خاطره ریحانه خانم
سلام به همه ی دوستان . آغاز سال تحصیلی جدید رو به همه ی اونایی مدرسه میرن تبریک میگم آغاز فصل پاییز هم که اصلا نگو 😃 خب یه بیو گرافی کوچولو بدم : ریحانه هستم 13 سالمه . حالا بریم سراغ خاطره ( بخش هیجان انگیز 😅) فکر میکنم زمستون سال پیش بود و منم شیف مدرسم بعد از ظهر ی بود و ساعت شیش همون روز هم کلاس داشتم از دیشبش حالم بد بود تو مدرسه هم اصلا نتونستم آتیش بسزوزنم خلاصه هر چی که بود مدرسه تموم شد و من بدو بدو اومدم خونه که به کلاس برسم ساعت ۵:۳۰, من رسیدم ساعت ۶ تا ۷:۳۰ هم کلاس داشتم و بعد از اون می خواستیم بریم عیادت شوهر خاله مامانم (, بیچاره سکته کرده بود ) البته با خانواده مادری یعنی بابا و مامان بزرگم و سه تا داییام و ما (, بچه ها من خاله ندارم 😑) اومدم آماده شدم رفتم کلاس اصلا به سرماخوردگی اهمیتت نمیدادم رفتم کلاس حدودا ساعت هفت یا هفت و ربع بود که حالت تهوع گرفتم حالا نه می خواستم جلو پسرا بد شه هم استاد دیگه که آقای قاسملو استا د مون فهمید و کلاس رو زود تعطیل کرد بعد من رفتم خونه مامان جونم (, بچه ها من به مامان بزرگم میگم عزیز به بابا بزرگم بابا جون ), گفتم اگه استفاده کردم گیج نشید بعد بابام اومد منو ببره خونه عزیز که وقتی اومد سرمو بوس کنه گفت خیلی داغی دیگه نمیتونستم تحمل کنم گفت بریم دکتر یه مطب روبرو آموزشگاه بود رفتیم خونه عزیز از آموزشگاه تا خونه عزیز زیاد راه نیس رفتیم اونجا کیفمو گذاشتم و با مامانم و بابام خانم سوگند 😡 سوتی بگیر با بابا جونم رفتیم دکی دکی خلاصه رفتیم تو دکتر منو معاینه کرد و گفت شروع به نوشتن کرد بعد مامانم گفت آقای دکتر چی نوشتی گفت ۳ تا ۶.۳.۳ 😱 یه حالت تهوع 😮 یه دونه ویتامین 😨. یه سرم 😲 من از آمپول آن چنان نمژترسم ولی اینهمه برام عجیب بود 😫, ولی از سرم جونم در میاد 😵😵😵😵 اینا رو گرفتیم و رفتیم یعنی بابام هی دو متر دو متر وای میستاد چون حالت تهوع میگرفتم رسیدیم خو نه خاله مامانم راه خیلی بود بعد اونجا مامانم گفت پاشو بریم امپولاتو بزنم رفتیم قرار بود سه تا بزنم ویتامین ضد تهوع و ۶.۳.۳, ولی چون امکانات آن چنانی نبود مامی خانوم امر کردن شیش سه سه رو نزنم و اون یکی را رو بزنم آماده شدم و دراز کشیدم منتظر مامی جون (, عروس خاله مامانم یه پسر شر و بلایی داشت وقتی اومد تو اتاق یهو دید مامانم داره بهم امپول میزنه انقد ترسیده بود از اول مهمونی نشست تا اینکه ما بریم 😂😂) مامانم گفت درد نداره به شرط اینکه وول نخوری اولی رو زد خدایی درد نداشت دومی ولی درد داشت زد گفتم ای مامان گفت تموم شد و کشید بیرون رفتیم خونه مامان بزرگ مامانم اونجا خاله مامانم آمپول بلد بود بزنه پنی، ۶.۳.۳رو میخواست بزنه من نشسته بودم رو مبل راحتی و تلی می دیدیم که خاله خانم گفتن ریحان خاله بیا امپولاتو بزنم که سوگند خواهرم شروع کرد ریحان آمپولی ریحان آمپولی با آیناز دختر داییم منم بلد شدم رفتم تو اتاق که خاله گفت چیزی خوردی گفتم تو مدرسه گفت تو مدرسههه و بعد از اتاق رفت بیرون و یه کم بعد با شیر کاکائو و کیک اومد من چون آمپول ضد تهوع زده بودم حالت تهوعمم رفته بود و اونو تا آخر خوردم و بعد آمپول دمر شدم خالم گفت میدونی درد داره پس همکاری کن گفتم چشم به شرط اینکه اروم بزنی گفت اونم به چشم و بعدپنبه کشید من فقط سر بالشو گاز میگرفتم سوزن و وارد کرد و شروع به پمپ کردن گفتم آی خاله اروم دیگه گفت الان الان خیلی خوب تحمل کردی تا پنج بشمار تموم میشه من شروع کردم به شمردن اروم اروم ۱ ای ای( تو خودما) ۲ خاله بمیری ۳ وای یا علی ۴, اخخخخخ و وقتی می خواستم پنج و بگم طاقتم طاق شد گفتم ای ۵,خالههه و وقتی دیدم اروم کار خودش و میکنه یه سفت کردم و یه تکونی خوردم که خاله گفت باشه باشه تموم و کشید بیرون تشکر کردم و خودشم رفت بیرون و با زنداییام برگشت (, زندایی. کوچیکه دختر عممه یعنی بابام که میشه دوماد خانواده شوهرش داییشه و بهش محرمه ), با هم بگو بخند کردیم و یکم گذشت و منم درد آمپول یادم رفته بود مامی با خاله با اون سرم خر اومدن خاله اروم سرمو آماده کرد و سوزن و کرد من فک میکردم خیلی درد داره ولی فقط سوزنش بود و یکم بعد خوابم برد که به صدای خاله از خواب بیدار شدم گفت سرم تموم شده می خوام بکشمش بیرون و سر علامت تایید دارم و کشید بیرون وقتی از رو تخت پاشدم انقد حالم خوب بود از خاله اینا خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه من فک میکردم مامان بیخیال اون دو تا شیش سه سه ها میشه که نه اشتباه فکر میکردم صبش یاهم رفتیم مطب اونو با بی حسی زد اصلا درد نداشت اومدم خونه و رفتم مدرسه ولی جاش خیلی درد می کرد خیلیا تحمل کردم فردا صبش مامانم برام زد اون اصلا درد نداشت خلاصه اینکه سوراخ سوراخ شده بودم
منتظر نظرات شما عزیزان هستم
می دونم جذابیتی نداشت ولی به بزرگواری خودتون ببخشید .دوستدار همیشگی همه شما ریحانه امیدوارم اولین خاطره ام با نظرات پر مهری روبرو شه
منتظر نظرات شما عزیزان هستم
می دونم جذابیتی نداشت ولی به بزرگواری خودتون ببخشید .دوستدار همیشگی همه شما ریحانه امیدوارم اولین خاطره ام با نظرات پر مهری روبرو شه
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر ۱۳۹۵ ساعت 11:43 توسط
|