خاطره مامان علی کوچولو
سلام
من مدت زیادی نیست که خواننده وبتون شدم اما تو این مدت کوتاه خیلی ازش خوشم اومه
من 27سالمه
گفتین خاطرات بستری و جراحی هم بنویسید منم خاطرات تولد پسرم رو براتون مینویسم
جونم براتون بگه که من کلآ از دکتر و دکتر رفتن خیلی میترسیدم.اصلآ وارد مطب دکتر که میشدم دست و پام سست میشد و تپش قلب میگرفتم تا اینکه ماه های آخر حاملگیم رفتم پیش یه دکتر زنان زایمان که تازه اومده بود تو شهرمون اسمش دکتر رویا کبود مهری بود اگه دوس نداشتید اسمشو چاپ نکنید همینطوری گفتم که شاید دوس دارید بدونید
خلاصه این دکتر فوق العاده مهربون و افتاده بود قشنگ به حرفت گوش میکرد و با حوصله جوابتو میداد
خلاصه همین دکتر سزارینم کرد اما چند روز بعد از زایمان به علت اینکه بچم زردی کرد و دو شبانه روز تو بیمارستان بالای سر بچم بودم بخیه هام کمی خونریزی کرد
بعد از مرخص شدن بچم رفتم پیش دکتر گفتم خانوم دکتر از محل بخیه هام خون میاد اونم خوابوندم رو تخت و شروع کرد به معاینه بخیه ها اما هرچی نگاه میکرد چیز مشکوکی نمیدید
گفت چیزی که پیدا نیست، چند روز از جراحیت گذشته گفتم یه هفته
گفت پس باید بخیتو بکشم
راستش یکم ترسیدم چون غیر منتظره بود آخه قرار بود فرداش بخیمو بکشم
خانم دکتر شروع کرد به کشیدن بخیه ها اما پوستم به نخ بخیه چسبیده بود خیییلی دردم گرفت اما به هر ترفندی بود بخیه رو کشید و گفت حالا از تخت بیا پایین وایسا تا دوباره بخیه هاتو نگاه کنم
منم بلند شدم وایسادم
بعد چند دیقه وارسی دیدم داره از کنار بخیه هام یکم خون میاد.وحشت کردم
با حالت دلداری گفت اصلآ نترس گوشه یکی از بخیه هات باز شده خوابوندم روتخت البته کلی هم دعوام کرد که چرا به خودت فشار آوردی؟ رفت یه بسته دستکش استریل از تو وسایلش آورد بازش کرد و پوشیدش
با دلهره گفتم خانم دکتر میخواید چکار کنید؟ گفت نترس عزیزم میخوام ببینم بخیه هات فقط از رو باز شده یا بخیه های داخلی هم خونریزی کردن
بند اول انگشت کوچیکش رو فرو کرد تو زخم بخیه ام منم یه آآآآخ بلند گفتم ، گفت اینطوری دیده نمیشه باید زیرش رو هم ببینم، باید یکی دو تا از بخیه هاتو باز کنم تا واضح تر بشه یکم درد داره
به التماس افتادم، گفتم خانوم دکتر تو رو خدا نمیشه بی حسش کنید؟ گفت نه دختر خوب به خاطر یه زخم کوچیک سطحی که بیحس نمیکنن
انگشتشو همون شکل قبلی فرو کرد تو زخمم دوباره گفتم آآآیییی
همونطوری به شکل افقی دستشو کشید دوتا از بخیه هامو باز کرد
منم داشتم التماس میکردم که آی آی آآآیییی خانم دکتر تو رو خدا آروم خیلی درد داره
گفت یکم تحمل کن الان تموم میشه و همینطور داشت معاینه میکرد منم که دیگه نفسم بند اومده بود بعد چند دیقه معاینه لبخندی زد و گفت خدارو شکر سطحیه بخیه های زیر سالم سالم اند بعد زهم و تمیز کرد و یه گاز استریل گذاشت روش
من که دست و پام سست شده بود گفتم خانم دکتر الان باید چکار کنم؟ گفت هیچی امروز خیلی درد کشیدی برو خونه فردا بیا برات بخیش کنم
گفتم خانم دکتر خیلی درد داره؟ گفت نه برات بی حسش می کنم
