سلام به همه ی خواننده های گل و دوست داشتنی وب.امیدوارم که حال همگی خوب باشه و تعطیلات رو به خوبی بگذرونید راستش حوصلم سررفته بود گفتم خاطره ی تلخ این چندروزی که گذشت رو براتون تعریف کنم
واما خاطره :خوب اگه یادتون باشه توخاطره ی قبلیم معده درد داشتمو باکلی امپولو سرم حالم خوب شد و روزها به خوبی داشتند سپری میشدند😊ولی من بعضی وقتا بعد خوردن غذا احساس میکردم که یه چیزی همش به معدم فشار میاره ولی به روی خودم نمی اوردم و میگفتم چیزی نیست داروهامو که تکمیل استفاده کنم خوب میشم بعد اینکه ازسفر برگشتیم این درد ها بیشتر شده بود و کم کم نگرانم میکرد ولی ازترس جرات نداشتم چیزی به داداشام بگم چون دفعه ی پیش سرامپولا خیلی اذیت شده بودم ولی این دردها رفته رفته بیشتر میشد و منم روز به روز به خاطر کم اشتها بودنم ضعیف ترو لاغر تر میشدم و داداشاهم متوجه حالم شده بودن و همش سوال پیچم میکردن ولی من هربار میپیچوندمشون و میگفتم به خاطر گرمی هواست و من حالم خوبه ولی یه شب که باز بدون شام خوابیده بودم توخواب احساس کردم یکی باتمام زورش داره معدمو فشار میده و ازخواب پریدم که حالت تهوع هم داشتم و دوییدم سمت دستشویی و گلاب به روتون همش بالا اوردم و ازدرد میلرزیدم حالم خیلی بد بود اصلا نمیتونستم صاف وایستم هم درد و ازطرفی هم که بدنم ضعیف شده بود حسابی کلافم کرده بود به زور خودمو رسوندم به اتاق داداش مهدی اخه تواینجور موارد داداش مهدی کمتر به امپول فک میکنه و همیشه ازامپول فراریم میده خلاصه باگریه و یه دستمم رو معدم بود رفتم بالاسرش و باگریه صداش زدم که بعد چندبار صدازدن یهو ازخواب پرید و گفت چیشدهههه؟و پاشد صاف نشست رو تخت و منم نشوند رو پاهاش منم باگریه میگعفتم داداشی معدم داداشییییی و میلرزیدم داداش مهدی هم نازم میکردو میگفت ارووم چرا انقد میلرزی نفسم اروم باش تاداداش محمد رو بیدار کنم منو گزاشت رو تخت و همین که بلند شد بره داد زدمو دستشو گرفتم و التماسش میکردم که به داداش محمد چیزی نگه حالم اصلا دست خودم نبود ازیه طرفی ازدرد میلرزیدم و گریه میکردم وازطرفی هم التماس میکردم که داداش مهدی با مهربونی بغلم کرد و همش میگفت :هیس عشق دادش باشه اروم باش تو گریه نکن ببین چقد درد میکشی بزار به داداش محمد بگم من حواسم هست نمیزارم اذیت بشی بالاخره داداش مهدی باهرترفندی بود منو راضی کردو درازم کرد رو تختش و رفت که به داداش محمد بگه بعد چند مین داداش محمد با عجله وارد اتاق شد و پشت سرش داداش مهدی .داداش محمد بانگرانی گفت چیشدی مرجان داداشی چرا گریه منم با هق هق گفتم داداشی دارم میمیرم خیلی درد دارم و یه جیغ بنفش کشیدم که با جیغ من داداش محمد بلندم کرد و یه مانتو تنم پوشوند و یه شالم انداخت روسرم و ازطبقه ی پایین هم سوییچشو برداشت و با صدای خیلی بلند به داداش مهدی گفت که زود باش بچه داره از درد به خودش میپیچه برای چی وایستادی ؟