سلام من یار محمد هستم بیست و سه ساله اصالتا افغان ولی چهار ساله که ساکن ایرانم همینجا درس میخونم دانشجوی مهندسی مکانیک تو افغانستان برای خواندن درس مشکل داشتم امکانات نبود و مدام درگیری و جنگ به وجود می امد مجبور شدیم با خانواده به ایران مهاجرت کنیم الان در ایران احساس ارامش و اسایش میکنیم واقعا امنیت نعمت بزرگیه قدر بدانید
من نمیدونم چطور خاطره بگم ولی یک خاطره از نوزده سالگی دارم که سال اولی بود که وارد دانشگاه کابل شدم موقع امتحانات بود یادمه حدود یک ماه بود که یک بیماری واگیر همه ی کابل و ایالت های اطراف را فراگرفته بود و مردم دسته دسته در اثر بیماری از بین میرفتند در کشور ما کمبود امکانات بهداشتی و درمانی بیداد میکند و واکسیناسیون هم برنامه درستی ندارد ان روز من برای دادن امتحان به دانشگاه رفتم ولی به دانشجویان اجازه ورود به بعضی از کلا س ها را ندادند و امتحان در سالن برگرار شد بعد تمام شدن امتحان متوجه شدم که اعلام کردن کسی حق خروج از دانشگاه را ندارد و محوطه دانشگاه پر شد از امبولانس و افراد غریبه ای که همه یک لباس با ارم ماه قرمز هلال احمر پوشیده بودن همه کیف های قرمز با همان نشان هلال قرمز در دست داشتن همه در عجب بودیم که چه خبره گویا مسولین دانشگاه از ماجرا خبر داشتن و از دانشجویان تقاضا کردن به داخل کلاس ها بروند و به ترتیب بنشینند ان افردا غریبه هم به داخل همان کلاسهایی رفتند که به دانشجویان اجازه نمیدادن برن داخل بعد متوجه شدیم که این کلاس ها را برای انجام واکسیناسیون دانشجویان اماده کرده اند همه داخل کلاس رفتیم و روی صندلی منتطر نشستیم تا یکی بیاید و بگوید چه خبر است که ریس دانشگاه وارد کلاس شد و توضیح داد گفت از طرف هلال احمر ایران امدند برای تزریق واکسن کزاز و وبا لطفا همه همکاری کنید بدون تزریق واکسن و گرفتن کارت تزریق واکسن کسی نمیتواند از دانشگاه خارج شود با این حرفها دلهره ی عجیبی جو کلاس را فرا گرفت 
کلاس ما شماره ی سی و پنج بود و اعلام کردن که دانشجویان کلاس پنج باید برای واکسن به کلاس شماره ی سی و دو مراجعه کنند همه یکی یکی به ترتیب برای تزریق میرفتند ولی با حال ناخوشایندی برمیگشتن میگفتن خیلی درد داره همه لنگ میزدن و حال خرابی داشتن و سه تا تزریق باید انجام بدی من که از دوران کودکی از امپول وحشت داشتم از ترس رنگم پریده بود و هنوز واکسن نزده بودم حالم از کسایی که واکسن زدن به مراتب بدتر بود  سرانجام نوبت من رسید با پاهای لرزان و و حشت دوچندان به کلاس سی و دو رسیدم در زدم صدایی بلندی گفت بفرمایید در را باز کردم کلاس به کلاس شباهت نداشت مثل یک مطب دکتر بود همه ی تجهیزات یک دکتر در اتاق دیده میشد با دلهره گفتم سلام پزشک جوانی که پشت میز نشسته بود و گوشی پزشکی دور گردنش بود و مشغول نوشتن بود سرش را بالا گرفت با لبخند و مهربانی گفت سلام بفرمایید داخل شدم و به طرف میز دکتر رفتم با دست به صندلی کنارش اشاره کرد گفت بشین با اضطراب فراوان نشستم با چهره ای بشاش گفت خوبی؟ جواب دادم بله خندید گفت چرا اینقدر عرق کردی؟ حالت خوبه؟ گفتم بله خوبم اسم و فامیل و مشخصاتم را پرسید و در دفتر بزرگی نوشت اضطرابم به اوج رسیده بود و بدنم بشدت میلرزید جوری که تکان خوردن لباسم را خوب میدیدم دکتر دستگاه فشار را برداشت گوشی را در گوشش گذاشت و ازم خواست دستم را روی میز بگذارم
