سلام دوستان سولمازم😊
19سالمه یه داداش مهربونم دارم28سالشه وپرستاره خیلی مهربونه ها اماسریه جریانی بخاطرپسر منو به شدت زدوازهمون روز دیگه بامن حرف نمیزد تا ...بعدامپول خوردنام😂.اصلاازامپول خوشم نمیاد ولی همین امپول باعث شد داداشم بامن اشتی کنه😍
دیروز حالم خیلی بد بود گلو دردوگوش دردشدید داشتم مهمون داشتیم مادرم میگفت باید بری دکتر منم قبول کردم واقعا خودم داشتم کلافه میشدم ولی هرچقدربه مادرم گفتم گفت نمیتونم بیام باسعید برو،سعیدهم داشت به حرفای ماگوش میدادولی اصلاحرف نمیزد قبلاکه مریض میشدم خیلی شوخی میکردبامن میگفت امپول دردنداره فکرکن داری بستنی میخوری😁منتظربودم بامن شوخی کنه ولی تاچشم توچشم شدم با عصبانیت نگام کرد سکته کردم😢 بالحن کاملاجدی گفت یک ربع دیگه توماشین منتظرتم یک دقیقه اونورتربیای من میدونم تو😡من همیشه نفراول اماده میشم نفراخرم میرم😂فقط پدرم دراین موردتحملم میکنه😆ولی اون لحظه خیلی ازش بدم اومد همیشه نازم میکرد ولی دیگه مث قبل نبودانگارعاشقی جرمه..الان خودشم عاشق دلم میخوادبهش بگم مگه خودت عاشق نیستی ولی میترسم بگم منو له میکنه😢خیرسرم سریع اماده شدم رفتم توماشین اول نگام کردبعد یک دادی زد قلبم واستاد..گفت چادرت کوو😠اشکم سرازیرشد رفتم برداشتم ودوباره اومدم تو ماشین گفت اشک تمساح نریز برام سولماز...وقتی رسیدیم مطب شانس اوردم فقط یه نفربود دوست نداشتم بامن بیاد داخل ولی نوبت که من شد باهام اومد😠😢دوست داشتم بزنم پس گردنش تازه اصلاح کرده بود😆دکترنامردبعدمعاینه بهم گفت ازآمپول که نمیترسی؟من گفتم اتفاقاخیلی میترسم ونمیزنم همون لحظه چشم لعنتیم افتادبه داداشم دیدم بااخم داره نگام میکنه ازترس گفتم اگه حالم خیلی بدلازم باشه میزنم😢گفت افرین دخترخوب اصلانترس هیچ دردنداره داروهارونوشت داددست جلاد(داداشم😆)اومدیم بیرون بدون هیچ حرفی رفت بایه کیسه پرازامپول اومد...اینقدر ترسیدم..تاداروبره به دکترنشون بده فقط ازش پرسیدم یعنی بایداین همه روبزنم 😢یه چشم غره برام رفت بغصم گرفت مظلومانه گفتم سعیدباعصبانیت گفت سعید کوفت...اشکم سرازیر شد نه بخاطرامپولا فقط بخاطر رفتارداداشم باعصابنیت گفت ابرومونبروگرنه بدمیبینی منم اشکموپاک کردم ...بعد داروهاروداد دست پرستاره گفت حساسیت نداری داداشم گفت نه نداره وزنه بهم گفت برودرازبکش😢😢دوتارو اماده کردنمیدونم چی بود بعدمیخواست پنی سیلین اماده کنه گفت برودیگه سعیدم یه دونه نیشگون از دستم گرفت که بلندشم..