سلام دوستان. امیدوارم حال همتون خوب باشه. من چندوقتی بود که با اینجا آشنا شده بودم ولی خوب هیچ وقت خاطره نزاشتم تا امروز که تصمیم گرفتم خاطرم رو بزارم واستون.خوب اول یه بیو بدم!
فاطمه هستم۲۳سالمه و رشتم کامپیوتر هست. ما ۳ تا خواهر و برادریم.یعنی من یه خواهر و یه برادر دارم ولی در حال حاضر هیچکدومشون شهر خودمون نیستن.
خوب خاطرم مربوط میشه به دوهفته گذشته که هوا بارونی شده بود و نسبتا سرد. صبح از خواب که بلند شدم گلوم یه کم درد میکرد 😐منم که مثل همیشه جدی نگرفتم و یه آب نمک قرقره کردم و یه چایی و یه کم صبحانه خوردم و آماده شدم که با دوستم برم کتابخونه(آخه داریم واسه ارشد میخونیم و از اون جایی که اصلا تو خونه نمیتونم درس بخونم هر روز میریم کتابخونه) هوا هم سرد بود و بارونم کم کم میزد.
منم چترم رو گرفتم و حرکت کردم ولی راستش خیلی سخت بود نگه داشتن چتر چون هم باید چادرم رو نگه میداشتم هم چتر رو هم اینکه اون روز باید واسه دوستم یه سری کتاب میبردم که ازقضا سنگین هم بودن. داشتم همینطور با نایلون کتاب کلنجار میرفتم که متوجه اختلاف ارتفاع بین دوقسمت پیاده رو نشدم و افتادم زمین.داغون شدم به معنای واقعی زانوم درد گرفته بود 😥😣😳و چادرم هم خیس شده بود ولی خداروشکر تو کوچه هیچکی نبود و آبرومحفظ شد😅😊
خلاصه که بزور خودم رو جمع و جور کردم و خودم رو به کتاب خونه رسوندم .و رفتم تو کتابخونه که دوستم رو دیدم و رفتم پیشش و یه کم حرف زدیم و بعد شروع کردیم به درس خوندن📚📕 ولی من هرچی میگذشت بیحال تر میشدم و داشتم یخ میزدم 😞😟که دوستم به مسئول کتابخونه گفت میشه شوفاژ رو روشن کنید ؟؟
که اون خانومه هم وقتی حال من رو دید شوفاژ رو روشن کرد ولی من اصلا گرم نمیشدم.
ساعت ۱۱:۳۰ اینا بود دو تا قرص سرماخوردگی خوردم و رفتم که یک ساعت بخوابم😪😪خداروشکر یه تخت اونجا بود
بعد حدودا یه ۳۰دقیقه بعد با صدای گوشیم از خواب پریدم و بدون اینکه ببینم کیه و با اعصاب داغون جواب دادم: بلهههههه؟؟؟
بعدش صدای پسرخالم اشکان رو پشت خط شنیدم: فاطمههههههههه تو خوبی؟؟؟؟ صدات چرا اینجوریه؟
(خودمم که صدای خودم رو شنیدم تعجب کردم.گرفته بود داغون.به زور درمیومد صدام😷😷)
بعد من گفتم هیچی بابا یه کم ناخوش احوالم خوب میشم.
اون گفت فقط یه کم؟؟؟
بعدشم یه کم حرف زدیم و سفارش کرد کلی بهم و بالاخره قطع کرد. بعدشم من بلند شدم که برم یه چیزایی بخونم ولی حالم خوب نبود و نمیتونستم کاری بکنم پس یه تاکسی گرفتم و مستقیم رفتم خونه 🚕که مامانم خونه نبود( رفته بود خونه مامان بزرگم که دستش شکسته کمکش کنه)منم بعد از اینکه بازم یکی دوتا قرص رو انداختم بالا💊💊
و با خوشحالی از اینکه مامان خونه نیست(همیشه وقتی مریض میشم مجبورم میکنه برم دکتر) رفتم و دوباره خوابیدم.
بعد یک یا دوساعت با صدای یه نفر بیدار شدم که بابام رو بالای سرم دیدم که داشت صدام میکرد.
من لز جام بلند شدم که بابام گفت فاطمه بابا خوبی؟؟
چرا اینقدر داغی ؟
که منم گفتم چیزی نیست بابا بعدم بابام ازم پرسید که چرا ناهارم رو نخوردم و با هم رفتیم ناهار خوردیم🍝🍜🍛🍲
بعدش بابام بهم گفت که بریم دکتر آخه صدام خیلی ناجور شده بود ولی من قبول نکردم و راضیش کردم که دکتر نریم .
