خانم دکتر گلنار
اون روز که منو روپوش سفید جان و خانم الف دورم نشسته بودیم ،خانوم الف شرع کرد به شکایت از فن فن کردن که بهش گفتم رفیق جان خودت و ببند به شلغم پخته جواب میده ،اونم بنا کرد به پیف پیف کردن که بوش گنده مزش حال آدم و بهم میزنه که در جواب بهش گفتم منکه این بد بوی گند مزه رو به اون سوزن کت و کلفت ترجیح میدم . زد زیر خنده گفت اع دکتر جان توام ؟گفتم اره چه جورم . بعدم سریع از تو کیفش یه کاغذ قلم در اورد و ادرس اینجا رو نوشت و داد دستم . وقتی بعد از خواب ۶ ساعته بعد کشیک در حالیکه آقای دکتر هنوز از بیمارستان برنگشته نشستم به خوردن یه چای یاد اون روز افتادم و اومدم یه سر بهتون بزنم که دیدم روپوش سفید جان پیش دستی کرده .
برخلاف خیلیای دیگه من دوران کودکیم به برکت وجودزنده یاد دکتر ابوالحسن فرهودی پیشکسوت به نام طب اطفال (اگر نمیشناسیدش اسمش را در گوگل سرچ کنید) بدون امپول سپری شد که البته من همیشه شکرش رو بجا میاورم😉 همین مسئله هم باعث شد ترس غیر معمولی نسبت به امپول نداشته باشم اما خوب کیه که از فرو رفتن اون سوزن کذایی در ما تحت مبارک دچار اضطراب نشه واقعا !!! که خوب این قسمت رو هم خانم ش پرستار بازنشسته و خوش اخلاقی که سالهای سال به عنوان مستاجر تنهایی در طبقه زیرین منزل پدری زندگی می کرد حل کرد . بارها افراد دیگه ای خیلی بهتر از خانوم مذکور بهم امپول زده اند اما احساس ارامش و امنیتی که در طول تزریق برام ایجاد می کردند باعث میشد که نخوام کس دیگه ای کار تزریق و برام انجام بده خلاصه که امپول زدن برام چیز خیلی وحشتناکی نبود اما امان ازون امپولی که خاله جان به بنده تزریق کردند ! هنوز بعد سالها دردش از یادم نمیره .
شیش ماه از طرحم مونده بود که ازدواج کردم.۲۰ روز مونده بود که طرحم تموم بشه ،اونموقع من ۷۰۰ کیلومتر دورتر از تهران تو یه درمونگاه روستایی صبح تا شب مریض میدیدم و شبو هم تا پانسیون کثیف و پر از سوسک و مارمولک صبح میکردم و مامان تو تهران داشت تدارک عروسیمو میدید . نه جهیزیم و خودم دیده بودم نه لباسم و نه .... با اینکه سالها بو از خانوادم جدا شده بودم و مستقل زندگی می کردم اما اون حجم از اضطراب برای شروع زندگی جدید و قصه دل کندن دوباره از خونه پدری ،اضطراب برگزاری مراسم و خیلی چیزای دیگه از منِ شلوغ و خنده رو یه دختر ساکت و پریشون با معده دردای وحشتناک عصبی ساخته بود. یادم میاد تو سه هفته ۱۰ کیلو وزن کم کردم به طوری که وقتی رسیدم تهران و مامان درو روم باز کرد از دیدنم لبخند رو صورتش محو شد . ساعت یک شب بود یه زاناکس خوردم و تخت خوابیدم صبح که بیدار شدم بابا رفته بود شرکت و مامان داشت تو اشپزخونه صبحونه می خورد. رفتم نشستن کنار دست مامان . بهم گفت یه چیز بخور منم گوشیمو نگاه کردم نه پیامی نه میسکالی گفتم چی میگی مامان ؟یه لقمه نون داد دستم گفت میگم یه چیز بخور !تا اومدم بگم اشتها ندارم زنگ در خورد گفتم منتظر کسی بودی گفت اره مهشیده گفتم بیاد سه تایی بریم خونتو ببینیم . منم دیگه نتونستم بزنم تو ذوقش با اینکه حالم بد بود قبول کردم بریم . خاله خانم اومد بالا و اونم تا منو دید گفت گلی چی شدی؟گفتم اولا که من گلنارم نه گلی دوما هیچی چی شده یکم لاغر کردم واس عروسیم خوش هیکل باشم خاله ام گفت اینجوری گند زدی به هیکلت عین اسکلت ازمایشگاه شدی! لابد این رنگ و رختم واس خوشگلیه؟گفتم چیزی نیس یکمم هموگلوبینم اومده پایین اوکی میشم .
