خاطره نگین خانم
سلام دوستان من از خوانندگان خاموش وب بودم تا اینکه امروز تصمیم گرفتم یکی از خاطره هامو بنویسم
اول یه بیو بدم! اسمم نگینه 21 سالمه معماری میخونم زمستون پارسال ازدواج کردم و همسرم پزشکه اسمشم محمده و مهمتر از همه اینکه مثل شماها از آمپول فراریم!
پارسال زمستون بود که نامزد بودیم که من سرماخوردم و از ترس اینکه آقا امیر چیزی نفهمه دوروز اصلا تلفناشو به بهونه های مختلف جواب نمیدادم تا صدامو نشنوه البته صدامم خیلی تغییر نکرده بوداااا ولی محض احتیاط
فقط بهش پیام میدادم! روز دوم بود که امیر زنگ زد که رد تماس کردم! پیام داد که حاضر شو میام دنبالت ناهار بریم بیرون منم جواب دادم که کار دارم نمیتونم بیام! دوباره پیام داد مشکوک میزنیااا! پشت سرش دوباره زنگ زد دیدم ضایس اگه ج ندم گوشیو برداشتم و بعد سلام احوالپرسی گفتم کجایی؟ گفت درمونگاهم الان میخوام بیام گفتم کجا بیای؟؟؟ گفت بیام دنبالت ناهار بریم بیرون دیگه! گفتم من هیچجا نمیام! گفت نگین تو دو سه روزه یه چیزیت میشه هاااا خیلی مشکوکی! بمون خونه اومدم و سریع هم خدافظی و قطع کرد!!! هیچکی همخونه نبود تقریبا 20 دیقه بعد صدای زنگ در اومد که از جا پریدم رفتم دیدم محمده درو زدم و اومد داخل داشتم از پنجره تو حیاطو میدیدم و هرچقد نزدیک تر میشد من استرسم بیشتر میشد!! اومد داخل گفت سلاااااممممم بر نگین خودم از دور سلامش کردم دستاشو باز کرده بود و کیفشم تو دستش بود گفت بعد چند روز نمیای شوهرتو ببینی؟؟؟ یخورده رفتم نزدیکتر گفتم خسته نباشی بشین برات چایی بیام و رفتم سمت آشپزخونه که محمد تعجب کرد قیافش این شکلی شده بود
آخه همیشه بغلش میکردم!!
چایی رو براش بردم و منم رو مبل روبه روش نشستم گفت بیا کنارم بشیم گفتم نمیام
گفت بخدا تو یه چیزیت هست منم پاشدم رفتم کنارش نشستم یکی زد رو پام گفت خبببب تعریف کن ببینم گفتم چیو تعریف کنم؟ گفت چرا خانوم خانوما دوروزه اصلا مارو تحویل نمیگیرن؟؟؟ قبلا برا دیدنم لحظه شماری میکردی
چی شده حالا؟؟؟! گفتم هیچی نشده کار داشتم
گفت که کار داشتی آره؟؟؟
دیدم اوضاع یکم خیته
پاشدم برم که دستمو گرفت گفت کجااا؟؟؟ صبر کن ببینم تو چرا داغی؟؟؟
دستمو از دستش کشیدم رفتم سمت آشپزخونه گفتم گرممه( اخه یکی نیست بگه دختر تو چله ی زمستون گرم چیه؟؟؟؟ حالا داشتم از سرما میلرزیدم یه سویشرت هم پوشیده بودم) دیدم محمد پشت سرم اومد تو اشپزخونه یه نگاه پرمعنا بهم کرد و با نیشخند گفت اره خیلی گرمه هوا ازاین لباسی هم که پوشیدی معلومه!! منی که دو متر زبون داشتم
و هیچوقت کم نمیاوردم اون لحظه لال مونی گرفته بودم هیچی نداشتم که بگم!!!
