خاطره خانم دکتر سید
سلام بچه ها حالتون خوبه؟ این سومین خاطره ای که تو وب میزارم.انشامم خوب نیست دیگه ببخشید.
هفته ی قبل شنبه که من پامو ارتروسکوپی ی سرماخوردگی خفیف داشتم که بعداز عملم تب کردم و ی پرستار بی سواد(با عرض ادب به همه ی پرستاران دل سوز که با دانش کافی به بیمارا کمک میکنن)تو اتاق عمل رو پیشونی من دشتمال خیس گذاشته بود تبم بیاد پایین(بچه ها هیچ موقع وقتی تب دارین رو سرتون دستمال خیس نزارید خیلی خطرناکه همیشه روی شکم یا پاهاتون بزارید)منم سینوزیت دارم. شنبه این هفته بعد از ظهر برگشتیم تهران تو راه من چون گرمم بود شیشه رو دادم پایین باد خورد به سر و صورتم(واقعا من به عقل پزشکیم شک دارم نمیدونم چرا اصلا حواسم به خودم نیست و اصلا به خودم که میرسه یادم میره پزشکم)فردا صبح حسام و محمد رفتن مطب منم تنها خونه بودم دیدم هی سر و صورتم درد میکنه محلش ندادم هی بدتر میشد هی بدتر میشد تازه تقریبا از همون روز عملم تهوع هم داشتم که اونم داشت کلافم میکرد درد پامم داشت شروع میشد دیگه اشکام همینجور میومدن(من هر موقع از شدت درد کلافه میشم اشکام نا خوداگاه میان)ساعت12بود محمد اومد خونه: زهرا جان --- زهرا خانوم – کجایی؟دید من جواب نمیدم اومد تو اتاقمون: خوابی هنوز تنبل خانوم بلندشو ببینم منم از بس صورتم درد میکرد نمیتونستم لبام رو تکون بدم و به پهلو پشت به در خوابیده بودم اومد خم شد رو صورتم دید دارم گریه میکنم ترسید: زهرا عزیزم چی شدی چرا گریه میکنی ها؟منم به هر بدبختی بود جوابش رو دادم: محمدسر و صورتم درد میکنه داره منفجر میشه تازه حالمم داره بهم میخوره کلافم کرده فکرکنم هنوز بیهوشی تو بدنمه درد پامم که ول کن نیست.- باشه عزیزم الان معاینت میکنم برات دارو مینویسم می خوری خوب میشی دیگه این که گریه نداره قربونت برم. اومد معاینه کرد گوش و گلوم رو –خدارو شکر گوش و گلوت عفونی نیست فقط سینوسات عفونی شدن که اینقدر درد داره صورتتم ورم داره ،دفترچت کو عزیزم؟-نمیدونم وسایل رو خودت جمع میکردی از بیمارستان رفتیم خونه مامانینا. رفت دفترچه رو اورد داروهامم نوشت زنگ زد به حسام: الو سلام حسام جان کجایی؟ فکر کنم گفت جلو درم چون محمد گفت نیا بالا که بری دارو های زهرا رو بگیری منم پیشش بمونم.رفت پایین دفترچه رو داد با ی لیوان اب پرتقال اومد داخل اتاق کمک کرد بشینم:- بیا عزیزم اینا بخود فشارت رو گرفتم 8بود پنی سیلین میخوام بزنم ضعف نکنی – نمیخوام حالم بهم میخوره- نمیشه که باید بخوری . دیگه اونم به زور خوردم – محمد بیا از دو طرف محکم سرم رو فشار بده. اونم اومد سرمو گفت تو بغلش هم ماساژ میداد سرم رو و هم زمان فشار میدادبعد نیم ساعت حسام اومد پشت در صداشونا میشنیدم که حسام میگفت: هیچ موقع حواسش به خودش نیست هرچی من دیروز بهش گفتم پنجره رو ببند گوش نکرد بفرما اینم عاقبتش محمد هم گفت:باشه بابا بیخودی حرص نخور خواهرت مرغش ی پا داره هرکاری که دلش خواست میکنه کسی هم جلودارش نیست. درو باز کردن اومدن داخل اتاق –ابجی خانوم چیکار کردی دوباره با خودت دیدی به حرفم گوش ندادی چی شد؟