بااین حرفش داداش مهدی خیلی زود سوییچو گرفت و دویید سمت حیاط که ماشینو از حیاط خارج کنه و دادش محمد هم منو سریع سوار ماشین کرد و سرمو گذاشت رو پاهاش توراه من همش گریه میکردم داداش محمد موهامو ناز میکرد و باناراحتی همش میگفت اخه تو چیشدی نفس داداش اخه چی شدی عشقم؟تصمیم گرفتم به داداش محمد بگم که خیلی وقته درد دارم با هق هقی که قطع نمیشد گفتم داداشی خیلی وقته که من درد دارم به خاطر همینه که من کم اشتها شدم داداش محمد با شنیدن این حرف اخماش رفت توهم و با صدایی که سعی در پایین اوردنش داشت گقت اخه چرا نگفتی ببین چه بلایی سرت اومده ؟؟منم با مظلومیت گفتم داداشی غلط کردم ببخشید که داداش محمد باز مهربون شد و پیشونیمو بوسید و گفتم هیس اروم باش اشکالی نداره گلم بعد چند مین رسیدیم بیمارستان و داداش محمد منو بلند کرد و رفت سمت اورژانس همین که وارد شدیم یه چنتا پرستار اومدن نزدیک ما و منو گزاشتن رو تخت و یه دکتر اومد بالاسرم و شروع کرد به معایته کردن و داداش محمد هم همه چیزو براش تعریف کرد و گفت که از کی دردهام شروع شده و خلاصه دکتر هم بعد معاینه ی خیلی زجراورر گفت که باید بستری شه و یه سری ازمایش و اینا انجام بشه که من باشنیدن کلمه ی بستری گفتم نهعهه داداشی توروخدا بریم خونه نمیخوام اینجا بمونم داداشاهم همینطور که باکمک یه اقایی تختو میبردن به سمت یه اتاقی دستمو گرفته بودن و دلداریم میدادن که به خاطر سلامتیمه و قول میدن که همش پیشم میمونن و تنهام نمیزارن که وارد یه اتاقی شدیم که دوتا تخت خالی اونجا بود که یکیش سمت پنجره بود و داداش محمد بلندم کرد و گزاشت رو همون تخت و بلافاصله دوتا پرستار وارد اتاق شدن با کلی امپووووول و سرم که من بادیدنشون داد زدم نهههه من نمیخوام من امپول نمیزنمااا😭😭😭 یه پرستار که جوون بود و خیلی هم مهربون بود اومد صورتمو ناز کردو گفت اا حیف این دوتا چشمای خوشگلت نیست که گریه میکنی ؟خیلی خوش اخلاق بود و باحرفاش ترسم کمترشده بود ولی همین که گفت بزار این سرمو وصل کنم تا اروم شی و دردت کم شه باز گریم شدت گرفت و التماس داداشام میکردم که نزارن داداش محمد امد نزدیکتر و صورتمو بوس کردو گفت نبینم اشک نفسمو خودت که میدونی بادیدن اشکات چقد عذاب میکشیم منو داداش مهدی و بعد برگشت سمت داداش مهدی که من تونستم داداش مهدی رو باچشمای گریون ببینم از دیدن اشکاش دلم لرزید و صداش زدم داداشیی؟که اونم اومد پیش داداش محمد وایستادو گفت جون دلممممم .من:داداشی گریه نکن.با گفتن این حرف دوباره یه فشار بدی به معدم وارد شدو من باز جیغ کشیدمو این سری پاهامو میکوبیدم رو تخت و میگفتم اییییییییییی داداشیی که همون پرستار خوش اخلاق به داداشام گفت لطفا بیرون باشیدتاما کارهاشو انجام بدیم میدونست که اگه داداشا بمونن من اصلا راضی نمیشم که سرم رو وصل کن بالاخره باهزار تا دردسر دست داداش محمد روازمن جدا کرد و اونارو فرستادبیرون و بعد به پرستارکناریش گفت سریع امپولارو اماده کن و خودشم به زور یه رگ تودستم پیدا کرد و سوزن سرم رو وارد کرد که یه جیغ بلند کشیدم و گفتم ایییییییییییی که بامهربونی گفت تموم شد عزیزم تموم.