سرمو انداختم پایین محمد اومد نزدیکم دستمو گرفت گفت عزیزم چرا بهم نگفتی مریضی؟؟؟ بازم هیچی نگفتم گفت بیا بریم معاینت کنم ببینم در چه حالی! باهم رفتیم تو حال نشستیم و محمد وسیله هاشو از کیفش دراورد و گذاشت رو میز گفت خب حالا تعریف کن ببینم؟ (محمد نمیدونست از آمپول میترسم کلا من با دیدن دکتری که قصد معاینه ی خودمو داشته باشه ترس ورم میداره!!!) با بغض گفتم سرما خوردم گفت دیگه؟؟؟ گفتم گلوم و گوشم درد میکنه گفت اوهوم دیگه؟؟؟ خیلی مظلوم گفتم دیگه هیچی! این هیچیو که گفتم یهو بغضم ترکید زدم زیر گریه!!! محمد داشت از تعجب شاخ در میاورد! گفت چی شد؟؟؟؟ نگیییییننننن؟؟؟؟ قربونت برم چی شدی یه دفعه ای؟؟ با گریه گفتم من آمپول نمیزنم
گفت چیییییییییییی؟؟؟؟؟
بخاطر آمپول داری گریه میکنی؟؟؟ بعد زد زیر خنده گفت من قربون این دختر کوچولوم برم که اینقد ترسوه
ازاین حرفش حرصم گرفت اشکامو پاک کردم گفتم نخیرم نمیترسم فقط دوس ندارم درضمن کوچولو خودتی!!! بغلم کرد گفت الهی من دورت بگردم اولا که هنوز معاینت نکردم ببینم چه وضعیتی داری اصلا آمپول لازم داری یا نه دوما مگه آمپول چیه که ازش بترسی؟؟؟ هیچی نگفتم گفت حالا بذار اول معاینت کنم بعد اینکه معاینه کرد قیافش عوض شد یکم جدی شد فکنم میدونست اگه همون محمد مهربون همیشگی باشه ازش حساب نمیبرم
گفت دفترچت کجاس؟ گفتم تو کشو میز دراورمه تو اتاق خواست بره بیاره گفتم بشین خودم میارم رفتم دفترچه رو آوردم خدا خدا میکردم آمپول نده دفترچه رو دادم بهش شروع کرد به نوشتن خیلی مظلوم گفتم محمممدددد؟؟؟؟ گفت نه!!! گفتم چی نه؟؟؟ گفت همون چیزی که خواستی بگی!! نه نمیشه! با خودم گفتم ولش کن بذار هرچی مینویسه بنویسه من که نمیزنم ولی زهی خیال باطل
بعدش گفت من میرم داروهاتو میگیرم و میام توهم یه چیزی بخور تا برمیگردم تو این فاصله داشتم نقشه میکشدم چیکار کنم که امپولو نزنم یهو محمد و بابام اومدن داخل بابام گفت نگین بابا چرا نگفتی سرماخوردی؟؟ هیچی نگفتم محمد گفت هنوز خیلی جدی نشده داروهاشو مصرف کنه زود خوب میشه بابا عجله داشت گفت محمد میسپارمش دست خودت دیگه!! محمدم گفت چشم شما خیالتون راحت و یه چشمک به من زد بابام رفت محمد اومد طرف من گفت چیزی خوردی؟؟ گفتم نه سیرم گفت بدو بریم تو آشپزخونه یه چیزی بخور ضعف میکنی بازم مهربون شده بود!!! گفتم محمد توروخداااا گفت محمد توروخدا چی؟؟؟؟ گفتم آمپول نزنم خودم خوب میشم بخدا داروهامو سر وقت میخورم خندید گفت اونو که باید سروقت بخوری!!! حالا فعلا بیا بشین یه چیزی بخوریم بابا بخدا خودمم گشنمه یکم خیالم راحت شد که فعلا از امپول خبری نیست رفتم غذا گرم کردم نشستیم خوردیم بعدش گفت خببببب از هرچه بگذریم سخن دوست خوش تر است و خندید! دوباره ترس ورم داشت گفتم امیرمحمد توروخدا بیخیال شو