منم رفتم درازکشیدم فقط گریه کردم یعنی4تا امپول😭5دقیقه بد زنه اومد گفت شلوارتوبکش پایین گفتم میترسم گفت اصلادرد نداره باگریه گفتم نه گفت اون کیه باهات اومده گفتم داداشم گفتش برم بهش بگم بیاد گفتم نه هرگز گفت پس بخواب دوباره درازکشیدم خواست شلوارموبکشه پایین نذاشتم یه دفعه عصبی شد رفت بیرون باسعید اومد 😢😢.. وااای سعید اینقدرعصبی بود که داشتم سکته میکردم وقتی دیدمش بالحن بدی گفتی شلوارتو بده پایین منم یکمی اوردم پایین تا پنبه کشید گفتم نه مچ پامو باتمام زورش فشارداد منم لال شدم ففط گریه کردم  تادوتای اول زد یکمی ماساژ دادرفت پنبه بیاره سعیداومدبالاسرم اروم زد تو سرم منم بیشترگریه کردم گفت خفه شوسولماز زنه اومدداداشم دستشو گداشت روکمرم  نزدیک پهلوم اصلا نمیتونستم تکون بخورم تاامپول زد باگریه گفتم آاااایی بادستش  پهلومو فشارداد یعنی ساکت شم اخری هم زد دردنداشت زنه رفت سعید یکمی جای امپولاروماساژدادفکرکنم دلش سوخت گوشی وچادرم دستش بودبعد گوشیم زنگ خورد داشتم سکته میکردم که محمدباشه دیدم نه یه پیام اومده ازهمراه اول رنگم پرید بعدش دیدم یه شکلات ازجیبش دراورد بهم دادگفتم داداشی با اخم نگام کرد  فقط خواستم بوسش کنم اخه اصلاح میکنه صورتش خیلی نازمیشه ولی چادر داد دستم ورفت بیرون...اومدم بیرون سعیدرفته بود پرستاره خندیدبهم گفت لوس😊منم خندیدم وخداحافظی کردم اومدم تو ماشین چشم به امپولا افتاد😱😰😨😨رفتیم خونه توراه هیچی نگفت شبشم مهمون داشتیم هی میخواستم ازکاردربرم یه اخم بهم میکردیعنی بلندشم کارکنم😢خواهرم هم بودولی به من گیرمیداد..

مهمونارفتن اصلاخوابم نبرد یه طرف امپول یه طرف داداشم یه طرف درس یه طرف عشقم که هبچ خبری ازش نداشتم باگریه رفتم پیش داداشم که دیدم داره باگوشی حرف میزنه بهم اشاره کردکه برم بیرون ولی بهش توجه نکردم به دختره گفت بعد زنگ میزنم وقطع کرد..گفتم سعیدتوچطور داری باعشقت حرف میزنی بعدمن عاشق شدم گناه کردم؟!اومدجلوم که یک لحظه تو دلم گفتم خاک توسرت سولمازاین همه ازش کتک خوردی کم بود؟!فقط درو بازکرد ومنو هل داد بیرون اینقدرگریه کردم یعنی دادش دارمامن😒بی منطق..دلم میخواست بزنمش پسره غیرتی بداخلاق..رفتم خوابیدم تاظهرکه مادرم گفت بسه سولمازبیدارشو این داروهاتو بخورامپولت هم بزنم گفتم نمیزنم گفت یعنی چی؟گفتم یعنی نمیزنم😊گفت باشه سولمازجان..... گفت باشه سولمازجان...خیلی عصبی گفتم دیشب کلی کارکردم حالم بدمیرم بخوابم وبیدارم نکن...گفتش خیلی پرروشدی سولمازبذارسعیدبیاد😡دیگه نفطه ضعف منوهمه فهمیدن😨😨رفتم بوسیدمش گفتم مامانی شوخی کردم جای امپولام دردمیکنه بذاریک ساعت دیگه میزنم دیشبم کار کردم وظیفم بود😆چب چب نگام کرد ...دیگه نزدیک بود سعیدازسرکاربیاد دو دل بودم گفتم ولی بیادخستس مث خرس میخواببه فکرامپولانیست مادرم داشت میرفت خونه خالم خیلی خوشحال بودم.😆😆یکم خوابیدم وبعدبیدارشدم رفتم یه چیزبخورم دیدم اقای جلاد توآشپزخونست وداره به داروهام نگامیکنه😦😨😢فقط گفت سولمازسریعواماده شو خوابم میاد حوصله هیچ چیزی روندارم گفتم بخواب بعدکه بیدارشدی بزن یه دفعه یه جیغی سرم کشید گفت ساکت شو بروبرامنم تعیین تکلیف نکن ..اشکم دراومد رفتم تواتاقم همون لحظه دنبالم اومد فکرکردم میخوادمنوبزنه دیدم نه😁روتخت درازکشیدم داشتم ازاسترس میمردم سعیدبیشعورخیلی ریلکس شیرینی تودهنش بود وداشت امپولارواماده میکرد دوست داشتم سربه تنش نباشه..