خلاصه رفتیم و من چون حالم بد بود هیچ ریکشنی به خونه نشون ندادم فقط خداخدا میکردم لفتش ندن برگردیم خونه . مامان فک کرد خوشم نیومده ولی بوسش کردم گفتم مگه میشه تو با این سلیقه و ظرافت خرید کنی برامو بچینیشون من خوشم نیاد . ولی حالم واقعا بد بود دیگه از درد اسپاسم عضلات معده دولا مونده بودم ظاهر سازی فایده نداشت . گفتم توروخدا فقط بریم مامانمم ترسید هول شده بود خاله گفت چیزی نیست نترس این ارامبخش لازمه همش به خاطر اضطرابه خلاصه را افتادیم سمت خونه و سر راه خاله خانم رفت دارو خونه و برگشت منم تارسیدیم خونه رفتم ولو شدم رو تخت . خاله هم دنبالم گفت جانم الان یه امپول میزنم اروم بشی . مامانو صدا کرد پنبه الکل بیاره بعد تا مامان بیاد کمکم کرد برگردم چون از درد نمیتونستم تکون بخورم .شلوارمو داد پایین مامانم پنبه الکل و اورد و خاله هم امپولا اماده کرده بود . پنبه کشید و تا سوزن و رو پوستم حس کردم سفت شدم که داد زد اع تو هنوز این اخلاقتو ترک نکردی شل کن دیازپامه اخ اخ تازه فهمیدم چه بلایی سرم اورد پمپ کردن همانا و گریه کردن منم همانا مامانمم که دلش واس تنها دخترش کباب شده بود همش میگفت بمیرم الهی ...خلاصه تموم شد و کشید بیرون مامان جاشو ماساژ داد بعد پرسید گلنار اروم نشد دردش مامان؟تو دلم گفتم دلت خوشه این دو سه روز دردش میمونه
بهش گفتم مرسی مامان بسه دیگه لطفا برید بیرون استراحت کنم مامانم شلوارمو داد بالا و یه پتو انداخت روم برقم خاموش کرد درم بست و رفت . . به خودم که اومدم افتاب افتاده بود توصورتم و صدای حسام از پذیرایی میومد .پیش خودم گفتم اقا بالاخره بعد از یه روز که من رسیدم پیداش شد !یهو مامان درو باز کرد و اومد تو گفت اع بیداری؟ بهتر شدی ؟حسام اومده نمیای بیرون ؟فقط به پهلو برگشتم که از درد جای امپوله قیافم جم شد ،بعدم پتوو کشیدم روم گفتم میخوام بخوابم مامانم رفت بیرون و دوباره در اتاق باز شد فک کردم دوباره مامانه پتو رو از روسرم کشیدم که کنارکه یه چی بگم دیدم حسامه دوباره پتورو کشیدم رو سرم . اومد تو . گفت به خانوم خانوما رسیدن به خیر اینجوری از دوماد پذیرایی می کنن ؟ بعد خودش پتورو کشید کنار مجبور شدم بگم سلام گفت علیک سلام . اونم مث بقیه از دیدنم تعجب کرد :گلنار تو با خودت چیکار کردی عزیزم؟
گفتم مهمه برات که دوروزه یه زنگ به من نزدی ...دیگه سر حرف باز شد و دردو دلامونو کردیم . بهم گفت حالا پاشو بریم بیرون یه چیز بخور ببرمت به قرار پرو مزون لباس برسی .اومدم از لبه تخت بلند شم باز درد امپوله !دستمو گذاشتم روش یه آی یواش گفتم .گفت بمیرم :گفتم حالا نمیخوا د من یه امپول زدم همه بمیرن!! لباس پوشیدم و رفتیم بیرون لباسو پرو کردم از مزون که در اومدم بیرون حسام دم ۷پ در واستاده بود گفتم ماشین کو گفت یکم بالا تر پارک کردم اینجا جا نبود. منم حالم اصلا خوب نبود سرم می سوخت یخ کرده بودم وسط گرمای تابستون تپش قلب ،چشم هیجارو ندید همونجا وسط خیابون یهو نشستم .
یکم هول کرد سریع بطری اب دستشو داد بهم یکم خوردم و یه شکلات بعدم رسوندم نزدیک ترین بیمارستان . اونجام سرم و امپول که پرستار احمق برداشت نوروبیونو زد نیمسانت کنار جای دیازپامه که دادم دراومد بعدم خانومه به حسام گفت عجب لوس ناز نازی ایه این خانومتون همونجا میخواستم کفشمو پرت کنم تو دهنش ولی خوب جون نداشتم . سرمه تموم شد و لنگان لنگان دست رو باسن رفتم سوار ماشین شدم . رسیدیم خونه مستقیم رفتم لباسامو عوض کردم و بعدم خودمو چپوندم تو دستشویی پانسمان تزریق سرمرو کندم و روشو شستم از بوی گند الکل خلاص بشم . به جز اون درد خیلی عذر میخوام باسن مبارک حالم خیلی بهتر بود م البته بماند که روز عروسیم با لباس عروس و کفش پاشنه دار راهی بیمارستان شدم کل بیمارستانم جمع شده بودن که ای داد عروس اومده سرم وصل کنه .
