من تنها دختر خانوم و اقای مهندس بودم .خانوم مهندس زنی قوی و با جسارت و یه مامان سخت گیر که دوست داشت تنها دخترش مثل خودش محکم و قوی تربیت بشه نه یه دختر بچه لوس ناز نازی !همین شد که تودارن کودکی هر وقت لازم به امپول زدن بود خودم میرفتم رو تخت میخوابیدم آمپولرو نوش جان می کردم و جیکمم در نمیومد .چون بار اولی که میخواستم امپول بزنم توی هفت سالگی همون وقت که دلم تاپ تاپ میزد و بغض کرده بودم مامان روی دوتا زانو هاش نشست و با دوتا دستاش بازو هام و گرم بهد بهم گفت توچشاش نگاه کنم و همینطور ادادمه داد که عزیزم میدونم دردد داره ولی باید بزنیش !تو دختر قوی من هستی و میدونم میتونی تحملش کنی !خب؟منم با همون بغض و نگرانی براش سر تکون داد.
اون روز حوالی اذر ماه بود. مثل همیشه اقای ابراهیمی راننده سرویس منو تحویل مادر بزرگ داد و رفت.لباسامو عوض کردم و بعد ناهار دست پخت مادر بزرگ ...
سرم سنگینی می کرد و بدنم کرخت بود دراز کشیدم جلوی رادیاتور و درحالیکه نور افتاب افتاده بود رو صورتم خودمو مچاله کردم .فهمیده بودم بگی نگی سرماخوردم .مادر بزرگ بالشت و گذاشت زیر سرم و یه پتو کشید روم.
چشما مو که باز کردم خبراز نور خورشید نبود.داغ داغ بودم . گلو درد لعنتی!داشتم میسوختم و خود به خود از چشام اشک میومد .بالا سرم خانوم و اقای مهندس تازه راه رسیده!
پدر از مادر بزرگ پرسید :بابا مطب است دیگر؟
مادر بزرگ جواب داد : حوالی هشت هشت ونیم میاد خونه یه تب بر بهش بده تا دکتر برسه ؟
مامان سریع گفت :نه میترسم حالش بدتر بشه میبریمش مطب !لباسامو عوض کرد و پیش به سوی مطب پدر بزرگ.
پدر بزرگ ,بابای بابا را میگویم درس خوانده قدیم و به شدت ارادتمند پنیسیلین! از پله های مطبش که بالا می رفتی صدای جیغ و فریاد و گریه به وضوح شنیده میشد.مطب قدیمی که دیوارهایش تا نیمه با چوب پوشیده شده بود و صندلی های چرمی قهوه ای و تصاویر انتومی اویخته شده به دیوار .
از در کا وارد میشدی سمت چپ میز منشی بود و کنارش اتاق دکتر و کنار اتاق دکتر اتاقی باچندین تخت که تخت هابا پرده از هم مجزا شده بودند !ین اتاق برای من حکم تونل وحشت را داشت ,همیشه شدای گریه و فریاد از ان اتاق بیرون می امد.
خلاصه به محض ورود به مطب منشی از جا بلند شد و با پدر خوش و بشی کرد و از احوال من پرسید و سریع پس از خروج بیمار از اتاق دکتر اذن ورود را به کلمه بفرمایید به ما دادند.
وارد اتاق پدربزرگ شدیم داشت دستانش را میشست ,بعد از خشک کردن دستانش دست روی پیشونی ام گذشت و گفت :چی شده دخترم ؟عزیز دردونه خودم !پدر که خواست احوالم راشرح دهد پدر بزرگ سری تکان داد و گفت که مادرت تلفنی اوضاع را گذارش داده !
بهم اشاره داد بیا جلو ببینمت و بعد او چوب بستنی لعنی!بعدهم بند شلوار پیشبندی ام را باز کرد و اینبار سردی اون گوشی لعتی!ازم پرسید گوش درد که نداری؟ به نشانه نه سرم را تکان دادم خندید و گفت مثل اینکه زبان هم نداری.
خودکار را که برداشت رفتم جلو و خودم و چسبوندم لبه میز ودرحالیکه قدم نمیرسید سعی می کردم رو نوک انگشتانم بایستم و به دستانش نگاه کنم ,سر که بالا اورد نسخه را مهر کند لبخندی زد و به بابا نگاه کرد :بهزاد نگاش کن عین خودت شده بعد هم به مامان گفت :وقتی میخواستم برای بهزادم نسخه بنویسم از ترس اینکه تو نسخش امپول باشه عین یه گنجشک میشد.نسخه رو مهر کرد و رفت سمت کمدو به مامان گفت تو از بهزاد دل و جیگر دار تری بغلش کن تست کنم. مامان بغلم کرد و سرمو چسبوند به سینش مبادا نگاه کنم استینمو داد بالا و بلافاصله سردی الکل و پشت بندش سوزش و درد ویه ای وتمام.پدر بزرگ یه بابا گفت بهزاد از تو شجاع تره!بعدم رفت که دستاشو بشوره مامان داشت جای امپولو فشار میداد پدر بزرگ از بابا پرسید:حال شرکت نوپاتون چه طوره ؟بابا جواب داد که ای بدک نیست تازه داره جون می گیره بعدم که پدربزرگ داغ دلش تازه شد :بهزاد اگه پزشکی خوندی بودی لان کنار خودم...بابا حرفشو قطع کرد:پدر دوباره شروع نکنید!
پدر بزرگ ادامه نداد به مامان گفت که الا ایحال تو ابدارخونه بنشینید چایی بنوشید تا من نتیجه تست را ببینم .بعد زنگ و زد و مریض بعدی...
هموز گرمای مرطوب حاصل از جوشش کتری روی اجاق گاز داخل ابدارخانه یادم نرفته .15دقیقه ای انجا سپری شد,15 دقیقه ای که صدای گریه از بیرون می امد و من بغض کرده و نگران به ان اتاق وحشتناک فکر می کردم.
بعد ازون چند دقیقه پدر بزرگ نگاهی به دستم انداخت و رو به مامان گفت که بخوابونش روتخت !همونجا مامان رو دوتا زانوهاش نشست و ....
بعد دستم رو گرفت و بالاخره وارد اون اتاق کذایی شدم بلندم کرد و روی تخت نشوندم و بند شلوار پیشبندیمو باز کرد و دستی به موهام کشید ,دلم تالاپ تالاپ میزد و نگران بودم ,بعد گفت بخواب عزیزمچیزی نیس .
خوابوندم روی تخت .از تخت بقلی صدای گریه دختری می امد پرده کنار رفت و اقای یوسفی منشی و بهورزی که مسئول تزریقات بود وارد شد. امپولارو میز کنار تخت کذاشت و یکی یکی اماده کرد .صدای پدر بزرگ از پشت پرده می امد:حساسیت نداره بخوابونیدش تا اای یوسفی امپولاش و بزنه ,بالا سر دختر تخت کناری بود. آقای یوسفی شلوارمو از دو طرف کشید پایین و من خودم و عین سنگ سفت کرده بود گفت:اوه اوه  چه خبره !پدر بزرگ پرده رو کنار زد و داخل شد پنبه و الکل و از یوسفی گرفت و شلوارمو پایین تر کشید و پنبه رو مالید بهم گفت دردونه اینا درد داره شل نگیری  نمیتونی تحمل کنی ،منم که ترسیده بودم سریع شل کردم  پنی سیلین اول و از دست یو سفی گرفت یبار دیگه پنبه کشید و  بعد گفت اخه اینقدر لاغر استخونی هستی چجوری بزنم بعدم یه توده عضلانی و فرو رفتن سوزن !فرو رفتن سوزن همانا و سنگ شدن دوباره همانا پدر بزرگم بدون تامل سریع پمپ کرد و کشید بیرون و جاشو محکم فشار داد و بعدم مالش !کلی تشویقم کرد بابت اینهمه شجاعت و من احساس یه قهرمانو داشتم به یوسفی گفت پرده رو بکش کنار و به دختر تخت کناری گفت نگا چقدر از تو کوچیکتره!! ببین چجور تحمل میکنه ؟توکه دوساعت مخ مارو خوردی!