-حسام هیچی نگو سرم درد میکنه حالم بهم میخوره- باشه برگرد تا محمد امپولات رو بزنه بعد سرمت رو منم برگشتم ی بالش هم گذاشتن زیر زانوم که به زمین نرسه بهش فشار بیاد. محمد هم با دوتا امپول اومد بالا سرم لباسم رو اورد پایین – ی نفس عمیق ازت میخوام عزیزم تا نفس کشیدم سوزنو فرو کرد ی سی سی تزریق کرده بود دردش شروع شد میخواستم تحمل کنم نمیشد که از بس درد میگرفتـ ای ای محمد زود تموم کن چقدر درد داره-یکم دیگه تحمل کن اخرشه نوروبیونت رو زدم فعلا بعد پنبه گذاشت کشید بیرون. اون طرف رو الکلی کرد دوباره نفس کشیدم سوزنو فروکرد این دیگه از قبلی بدتر بود ای ای اینا چیه میزنی به من اینقدر درد داره اییییییییی ای بسه دیگه . – باشه تموم شد این ویتامین دی 3 بود زدم روغنی بود درد گرفت ببخشید عزیزم . برگرد تا سرمت رو بزنم.حسام کمکم کرد برگشتم.باهزار بدبختی رگمم پیدا کردن دوتایی(من کلا رگم پیدا نیست همیشه فرار میکنند همیشه هم میخوان رگمو پیدا کنن سوراخ سوراخم میکنند)اونم زدن که من ضعف کردم اصلا همیشه سوزن سرم بیشتر از سوزن امپول درد میگیره دیگه چند تا امپول تو اونم ریخت محمد ومن که یکم حالت تهوعم بهتر شد خوابم برد ساعت 3بود بیدار شدم دیدم محمد بالا سرمه گفته: به به خانوم خانما بیدار شدی بهتر ی عزیزم؟ -حالت تهوع و درد پام بهتر شده ولی سرم همینجور درد میکنه . ی قرص سفیکسین با ی لیوان اب بهم داد خوردم – محمد چرا اون 4تا پنیسیلین رو که گرفتی نزدی بهم با اونا که زود تر خوب میشم.- عجله داری، تو که همیشه از امپول فراری ای؟ یکم حوصله کن شاید مجبور بشی فقط این کپسول هارا بخوری شاید اصلا اینارم نباید بخوری ،باید ازت ی ازمایش بگیرم تا مطمئن بشم عفونتت چقدره. کمک کرد لباسام رو پوشیدم رفتیم از مایشگاه بعد من رفتم تو ماشین دراز کشیدم تا محمداومد دیدم داره غش غش میخنده هرچی میگم چته فقط میخندید- رو دل نکنی اینقدر میخندی ؟ من دارم از سر درد میمیرم اون وقت تو داری غش غش میخندی؟- زهرا اگه ی چیز بگم باورت میشه؟- معلومه با این حالی که تو داری هرچی بگی باور نمیکنم معلوم نیست اونجا چی به خوردت دادند یا بوی الکل زده تو سرت قاطی کردی؟ خندید گفت : ا توهین نکن اگه بهت بگم بلند میشی با همین پات که نمیتونی تکون بدی میرقصی- خب ی بار بگو راحت شیم- تو مامان دو تا بچه شدی.من که اصلا همینجور مونده بودم تو ی ثانیه کلی فکر اومد تو سرم که خدایا من داروی بیهوشی رفته تو بدنم بهم کفلین زدن چند تا قرص مسکن خوردم یهو زدم زیر گریه خیلی ترسیدم که حالا چی میشه. – چیه زهرا چرا هرچی میشه گریه میکنی بدنت د هیدراته میشه خب.- وای محمد حالا چیکار کنیم میدونی چقدر مواد مضر رفته تو بدن من-توکلت به خدا باشه هیچی نمیشه عزیزم خدا خودش دیدی میتونیم این دوتا بچه رو داده به ما عدد بتا که خیلی بالا بود احتمال حاملگی دوقلویی هست الانم نوبت سونوگرافی گرفتم از همین جا ، پیاده شو تا بریم .تازه بی هوشی هم که کمر به پایین بوده فکر نکنم مشکلی پیش بیاد پیاده شو. دیگه رفتیم سونگرافی سن بارداری رو گفت 10روزه و بارداری دوقلویی تایید شد. اما من هنوز نگرانم امسال باید پایان نامم رو دفاع کنم .امتحاناتم. فعلا گیج گیجم. ولی محمد و حسام اینقدر خوشحالن که خدا میدونه . فعلا هم به کسی نگفتیم که اگه مشکلی بود سقط بشن.دعا کنید من امسال رو موفق بشم و از پس تمامی امتحانات بربیام.