خوب عذر میخوام که خاطرم نصفه موند به این خاطر بود که دکتر بگشتم از بیمارستان رفتم شام بخوریم بعدش یادم رفت تا کجا تعریف کردم حالا به خاطر اینکه ازم دلخور نشید یه خاطره دیگه هم براتون میذارم . من برخلاف دوران کودکی در بزرگسالی به دلایل مختلف امپولای زیادی نوش جان کردم جونم براتون بگه که یکی از مریضای دکتر که اهل یکی از روستاهای خلخال بود مارو دعوت کرد چند روزی بریم پیششون و از طبیعت و اون کباب فوق العادشون لذت ببریم . ادمای خوبی بودن کلی هم به ما اصرار کردن حسامم که اهل سفر و ماجراجویی از خداش بود منو راضی کرد رفتیم اونجا اوایل مهربود ولی به شدت سرد بود به طوری که اونجا کرسی و بخاری به راه بود. فک می کردم هوا سرد باشه ولی نه تا این حد کلا دوتا گرمکن برای خودمو حسام برداشته بودم . تمام مدت پتو پیچ زیر کرسی بودیم ولی خودشون انگار به این سرما عادت داشتن . همونجا احساس کردم جفتمون سرما خوردیم . تنها دارویی که پیشمون بود قرص سرما خوردگی و استامینافن بود البته کفایت حالمونو می کرد چون خیلی بد نبودیم تازه علائمش شروع شده بود . تو راه برگشت هم من سردرد و سوزش بینی و تب داشتم هم حسام گلو دردو بدن درد . تو مسیر پلیس بهمون علامت داد نگهداریم بعد ازمون خواست همین مسیرو برگردیم چون جلو تر به خاطر اب گرفتگی ناشی ا ز بارندگی جاده بسته شده بود که حسام خان گوش نداد گفت اینا دارن شلوغش میکنن و به راهمون ادامه دادیم و خوب مجبور شدیم تو جاده بمونی تا ما باشیم به حرف پلیس گوش کنیم .هیچی تو سرما و بارندگی موندیم تو جاده با یه گرمکن و دوتا پتو مسافرتی بنزینمونم طوری بود که مارو تا پمپ بنزین بعدی برسونه نمیتونستیم بخاری روشن کنیم . حوالی شیش صبح بود حسام گفت بیدای ؟گفتم اوهوم گفت خوبی؟گفتم نه دیگه نمیتونم نفس بکشم گفت منم حالم خرابه که نیم ساعت بعد جاده باز شد و ما به هر بدبختی بود بالاخره رسیدیم خونه .
سریع رفتم تو حموم و یه دوش اب داغ گرفتم و اومدم ولو شدم رو تخت حسام خوابیده بود . منم کنار دستش خوابم برد . با صدای زنگ تلفن بیدار شدم قبل من حسام جواب داد مامانم بود زنگ زده بود ببینه رسیدیم نگران شده بود که گوشیامون جواب ندادیم . حسام براش تعریف کرد و حال خرابمونو گفت مامان گفت من الان میام بهتون سر میزنم. حسام گفت بیزحمت من زنگ میزنم به داروخونه دکتر ب شما سر راهتون برامون دارو هارو بگییرید بیارید ما هیچکدوم نمیتونیم از جامون تکون بخوریم . حسام بدن درد داشت به طوریکه این پهلو اون پهلو میشد اخ و اوخش در میومد ولی من بدتر بودم . سینوزیت حاد با ترشحات وحشتناک عفونی و تب و کوفتگی .
ساعت ۷ غروب بود مامان داروهارو گرفته بود و خانم شهرستانی و برداشته بود با یه قابلمه سوپ اومد خونمون . حسام پا شد در و باز کرد و مامان اومد داخل صداشو میشنیدم داشت می گفت شما چیکار کردید با خودتون .خانم شهرستانی که معرف حضورتون هستند پرستار بازنشسته تنهایی که به سن من طبقه پایین خونه پدری زندگی می کنن و یجورایی مث یه عضو خونوادست .
مامان و خانم شهرستانی اومدن تو اتاق و بعد از دیدار تازه کردن مامان گفت برم یچیز بیارم بخوری امپولاتو بزنی .
بهش گفتم مامان من که اهل شیر نیستم یکم عسل بریز تو ابجوش برام شاید یکم این التهابمم اروم کنه گفتم باشه
خانم ش هم رفت تا امپولارو اماده کنه . حسام نشست لبه تخت کنار دستم . یه لبخند زد بهم گفت
خیلی حالت بده ؟گفتم تو که بدتری گفت بابا من مَردم قدرتم بیشتر ازین حرفاست بعدشم بادمجون بم که افت نداره !دوتامون خندیدیم . مامان اومد تو و لیوان اب جوش و داد دستم و یه لیوان شیر داغم داد به حسام و بلافاصله خانم ش از بیرون گفت بخواب اومدما!یکم از اب و عسل خوردم و لیوانو دادم دست مامان و برگشتم حسام پتو رو کشید کنار و یکم شلوارمو داد پایین .
