سلام
من رویام 27 سالمه از یه زمانی به بعد به شدت از آمپول میترسیدم
جریان از این قراره که بابام همیشه رو مدرسه رفتن ما حساس بود
به عبارتی تا رو به موت نمیشدیم اجازه غیبت کردن نمیداد
یادمه کلاس چهارم ابتدایی بودم و عروسی خالم بود اما تا ساعت 5 و نیم بعد از ظهر که خودش اومد دنبالم اجازه نداد حتی ده دیقه اجازه بگیرم. بگذریم
جریان ترس من از زمانی شروع شد که اول راهنمایی بودم از آمپول هم نمیترسیدم چون نزده بودم
منم یه روز مختصر سرمایی خورده بودم، اومدم پیاز داغشو زیاد کردم که نرم مدرسه
صبح که مامانم اومد بیدارم کنه گفتم مامان حالم اصلآ خوب نیست تمام بدنم درد مب کنه. نمیتونم پاشم
بابام هم که اومد دید وضع ناجوره زنگ زد مدرسه مون و اجازمو گرفت
بعد گفت پاشو یه چیزی بخور ضعف نکنی بعد بپوش بریم دکتر
گفتم نه باباجون خوبم، استراحت کنم بهتر هم میشم
بابام هم که یه آدم قاطع بود و نمیشد رو حرفش حرف زد گفت حرف نباشه!!همین که گفتم!!
منم ناچار قبول کردم
خلاصه بعد صبونه آماده شدیم رفتیم مطب دکتر
شلوغ نبود، خیلی زود نوبتمون شد
دکتر شروع کرد به معاینه بعد دفترچمو گرفت شروع کرد به نوشتن دارو
ولی خداییش زیاد از آمپول نمیترسیدم اما وقتی جیغ و داد چندنفر رو اونجا شنیدم یکم استرس گرفتم
خلاصه مامانم رفت با کیسه دارو اومد بردیم دکتر ببینه و دستورش رو بده
مرتب چشم مینداختم داخل کیسه ببینم آمپول داده یا نه. آخر دیدم آمپول ننوشته بود، یه نفس راحتی کشیدم بعد دکتر دستور دارو ها رو روش نوشت ، وقتی کارش تموم شد یه چند ثانیه مکس کرد و کیسه رو زیر و رو کرد ، نگاهی هم به نسخه کرد و گفت آمپول ننوشتم؟؟
منو میگی داشتم آب دهنمو قورت میدادم
دیدم یکم فکر کرد و گفت الیته زیاد لازم هم نیست
نیم خیز شد و دوباره نسشت سر جاش بعد چند ثانیه گفت نه خب، کار از محکم کاری عیب نمیکنه بلند شد از کمد خودش یه شیشه پنیسبلین با یه سرنگ در آورد گفت دخترم برو بخواب رو تخت خودم برات میزنم
من که چون جیغ و داد بچه هایی که قبل از من آمپول زده بودم شنیده بودم ترس بهم غلبه کرد
گفتم آقای دکتر تورو خدا مگه نگفتید زیاد لازم نیست
گفت نترس دخترم آروم میزنم
قول میدم زیاد دردت نیاد از رویا
منم درحالی که به خودم لعنت میفرستادم(چون خودم بودم که این بلا رو سر خودم آوردم) رفتم خوابیدم رو تخت
دکتر که اومد بالا سرم گفتم آقای دکتر درد داره؟ گفت نترس! یکم درد داره اما من آروم میزنم.
آماده شدم پنبه خیس رو کشید سمت راستم با استرس گفتم آقای دکتر تو رو خدا یواش بزن
گفت باشه دخترم فقط پاتو شل کن که زیاد دردت نگیره
دوباره پنبه کشید و سوزنو فرو کرد یه دفعه پام سفت شد گفتم آآآخ دکتر خیلی درد داره. گفت شل کن دختر خوب شل نکنی بیشتر درد داره
منم دوباره شل کردم اونم شروع کرد به تزریق منم مدام التماس میکردم که آآآآی ایییی آقای دکتر تو رو خدا تمومش کن خیلی درد داره اما اون کار خودشو میکرد و مدام میگفت دیگه تمومه آهاا داره تموم میشه .خلاصه تموم که شد گفت خیلی دردت اومد دخترم؟ با آه و ناله گفتم آره امادستتون درد نکنه
از اون به بعد دیگه شدیدآ از آمپول میترسم
وقتی اومدیم بیرون به دو چیز زیاد فکر میکروم
یکی اینکه این چه بلایی بود با دروغ سر خودم آوردم
یکی اینکه این دکتر مدرکشو از کجا گرفته بود که بهم آمپول داد آخه من حالم خوب بود والا