گفت اصلا حرفشم نزن نشنیدی بابات چی گفت؟؟؟؟ بخدا اگه خودتو شل بگیری خیلی دردت نمیاد اومد دستمو گرفت و برد سمت اتاقم و کیسه ی داروهارم اورد نشستم رو تختم و محمدم دوتا امپول از کیسه دراورد و شروع کرد به اماده کردنشون گفت حاضر شو دختر خووووووب
ولی من از جام تکون نخوردم و داشتم اشک میریختم و به امپولا نگاه میکردم محمد منو دید گفت عههههههه نگییییییییینننننننن؟؟؟؟
اومد کنارم نشست اشکامو پاک کرد گفت زودی تموم میشه عشق من بخدا برا خودته من که دوست ندارم تورور اذیت کنم که
بعدش پیشونیمو بوسید و دمر خوابوندم و امادم کرد و دوباره رفت سراغ امپولا پنیسیلینم کشید داخل سرنگ و پد الکلی رو ورداشت و اومد کنارم نشست همینکه پنبه کشید تکون خوردمو سفت شدم که محمد گفت عجباااااا همین الان بهت گفتم اگه شل بگیری کمتر دردت میاد شل کن نفسم منم سرم تو بالش بود و گریه میکردم هیچی نمیگفتم (کلا موقع امپول زدن خیلی صدام در نمیاد بیشتر گریه میکنم مگه اینکه دیگه خیلی دردم بیاد اون موقس که بیا و ببین
) گفت راستییییی یادم رفت بهت بگم!!!! آرش بالاخره به آرزوش رسید و همزمان امپولو زد (واقعا درد نداشت) ( آرش دوست محمد بود که عاشق و دلباخته ی یکی از همکلاسیاش بود ولی دختره خیلی براش تاقچه بالامیذاشت
) امپولو زد و دراورد وقتی پنبه رو فشار داد تازه دردش شروع شد گفتم ااییییی
گفت تموم شده عزیزم منم کلا در سکوت به سر میبردم ( خیلی دلم برا خودم میسوزه موقع آمپول زدن!! حس میکنم بی ازار ترین موجود روی زمینم
) محمد گفت دیدی شوهرت چه خوب امپول میزنه
دوباره کنارش پنبه کشید و امپول دومم زد که خیلی زود تموم شد و درش اورد و اصلا هم درد نداشت واقعا چیزی نفهمیدم!!! ولی خب یغض کرده بودم شلوارمو کشید بالا و یکی زد رو پام گفت بفرما خانوم خانوما دیدی درد نداشت؟؟؟ بلندم کرد نشستم کنارش دید چشمام خیسه گفت ای باباااااااا تموم شده هااااا حالا خوبه دردتم نگرفت!!!! دیگه نبینم از این چشما اشک بیادااا
بعدش گفت چرا چیزی نمیگی؟؟؟ مثلا قهر کردی؟؟؟؟؟ وقتی ایتو گفت قیافش خیلی باحال بود که من خندم گرفت گفت دیدییییی دیدی خندیدی پس درد نداشته
گفتم اره درد نداشت خوب زدی ولی دوس ندارم امپول بزنم!!!! محمدم خندید و بعدشم جفتمون خوابیدیم تا شب
که مامانم اومد بیدارمون کرد گفت پاشین تنبلا مهمون داریم(مهمونمونم مامان بابای محمد بودن) کلی هم خودمو برا بابای محمد لوس کردم
که پسرتون منو اذیت کرده و ..... بابای مجمدم گفت شما ناراحت نباش خودم دارم براش
روز بعدشم یه امپول خوردم که خیلی درد نداشت
مرسی که خاطره ی منو خوندین و ببخشید که چشمای نازتون خسته شد اگه خاطره نویسیم خوب نیست به بزرگیه خودتون ببخشین دیگه!! بار اولم بود[بوسه
اول یه بیو بدم! اسمم نگینه 21 سالمه معماری میخونم زمستون پارسال ازدواج کردم و همسرم پزشکه اسمشم محمده و مهمتر از همه اینکه مثل شماها از آمپول فراریم!