همین خانم ش اومد تو گفتم اییی گفت چی شد گفتم هیچی دارم به دردش فک میکنم یکم خندیدن همه .
بعدم باهام حرف زد ریلکس ریلکسم کرد و گفت خیلی خب یکم بیشتر شلوارمو کشید پایین و پنبه کشید و سوزن و زد نا خداگاه یکم سفت شدم حسام گفت شل باش عزیزم .
یه ایییی گفتم و شل کردم خانم ش گفت چیه بابا این که درد نداره زیاد پنی سیلین هشتصده . هیچی نگفتم و زد و کشید بیرون . جاشو فشار داد بعد به حسام گفت دستتو بذار روش براش ماساژ بده تا اونیکی و اماده کنم حسامم یکم ماساژ داد خانم ش هم داشت اونیکی و اماده میکرد. صدای باز کردن سرنگ و... بهم استرس وارد می کرد حسام پنبه رو برداشت و شلوارمو داد بالا و طرف دیگه رو کشید پایین و اماده کرد که خانم ش گفت کنار بشین دکتر حسامم یکم رفت پایین تر،پایین پام نشست.
پنبه کشید سر سرنگ و برداشت (صداشو شنیدم)بعد گفت سفت نکنی عزیزا ؟گفتم این چیه ؟گفت یک و دویسته گفتم وای (یبار ۱۷ سالگی زده بودم،خیلی هم وحشتناک زده بودن برام)گفتم تورو خدا یواشا گفت تو شل باش شل شل . منم از ترسم شل گرفتم گفت یه نفس بکش و یه بسم الله گفت و سوزنو فرو کرد یکم سفت شدم و دوباره شل کردم یه ذره که تزریق کرد تحملم تموم شد گفتم تورو خدا ائییی ای ای گفت نفس بکش هنوز دوسی سی نشده که گفتم تروخدا سفت شده بودم هی مامان و حسام میگفتن شل بگیر یکم شل شدم اروم اروم پمپ کرد منم همش ای ای می کردم سیسی اخر وکه زد یه اه بلند گفتم گفت تموم شد . جاشو فشار داد من هنوز ناله می کردم گفت تموم شد دیگه چیه گفتم خوب درد میکنه گفت معلومه که درد می کنه باید تحمل کنی پس فردا میخوای مامان بشی ...فلان و اینا زد صحرای کربلا بعد گفت حالا یکم استراحت کن من امپول دکترو بزنم بعدش امپول بعدیو !گفتم مگه بازم هست ؟توروخدا من دیگه نمی تونم . حالا مامانمم داشت جاشو می مالید گفت من مامورم و معذور دکتر تجویز کرده منم فقط تزریق می کنم . با بغض گفتم :حساااام ؟گفت جانم گفتم خیلی نامردی ابکش شدم . یه تلخند تحویلم داد خودش دراز شد. مامان گفت من میرم بیرون دکتر راحت باشه . مامان که رفت خودش یکم شلوارشو کشید پایین جفتمون دمر افتاده بودیم رو تخت دقیقا نگامون تو نگاه هم بود گفتم خانم شهرستانی یجور بزن دادش دربیاد گفت لازم نیس من کاری کنم خود امپوله دادش و در میاره اخه اینم ۱۲۰۰ . پنبه رو کشید و سوزن و زد یکم اخم کرد بعد وقتی پمپ کرد فقط نفس عمیق می کشید اخرشم چشاشو به هم فشار داد. جیکشم در نیومد خانم ش بهم گفت شوهرت واقعا مَرده ! بعدش کتورولاک و برداشت خوش شلوار حسام و کشید پایین که اصلا من عکس العمل ندیدم ازش .