از لحن وولهجه اش مشخص بود ایرانی است دست لرزانم را روی میز گذاشتم دکتردبا دیدن دستم به چهره ام نگاه کرد و با خنده و تعجب و لهجه ای خاص ایرانی خودش گفت إ چرا میلرزی؟! چی شده عزیزم ؟! ترسیدی ؟! زبانم قفل شده بود با صدای لرزان گفتم کمی اضطراب دارم باز خندید گفت ترس برای چی پسر خوب ؟ کاریت ندارم که فقط یه معاینه ی ساده است که قبل از تزریق واکسن ضروریه بعد رو به پسر جوانی کرد که پشت میز نزدیک تخت نشسته بود گفت خدای من اینا چرا همه شون ترسیدن پسر جوان که گویا اسمش محسن بود با خنده جواب داد معلومه میترسن عین مورو ملخ ریختیم رو سرشون فکر میکنن حالا میخواییم چیکارشون کنیم مثل اینکه درست اطلاع رسانی نکردن هر دو خندیدن اقای دکتر گفت ببینم از من که نمیترسی ؟ شاید قیافه ام ترسناکه که اینطوری ترسیدی با خجالت گفتم نه اصلا پزشک بسیار شوخ طبع و مهربانی بود و قیافه دلنشین و مهربانی داشت تلاش میکرد التهاب و اضطرابم را کاهش دهد با شوخی و محبت معاینه ام کرد یک چوب مخصوص معاینه حلق برداشت با لبخند گفت دهنتو بار کن بعد گوشی گذاشت قلبم را معاینه کرد چندتا سوال پرسید و بعد گفت خب مشکلی نداری رو به محسن کرد و گفت واکسناشو تزریق کن مشکلی نیست و به من گفت برو بخواب رو تخت از ترس سر جایم خشکم زده بود محسن شروع کردن حاضر کردن واکسن من همه ی نگاهم به دستش بود خیلی با سرعت و حرفه ای مواد رو کشید داخل سرنگ که حقیقتا سرنگها قیافه ی ترسناکی داشتن دکتر یک بار دیگه گفت عزیزم برو بخواب رو تخت نشد از ریزش اشکهام جلوگیری کنم اقای دکتر با دیدن چشمهای گریانم لبخندی زد و با تعجب زیاد گفت إ داری گریه میکنی پسر جان ؟!چانه امو به سمت بالا گرفت گفت سرتو بگیر بالا ببینم با خجالت سرم را بالا گرفتم خندید گفت برای چی گریه میکنی ؟ گفتم من نمیخوام واکسن بزنم گفت چرا ؟این واکسنها هیچ خطری نداره و باعث میشه بدنت در برابر بیماری های شایع واگیر که در حال حاضر گریبان گیر مردم اینجاست مقاوم بشه ما فقط اینجاییم که به شما کمک کنیم در حال صحبت دستمو گرفت به سمت تخت برد با پای لرزان به تخت رسیدم با همان لهجه ی روان ایرانیش گفت خب حالا اروم بخواب رو تخت از هیچیم نترس من هواتو دارم نشستم رو تخت از ترس پاهام بی رمق شده بود حتی نای دراز کشیدن هم نداشتم پاهامو گرفت گذاشت رو تخت گفت اهاااا قشنگ دراز بکش مقاومت کردم گفت إ ترس نداره که من فکر میکردم مردای افغانی خیلی شجاعن وادارم کرد رو شکمم بخوابم پسر جونی که در حال اماده کردن امپولها بود مدام میخندید که باعث میشد من خجالت زده بشم دکتر گفت محسن بس کن دیگه اومد بالا سرم. با دلهره گفتم نههه خواهش میکنم من میترسم نه میخواستم بلند بشم که دکتر مانع شد و نگه ام داشت هر دو میخندیدن دکتر گفت نترس چیزی نیست اروم باش این همه ترسو لرز نداره که ای بابااا محسن شلوارم را داد پایین محکم پنبه کشید با صدای بلند داد زدم نه نه خواهش میکنم نه نه همش میگفتن اروم باش کمرم رو خم