سلام دوستان . ممنون از کامنتاتون برای خاطره قبلیم . راستشو بخواین دارم با خودم میجنگم که نترسم...
خبببب این خاطره بزای سوم مهره امساله که مجبور به امپول زدن شدم‌.من معدم خیلی حساسه وبگم یه جورایی ارثیه چون همه خانواده معدشون زخم داره ‌.روز دوم مدارس پاشدم برم مدرسه معدم دردمیکرد به مامانم که گفتم بهم چایی نبات داد به زور رفتم مدرسه و گفتم مثل همیشه تا زنگ دوم خوب میشم .زنگ اول یکم اروم شدم. زنگ دوم منطق داشتیم رسما چیزی نفهمیدم و معلم خوبم و عزیزم فکر کرد من از قصد گوش نمیدم و بهم منفی داد . زنگ سوم عربی داشتیم و من عاشق عربیم و معدمم هر دقیقه دردش بیشتر میشدمن چون زیادی پر حرفم «البته بقیه میگنا وگرنه خیلیم ارومم» معلممون گفت چرا امروز ساکتی منم گفتم معدم دردمیکنه و نمیتونم حرف بزنم وقتی فهمید چه قرصی میخورم بهم یه قرص رانیتیدین داد و وقتی خوردم حالم بدتر شد ‌دیگه روهوا بودم ماشالا کلاسمونم طبقه چهارم بود و همش حس میکردم دارم میوفتم . زنگ چهارم ورزش داشتیم متاسفانه انقد دویدم و معلممون نمیزاشت بشینم بدتر شدم و توی یه زنگ چهار بار حالم بد شد و تا زنگ خورد اومدم خونه مامانمم از شانس خوبم بیرون بود تنهاکاری که کردم لباسامو در اوردم زیر پام بالشت گذاشتم و خوابیدم بیدار که شدم انگار روی صورتم اتیش بود رور پاهام یخ تا ساعت شش به زور با استامینوفن و اب زدن به صورتم تبمو اوردم پایین .دیگه گفتم بشینم درس بخونم «اخه من نمیدونم هنوز مدرسه شروع نشده چرا امتحان میگیرن روز اول امتحان داشتیم فکرشو بکنین»اقتصادو که باز کردم هیچی نمیفهمیدم چشام درحال بسته شدن بود یه کتاب به دستم کتاب تاریخم روی شکمم. اخر دووم نیاورم زنگ زدم به مامانم بهش گفتم کی میای گفت چیشده؟من بابابزرگتو با عمو بابات اوردیم دکتر گفتم باشه قطع کردم . حالم هردقیقه بدتر میشد تا اینکه ساعت هشت دوباره زنگ زدم گفتم تب دارم حالم بده گیر داد تو راهیم حاظر شو بیام بریم دکتر. واییی اسم دکترو که شنیدم مردمو زنده شدم.گفتم نننهههه حالم خوبه دکتر نمیخواد یه ذره تب دارم و قطع کردم حالاهی زنگ میزد هی قطع میکردم اومدن خونه مامانم میگفت پاشو بریم منم پشت بابام قایم شده بودم میگفتم نههههه عموم میگفت من باهات میام پاشووواخر بابام و عموم «عشقمهههه»راضیم کردن رفتیم دکتر تا نوبتمون شه هزار بار چرت زدم اخرسر رفتیم و چون دکتر دوست مامانم بود هی از خاطرات بچگیم که فلان بودم بهمان بودم تعریف میکرد اخر گفت سه تا امپول الان داری و معدت عفونت کرده . تازه یادم افتاد لواشک غیر بهداشتیو کالباسو پفکو باهم خورده بودم که اینجوری شدم . رفتیم داروهاموبگیریم تو چشام پراز اشک بود و غرورم نمیزاشت بگم امپول نمیزنم رفتیم تزریقات متاسفانه خلوت خلوت بود اماده کردو من خوابیدم و گفت یه جوری میزنم دردت نیاد منم گفتم چه خوببببب. اولیو زد درد نداشت دومیم دقیقا همون جا زد یکم درد داشت سر سومی تا صدام دراد تموم شد همشم در یک نقطه زد گفت ابکش نشی .اومدیم خونه داروهامو خوردم بیهوش شدم فرداشم نرفتم مدرسه و مامانم از صبحش بهم میگفت حالت تهوع نداری منم میدونستم میخواد بگه امپولاتو بزن میگفتم ننهههه.ولی شدید داشتم. معدت درد نمیکنه ننههههه . کلا سه تای بعدیو نزدم .هر کاری کردن خودشونم کشتن نزدم .
ببخشید که بی مزه بود بعددوسال دوباره امپول زدم.
راستی دوستان توی خاطره اولن گفتم عمو محمدم«دوست پدرم که دکتربودن» حالش بده و توی کماست الان یک هفتس که فوت کردن و من واقعا ناراحتم ...
امیدوارم همتون سالم و سرحال باشید...