به من گفت گلی خانم اماده ای گفتم اسمم گلناره نه گلی گفت باشه اماده ای ؟گفتم بابا من خودم دکترم والا دیگه هیدرو کورتیزون نمیخواد گفت زیاد حرف نزن بکش پایین
سمت اول و کشید پایین خودش پنه کشید باز یه ای گفتم گفت چیه باز داری به دردش فک می کنی ؟گفتم نه بابا الان امپول زدما پنبه می کشی درد میکنه !گفت از دست تو و فرو کرد اولش هیچی نفهمیدم دقیقا ۵ ثانیه بعدش درد و سوزشش شروع شد منم هی ای ای می کردم دیگه اخرش یه سیس گفتم کشید بیرون و گفت راحت شدی! رفت بیرون حسام اومدکنارم گفت خوبی ؟گفتم نامرد. همینجور داشت لباسمو مرتب میکرد گفت این جواب من بود؟اومدم برگردم گفت بخواب یکم دیگه ،به خاطر یه امپول از من ناراحت شدی؟تو اینقدر نازنازی بودی من نمیدونستم !گفتم خیلی دردم گرفت گفت خوب عزیزم چاره چیه من خودمم۱۲۰۰ زدم . دیدم حق با اونه دیگه منم ادامه ندادم ازش پرسیدم دیگه چی دارم گفت فرا همین موقع که این سه تا رو داری باز . با حرص گفتم حسام !گفت سینورزیت حادِ حقش بود سفتریاکسون میدادم حالت جا میومد
برخلاف خیلیای دیگه من دوران کودکیم به برکت وجودزنده یاد دکتر ابوالحسن فرهودی پیشکسوت به نام طب اطفال (اگر نمیشناسیدش اسمش را در گوگل سرچ کنید) بدون امپول سپری شد که البته من همیشه شکرش رو بجا میاورم😉 همین مسئله هم باعث شد ترس غیر معمولی نسبت به امپول نداشته باشم اما خوب کیه که از فرو رفتن اون سوزن کذایی در ما تحت مبارک دچار اضطراب نشه واقعا !!! که خوب این قسمت رو هم خانم ش پرستار بازنشسته و خوش اخلاقی که سالهای سال به عنوان مستاجر تنهایی در طبقه زیرین منزل پدری زندگی می کرد حل کرد . بارها افراد دیگه ای خیلی بهتر از خانوم مذکور بهم امپول زده اند اما احساس ارامش و امنیتی که در طول تزریق برام ایجاد می کردند باعث میشد که نخوام کس دیگه ای کار تزریق و برام انجام بده خلاصه که امپول زدن برام چیز خیلی وحشتناکی نبود اما امان ازون امپولی که خاله جان به بنده تزریق کردند ! هنوز بعد سالها دردش از یادم نمیره .
شیش ماه از طرحم مونده بود که ازدواج کردم.۲۰ روز مونده بود که طرحم تموم بشه ،اونموقع من ۷۰۰ کیلومتر دورتر از تهران تو یه درمونگاه روستایی صبح تا شب مریض میدیدم و شبو هم تا پانسیون کثیف و پر از سوسک و مارمولک صبح میکردم و مامان تو تهران داشت تدارک عروسیمو میدید . نه جهیزیم و خودم دیده بودم نه لباسم و نه .... با اینکه سالها بو از خانوادم جدا شده بودم و مستقل زندگی می کردم اما اون حجم از اضطراب برای شروع زندگی جدید و قصه دل کندن دوباره از خونه پدری ،اضطراب برگزاری مراسم و خیلی چیزای دیگه از منِ شلوغ و خنده رو یه دختر ساکت و پریشون با معده دردای وحشتناک عصبی ساخته بود. یادم میاد تو سه هفته ۱۰ کیلو وزن کم کردم به طوری که وقتی رسیدم تهران و مامان درو روم باز کرد از دیدنم لبخند رو صورتش محو شد . ساعت یک شب بود یه زاناکس خوردم و تخت خوابیدم صبح که بیدار شدم بابا رفته بود شرکت و مامان داشت تو اشپزخونه صبحونه می خورد. رفتم نشستن کنار دست مامان . بهم گفت یه چیز بخور منم گوشیمو نگاه کردم نه پیامی نه میسکالی گفتم چی میگی مامان ؟یه لقمه نون داد دستم گفت میگم یه چیز بخور !تا اومدم بگم اشتها ندارم زنگ در خورد گفتم منتظر کسی بودی گفت اره مهشیده گفتم بیاد سه تایی بریم خونتو ببینیم . منم دیگه نتونستم بزنم تو ذوقش با اینکه حالم بد بود قبول کردم بریم . خاله خانم اومد بالا و اونم تا منو دید گفت گلی چی شدی؟گفتم اولا که من گلنارم نه گلی دوما هیچی چی شده یکم لاغر کردم واس عروسیم خوش هیکل باشم خاله ام گفت اینجوری گند زدی به هیکلت عین اسکلت ازمایشگاه شدی! لابد این رنگ و رختم واس خوشگلیه؟گفتم چیزی نیس یکمم هموگلوبینم اومده پایین اوکی میشم .
