خاطره فاطمه خانم
سلام من پرستارم نامزدم محمد هم پزشکه خاطره ام مال سه هفته پیشه یه روز بیمارستان شیفت بودم من شیفت هام 24 ساعته حالم صبحش خوب خوب بود ولی دکتر بخشمون سرماخورده بود منم سعی میکردم زیاد نزدیکش نرم ولی شبش گلوم شروع کرد درد گرفتن و سوختن و هر لحظه حالم بدتر میشد قرار بود فرداش با نامزدم بریم گوشی بخریم شب که بهم زنگ زد قرار فردا رو هماهنگ کنیم از صدام فهمید حالم بده مدام ازم میپرسید حالت خوبه منم از ترس میگفتم اره خوب خوبم خلاصه قرار گذاشتیم از بیمارستان برم خونه شون تا باهم بریم خرید.شب خیلی حالم بد شد و تب بالا داشتم به هر بدبختی بود شب رو صبح کردم ولی صبحش دیگه واقعا نمیتونستم تکون بخورم گلوم خیلی درد میکرد . شیفتم که تموم شد مستقیم رفتم پیش محمد تا در رو برام باز کرد شوکه شد اخه قیافه ام خیلی داغون بود کمکم کرد بردم خوابوندم رو تخت رفت برام اب میوه و کیک اورد ولی هیچی نمیتونستم بخورم گفت بذار معاینه ات کنم ولی راضی نمیشدم میترسیدم دیگه کلی نازمو کشیده تا گذاشتم معاینه ام کنه بعد معاینه اش برام دارو نوشت و بهم گفت بخوابم تا بره داروهام رو بگیره منم به قدری بیحال بودم که افتادم رو تخت و خوابم برد وقتی بیدار شدم دیدم برگشته و بالا سرم نشسته تا دارو ها رو دیدم بغض کردم گفتم من امپول نمیزنم یه امپول 1200 برام نوشته بود محمد هم گفت نمیشه و حالم خیلی بد و برام لازمه و فقط یکی نوشته خلاصه سرتون رو درد نیارم نیم ساعت از اون اصرار و از من انکار تا بالاخره اون موفق شد و راضیم کرد خودش کمکم کرد اماده بشم و امپول رو هم اماده کرد و اومد بالا سرم وای از ترس میلرزیدم تا پنبه کشید گفتم اخ گفت چیه هنوز که نزدم بعدش خیلی اروم سوزن رو فرو کرد وای یه درد بدی پیچید تو پام و لحظه به لحظه بدتر میشد دیگه گریه ام افتاد گفتم تو رو خدا درش بیار محمدم تحمل گریه منو نداره درش اورد گفت بقیه اش رو اون ور میزنم نگاه کردم دیدم هنوز 3 سی سی پر تا اومدم اعتراض کنم اون طرف رو پنبه کشید و سوزن رو فرو کرد منم یه جیغ زدم و بلند بلند گریه میکردم خیلی دردش وحشتناک بود اصلا نفهمیدم کی درش اورد چون دردش اصلا کم نمیشد. محمد هم بغلم کرد و سعی میکرد ارومم کنه تو بغلش خوابم برد وقتی بیدار شدم حالم خیلی بهتر شده بود.مامان محمدم برام سوپ پخته بود.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۵ ساعت 0:59 توسط
|