پارسال زمستون بود که نامزد بودیم که من سرماخوردم و از ترس اینکه آقا امیر چیزی نفهمه دوروز اصلا تلفناشو به بهونه های مختلف جواب نمیدادم تا صدامو نشنوه البته صدامم خیلی تغییر نکرده بوداااا ولی محض احتیاط
فقط بهش پیام میدادم! روز دوم بود که امیر زنگ زد که رد تماس کردم! پیام داد که حاضر شو میام دنبالت ناهار بریم بیرون منم جواب دادم که کار دارم نمیتونم بیام! دوباره پیام داد مشکوک میزنیااا! پشت سرش دوباره زنگ زد دیدم ضایس اگه ج ندم گوشیو برداشتم و بعد سلام احوالپرسی گفتم کجایی؟ گفت درمونگاهم الان میخوام بیام گفتم کجا بیای؟؟؟ گفت بیام دنبالت ناهار بریم بیرون دیگه! گفتم من هیچجا نمیام! گفت نگین تو دو سه روزه یه چیزیت میشه هاااا خیلی مشکوکی! بمون خونه اومدم و سریع هم خدافظی و قطع کرد!!! هیچکی همخونه نبود تقریبا 20 دیقه بعد صدای زنگ در اومد که از جا پریدم رفتم دیدم محمده درو زدم و اومد داخل داشتم از پنجره تو حیاطو میدیدم و هرچقد نزدیک تر میشد من استرسم بیشتر میشد!! اومد داخل گفت سلاااااممممم بر نگین خودم از دور سلامش کردم دستاشو باز کرده بود و کیفشم تو دستش بود گفت بعد چند روز نمیای شوهرتو ببینی؟؟؟ یخورده رفتم نزدیکتر گفتم خسته نباشی بشین برات چایی بیام و رفتم سمت آشپزخونه که محمد تعجب کرد قیافش این شکلی شده بود
آخه همیشه بغلش میکردم!!
چایی رو براش بردم و منم رو مبل روبه روش نشستم گفت بیا کنارم بشیم گفتم نمیام
گفت بخدا تو یه چیزیت هست منم پاشدم رفتم کنارش نشستم یکی زد رو پام گفت خبببب تعریف کن ببینم گفتم چیو تعریف کنم؟ گفت چرا خانوم خانوما دوروزه اصلا مارو تحویل نمیگیرن؟؟؟ قبلا برا دیدنم لحظه شماری میکردی
چی شده حالا؟؟؟! گفتم هیچی نشده کار داشتم
گفت که کار داشتی آره؟؟؟
دیدم اوضاع یکم خیته
پاشدم برم که دستمو گرفت گفت کجااا؟؟؟ صبر کن ببینم تو چرا داغی؟؟؟
دستمو از دستش کشیدم رفتم سمت آشپزخونه گفتم گرممه( اخه یکی نیست بگه دختر تو چله ی زمستون گرم چیه؟؟؟؟ حالا داشتم از سرما میلرزیدم یه سویشرت هم پوشیده بودم) دیدم محمد پشت سرم اومد تو اشپزخونه یه نگاه پرمعنا بهم کرد و با نیشخند گفت اره خیلی گرمه هوا ازاین لباسی هم که پوشیدی معلومه!! منی که دو متر زبون داشتم
و هیچوقت کم نمیاوردم اون لحظه لال مونی گرفته بودم هیچی نداشتم که بگم!!!سرمو انداختم پایین محمد اومد نزدیکم دستمو گرفت گفت عزیزم چرا بهم نگفتی مریضی؟؟؟ بازم هیچی نگفتم گفت بیا بریم معاینت کنم ببینم در چه حالی! باهم رفتیم تو حال نشستیم و محمد وسیله هاشو از کیفش دراورد و گذاشت رو میز گفت خب حالا تعریف کن ببینم؟ (محمد نمیدونست از آمپول میترسم کلا من با دیدن دکتری که قصد معاینه ی خودمو داشته باشه ترس ورم میداره!!!) با بغض گفتم سرما خوردم گفت دیگه؟؟؟ گفتم گلوم و گوشم درد میکنه گفت اوهوم دیگه؟؟؟ خیلی مظلوم گفتم دیگه هیچی! این هیچیو که گفتم یهو بغضم ترکید زدم زیر گریه!!! محمد داشت از تعجب شاخ در میاورد! گفت چی شد؟؟؟؟ نگیییییننننن؟؟؟؟ قربونت برم چی شدی یه دفعه ای؟؟ با گریه گفتم من آمپول نمیزنم
گفت چیییییییییییی؟؟؟؟؟
بخاطر آمپول داری گریه میکنی؟؟؟ بعد زد زیر خنده گفت من قربون این دختر کوچولوم برم که اینقد ترسوه
ازاین حرفش حرصم گرفت اشکامو پاک کردم گفتم نخیرم نمیترسم فقط دوس ندارم درضمن کوچولو خودتی!!! بغلم کرد گفت الهی من دورت بگردم اولا که هنوز معاینت نکردم ببینم چه وضعیتی داری اصلا آمپول لازم داری یا نه دوما مگه آمپول چیه که ازش بترسی؟؟؟ هیچی نگفتم گفت حالا بذار اول معاینت کنم بعد اینکه معاینه کرد قیافش عوض شد یکم جدی شد فکنم میدونست اگه همون محمد مهربون همیشگی باشه ازش حساب نمیبرم
گفت دفترچت کجاس؟ گفتم تو کشو میز دراورمه تو اتاق خواست بره بیاره گفتم بشین خودم میارم رفتم دفترچه رو آوردم خدا خدا میکردم آمپول نده دفترچه رو دادم بهش شروع کرد به نوشتن خیلی مظلوم گفتم محمممدددد؟؟؟؟ گفت نه!!! گفتم چی نه؟؟؟ گفت همون چیزی که خواستی بگی!! نه نمیشه! با خودم گفتم ولش کن بذار هرچی مینویسه بنویسه من که نمیزنم ولی زهی خیال باطل
بعدش گفت من میرم داروهاتو میگیرم و میام توهم یه چیزی بخور تا برمیگردم تو این فاصله داشتم نقشه میکشدم چیکار کنم که امپولو نزنم یهو محمد و بابام اومدن داخل بابام گفت نگین بابا چرا نگفتی سرماخوردی؟؟ هیچی نگفتم محمد گفت هنوز خیلی جدی نشده داروهاشو مصرف کنه زود خوب میشه بابا عجله داشت گفت محمد میسپارمش دست خودت دیگه!! محمدم گفت چشم شما خیالتون راحت و یه چشمک به من زد بابام رفت محمد اومد طرف من گفت چیزی خوردی؟؟ گفتم نه سیرم گفت بدو بریم تو آشپزخونه یه چیزی بخور ضعف میکنی بازم مهربون شده بود!!! گفتم محمد توروخداااا گفت محمد توروخدا چی؟؟؟؟ گفتم آمپول نزنم خودم خوب میشم بخدا داروهامو سر وقت میخورم خندید گفت اونو که باید سروقت بخوری!!! حالا فعلا بیا بشین یه چیزی بخوریم بابا بخدا خودمم گشنمه یکم خیالم راحت شد که فعلا از امپول خبری نیست رفتم غذا گرم کردم نشستیم خوردیم بعدش گفت خببببب از هرچه بگذریم سخن دوست خوش تر است و خندید! دوباره ترس ورم داشت گفتم امیرمحمد توروخدا بیخیال شو
گفت اصلا حرفشم نزن نشنیدی بابات چی گفت؟؟؟؟ بخدا اگه خودتو شل بگیری خیلی دردت نمیاد اومد دستمو گرفت و برد سمت اتاقم و کیسه ی داروهارم اورد نشستم رو تختم و محمدم دوتا امپول از کیسه دراورد و شروع کرد به اماده کردنشون گفت حاضر شو دختر خووووووب