بعد پنبه رو از جای امپول برداشت منکه منتظر کشیده شدن پنبه روی سمت چپم بودم اینبار رکب خوردم مجدادا سوزن همون طرف فرو رفت و یه سوزش وحشتناک !

بغضم ترکید !

پدر بزرگ :جانم جانم چی شد اینکه دردش کمتر بود !الان ازت تعریف کردما بعدم سریع سمت چپم خیس شد و سوزن فرو رفت ،یه درد وحشتناک طولانی پیچید تو پام منم که بغضم ترکیده بود تا دلم خواست گریه کردم بعد پدر بزرگ کشید بیرون  و جاشو ماساژ می داد  . صدای جیغای تخت کناری رو میشنیدم همونجوری که گریه میکردم سر برگردوندم دختر دوازده سیزده ساله ای بود که مادرش   و دو اقای دیگر سه نفری محکم گرفته بودندش و داشت از اقای یوسفی امپول می خورد انهم چه امپولی !درد خودم یادم رفت . مامان داشت لباسمو مرتب میکرد که بابا پرده رو کنار زد و امد تو مطمئن شده بود تزریق تمام شده ، از روی لباس جای امپولارو ماساژ داد و بعد بغلم کرد که بریم. فردا و پس فردای انروز هم امپولا رو ازدکتر نوش جان کردم اما اونروز اولین باری بود که امپول زدم ،اولین و اخرین باری که به خاطرش گریه کردم . و امروز من در ۳۶ سالگی یه روپوش سفید درحال خدمتم که مطب پدر بزرگ را اداره می کنم البته شکل و ظاهرش تفاوت بسیار کرده  !دیگر انجا به کسی امپول نمی زنیم  و پدر بزرگ پیر مرد الزایمری خونه نشینی که بارها بهش امپول زده ام !

هنوز هم که هنوزه تو راه رو بیمارستان و سالن انتظار درمانگاه وقتی بچه های نگران و بغض کرده و درحال گریه را میبینم اون روز برایم تداعی میشود  مخصوصا اگر موقع نسخه نوشتن به نگاه نگران دختر بچه ای برسم.

حالا چرا این بلند بالا را تعریف کردم ؟

دیشب  بابای دخترم تو ۷ سالگیش برای  اولین بار بهش امپول زد . اونم عین یه گنجشک شده بود موقع نسخه نوشتن .وقتی خواستم امادش کنم دست گذاشتم رو قلبش دلش تالاپ تالاپ میزد اونم مث من نگران بود ....