هفته ی قبل شنبه که من پامو ارتروسکوپی ی سرماخوردگی خفیف داشتم که بعداز عملم تب کردم و ی پرستار بی سواد(با عرض ادب به همه ی پرستاران دل سوز که با دانش کافی به بیمارا کمک میکنن)تو اتاق عمل رو پیشونی من دشتمال خیس گذاشته بود تبم بیاد پایین(بچه ها هیچ موقع وقتی تب دارین رو سرتون دستمال خیس نزارید خیلی خطرناکه همیشه روی شکم یا پاهاتون بزارید)منم سینوزیت دارم. شنبه این هفته بعد از ظهر برگشتیم تهران تو راه من چون گرمم بود شیشه رو دادم پایین باد خورد به سر و صورتم(واقعا من به عقل پزشکیم شک دارم نمیدونم چرا اصلا حواسم به خودم نیست و اصلا به خودم که میرسه یادم میره پزشکم)فردا صبح حسام و محمد رفتن مطب منم تنها خونه بودم دیدم هی سر و صورتم درد میکنه محلش ندادم هی بدتر میشد هی بدتر میشد تازه تقریبا از همون روز عملم تهوع هم داشتم که اونم داشت کلافم میکرد درد پامم داشت شروع میشد دیگه اشکام همینجور میومدن(من هر موقع از شدت درد کلافه میشم اشکام نا خوداگاه میان)ساعت12بود محمد اومد خونه: زهرا جان --- زهرا خانوم – کجایی؟دید من جواب نمیدم اومد تو اتاقمون: خوابی هنوز تنبل خانوم بلندشو ببینم منم از بس صورتم درد میکرد نمیتونستم لبام رو تکون بدم و به پهلو پشت به در خوابیده بودم اومد خم شد رو صورتم دید دارم گریه میکنم ترسید: زهرا عزیزم چی شدی چرا گریه میکنی ها؟منم به هر بدبختی بود جوابش رو دادم: محمدسر و صورتم درد میکنه داره منفجر میشه تازه حالمم داره بهم میخوره کلافم کرده فکرکنم هنوز بیهوشی تو بدنمه درد پامم که ول کن نیست.- باشه عزیزم الان معاینت میکنم برات دارو مینویسم می خوری خوب میشی دیگه این که گریه نداره قربونت برم. اومد معاینه کرد گوش و گلوم رو –خدارو شکر گوش و گلوت عفونی نیست فقط سینوسات عفونی شدن که اینقدر درد داره صورتتم ورم داره ،دفترچت کو عزیزم؟-نمیدونم وسایل رو خودت جمع میکردی از بیمارستان رفتیم خونه مامانینا. رفت دفترچه رو اورد داروهامم نوشت زنگ زد به حسام: الو سلام حسام جان کجایی؟ فکر کنم گفت جلو درم چون محمد گفت نیا بالا که بری دارو های زهرا رو بگیری منم پیشش بمونم.رفت پایین دفترچه رو داد با ی لیوان اب پرتقال اومد داخل اتاق کمک کرد بشینم:- بیا عزیزم اینا بخود فشارت رو گرفتم 8بود پنی سیلین میخوام بزنم ضعف نکنی – نمیخوام حالم بهم میخوره- نمیشه که باید بخوری . دیگه اونم به زور خوردم – محمد بیا از دو طرف محکم سرم رو فشار بده. اونم اومد سرمو گفت تو بغلش هم ماساژ میداد سرم رو و هم زمان فشار میدادبعد نیم ساعت حسام اومد پشت در صداشونا میشنیدم که حسام میگفت: هیچ موقع حواسش به خودش نیست هرچی من دیروز بهش گفتم پنجره رو ببند گوش نکرد بفرما اینم عاقبتش محمد هم گفت:باشه بابا بیخودی حرص نخور خواهرت مرغش ی پا داره هرکاری که دلش خواست میکنه کسی هم جلودارش نیست. درو باز کردن اومدن داخل اتاق –ابجی خانوم چیکار کردی دوباره با خودت دیدی به حرفم گوش ندادی چی شد؟