کردم که شاید موفق به بلند شدن بشم ولی نشد زیر دست شان خیلی زیاد حرکت میکردم و نمیتوانستن تزریق رو انجام بدن هر چی با جدیت با من برخورد کردن ولی من راضی نمیشدم محسن میگفت خدایا اینا دیگه کین اقا پسر سرتو که نمیخواییم ببریم باز پنبه کشید و اینبار موفق شد تزریق رو انجام بده به محض فرو رفتن سوزن و پخش شدن محتوای سرنگ درون عضله ی پام درد شدیدی حس کردم سعی کردم بلند بشم دکتر گفت اروم اروم سوزن میشکنه تکون نخور فریاد زدم خواهش میکنم بزارید برم خیلی دردش زیاده من مریض نیستم چرا بهم امپول میزنید با گریه التماس میکردم که بسه گفتن تموم شد تموم شد اقا پسر گریه بسه زشته نوزده سالته هنوز نمیدونی برای چی واکسن میزنی ؟ حسابی بهم خندیدن خیلی بده اینطور تحقیر بشی اونم در مقابل افرادی که از کشور خودت نیستن دکتر گفت یکم دراز بکش ممکنه سرت گیج بره و دو سه روز احتمالا تب میکنی و محل تزریق هم ممکنه ورم کنه بازم اون پسر که اسمش محسن بود با یک امپول دیگه اومد و گفت برگرد گفتم نه و از تخت اومدم پایین هر چی تلاش کردن راضی بشم اصلا اجازه ندادم جای امپول خیلی درد میکرد و در راه رفتنم مشکل ایجاد کرده بود گفتن این یکی درد زیادی نداره ولی به هیچ وجه نگذاشتم کاری بکنن دکتر زنگ زد و از یکی از همکاراش کمک خواست یک فرد میانسال وارد اتاق شد که باز هم ایرانی بود و لباس و جلیقه ی مخصوص با نشان هلال احمر پوشیده بود با کمک هم به زور روی تخت خابوندنم و محکم دست و پاهام را گرفتند دیگه حتی تکون هم نمی توانستم بخورم شلوارم از سمت راست پایین داد پنبه را کشید بلند گریه و التماس میکردم با خونسردی سوزن رو درون پام فرو کرد داد زدم و گریه کردم
از امپول قبلی درد کمتری داشت و زود هم به اتمام رسید بلند شدم گفتن دراز بکش ولی میترسیدم باز هم امپولی بهم تزریق کنن گفتم نه خاهش میکنم بسه اقای جوانی که تزریق را انجام داده بود با خندید گفت نترس دیگه تموم شد یکم دراز بکش که مواد جذب بشن و دچار سرگیجه نشی یگ بسته قرص به دستم داد گفت اگه تب کردی هر شیش ساعت یه دونه بخور پای چپت هم احتمالا ورم میکنه و درد ناک میشه شب کمپرس گرم بذار اسم و مشخصاتم رو پرسید روی یک کارت نوشت و کارتو داد دستم گفت با این کارت میتونی از دانشگاه خارج بشی مدام سعی میکرد جلوی خنده اش رو بگیره 
پای چپم بسیار دردناک بود و همه ی دانشجویان همین وضع را داشتند و با پای لنگان دانشگاه رو ترک میکردن حتی مسولین دانشگاه
به سختی خودمو رساندم خانه حالم به تدریج بد شد و شب دیگه نمیتوانستم از تخت بلند بشم پای چپم خیلی ورم داشت و اصلا قادر به تکان دادنش نبودم مادرم با گمپرس بالا سرم نشسته بود ولی من از درد به خود میپیچیدم واقعا جای اون واکسنی که به پای چپم زد خیلی درد میکرد و کامل فلج بود دو روز به همین منوال گذشت و من به سختی راه میرفتم با هر یک قدم گریه میکردم 
با این واکسیناسیون بیماری خطرناکی که جان بسیاری از مردم را میگرفت تا اندازه ای کنترل شد که مدیون کشور ایران هستیم به امید روزی که افغانستان هم مانند ایران نظام قانونمند و با اقتداری داشته باشه
پوزش میخوام اگر نتوانستم روان و خوب خاطره را تعریف کنم.