با3تا امپول اومدبالاسرم گفت پنی سیلین کدوم طرفت زده بود؟منم بادست نشون دادم خیلی جدی گفت خیلی خب شل بگیر وراحت بخواب تکون خوردی میزنمت 😢برگشتم الکی گفتم من خجالت میکشم توامپول بزنی😑گفت سولمازیعنی الان حقته بزنمت دیشب خجالت نمیکشیدی نه؟؟اینوبا داد گفت تو دلم گفتم خاک توسرت فقط دهنشوبازکن...گفت یه تقویتی بهت میزنم تا بااعصاب من بازی نکنی سریع بخواب..شلوارموکشیدپایین تاپنبه رو کشید گفتم آااایی محکم زد رو کمرم گفت زهرمارمنم اینقدرعصبی بودم گفتم حالتومیگرم اینقدرجیغ زدم ولی اصلاتوجه نکردتابهش گفتم خیلی بد امپول میزنی یه دفعه عصبی شد گفت الان بدامپول زدن حالیت میکنم واای اینقدرگریه کردم گفتم سعیدغلط کردم گفت خفه شو هرچقدرمیخوام مراعاتتو کنم اماتوانگارادم بشو نیستی اون همه کتک خوردی ادم نشدی خیلی دردم گرفت باگریه گفتم  ناااااامرد..اونم سومی تاخواست بزنه سفت کردم گفت شل کن گفتم نمیتونم گفت سولماز یک بارمیگماااا گفتم نمیتونم یکی محکم زدتوباسنم بعدپنبه روکشیدومن گریه کردم گفتم سعید جون عشقت که اسمشونمیدونم دیگه نزن همون لحظه باپنیه فشارداد برگشتم گفتم داداشی خواهش میکنم اشکموپاک کردگفتم سعیدجوووووون خواهش😢😢😢 منوخوابوند به زور مظلومانه گفتم من دیگه برات هیچ ارزشی ندارم اینقدر خندید بعدهمون لحظه امپول زد جاشوماساژ داد شلوارموکشیدبالاومحکم زد روجای امپولم اشکم بیشتردراومد گفت فقط بدون هنوز برام باارزشی این اخری بخاطراین زدم چون خوددکتربهت داده بودامروزداشتم نسختونگامیکردم دیدم داروخونه بهت نداده ورفتم گرفتم..بعدش لپم ابدااربوسید😋😋گفت تو اجی کوچیکه خودمی ولی هرچقدرازم کتک خوردی حقته😢اینقدرخوشحاال بودم داداشم منوبعددوماه بووسید😋😋😋😋دردامپول یادم رفت...بعدش گفت ازاین به بعدهم چیزی بفهمم مث قبل میشم وگفتش هیچ وقت خودتوبادیگران مقایسه نکن لپوکشید وگفت من عاشق شدم به توربطی نداره فضول خانوم..من قصدم ازدواج ولی توچی اون پسره هنوزدانشجو😒هروقت کاراش ردیف شد روچشم خودم کمکت میکنم برا ازدواج ولی تواگه بازم باهاش درارتباط باشی ودرس نخونی میکشمت بعدیه چشمک زد وگفت امیدوارم منوشناخته باشی تواین مدت اینوبالحن جدی گفت...منم یه بغض کردم وگفتم چشم...گفت بی بلا فصوول خانووووم..😉بهش گفتم سعید برگشت گفت جانم گفتم توخیلی عشقی گفت شمابیشترررر😄بعدش گفت من باحرفات خرنمیشم سواستفاده ممنوع✌خودت بلندشو هرکاری خواستی بکن ..اخه هروقت هرکاری دارم میگم تو خیلی عشقی😆میخواستم بگم برام یه اب بیاره بیشعورضدحال زد😅اینم ازداداش من...قدر داداشاتونوبدونید با اینکه خیلی کتک خوردم ازش ولی هنوزم عاشقشم واینوبگم همون اندازه که دوستش دارم همون اندازه هم ازش حساب میبرم ...خواستین اشتی کنیدباداداشاتون اگه دعواتون سطحی یه ماچ ابدارکنیدخودش اشتی میکنه😆......