فرداش رفتم مطب اول کار یه آمپول لیدو کائین زد محل بخیه ها خیلی درد نداشت
پنج دقیقه وایساد دستشو آروم فشار داد رو زخم و گفت درد داری؟
گفتم نه
گفت پس شروع میکنم اما ممکنه کامل بیحس نشده باشه و یکم دردت بگیره
سوزنو که فرو کرد اولش درد نداشت ولی یه عمق که فرو رفت خیلی دردم گرفت داد زدم آخ آخ خانوم دکتر تو رو خدا یواش گفن یکم تحمل کن الان تموم میشه اما مگه تمومی داشت؟ بخیه اول رو که از دیگه داشت گریم میگرفت که شروع کرد به بخیه دوم دوباره بلند گفتم آآی آآآآی و ناخدآگاه دستم رو بردم سمت زخم شکمم که یهو عصبانی شد و گفت خواهش میکنم دستتو بکش عقب دستت استریل نیست بخیت عفونت میکنه بخیه دوم رو که زد رو شو تمیز کرد و گفت تموم شد خانومی فقط هر روز با آب و صابون بشور و خشکش کن تا عفونت نکنه
دو بسته هم قرص چرک خشک کن و دو بسته قرص ویتامین ث واسم نوشت
آخر سر گفت ببخشید اگه خیلی درد کشیدی باید مطمئن میشدم که بخیه های زیری سالم اند اگه اونا هم باز بودن کارت به اتاق عمل میکشید
خلاصه کلی دلداریم داد و البته حین بخیه هم زیاد باهام حرف میزد و سوخی می کرد
بعد از اون جریان هم هروقت میدیدمش حال و احوالمو میپرسید
خلاصه دکتر خیلی خیلی مهربونی بود با اینکه این همه زیر دستش درد کشیدم اما به خاطر اخلاقش ترسم به طور کل از دکتر رفتن ریخت
الان هم خیلی دوس دارم دوباره ببینمش
انشاالله هرجا هست خدا حفظش کنه
این بود خاطره من ببخشید اگه بعد تعریف کرد
من مدت زیادی نیست که خواننده وبتون شدم اما تو این مدت کوتاه خیلی ازش خوشم اومه
من 27سالمه
گفتین خاطرات بستری و جراحی هم بنویسید منم خاطرات تولد پسرم رو براتون مینویسم
جونم براتون بگه که من کلآ از دکتر و دکتر رفتن خیلی میترسیدم.اصلآ وارد مطب دکتر که میشدم دست و پام سست میشد و تپش قلب میگرفتم تا اینکه ماه های آخر حاملگیم رفتم پیش یه دکتر زنان زایمان که تازه اومده بود تو شهرمون اسمش دکتر رویا کبود مهری بود اگه دوس نداشتید اسمشو چاپ نکنید همینطوری گفتم که شاید دوس دارید بدونید
خلاصه این دکتر فوق العاده مهربون و افتاده بود قشنگ به حرفت گوش میکرد و با حوصله جوابتو میداد
خلاصه همین دکتر سزارینم کرد اما چند روز بعد از زایمان به علت اینکه بچم زردی کرد و دو شبانه روز تو بیمارستان بالای سر بچم بودم بخیه هام کمی خونریزی کرد
بعد از مرخص شدن بچم رفتم پیش دکتر گفتم خانوم دکتر از محل بخیه هام خون میاد اونم خوابوندم رو تخت و شروع کرد به معاینه بخیه ها اما هرچی نگاه میکرد چیز مشکوکی نمیدید
گفت چیزی که پیدا نیست، چند روز از جراحیت گذشته گفتم یه هفته
گفت پس باید بخیتو بکشم
راستش یکم ترسیدم چون غیر منتظره بود آخه قرار بود فرداش بخیمو بکشم
خانم دکتر شروع کرد به کشیدن بخیه ها اما پوستم به نخ بخیه چسبیده بود خیییلی دردم گرفت اما به هر ترفندی بود بخیه رو کشید و گفت حالا از تخت بیا پایین وایسا تا دوباره بخیه هاتو نگاه کنم
منم بلند شدم وایسادم
بعد چند دیقه وارسی دیدم داره از کنار بخیه هام یکم خون میاد.وحشت کردم