خلاصه رفتیم و من چون حالم بد بود هیچ ریکشنی به خونه نشون ندادم فقط خداخدا میکردم لفتش ندن برگردیم خونه . مامان فک کرد خوشم نیومده ولی بوسش کردم گفتم مگه میشه تو با این سلیقه و ظرافت خرید کنی برامو بچینیشون من خوشم نیاد . ولی حالم واقعا بد بود دیگه از درد اسپاسم عضلات معده دولا مونده بودم ظاهر سازی فایده نداشت . گفتم توروخدا فقط بریم مامانمم ترسید هول شده بود خاله گفت چیزی نیست نترس این ارامبخش لازمه همش به خاطر اضطرابه خلاصه را افتادیم سمت خونه و سر راه خاله خانم رفت دارو خونه و برگشت منم تارسیدیم خونه رفتم ولو شدم رو تخت . خاله هم دنبالم گفت جانم الان یه امپول میزنم اروم بشی . مامانو صدا کرد پنبه الکل بیاره بعد تا مامان بیاد کمکم کرد برگردم چون از درد نمیتونستم تکون بخورم .شلوارمو داد پایین مامانم پنبه الکل و اورد و خاله هم امپولا اماده کرده بود . پنبه کشید و تا سوزن و رو پوستم حس کردم سفت شدم که داد زد اع تو هنوز این اخلاقتو ترک نکردی شل کن دیازپامه اخ اخ تازه فهمیدم چه بلایی سرم اورد پمپ کردن همانا و گریه کردن منم همانا مامانمم که دلش واس تنها دخترش کباب شده بود همش میگفت بمیرم الهی ...خلاصه تموم شد و کشید بیرون مامان جاشو ماساژ داد بعد پرسید گلنار اروم نشد دردش مامان؟تو دلم گفتم دلت خوشه این دو سه روز دردش میمونه
بهش گفتم مرسی مامان بسه دیگه لطفا برید بیرون استراحت کنم مامانم شلوارمو داد بالا و یه پتو انداخت روم برقم خاموش کرد درم بست و رفت . . به خودم که اومدم افتاب افتاده بود توصورتم و صدای حسام از پذیرایی میومد .پیش خودم گفتم اقا بالاخره بعد از یه روز که من رسیدم پیداش شد !یهو مامان درو باز کرد و اومد تو گفت اع بیداری؟ بهتر شدی ؟حسام اومده نمیای بیرون ؟فقط به پهلو برگشتم که از درد جای امپوله قیافم جم شد ،بعدم پتوو کشیدم روم گفتم میخوام بخوابم مامانم رفت بیرون و دوباره در اتاق باز شد فک کردم دوباره مامانه پتو رو از روسرم کشیدم که کنارکه یه چی بگم دیدم حسامه دوباره پتورو کشیدم رو سرم . اومد تو . گفت به خانوم خانوما رسیدن به خیر اینجوری از دوماد پذیرایی می کنن ؟ بعد خودش پتورو کشید کنار مجبور شدم بگم سلام گفت علیک سلام . اونم مث بقیه از دیدنم تعجب کرد :گلنار تو با خودت چیکار کردی عزیزم؟
گفتم مهمه برات که دوروزه یه زنگ به من نزدی ...دیگه سر حرف باز شد و دردو دلامونو کردیم . بهم گفت حالا پاشو بریم بیرون یه چیز بخور ببرمت به قرار پرو مزون لباس برسی .اومدم از لبه تخت بلند شم باز درد امپوله !دستمو گذاشتم روش یه آی یواش گفتم .گفت بمیرم :گفتم حالا نمیخوا د من یه امپول زدم همه بمیرن!! لباس پوشیدم و رفتیم بیرون لباسو پرو کردم از مزون که در اومدم بیرون حسام دم ۷پ در واستاده بود گفتم ماشین کو گفت یکم بالا تر پارک کردم اینجا جا نبود. منم حالم اصلا خوب نبود سرم می سوخت یخ کرده بودم وسط گرمای تابستون تپش قلب ،چشم هیجارو ندید همونجا وسط خیابون یهو نشستم .
یکم هول کرد سریع بطری اب دستشو داد بهم یکم خوردم و یه شکلات بعدم رسوندم نزدیک ترین بیمارستان . اونجام سرم و امپول که پرستار احمق برداشت نوروبیونو زد نیمسانت کنار جای دیازپامه که دادم دراومد بعدم خانومه به حسام گفت عجب لوس ناز نازی ایه این خانومتون همونجا میخواستم کفشمو پرت کنم تو دهنش ولی خوب جون نداشتم . سرمه تموم شد و لنگان لنگان دست رو باسن رفتم سوار ماشین شدم . رسیدیم خونه مستقیم رفتم لباسامو عوض کردم و بعدم خودمو چپوندم تو دستشویی پانسمان تزریق سرمرو کندم و روشو شستم از بوی گند الکل خلاص بشم . به جز اون درد خیلی عذر میخوام باسن مبارک حالم خیلی بهتر بود م البته بماند که روز عروسیم با لباس عروس و کفش پاشنه دار راهی بیمارستان شدم کل بیمارستانم جمع شده بودن که ای داد عروس اومده سرم وصل کنه .
