. در ضمن محض یاداوری 2تا داداش داشتم که داداش بزرگه ( امیر)پزشکی میخونه و بردیا مهندسی عمران . خوب اونشب منو بردیا خونه امیر اینا بودیم . که بعد از شام داداش امیر گفت ابجی میای اتاق ؟ کارت دارم . اون رفت توی اتاق و منم چند مین بعد رفتم که دیدم داره امپول اماده میکنه . که داداش امیر گفت ابجی دراز بکش تا اینو واست بزنم عزیزم که زودتر خوب شی . یهو زدم زیر گریه گفتم نمیخواااام ، داداششش خواهش میکنم . توروخدا نزن. قول میدم خودم خوب شم ، خواهش میکنم . که داداش امیر گفت باشه حالا بخواب (اون باشه این وسط واسه چی بود من نمیدونم :// )گفتم داداش نههههه و بلند بلند گریه میکردم که داداش امیر عصبانی شد و گفت رها هر چی دیرتر تزریق بشه ، خودت بیشتر درد میکشی . بعدش داداش بردیا رو صدا زد و به بردیا گفت : بردیا سریع بخوابونش و زود باش . که داداش بردیا داشت میومد سمتم که من جیغ زدم داداش نهههه و بعدش داداش بردیا خیلی راحت و سریع منو خوابوند و داداش امیر پنبه کشید و گفت رها شل کن ببینم که من گریه میکردم و میگفتم داداش نههههه نزن و اونم سرم داد زد که تا 3میشمارم و شل نکردی ، همینجوری واست میزنم که منم یکم ترسیدم و خودم رو شل کردم و اون هم سریع تزریق کرد و خیلییییییی خیلیییییی درد داشت که من التماس میکردم داداش بسه درش بیار و خواهش میکنم و امیر هم همش میگفت تموم شد تموم شد (دروغ میگفت هااااا
)که من گفتم داداش بردیا دارم میمیرمممم
بگو درش بیاره و پاهامو تکون دادم که امیر داد زد رهاااا تکون نده ببینم و به بردیا گفت پاهاشو محکم بگیر . که من با ناله گفتم بردیااااا اون هم گفت تموم شد عزیزم که بالاخره تموم شد که بعدش امیر رفت بیرون و بردیا اشکامو پاک کرد و بوسم کرد و گفت تموم شد دیگه ابجی،گریه نکن و داشت دلداریم میداد که زنداداشم و امیر با هم اومدن . که زنداداشم اومد پیشم و بهم ابمیوه داد و گفت امیر بچه رو کشتی که و بغلم کرد و بعدش امیر گفت ببخشید ابجی میدونم این درد داشت . که من گفت دیگه امپول نمیزنم که امیر هم گفت عزیزم وضعت خیلی خرابه و تا همین الان باید خیلی بیشتر امپول میزدی ولی تو کلاااا 3تا زدی عزیزم ( اینو بگم که امیر اصولا امپول نمیده و من تا الان توی زندگیم نشده که از 2تا امپول بیشتر با هم بزنم و اولین بارم بود که توی یه روز 3 تا امپول میزدم )که من گفتم نمیزننننمممم دیگه که اون هم گفت باشه ( از همون باشه ها :// ، منم از این باشه ها حرصم میگیره هااا
) . دیگه اخر شب منو بردیا رفتیم خونه( بردیا دارو هامو با خودش اورد خونه که امپول هم توش بود ولی نمیدونستم چندتاست ) و فردا صبحش بابا اینا اومدن و منم رفتم بغل مامان بابا و تا دیدنم گفتن خوبی؟ گفت اره که بابا گفت سرما خوردی ؟ که من گفتم خورده بودم و امیر 3تا امپول بهم زد و خوب شدم دیگههه ، دیگه اونا هم هیچی نگفتن. دیگه بعدش مامان زنگ زد به امیر اینا که واسه شام بیان خونه ما . خلاصه امیر اینا اومدن و شام خوردیم و بعد از شام راشتیم تلویزیون میدیدیم که امیر گفت : بردیا دارو های رها کجا ان؟ که من گفتم من امپول نمیزنم دیگهههه و اشک بسته بود توی چشمام که امیر گفت عزیزم که الان داروهاتو مصرف نکنی و خوب نشی ، بعدش مجبور میشی بیشتر امپول بزنی هااااکه من زدم زیر گریه و گفتم باباااااااا بهش بگو نزنه که بابام گفت امیر نمیخواد واسش بزنی که امیر گفت پس اگه بدتر شد و مجبور شد بیشتر امپول بزنه دیگه به من ربطی نداره و خودتون باید اون موقع راضیش کنین هاااا که بابام هم نگا من کرد ( داشتم گریه میکردم) و گفت باشه(
) . اخر شب امیر اینا که میخواستن برن ، امیر اومد بوسم کرد و قربونت برم پس مواظب خودت باش و ابمیوه و چیزای قوی بخور تا لاقل بدتر نشی ها چون هنوز خوب نشدی ، منم گفت باشه . اونا هم رفتن و من دیگه امپول نزدم. تا اینکه 3-4روز گذشت و من همونجوری بودم و نه بهتر شدم نه بدتر . تا اینکه با دختر خالم و دخترعموم با هم 3تایی رفتیم هفت حوض و اونجا بستنی خوردیم ( هوا هم که خیلی سرد بود ) و بنده شب حالم بدتر شده بود و گلو و گوشم بشدت درد گرفت و مجبور شدم باز امپول بزنم ولی ایندفعه داروهامو کامل استفاده کردم تا خوب شدم . مرسی که خوندین و ببخشید طولانی شد و چشمای نازتون خسته شد . امیدوارم خوشتون اومده باشه و ایشاالله هیچوقت مریض نشین