ولی من از جام تکون نخوردم و داشتم اشک میریختم و به امپولا نگاه میکردم محمد منو دید گفت عههههههه نگییییییییینننننننن؟؟؟؟
اومد کنارم نشست اشکامو پاک کرد گفت زودی تموم میشه عشق من بخدا برا خودته من که دوست ندارم تورور اذیت کنم که
بعدش پیشونیمو بوسید و دمر خوابوندم و امادم کرد و دوباره رفت سراغ امپولا پنیسیلینم کشید داخل سرنگ و پد الکلی رو ورداشت و اومد کنارم نشست همینکه پنبه کشید تکون خوردمو سفت شدم که محمد گفت عجباااااا همین الان بهت گفتم اگه شل بگیری کمتر دردت میاد شل کن نفسم منم سرم تو بالش بود و گریه میکردم هیچی نمیگفتم (کلا موقع امپول زدن خیلی صدام در نمیاد بیشتر گریه میکنم مگه اینکه دیگه خیلی دردم بیاد اون موقس که بیا و ببین
) گفت راستییییی یادم رفت بهت بگم!!!! آرش بالاخره به آرزوش رسید و همزمان امپولو زد (واقعا درد نداشت) ( آرش دوست محمد بود که عاشق و دلباخته ی یکی از همکلاسیاش بود ولی دختره خیلی براش تاقچه بالامیذاشت
) امپولو زد و دراورد وقتی پنبه رو فشار داد تازه دردش شروع شد گفتم ااییییی
گفت تموم شده عزیزم منم کلا در سکوت به سر میبردم ( خیلی دلم برا خودم میسوزه موقع آمپول زدن!! حس میکنم بی ازار ترین موجود روی زمینم
) محمد گفت دیدی شوهرت چه خوب امپول میزنه
دوباره کنارش پنبه کشید و امپول دومم زد که خیلی زود تموم شد و درش اورد و اصلا هم درد نداشت واقعا چیزی نفهمیدم!!! ولی خب یغض کرده بودم شلوارمو کشید بالا و یکی زد رو پام گفت بفرما خانوم خانوما دیدی درد نداشت؟؟؟ بلندم کرد نشستم کنارش دید چشمام خیسه گفت ای باباااااااا تموم شده هااااا حالا خوبه دردتم نگرفت!!!! دیگه نبینم از این چشما اشک بیادااا
بعدش گفت چرا چیزی نمیگی؟؟؟ مثلا قهر کردی؟؟؟؟؟ وقتی ایتو گفت قیافش خیلی باحال بود که من خندم گرفت گفت دیدییییی دیدی خندیدی پس درد نداشته
گفتم اره درد نداشت خوب زدی ولی دوس ندارم امپول بزنم!!!! محمدم خندید و بعدشم جفتمون خوابیدیم تا شب
که مامانم اومد بیدارمون کرد گفت پاشین تنبلا مهمون داریم(مهمونمونم مامان بابای محمد بودن) کلی هم خودمو برا بابای محمد لوس کردم
که پسرتون منو اذیت کرده و ..... بابای مجمدم گفت شما ناراحت نباش خودم دارم براش
روز بعدشم یه امپول خوردم که خیلی درد نداشت
مرسی که خاطره ی منو خوندین و ببخشید که چشمای نازتون خسته شد اگه خاطره نویسیم خوب نیست به بزرگیه خودتون ببخشین دیگه!! بار اولم بود[بوسه
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مهر ۱۳۹۵ ساعت 0:58 توسط
|