خوب عذر میخوام که خاطرم نصفه موند به این خاطر بود که دکتر بگشتم از بیمارستان رفتم شام بخوریم بعدش یادم رفت تا کجا تعریف کردم حالا به خاطر اینکه ازم دلخور نشید یه خاطره دیگه هم براتون میذارم . من برخلاف دوران کودکی در بزرگسالی به دلایل مختلف امپولای زیادی نوش جان کردم جونم براتون بگه که یکی از مریضای دکتر که اهل یکی از روستاهای خلخال بود مارو دعوت کرد چند روزی بریم پیششون و از طبیعت و اون کباب فوق العادشون لذت ببریم . ادمای خوبی بودن کلی هم به ما اصرار کردن حسامم که اهل سفر و ماجراجویی از خداش بود منو راضی کرد رفتیم اونجا اوایل مهربود ولی به شدت سرد بود به طوری که اونجا کرسی و بخاری به راه بود. فک می کردم هوا سرد باشه ولی نه تا این حد کلا دوتا گرمکن برای خودمو حسام برداشته بودم . تمام مدت پتو پیچ زیر کرسی بودیم ولی خودشون انگار به این سرما عادت داشتن . همونجا احساس کردم جفتمون سرما خوردیم . تنها دارویی که پیشمون بود قرص سرما خوردگی و استامینافن بود البته کفایت حالمونو می کرد چون خیلی بد نبودیم تازه علائمش شروع شده بود . تو راه برگشت هم من سردرد و سوزش بینی و تب داشتم هم حسام گلو دردو بدن درد . تو مسیر پلیس بهمون علامت داد نگهداریم بعد ازمون خواست همین مسیرو برگردیم چون جلو تر به خاطر اب گرفتگی ناشی ا ز بارندگی جاده بسته شده بود که حسام خان گوش نداد گفت اینا دارن شلوغش میکنن و به راهمون ادامه دادیم و خوب مجبور شدیم تو جاده بمونی تا ما باشیم به حرف پلیس گوش کنیم .هیچی تو سرما و بارندگی موندیم تو جاده با یه گرمکن و دوتا پتو مسافرتی بنزینمونم طوری بود که مارو تا پمپ بنزین بعدی برسونه نمیتونستیم بخاری روشن کنیم . حوالی شیش صبح بود حسام گفت بیدای ؟گفتم اوهوم گفت خوبی؟گفتم نه دیگه نمیتونم نفس بکشم گفت منم حالم خرابه که نیم ساعت بعد جاده باز شد و ما به هر بدبختی بود بالاخره رسیدیم خونه .
سریع رفتم تو حموم و یه دوش اب داغ گرفتم و اومدم ولو شدم رو تخت حسام خوابیده بود . منم کنار دستش خوابم برد . با صدای زنگ تلفن بیدار شدم قبل من حسام جواب داد مامانم بود زنگ زده بود ببینه رسیدیم نگران شده بود که گوشیامون جواب ندادیم . حسام براش تعریف کرد و حال خرابمونو گفت مامان گفت من الان میام بهتون سر میزنم. حسام گفت بیزحمت من زنگ میزنم به داروخونه دکتر ب شما سر راهتون برامون دارو هارو بگییرید بیارید ما هیچکدوم نمیتونیم از جامون تکون بخوریم . حسام بدن درد داشت به طوریکه این پهلو اون پهلو میشد اخ و اوخش در میومد ولی من بدتر بودم . سینوزیت حاد با ترشحات وحشتناک عفونی و تب و کوفتگی .
ساعت ۷ غروب بود مامان داروهارو گرفته بود و خانم شهرستانی و برداشته بود با یه قابلمه سوپ اومد خونمون . حسام پا شد در و باز کرد و مامان اومد داخل صداشو میشنیدم داشت می گفت شما چیکار کردید با خودتون .خانم شهرستانی که معرف حضورتون هستند پرستار بازنشسته تنهایی که به سن من طبقه پایین خونه پدری زندگی می کنن و یجورایی مث یه عضو خونوادست .
مامان و خانم شهرستانی اومدن تو اتاق و بعد از دیدار تازه کردن مامان گفت برم یچیز بیارم بخوری امپولاتو بزنی .
بهش گفتم مامان من که اهل شیر نیستم یکم عسل بریز تو ابجوش برام شاید یکم این التهابمم اروم کنه گفتم باشه
خانم ش هم رفت تا امپولارو اماده کنه . حسام نشست لبه تخت کنار دستم . یه لبخند زد بهم گفت
خیلی حالت بده ؟گفتم تو که بدتری گفت بابا من مَردم قدرتم بیشتر ازین حرفاست بعدشم بادمجون بم که افت نداره !دوتامون خندیدیم . مامان اومد تو و لیوان اب جوش و داد دستم و یه لیوان شیر داغم داد به حسام و بلافاصله خانم ش از بیرون گفت بخواب اومدما!یکم از اب و عسل خوردم و لیوانو دادم دست مامان و برگشتم حسام پتو رو کشید کنار و یکم شلوارمو داد پایین .
همین خانم ش اومد تو گفتم اییی گفت چی شد گفتم هیچی دارم به دردش فک میکنم یکم خندیدن همه .
بعدم باهام حرف زد ریلکس ریلکسم کرد و گفت خیلی خب یکم بیشتر شلوارمو کشید پایین و پنبه کشید و سوزن و زد نا خداگاه یکم سفت شدم حسام گفت شل باش عزیزم .
