سلام دوستای گلم.اومدم یه خاطره دیگ هم واستون بگم چون کنکور دارم وقت نمیکنم دیگ خاطره بنویسم گفتم تمروز ک روز تعطیلم هست واستون خاطره بنویسم. هفته دوم شهریور با 2 تا از دایی هام و خواهرم رفتیم شمال و روز شنبه رفتم تو آب کلی شنا کردیم و کلی با پارمیدا دوستم کرم ریختیم ماسه ها رو میریخیم تو یقه دایی هام اب میپاشیدیم بهشون خلاصه کلی شیطونی کردیم 😆تا شب دریا بودیم شب اومدیم ویلا و رفتیم حمام سشوار هم دنبالم نبود ک موهامو خشک کنم خیلیم نگران بودم ک سرما نخورم ولی کاری نمیتونستم بکنم.شب منو پارمیدا تو یه اتاق بودیم پارمیدا هم کولرو روشن کرده بود هر چی بهش گفتم کولرو خاموش کن گوش نداد گفت گرمه نمیتونم بخوابم 😤منم دیگ چیزی نگفتم خیلی سردم بود 2 تا پتو انداختم روم و خوابیدم صبح که پاشدم گلوم خیلی درد میکرد فهمیدم ک سرما خوردم حالم گرفته شد 😢کلی هم تو دلم پارمیدا رو فحش دادم تا شب به کسی چیزی نگفتم شب به به یکی از دوستام تو گروه تلگرام گفتم حالم بده دوستم گفت قرص استامینفون و اموکسی سیلین بخور که آمو کسی سیلین نداشتم و اموکسی کلاو خوردم و خوابیدم صبح ک پاشدم گلو دردم بیشتر شده بود یکی دیگ آموکسی کلاو خوردم ولی بالا اوردم حالم خیلی بد بود تب هم داشتم ولی به کسی چیزی نگفتم یک ساعت بعد دوباره استامینوفن خوردم که اونم بالا اوردم پارمیدا فهمید حالم بده بهش گفتم به کسی بگی کشتمت اونم گفت بالا خره ک چی باید بری دکتر .خلاصه ظهر با پارمیدا رفتیم دکتر و به داییم گفتیم میریم خرید رفتیم درمانگاه تا ساعت حدود 2 نوبتمون شد رفتم داخل دوست نداشتم پارمیدا بیاد ولی به زور اومد داخل .دکتر معاینم کرد و گفت گلوت عفونت داره برات آمپول مینویسم گفتم نه لطفا قرص بنویسید بعد از 3 ساعت که دکترو راضی کردم برام قرص بنویسه پارمیدا گفت اقای دکتر هر چی میخوره بالا میاره آسمم داره یعنی میخواستم پارمیدارو خفه کنم خلاصه دکتر 3 تا پنادر و یه آمپول دیگ ک اسمشو نمیدونم نوشت و گفت حتما بزن.اومدیم بیرون پارمیدا میخواست نسخه رو بگیره که از دستش گرفتم گفتم نمیخوام شب به دایی میگم بگیره و اومدیم خونه بازم تب داشتم حالم اصلا خوب نبود همش بالا میاوردم نفس تنگی هم داشتم پارمیدا هم نگرانم بود.خوابیده بودم ک داییم اومد تو اتاق گفت سحری خودم چطوره گفتم خوب خوب☺ گفت پس خوبی گفتم بله گفت پس چرا خوابیدی گفتم همینجوری یهو داد زد که همینجوری اره.ترسیدم،گفت ظهر هم که زفتی خرید گفتم اره دایی کلی خرید کردم داد زد گفت چقد دروغ اخه مگه من خرم.گفتم دور از جون.گفت منو خر فرض کردی چرا به من نگفتی هان  دفترچتو بده ببینم نسخه رو دید و گفت کو داروهات گفتم نگرفتم گفت جرا گفتم اخه امپول داشت گفت خب ک چی؟داشته باشه گفتم من امپول نمیزنم گفت بذار معاینت کنم معاینه کرد و گفت لازمه باید حتما بزنی  زود بخواب تا بیام برات بزنم منم گریم گرفت گفتم دایی من نمیزنم برو بیرون از اتاقم گفت مگه دست خودته بخواب الآن میام رفت بیرون منم دیدم اعصابش خورده خوابیدم اومد ( دایی بنده همیشه تو کیفش انواع و اقسام آمپول ها رو داره)آمادم کرد گفت شل کن دردت نگیره گفتم چشم گفت نفس عمیق و سوزنو وارد کرد تموم شد تموم شد ولی تموم نمیشد ک . کشیدش بیرون و جاشو ماساژ داد و یه امپول دیگ هم زد که اون درد نداشت بعدش هم برام حوله گرم گذاشت و رفت از دستم دلخور بود برا همین باهام حرف نزد همیشه آمپول که میزدم کلی برام حرف میزد .آمپول بعدی هم قم زدم که ابرو داری کردم چون همه اونجا بودند فقط اروم اروم گریه کردم. همه تعجب کرده بودن که بدون سر و صدا امپول زدم .سومین امپولم خونه زدم. که اونم دایی برام زد که خیلی درد گرفت و جیغ زدم حسام تو اتاقم خوابیده بود بیدار شد ترسید گفت چی شده داییم گفت خانم شجاع امپول زدن حسام برام کمپرس کرد و پیشم خوابید.ببخشید اگ بد تعریف کردم.