بعدشم دستمو گرفتم و گفت عزیزم اروم برگرد امپولاتو بزنم تا دردت تموم شه ولی من اصلا قبول نمیکردم و میگفتم نهه خواهش میکنم نه گفت عزیزم چرا انقد میترسی بگو ببینم چند سالته ؟کلاس چندمی ؟رشتت چیه؟ودرحین حرف زدن برم گردوندو بهم قول داد که اگه باهاش همکاری کنم درد نداره منم قبول کردم که گفت افرین خانومی و شلوارمو کشید پایین و بعد کشیدن پد الکلی بایه بسم الله سوزنو وارد کردکه من یه آی گفتم و دوباره گریم گرفت که گفت ااا نشدا گریه نداشتیما و موقع تزریق کلی باهام حرف زداحساس میکزدم خبلی اروم ترمیشم و درد امپولم کم شده بود که اولی رو کشید بیرون و بازهمین سمت پد کشید و دومین امپول رو هم وارد کرد که داد زدم اخخخخخخخ همین که شروع به تزریق کرد سوزش بدی توپام احساس میکردم با گریه التماس میکردم که تمومش کنن و پرستارهم همش میگفت تموم شد خانومی تموم .و کشید بیرون برای امپول بعد گفت عزیزم تکون نخور این اخریه یه کمی درد داره ولی زود تموم میشه و سمت دگ رو پدکشیدو سوزنو وارد کردهمین که شروع به تزریق کرد احساس کردم یکی داره پاموبا تبر قطع میکنه محکم جیغ کشیدم و هق هق میکردم ک تمومش کنن که باجیغ من داداش مهدی وارد اتاق شد و باترس و ناراحتی اومد سمتم گفت اروم عشق داداش الان تموم میشه و دستمو بوسید و بایه دستشم سرمو ناز میکرد منم دستشو گرفته بودم داداش تورو جون هرکی دوست داری بگو درش بیارن که تموم شد و پرستارامپولو کشید بیرون و از داداش مهدی خواست که جاشونو ماساژ بده داداش مهدی موقع ماساژ دادن داشت برام شعر میخوند همون شعری که ازبچگی دوسش داشتم و همیشه ارومم میکرد ازداداش مهدی پرسیدم داداش محمد کجاست ؟داداش مهدی گفت عزیزم رفته پیش دکتر متخصصی که قراره بیاد تورومعاینه کنه تا باهاش حرف بزنه و وضعیتتو بگه و بعدش اومد نشست رو صندلی کنار تخت و گفت عشق داداش بهتر شدی؟برای اینکه ناراحتش نکنم گفتم اره کمی بهترم داشتیم باهم حرف میزدیم که داداش محمد در زدو سرشو خم کردو گفت اجازه هست ؟ازاین کارش خندم گرفت و منم گفتم خواهش میکنم قربان شما صاحب اجازه ای ؟اونم باخنده اومد کنارم وایستادو گفت به به عشق من حالش بهتر شده چه عجب ما یه بار شمارو بدون گریه دیدیمو یه چشمک زد و اومد صورتمو بوسید کم کم داشت خوابم میگرفت ولی هنوزم درد اذیتم میکرد که داداش محمد متوجه حالم شدو گفت عزیز داداشی خوابش میاد؟گفتم اره داداشی ولی...حرفمو خوردم تاداداشام ازدردم چیزی نفهمن که داداشی گفت ولی چی نفسم ؟گفتم داداشی درد دارم که گفت نفسم این درد عادیه کم میشه ولی قطع نمیشه مسکنی که زدن خوابت میبره سعی کن بخوابی و بعدش پتو رو کشید روم و گفت بخواب عشقم .