یه ایییی گفتم و شل کردم خانم ش گفت چیه بابا این که درد نداره زیاد پنی سیلین هشتصده . هیچی نگفتم و زد و کشید بیرون . جاشو فشار داد بعد به حسام گفت دستتو بذار روش براش ماساژ بده تا اونیکی و اماده کنم حسامم یکم ماساژ داد خانم ش هم داشت اونیکی و اماده میکرد. صدای باز کردن سرنگ و... بهم استرس وارد می کرد حسام پنبه رو برداشت و شلوارمو داد بالا و طرف دیگه رو کشید پایین و اماده کرد که خانم ش گفت کنار بشین دکتر حسامم یکم رفت پایین تر،پایین پام نشست.
پنبه کشید سر سرنگ و برداشت (صداشو شنیدم)بعد گفت سفت نکنی عزیزا ؟گفتم این چیه ؟گفت یک و دویسته گفتم وای (یبار ۱۷ سالگی زده بودم،خیلی هم وحشتناک زده بودن برام)گفتم تورو خدا یواشا گفت تو شل باش شل شل . منم از ترسم شل گرفتم گفت یه نفس بکش و یه بسم الله گفت و سوزنو فرو کرد یکم سفت شدم و دوباره شل کردم یه ذره که تزریق کرد تحملم تموم شد گفتم تورو خدا ائییی ای ای گفت نفس بکش هنوز دوسی سی نشده که گفتم تروخدا سفت شده بودم هی مامان و حسام میگفتن شل بگیر یکم شل شدم اروم اروم پمپ کرد منم همش ای ای می کردم سیسی اخر وکه زد یه اه بلند گفتم گفت تموم شد . جاشو فشار داد من هنوز ناله می کردم گفت تموم شد دیگه چیه گفتم خوب درد میکنه گفت معلومه که درد می کنه باید تحمل کنی پس فردا میخوای مامان بشی ...فلان و اینا زد صحرای کربلا بعد گفت حالا یکم استراحت کن من امپول دکترو بزنم بعدش امپول بعدیو !گفتم مگه بازم هست ؟توروخدا من دیگه نمی تونم . حالا مامانمم داشت جاشو می مالید گفت من مامورم و معذور دکتر تجویز کرده منم فقط تزریق می کنم . با بغض گفتم :حساااام ؟گفت جانم گفتم خیلی نامردی ابکش شدم . یه تلخند تحویلم داد خودش دراز شد. مامان گفت من میرم بیرون دکتر راحت باشه . مامان که رفت خودش یکم شلوارشو کشید پایین جفتمون دمر افتاده بودیم رو تخت دقیقا نگامون تو نگاه هم بود گفتم خانم شهرستانی یجور بزن دادش دربیاد گفت لازم نیس من کاری کنم خود امپوله دادش و در میاره اخه اینم ۱۲۰۰ . پنبه رو کشید و سوزن و زد یکم اخم کرد بعد وقتی پمپ کرد فقط نفس عمیق می کشید اخرشم چشاشو به هم فشار داد. جیکشم در نیومد خانم ش بهم گفت شوهرت واقعا مَرده ! بعدش کتورولاک و برداشت خوش شلوار حسام و کشید پایین که اصلا من عکس العمل ندیدم ازش .
به من گفت گلی خانم اماده ای گفتم اسمم گلناره نه گلی گفت باشه اماده ای ؟گفتم بابا من خودم دکترم والا دیگه هیدرو کورتیزون نمیخواد گفت زیاد حرف نزن بکش پایین
سمت اول و کشید پایین خودش پنه کشید باز یه ای گفتم گفت چیه باز داری به دردش فک می کنی ؟گفتم نه بابا الان امپول زدما پنبه می کشی درد میکنه !گفت از دست تو و فرو کرد اولش هیچی نفهمیدم دقیقا ۵ ثانیه بعدش درد و سوزشش شروع شد منم هی ای ای می کردم دیگه اخرش یه سیس گفتم کشید بیرون و گفت راحت شدی! رفت بیرون حسام اومدکنارم گفت خوبی ؟گفتم نامرد. همینجور داشت لباسمو مرتب میکرد گفت این جواب من بود؟اومدم برگردم گفت بخواب یکم دیگه ،به خاطر یه امپول از من ناراحت شدی؟تو اینقدر نازنازی بودی من نمیدونستم !گفتم خیلی دردم گرفت گفت خوب عزیزم چاره چیه من خودمم۱۲۰۰ زدم . دیدم حق با اونه دیگه منم ادامه ندادم ازش پرسیدم دیگه چی دارم گفت فرا همین موقع که این سه تا رو داری باز . با حرص گفتم حسام !گفت سینورزیت حادِ حقش بود سفتریاکسون میدادم حالت جا میومد
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مهر ۱۳۹۵ ساعت 23:24 توسط
|