-حسام هیچی نگو سرم درد میکنه حالم بهم میخوره- باشه برگرد تا محمد امپولات رو بزنه بعد سرمت رو منم برگشتم ی بالش هم گذاشتن زیر زانوم که به زمین نرسه بهش فشار بیاد. محمد هم با دوتا امپول اومد بالا سرم لباسم رو اورد پایین – ی نفس عمیق ازت میخوام عزیزم تا نفس کشیدم سوزنو فرو کرد ی سی سی تزریق کرده بود دردش شروع شد میخواستم تحمل کنم نمیشد که از بس درد میگرفتـ ای ای محمد زود تموم کن چقدر درد داره-یکم دیگه تحمل کن اخرشه نوروبیونت رو زدم فعلا بعد پنبه گذاشت کشید بیرون. اون طرف رو الکلی کرد دوباره نفس کشیدم سوزنو فروکرد این دیگه از قبلی بدتر بود ای ای اینا چیه میزنی به من اینقدر درد داره اییییییییی ای بسه دیگه . – باشه تموم شد این ویتامین دی 3 بود زدم روغنی بود درد گرفت ببخشید عزیزم . برگرد تا سرمت رو بزنم.حسام کمکم کرد برگشتم.باهزار بدبختی رگمم پیدا کردن دوتایی(من کلا رگم پیدا نیست همیشه فرار میکنند همیشه هم میخوان رگمو پیدا کنن سوراخ سوراخم میکنند)اونم زدن که من ضعف کردم اصلا همیشه سوزن سرم بیشتر از سوزن امپول درد میگیره دیگه چند تا امپول تو اونم ریخت محمد ومن که یکم حالت تهوعم بهتر شد خوابم برد ساعت 3بود بیدار شدم دیدم محمد بالا سرمه گفته: به به خانوم خانما بیدار شدی بهتر ی عزیزم؟ -حالت تهوع و درد پام بهتر شده ولی سرم همینجور درد میکنه . ی قرص سفیکسین با ی لیوان اب بهم داد خوردم – محمد چرا اون 4تا پنیسیلین رو که گرفتی نزدی بهم با اونا که زود تر خوب میشم.- عجله داری، تو که همیشه از امپول فراری ای؟ یکم حوصله کن شاید مجبور بشی فقط این کپسول هارا بخوری شاید اصلا اینارم نباید بخوری ،باید ازت ی ازمایش بگیرم تا مطمئن بشم عفونتت چقدره. کمک کرد لباسام رو پوشیدم رفتیم از مایشگاه بعد من رفتم تو ماشین دراز کشیدم تا محمداومد دیدم داره غش غش میخنده هرچی میگم چته فقط میخندید- رو دل نکنی اینقدر میخندی ؟ من دارم از سر درد میمیرم اون وقت تو داری غش غش میخندی؟- زهرا اگه ی چیز بگم باورت میشه؟- معلومه با این حالی که تو داری هرچی بگی باور نمیکنم معلوم نیست اونجا چی به خوردت دادند یا بوی الکل زده تو سرت قاطی کردی؟ خندید گفت : ا توهین نکن اگه بهت بگم بلند میشی با همین پات که نمیتونی تکون بدی میرقصی- خب ی بار بگو راحت شیم- تو مامان دو تا بچه شدی.من که اصلا همینجور مونده بودم تو ی ثانیه کلی فکر اومد تو سرم که خدایا من داروی بیهوشی رفته تو بدنم بهم کفلین زدن چند تا قرص مسکن خوردم یهو زدم زیر گریه خیلی ترسیدم که حالا چی میشه. – چیه زهرا چرا هرچی میشه گریه میکنی بدنت د هیدراته میشه خب.- وای محمد حالا چیکار کنیم میدونی چقدر مواد مضر رفته تو بدن من-توکلت به خدا باشه هیچی نمیشه عزیزم خدا خودش دیدی میتونیم این دوتا بچه رو داده به ما عدد بتا که خیلی بالا بود احتمال حاملگی دوقلویی هست الانم نوبت سونوگرافی گرفتم از همین جا ، پیاده شو تا بریم .تازه بی هوشی هم که کمر به پایین بوده فکر نکنم مشکلی پیش بیاد پیاده شو. دیگه رفتیم سونگرافی سن بارداری رو گفت 10روزه و بارداری دوقلویی تایید شد. اما من هنوز نگرانم امسال باید پایان نامم رو دفاع کنم .امتحاناتم. فعلا گیج گیجم. ولی محمد و حسام اینقدر خوشحالن که خدا میدونه . فعلا هم به کسی نگفتیم که اگه مشکلی بود سقط بشن.دعا کنید من امسال رو موفق بشم و از پس تمامی امتحانات بربیام.
+ نوشته شده در جمعه سی ام مهر ۱۳۹۵ ساعت 22:15 توسط
|