بعدشم قبل از اینکه مامان بیا فلنگ رو بستم و رفتم خونه دوستم المیرا (به بابا هم گفتم میخوام برم باهم درس بخونیم.بابامم که میدونست که چرا دارم میرم فقط خندید😂)بعدشم رفتم خونه المیرا اینا شب اونجا خوابیدم ولی صبح که از خواب بیدار شدم تمام تنم درد میکرد.گلوم که هیچی آب دهن نمیتونستم قورت بدمم.گوشمم درد گرفته بود و آب ریزش بینی هم دیگه خفم کرده بود.
چشمام رو نمیتونستم باز نگه دارم و سرم داشت میترکید.مامان دوستمم که دید حالم اینجوریه گفت که یا باهم بریم دکتر یا زنگ بزنم بابام بیاد دنبالم که ببرتم دکتر.منم که دیگه درد گوش و گلو امونم رو بریده بود با گریه زنگ زدم به نیما (پسر عمم).
راستش میترسیدم بابا من رو تو اون حال ببینه مطمئن بودم که کلی از دستم شاکی میشد و ناراحت. راستش من و نیما با هم خیلی راحتیم و از اونجایی که عمه ی من وقتی نیما ۵سالش بود فوت شد و ما هم اختلاف سنیمون تقریبا ۳ سال بود نیما بیشتر مواقع خونه ما بود البته حدودا تا دوران راهنمایی من.
خلاصه که من به نیما زنگ زدم واون جواب داد و من همینطور با گریه و فین فین باهاش حرف زدم و براش توضیح دادم که چی شده و اونم بهم گفت که آماده باشم میره دنبالم.بعد ۲۰ دقیقه بهم زنگ زد که برم پایین و منم با ظاهری داغون رفتم و تو ماشین نشستم.اونم که حال خراب من رو دید یه کم چرت و پرت گفت که حالم بهتر بشه ولی اصلا حوصله خندیدن نداشتم. تو ماشین با هم حرف زدیم و ازم درمورد اینکه چی شد که مریض شدم پرسید و منم همه چیز رو گفتم .بالاخره رسیدیم به یه کیلینیک که میدونستم یکیاز دوستاش اونجا کار میکنه.
وارد کیلینیک شدیم که یه کم شلوغ بود ولی نیما به دوستش پیام داد و ما وقتی بیمار اومد بیرون رفتیم تو اتاق.
اونا هم کلی با هم حرف زدن و بعدشم دوستش من رو معاینه کرد و شرح حال گرفت و دفترچه رو گرفت که برام نسخه بنویسه.
منم چشمم رو دوخته بودم به دفترچه تا اینکه نوشتنش تموم شد و رو به نیما گفت چون گوشش و گلوش چرک کرده باید آنتیبیوتیک تزریق کنه.
من این رو که شنیدم اشک تو چشام پر شد و رو به حمید دوست نیما گفتم میشه آمپول نزنم.اونم ازم پرسید میترسی؟؟؟منم گفتم آره
اون گفت ببین فاطمه باید بزنی چون عفونت کرده گوشت اگه زودتر اومده بودی یه کاری واست میکردم دلی الان باید یه چندتایی بزنی!خوب؟؟؟ بعدم به نیما نگاه کرد و گفت خوب نیما تو برو دارو هارو بخر اومدی به منشی بگو بهم خبر بده خودم بیام واسش تزریق کنم.بعدم با لبخند مارو بدرقه کرد.من اشک تو چشام پر شده بود 😢و تو دلم آشوب بود که نیما دید صورتم رو و یه لبخند بهم زد و گفت نترس بابا.چیزی نیست.تو میتونی تحمل کنی.
بعدم من تو کلینیک موندم و نیما رفت دارو هارو گرفت و اومد.
تو مدتی که نیما بیاد پرستار ازم تست گرفت که مشکلی نداشتم.