توخواب بودم که باصدای داداش مهدی که میگفت عزیزدلم پاشو اقای دکتر میخوان معاینت کنن که با این حرفش چشامو باز کردن و یه دکتر تقریبا پیر ولی باچهره ای مهربون که موهاش کمی سفید شده بود همراه یه پرستار بالاسرم وایستاده بودن که بادیدن من گفت سلام خانوم خوابالو چه عجب بیدارشدی منم سلام کردمو باترس دست داداش مهدی رو گرفتم و گفتم داداشی چیشده گفت چیزی نیست بزار اقای دکتر معاینت کنه و پتو رو ازروم کنار زدو لباسمو داد بالا که اقای دکتر اروم شروع کرد به معاینه کردن و همش ازم میپرسید درد دارم یا نه وقتی کمی فشار داد اشک توچشام جمع شد و گفتم اییییی که گفت خب خانومی شنیدم که دیشب خیلی ادیت شدی و همش حواسمو پرت میکرد که همون لحطه خانوم پرستار مهربون اومد تواتاق و گفت استاد جواب ازمایش وسونوگرافی اماده هست که دکتر گفت بیارشون تا ببینم و پرستار بادیدن من گفت سلام عزیزم بیدارشدی دردت بهتر شد که منم گفتم بله کمی بهترم دکتر بادبدن جواب ازمایشو سونو گفت همونجوری که حدس زده بودیم التهاب معده هستش (یادم رفت بگم که وقتی من خواب بودم سونو گرافی و ازمایشو انجام داده بودن ولی چون مسکن هایی که به من تزریق شده بود خیلی قوی بودن من متوحه نشدم بودم )و باید یه چندروزی درخدمت ما باشی مرجان خانوم که بااین حرفش گریم گرفت و سرمو تو لباس داداش مهدی قایم کردمو گفتم نهه من نمیخوام اینجا بمونم و همش اشک میریختم که دکتر گفت دخترم توباید اینجا بمونی و برام توضیح داد که اگه درمان نشم چه اتفاقاتی می افته و بعد یه سری توضیحات همراه پرستارا رفت بیرون خیلی حالم بدبود اصلا نمیتونستم فضای بیمارستانو تحمل کنم داداش محمد هم با ناراحتی همش نازم میکردکه گوشیش زنگ خورد و گفت داداش محمده و جواب داد و گفت که دکتر اومده و چه چیزایی گفته و باید بستری شم که بااین حرف من باز دوباره با صدای بلند اشک ریختمو گفتم داداش محمد بیامنو ببر که داداش مهدی قطع کردو اومد سرمو بغل کرد و قربون صدقم میرفت بعد یه ربع داداش محمد اومدو نشست پیشم و با ناراحتی گفت الهی من فدای تو بشم انقد گریه کردی چشمات سرخ شده گریه نکن اخه با گریه که چیزی درست نمیشه من قول میدم اگه حالت کمی بهتر شد بادکترت حرف بزنم که مرخص بشی فقط توگریه نکن و ازم خواست که هرچی که لازم دارم بگم تا ازخونه برام بیارن و کلی باهام حرف زد تااروم شدم و بعد گفت اگه اجازه بدی برم و زودی برگردم که داداش مهدی گفت نه داداش توباش پیشش من میرمو زود برمیگردم بعد اینکه داداش مهدی رفت دوباره درد داشتم که داداش مهدی خواست تا برام مسکن تزریق کنن و از فردای اون روز هم درمان اصلی من شروع شد و من چهار یاپنج روز بیمارستان بستری بودم که تواین مدت هم به من و هم به داداشام خیلی سخت گذشت و بعد مرخص شدن هم تاالان باید مراعات کنم و استراحت داشته باشم البته اندوسکوپی هم شدم که بعدا براتون تعریف میکنم
ببخشید که خیلی زیاد شد و چشمای نازتون خسته شد امیدوارم خوشتون اومده باشه سرفرصت اگه خواستین ادامه اش رو هم مینویسم