خاطره نازی خانم
سلام
نازی هستم ۱۷سالمه نامزدم هم اسمش محسنه ۲۵سالشه
من چندروز پیش سرماخوردم و قرص مصرف کردم ولی حالم فرقی نکرد زنگ زدم محسن اونم مریض شده بود یه چندوقت هم بخاطر درسایه من میرفتم کلاس کنکور نمیتونستم ببینمش قرارگزاشتیم فردا بعدازظهرش باهم بریم بیرون
وقتی رفتم پیشش اول همه چی خوب بود بعد که دستمو گرفت فهمید اوضاعم خرابه بعدسریع اون یکی دستشو گزاشت روپیشونیم گفت نازنین عزیزم تو چراانقد داغی ؟منم د هیچی خوبم چیزی نیست سرماخوردم یکم گفت ولی حالت خیلی بده بیا بریم دکتر منم مخالفت کردم که دیدم هیچی نگفت دیگه نشستیم توماشی بریم خونه که دیدم جلو در درمانگاه نگه داشت بهم گفت نازی ببین دوتا امپول تقویتی برا خودم گرفته بودم بزنم ولی حال تو خیلی بدتره الان بدون هیچ جیغ و دادی بیا پایین بریم امپولاتو بزن تا خوب شی گلم منم وایسادم جیغ و داد و گریهههه که نهههه عمرا بغلم کرد باهام حرف زد گفت اگه نزنی بدتر میشی اونوقت میبرمت پنی سیلین میزنم بهت منم قبول کردم والبته یکم ترسیده بودم بدترشم و نشه کاریش کرد بخاطر همین به حرفش گوش کردم هرچند اصلا هم امپول دوست ندارم و اون لحظه داشتم از ترس سکته میکردم دست محسنوگرفته بودم تاوقتی نوبتم شد همش میگفتم محسن نزنم درد داره دردم میاد ولی محسن قبول نمیکرد اخرش نوبتم شد محسن اومد بالاسرم شلوارمو کشید پایین گفت بخواب عزیزم درد نداره منو بزدر خوابوند منم گریه میکردم محسن هم بخاطراینکه. من گریه نکنم کلاس حلال احمر رفته قبلا پنبه رو برداشت کشید رو جایی که میخواستم امپول بزنم و هی ادا در میاوورد ولی من فقط گریه میکردم اصلا بهش توجه نکردم تا پرستار اومد امپول اولو زد زیاد درد نداشت ولی برا دومی به محسن گفت امپولش روغنی درد داره پامو بگیره اولش ترسیدم گفتم نهه نمیخوام و زدم زیر گریه محسن بغلم کرد یکمی اروم که شدم شلوارمو دوباره داد پایین منو خوابوند روپاش دوباره شروع کردم گریه کردن محسن هم انگار میخواست بچه بخوابونه میگفت هییشش جون دلم تموم میشه الان یه دیقع صبر کن نفسم
بعدش پرستاره امپولمو زد خیلییییی درد داشت من به هق هق افتاده بودم که اون سوزن لعنتی رو درش اوورد محسن هم بغلم کرد جاشو ماساژ میداد منم بدتر جیغ میکشیدم میگفتم دست نزن پاشدم برم که از پشت کمرمو گرفت گفت کجا خانومم هوم؟بدون اقاتون کجا میری جلوترازمن رفت درو برام باز کرد بدون هیچ حرفی تاخونه منو رسوند ازش خدافظی که نکردم هیچ درماشینشو محکم بستم و رفتم محسنم هیچی نگفت میدونست ازدستش شاکیم خلاصه باهم اشتی کردیم بهم گفت باور کن میخواستم حالت خوبشه گلم ببین امروز رفتم خودمم دوتاامپول زدم که منم باهاش اشتی کردم
نازی هستم ۱۷سالمه نامزدم هم اسمش محسنه ۲۵سالشه
من چندروز پیش سرماخوردم و قرص مصرف کردم ولی حالم فرقی نکرد زنگ زدم محسن اونم مریض شده بود یه چندوقت هم بخاطر درسایه من میرفتم کلاس کنکور نمیتونستم ببینمش قرارگزاشتیم فردا بعدازظهرش باهم بریم بیرون
وقتی رفتم پیشش اول همه چی خوب بود بعد که دستمو گرفت فهمید اوضاعم خرابه بعدسریع اون یکی دستشو گزاشت روپیشونیم گفت نازنین عزیزم تو چراانقد داغی ؟منم د هیچی خوبم چیزی نیست سرماخوردم یکم گفت ولی حالت خیلی بده بیا بریم دکتر منم مخالفت کردم که دیدم هیچی نگفت دیگه نشستیم توماشی بریم خونه که دیدم جلو در درمانگاه نگه داشت بهم گفت نازی ببین دوتا امپول تقویتی برا خودم گرفته بودم بزنم ولی حال تو خیلی بدتره الان بدون هیچ جیغ و دادی بیا پایین بریم امپولاتو بزن تا خوب شی گلم منم وایسادم جیغ و داد و گریهههه که نهههه عمرا بغلم کرد باهام حرف زد گفت اگه نزنی بدتر میشی اونوقت میبرمت پنی سیلین میزنم بهت منم قبول کردم والبته یکم ترسیده بودم بدترشم و نشه کاریش کرد بخاطر همین به حرفش گوش کردم هرچند اصلا هم امپول دوست ندارم و اون لحظه داشتم از ترس سکته میکردم دست محسنوگرفته بودم تاوقتی نوبتم شد همش میگفتم محسن نزنم درد داره دردم میاد ولی محسن قبول نمیکرد اخرش نوبتم شد محسن اومد بالاسرم شلوارمو کشید پایین گفت بخواب عزیزم درد نداره منو بزدر خوابوند منم گریه میکردم محسن هم بخاطراینکه. من گریه نکنم کلاس حلال احمر رفته قبلا پنبه رو برداشت کشید رو جایی که میخواستم امپول بزنم و هی ادا در میاوورد ولی من فقط گریه میکردم اصلا بهش توجه نکردم تا پرستار اومد امپول اولو زد زیاد درد نداشت ولی برا دومی به محسن گفت امپولش روغنی درد داره پامو بگیره اولش ترسیدم گفتم نهه نمیخوام و زدم زیر گریه محسن بغلم کرد یکمی اروم که شدم شلوارمو دوباره داد پایین منو خوابوند روپاش دوباره شروع کردم گریه کردن محسن هم انگار میخواست بچه بخوابونه میگفت هییشش جون دلم تموم میشه الان یه دیقع صبر کن نفسم
بعدش پرستاره امپولمو زد خیلییییی درد داشت من به هق هق افتاده بودم که اون سوزن لعنتی رو درش اوورد محسن هم بغلم کرد جاشو ماساژ میداد منم بدتر جیغ میکشیدم میگفتم دست نزن پاشدم برم که از پشت کمرمو گرفت گفت کجا خانومم هوم؟بدون اقاتون کجا میری جلوترازمن رفت درو برام باز کرد بدون هیچ حرفی تاخونه منو رسوند ازش خدافظی که نکردم هیچ درماشینشو محکم بستم و رفتم محسنم هیچی نگفت میدونست ازدستش شاکیم خلاصه باهم اشتی کردیم بهم گفت باور کن میخواستم حالت خوبشه گلم ببین امروز رفتم خودمم دوتاامپول زدم که منم باهاش اشتی کردم
+ نوشته شده در شنبه هفدهم مهر ۱۳۹۵ ساعت 23:44 توسط
|