. در ضمن محض یاداوری 2تا داداش داشتم که داداش بزرگه ( امیر)پزشکی میخونه و بردیا مهندسی عمران . خوب اونشب منو بردیا خونه امیر اینا بودیم . که بعد از شام داداش امیر گفت ابجی میای اتاق ؟ کارت دارم . اون رفت توی اتاق و منم چند مین بعد رفتم که دیدم داره امپول اماده میکنه . که داداش امیر گفت ابجی دراز بکش تا اینو واست بزنم عزیزم که زودتر خوب شی . یهو زدم زیر گریه گفتم نمیخواااام ، داداششش خواهش میکنم . توروخدا نزن. قول میدم خودم خوب شم ، خواهش میکنم . که داداش امیر گفت باشه حالا بخواب (اون باشه این وسط واسه چی بود من نمیدونم :// )گفتم داداش نههههه و بلند بلند گریه میکردم که داداش امیر عصبانی شد و گفت رها هر چی دیرتر تزریق بشه ، خودت بیشتر درد میکشی . بعدش داداش بردیا رو صدا زد و به بردیا گفت : بردیا سریع بخوابونش و زود باش . که داداش بردیا داشت میومد سمتم که من جیغ زدم داداش نهههه و بعدش داداش بردیا خیلی راحت و سریع منو خوابوند و داداش امیر پنبه کشید و گفت رها شل کن ببینم که من گریه میکردم و میگفتم داداش نههههه نزن و اونم سرم داد زد که تا 3میشمارم و شل نکردی ، همینجوری واست میزنم که منم یکم ترسیدم و خودم رو شل کردم و اون هم سریع تزریق کرد و خیلییییییی خیلیییییی درد داشت که من التماس میکردم داداش بسه درش بیار و خواهش میکنم و امیر هم همش میگفت تموم شد تموم شد (دروغ میگفت هااااا
)که من گفتم داداش بردیا دارم میمیرمممم
بگو درش بیاره و پاهامو تکون دادم که امیر داد زد رهاااا تکون نده ببینم و به بردیا گفت پاهاشو محکم بگیر . که من با ناله گفتم بردیااااا اون هم گفت تموم شد عزیزم که بالاخره تموم شد که بعدش امیر رفت بیرون و بردیا اشکامو پاک کرد و بوسم کرد و گفت تموم شد دیگه ابجی،گریه نکن و داشت دلداریم میداد که زنداداشم و امیر با هم اومدن . که زنداداشم اومد پیشم و بهم ابمیوه داد و گفت امیر بچه رو کشتی که و بغلم کرد و بعدش امیر گفت ببخشید ابجی میدونم این درد داشت . که من گفت دیگه امپول نمیزنم که امیر هم گفت عزیزم وضعت خیلی خرابه و تا همین الان باید خیلی بیشتر امپول میزدی ولی تو کلاااا 3تا زدی عزیزم ( اینو بگم که امیر اصولا امپول نمیده و من تا الان توی زندگیم نشده که از 2تا امپول بیشتر با هم بزنم و اولین بارم بود که توی یه روز 3 تا امپول میزدم )که من گفتم نمیزننننمممم دیگه که اون هم گفت باشه ( از همون باشه ها :// ، منم از این باشه ها حرصم میگیره هااا
) . دیگه اخر شب منو بردیا رفتیم خونه( بردیا دارو هامو با خودش اورد خونه که امپول هم توش بود ولی نمیدونستم چندتاست ) و فردا صبحش بابا اینا اومدن و منم رفتم بغل مامان بابا و تا دیدنم گفتن خوبی؟ گفت اره که بابا گفت سرما خوردی ؟ که من گفتم خورده بودم و امیر 3تا امپول بهم زد و خوب شدم دیگههه ، دیگه اونا هم هیچی نگفتن. دیگه بعدش مامان زنگ زد به امیر اینا که واسه شام بیان خونه ما . خلاصه امیر اینا اومدن و شام خوردیم و بعد از شام راشتیم تلویزیون میدیدیم که امیر گفت : بردیا دارو های رها کجا ان؟ که من گفتم من امپول نمیزنم دیگهههه و اشک بسته بود توی چشمام که امیر گفت عزیزم که الان داروهاتو مصرف نکنی و خوب نشی ، بعدش مجبور میشی بیشتر امپول بزنی هااااکه من زدم زیر گریه و گفتم باباااااااا بهش بگو نزنه که بابام گفت امیر نمیخواد واسش بزنی که امیر گفت پس اگه بدتر شد و مجبور شد بیشتر امپول بزنه دیگه به من ربطی نداره و خودتون باید اون موقع راضیش کنین هاااا که بابام هم نگا من کرد ( داشتم گریه میکردم) و گفت باشه(
) . اخر شب امیر اینا که میخواستن برن ، امیر اومد بوسم کرد و قربونت برم پس مواظب خودت باش و ابمیوه و چیزای قوی بخور تا لاقل بدتر نشی ها چون هنوز خوب نشدی ، منم گفت باشه . اونا هم رفتن و من دیگه امپول نزدم. تا اینکه 3-4روز گذشت و من همونجوری بودم و نه بهتر شدم نه بدتر . تا اینکه با دختر خالم و دخترعموم با هم 3تایی رفتیم هفت حوض و اونجا بستنی خوردیم ( هوا هم که خیلی سرد بود ) و بنده شب حالم بدتر شده بود و گلو و گوشم بشدت درد گرفت و مجبور شدم باز امپول بزنم ولی ایندفعه داروهامو کامل استفاده کردم تا خوب شدم . مرسی که خوندین و ببخشید طولانی شد و چشمای نازتون خسته شد . امیدوارم خوشتون اومده باشه و ایشاالله هیچوقت مریض نشین
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۵ ساعت 13:10 توسط
|