خاطره ماندانا خانم
سلام خوبین اسم من ماندانا حدود یکی دو ماهه که با این وب آشنا شدم وب خیلی قشنگیه من 16سالمه و بچه آخر خانواده هستم خوشبختانه تو فامیل یه دکتر بیشتر نداریم که اونم تازه یه ماهه اومده ایران و خداروشکر لطفش هنوز شامل حال کسی نشده من یه داداش بزرگتر از خودم دارم که معمارو26سالشه یه خواهردارم که 23 سالشه و داره برا مهمان داری میخونه مامانم دبیر علوم پدرم هم استاد ادبیات حالا بریم سراغ خاطره: خاطره من برمیگرده به تابستون امسال اوایل تیر ماه بود و منم حوصلم سررفته بود ساعت 7 کلاس پیانو داشتم(🎶من از بچگی عاشق صدای پیانو بودم و بهم آرامش میداد برای همین از کلاس هفتم کلاس پیانو میرم) از خونه ی ما تا کلاس پیانوم پیاده نیم ساعت راهه زنگ زدم به دختر خالم و قرار گذاشتیم ساعت 6.15 بیاد در خونه ما تا باهم بریم خرید توراه مغازه هارو دیدیم و منم یه👜 کیف خوشگل واسه خودم خریدم هوا خیلی گرم بوددختر خالم من وگذاشت کلاس و رفت خونه منم تا رفتم تو کلاس سریع جلو دریچه کولر نشستم کلاسم که تموم شد اومدم بیرون دیدم بابام اومده دنبالم بعد سلام واحوال پرسی بابابام گفت که خونه ی داییم دعوتیم من وبرد خونه من سریع یه دوش گرفتم ولباس عوض کردم و بدون اینکه موهام وخشک کنم رفتیم خونه داییم رسیدیم و بعد احوال پرسی من نشستم بغل پنکه که مینا خواهرم گفت نشین موهات خیسه سر درد میگیری منم رفتم بغل داییم نشستم وشروع کردیم حرف زدن که دیدم خیلی گرممه دوباره رفتم بغل پنکه نشستم خلاصه سرتون و درد نیارم صبح که از خواب پاشدم بدنم در میکرد زیاد توجه نکردم رفتم پیش مامانم که دیدم مامانم لباس بیرون پوشیده به منم گفت یه چیزی بخورم و رفت منم که کلا با صبحانه خوردن و این جور چیز ها مشکل دارم رفتم تو اتاق یکم با دوستام چت کردم که دیدم گلوم میسوزه سوزشش کم بود اما چون سرم و بدنم هم درد میکرد شک نداشتم که سرما خوردم دو تا قرص سرماخوردگی خوردم و چون بیحال بودم خوابیدم که با صدای مامانم بیدار شدم نهار خوردم و نشستم فیلم دیدم اما همش احساس گرما میکردم شب بود همه دور هم نشسته بودیم که داداشم گفت ماندانا چرا لپات قرمزه بی حالم هستی خوبی گفتم اره چیزیم نیست که .مامانم دستش و گذاشت رو پیشونیم گفت یکم تب داری که گفتم گرمه هوا خوب یعنی اون لحظه دلم میخواست داداشم و خفه کنم که خداروشکر بحث به یه سمت دیگه کشیده شد سر شام مینا کنارم نشست در گوشم گفت من که میدونم شما باز موهات و خشک نکردی خونه دایی هم جلو کولر نشستی سرما خوردی حالا انقدر انکار کن تا بد تر شی که منم با التماس گفتم مینا به خدا چیزیم نیست استراحت می کنم خوب میشم اما فرداش که بلند شدم خوب نشده بودم هیچ بد ترم شدم که مینا به مهام داداشم همه چی و گفت متاسفانه مهام خیلی رو سلامتی حساس براهمین با تهدید و غربون صدقه و هرچی بود من و مجبور کرد بریم دکتر مامانم خواست با هامون بیاد که مینا گفت من باهاشون می رم که مامانم قبول نکرد با من و داداش اومد تو راه داداشم به مامانم گفت بریم پیش دوستش که دکتره مامانمم قبول کرد دقت کنین منم اون وسط شلغم بودم فقط داشتم از. ترس میمردم که رسیدیم داداشم رفت نوبت گرفت و رفتیم تو که دوستش کع بعدا فهمیدم اسمش ارش بلند شدو احوال پرسی کرد و پرسید چی شده یادی از ما کردی که داذاشم قضیه رو براش تعریف کرد اونم گفت که پیشش بشینم معاینه کنه من که داشتم فقط دستامو به هم فشار میدادم بعد معاینه گفت که خوشبختانه هنوز جدی نشده و تبمم برا عفونت کم گلوم اما باید چند تا امپول تزریق کنم با این حرفش من با بغض به مامانم نگاه کردم که مامانم رو به دکتر گفت اقا ارش نمیشه داروی خوراکی براش بنویسین که گفت امکانش پیست ولی کم مینویسم سه تا بیشتر نیست بعدم به داداشم گفت که به منشی بگه تست کنه دارو هاشم بگیر امپولا شو خودم تزریق میکنم اومدیم بیرون که من التماسام شروع شد اما فایده نداشت اخرش داداشم اشکامو پاک کرد و گفت ارش دستش سبکه خواهری اروم برات میزنه بعدم رفت دارو هارو بگیره منم بامامانم رفتم تست کنه که هر چی اون پنبه میکشید من دستم میکشیدمش عقب اخر مامانم دیگه کلافه شد دستم و گرفت خانمه تست کرد تا اینکه بعد ۱۰دقیقه داداشم با ارش اومدن تو که مامانم سر من و بوسید و چون دل نداشت ببینه رفت بیرونکه دکتره دست من و دید و گفت حساسیت نداره به منم گفت ماندانا خانم دراز بکش خودتم سفت نکن منم اروم میزنم که منم که دیدم راهی نداره دراز کشیدم داداشم امادم کرد و دستم و گرفت در گوشم گفت عزیز دلم هر وقت دردت گرفت دست من و فشار بده به ارشم گفت وای به حالت فقط محکم بزنی اونم گفت رو چشمم اومد نزدیک و پنبه کشیذ که من سفت کردم که گفت ا نشدا شل کن درد نداره یکم شل کردم که فرو کرد منم اهسته گریه میکردم که اخرش سوخت یکم دست داداشم وفشار دادم اونم گفت جانم تموم شد اون طرف و پنبه کشید که چون پنی سیلین بود از اولش دردش شروع شد منم فقط گریه میکردم و دست مهام و فشار میدادم که یهو سفت کردم که مهام و ارش باهم گفتن شل کن مه من با گریه گفتم تروخدا درش بیار اونم چند تا زربه زد یکم که شل شدم همش باهام حرف میزدن تا تموم شد بعدم ازم عذر خواهی کرد که دردم اومده امپولبعدیشم برا فردا بود که من هر کاری کردن نزدم که اخرش مینا مجبورم کرد بزنم اونم من پیش ارش نرفتم چون ازش خجالت میکشیدم دوستان ببخشید بی مزه بود و چشمای نازتون خسته شد من خاطره زیاد دارم اگه خواستین بگین تعریف کنم فعلا
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۵ ساعت 22:9 توسط
|