همین که نیما اومد زل زدم به دستش که گفت نترس زیاد نیست کلا پنج تاست.💊💉💉💉💉💉
با این حرف دیگه گریم قشنگ دراومد.نیما هم که گریه من رو دید اومد بغلم کرد و آروم باهام حرف میزد که اینا گه چیزی نیست و تو خیلی شجاع تر از این چیزایی و کلی خاطره از بچه گی هامون گفت که من هیچکدوم رو یادم نبود😅
بعدش مریض که اومد بیرون منشی به نیما گفت شما بفرمایید تو
و من دوباره عذا گرفتم😭😭
تو اتاق دکتر که رفتیم حمید آمپولا رو نگاه کرد و گفت ۳تا رو امشب بزن اگه حالت بهتر شد دوتای دیگه رو نمیخواد بزنی.بعدم بهم گفت اینقدر ناراحت نباش.خیلی درد نداره واست بیحسی هم میزنم که دردت کمتر بشه. بعدم به نیما گفت که آمادم بکنه.نیما هم به من که اشکم همینطور میریخت نگاه کرد و کمکم کرد رو تخت دراز بکشم.آروم هم حرف میزد باهام که سرم رو مثلا گرم کنه ولی من فقط به صدای شکستن آمپولا توجه میکدم😣😣😑😟😞😷😩
بعدش هم حمید بالا سرم حاظر شد و شلوارم رو داد پایین یه کم که داشتم از خجالت و ترس میمردم.بعد هم پنبه کشید و سوزن رو فرو کرد که اشکم ریخت ولی خیلی درد نداشت بخاطر همین اصلا واکنش نشون ندادم.که حمید گفت آفرین چقدر شجاعی تو😉
بعدشم اونطرف رو پنبه کشید و گفت نفس عمیق بکش به نیما هم گفت منرو نگه داره که تکون نخورم.
همین که سوزن رو وارد کرد احساس درد کردم و یه کم خودم رو سفت کروم ولی ماجرا از جایی شروع شد که پمپ کرو.انگار پام داشت قطع میشد. گریم اوج گرفته بود و آخ آخ و دادم هم هوا بود.😦😧😢😳😲😱😰 همینطور که جیغ میکشیدم 😲صدای نیما رو میشنیدم که قربون صدقم میرفت😄😄 و صدای حمید رو هم میشنیدم که می گفت شل کن.
بعدش هم کشید بیرون😥😐
و گفت ببخشید دردت اومد ولی خیلی سفت کردی شل کن خودت رو دختر!!
بعدم به نیما گفت جاش رو ماساژ بده و رفت آمپول بعد رو آماده کنه که من خواهش میکردم که دیگه آمپول نزنم 😨😭ولی نیما با غصه نگام کرد و گفت یه کوچولو دیگه تحمل کن جون من زود تموم میشه.فقط یکی مونده😟😞
حمید بازم اومد و اون سمت شلوارم رو کشید پایین و فرو کرد و بازم جیغ من هوا رفت.خیلی درد داشت .خودم رو داشتم تکون میدادم که نیما محکم من رو نگه داشت و حمید تزریق کرد تا آخر و بعد کشید بیرون اون سوزن کوفتی رو😰😭

منم که رو تخت دراز کشیده بودم و نمیتونستم تکون بخورم و فقط داشتم زار میزدم😭
نیما هم شلوارم رو کشید بالا و جای آمپولا رو مالش داد😊☺😄
من با باسن دردناک بعد ۱۰ دقیقه درحالی که هنوز درد داشتم و لنگ میزدم از پشت پرده اومدم کنار که بریم خونه.حمید و نیما با دیدنم لبخند زدن و نیما بلند شد و اومد کمکم کیفم رو برداشت.
حمید هم عذر خواهی کرد و گفت مواظب خودت باش و دارو هات رو سر وقت بخور و اگه نمیخوای بقیه آمپولارو بزنی لطفا شلغم و کدو بخور و با اکالیپتوس بخور بگیر. که من چیزی نگفتم و نیما تشکر کرد و من رو برد خونه.
وقتی من و نیما رسیدیم خونه مامان با دیدن حال من کلی عصبانی و ناراحت شد😠😤😬 و از نیما تشکر کرد.نیما هم که بعد از اینکه یه چایی خورد رفت.منم تا فرداش حالم بهتر شده بود و گوش و گلون درد نمیکرد ولی مامانم مجبورم کرد که بدم همسایمون آمپولام رو بزنه که پدرم رو درآورد اینقدر بد زد😬😕😢💉😭😣
مرسی که خوندید!ببخشید چشماتون درد گرفت و اینکه خیلی طولاتی بود و به اندازه خیلی از خاطرات اینجا خوب نبود.
امیدوارم همیشه سالم باشید دوستان😍❤