با حالت دلداری گفت اصلآ نترس گوشه یکی از بخیه هات باز شده خوابوندم روتخت البته کلی هم دعوام کرد که چرا به خودت فشار آوردی؟ رفت یه بسته دستکش استریل از تو وسایلش آورد بازش کرد و پوشیدش
با دلهره گفتم خانم دکتر میخواید چکار کنید؟ گفت نترس عزیزم میخوام ببینم بخیه هات فقط از رو باز شده یا بخیه های داخلی هم خونریزی کردن
بند اول انگشت کوچیکش رو فرو کرد تو زخم بخیه ام منم یه آآآآخ بلند گفتم ، گفت اینطوری دیده نمیشه باید زیرش رو هم ببینم، باید یکی دو تا از بخیه هاتو باز کنم تا واضح تر بشه یکم درد داره
به التماس افتادم، گفتم خانوم دکتر تو رو خدا نمیشه بی حسش کنید؟ گفت نه دختر خوب به خاطر یه زخم کوچیک سطحی که بیحس نمیکنن
انگشتشو همون شکل قبلی فرو کرد تو زخمم دوباره گفتم آآآیییی
همونطوری به شکل افقی دستشو کشید دوتا از بخیه هامو باز کرد
منم داشتم التماس میکردم که آی آی آآآیییی خانم دکتر تو رو خدا آروم خیلی درد داره
گفت یکم تحمل کن الان تموم میشه و همینطور داشت معاینه میکرد منم که دیگه نفسم بند اومده بود بعد چند دیقه معاینه لبخندی زد و گفت خدارو شکر سطحیه بخیه های زیر سالم سالم اند بعد زهم و تمیز کرد و یه گاز استریل گذاشت روش
من که دست و پام سست شده بود گفتم خانم دکتر الان باید چکار کنم؟ گفت هیچی امروز خیلی درد کشیدی برو خونه فردا بیا برات بخیش کنم
گفتم خانم دکتر خیلی درد داره؟ گفت نه برات بی حسش می کنم
فرداش رفتم مطب اول کار یه آمپول لیدو کائین زد محل بخیه ها خیلی درد نداشت
پنج دقیقه وایساد دستشو آروم فشار داد رو زخم و گفت درد داری؟
گفتم نه
گفت پس شروع میکنم اما ممکنه کامل بیحس نشده باشه و یکم دردت بگیره
سوزنو که فرو کرد اولش درد نداشت ولی یه عمق که فرو رفت خیلی دردم گرفت داد زدم آخ آخ خانوم دکتر تو رو خدا یواش گفن یکم تحمل کن الان تموم میشه اما مگه تمومی داشت؟ بخیه اول رو که از دیگه داشت گریم میگرفت که شروع کرد به بخیه دوم دوباره بلند گفتم آآی آآآآی و ناخدآگاه دستم رو بردم سمت زخم شکمم که یهو عصبانی شد و گفت خواهش میکنم دستتو بکش عقب دستت استریل نیست بخیت عفونت میکنه بخیه دوم رو که زد رو شو تمیز کرد و گفت تموم شد خانومی فقط هر روز با آب و صابون بشور و خشکش کن تا عفونت نکنه
دو بسته هم قرص چرک خشک کن و دو بسته قرص ویتامین ث واسم نوشت
آخر سر گفت ببخشید اگه خیلی درد کشیدی باید مطمئن میشدم که بخیه های زیری سالم اند اگه اونا هم باز بودن کارت به اتاق عمل میکشید
خلاصه کلی دلداریم داد و البته حین بخیه هم زیاد باهام حرف میزد و سوخی می کرد
بعد از اون جریان هم هروقت میدیدمش حال و احوالمو میپرسید
خلاصه دکتر خیلی خیلی مهربونی بود با اینکه این همه زیر دستش درد کشیدم اما به خاطر اخلاقش ترسم به طور کل از دکتر رفتن ریخت
الان هم خیلی دوس دارم دوباره ببینمش
انشاالله هرجا هست خدا حفظش کنه
این بود خاطره من ببخشید اگه بعد تعریف کرد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۵ ساعت 20:30 توسط
|