خاطره آقا آریا
سلام باز اومدم براتون خاطره بگم چن روز تو خونه استراحت دارم.
گفتم تا رفتم پیش دکترم و اونم کلی اصرار کرد که ریه هات حساسن و باید بستری شی و ازمایشات خوب نیس و این حرفا ولی من گفتم اصن بیمارستان نمییییام ینی دیووونه بازی راه انداخته بودم تو خیابونا و ارتین و ارمانم هر چی کردن من کوتاه نیومدم بابامم عصبانی نگام می کرد که ارمان گفت دیییونه زنجیری گمشووو تو ماشین بریم خونه همه مردم نگامون می کنن هیچ جا نمی ریم اصن...ارتینم که خیلی با من خوبه اخم کرده بود و منم شاد از اینکه بیمارستانو پیچوندم فرداش رفتم مدرسه ولی از صبح تنگی نفس داشتم خونمون پله داره که وقتی رسیدم بالا نفسم درنیومد دیگه نشستم رو پله هن هن می کردم
مامانم منو دید از بیرون اومده بود گفت اریا پسررم خوبی؟ با هن هن گفتم ماااامااان نفسمممم که سریع رفت ارتینو صدا کرد اونم گفت کو اسپریت؟ گفتم تو کیفمه اونم برداشت برام پاف زد بهتر شدم رفتم بالا گفت بابا و ارمان بیان حسابت با کرام و الکاتبینه گفتم نگو بش گفت من نگم مامان می گه.
مامانم ناهار پخته بود من یکم خوردم عصر بابا و ارمان اومدم و مامانمم زود گذاشت کف دستش بابام اومد اتاقم گفت اریا بشین کارت دارم تو چرا اینطوری می کنی مگه با سلامتیت شوخیت گرفته آسم که بچه بازی نیس پسرم. گفتم نه بابا ولم کن بیمارستان نه ارمانم اومد گفت مامان گفته حمله داشتی می خاای بمیری ها گفتم من نمیییام بیمارستان اذیتم می کنین ارمان گفت غلط می کنی نیای خودم شده کولت می کنم اوومد سمتم که گفتم بااابا ببینش...بابا گفت ولش کن ارمان خودم درستش می کنم فردا می ریم پیش یه دکتر دیگه هر چی اون بگه همون می کنیم گفتم نهههه بابام گفت بیخود بگیر بخواب حالا.تاصبح هی فکر می کردم این دکتر جدیده باز می خاد چه بلایی سرم بیاره
رفتم پیش مامانم و دست به دامن اون شدم نصیحتم کرد که بابات گفته حق ندارم دخالت کنم و ما خودمون می دونیم چی کار کنیم.فرداش باز سه تایی با داداشام و بابا رفتم دکتر ریه جدیده.مامانمو بابا نذاشت بیاد خیلی شلوغ بود ولی معاینم کرد و فهمید قبلش سرماخورده بودم به نظرم که از دکتر خودم مهربون تر بود و بام شوخی می کرد
ارمان گفت لازمه بستری شه؟گفت هنوز وضعش حاد نیس نباید جای حساسیت زا قرار بگیرم یا سرما بخورم و مواظب باشم بعدم دارو نوشت که ارمان گرفت زود گفتم امپولم داره؟ که دکتره گفت چن تا کوچولو فقط.هیچی نگفتم بابام داروهامو گرفت ولی به من نشون نداد منو و داداشامو رسوند خونه و فهمیدم کارم ساختس ولی بازم مقاومت کردم زود رفتم خودمو زدم به خوواب و در اتاقمو قفل کردم که نیان هر چی سعی کردم بخابم نشد زیر پتو نفسم گرفت و قفسه سینه امم درد داشت اومدم در پنجره رو باز کنم که بیرون هوا سرد بود و یه ماشین تریلی رد شد که دودش خورد تو صورتم و سرفه هام شروع شد اصن نمی تونستم نفس بکشم و حتی جیغ بزنم سینه ام خس خس می کرد و تقلا می کردم واسه هوا درم که قفل کرده بودم ینی گفتم غلط کردم با خودم
سریع از رو تختم شماره ارتینو گرفتم و هیچی نتونستم بگم با دو اومد در اتاقم گفت اریااااا داداش بیا درو باز کن نمی تونستم جم بخورم صدا ارمان و بابامم می شنیدم همین طور که تقلا می کردم واسه هوا چار دست و پا خودمو رسوندم به در بازش کردم سه تایی پریدن تو سریع اسپریمو بهم دادن ارمانم دستمو گرفه بود هی می گفت ارووم نفس بکش نفس بکش... از اینکه اومدن پیشم خیلی خوش حال بودم فک کردم دارم خفه میشم تا بهتر شدم گریه ام گرفت گفتم بابااااا بسه دیگه منم می خام مث پسرا دیگه باشم برم این ور اونور نه که همش مریض باشم و بترسم .بابام گفت خوب میشی پسر گلم ارتینم ارومم کرد بعد یه قرص بم دادن ارمان که اگه یه وقت دیگه بود می کشتدم هیچی نگفت ولی داروهامو اورد و بابام گفت زودد اریا پسرم امپول بزن که دیگه اینطور نشی گفتم بابا خوبم ارمان گفت بیخود خوبی تا ده دقیقه پیش داشتی می مردی زووود بازم التماس اما افاقه نکرد ارتینم این دفعه طرفداری مو نکرد چون دید حالم چه قدر بد شد بابام و ارتین خوابوندنم و منم گریه می کردم نه تو رو خددااا امپول نمی خاام نفهمیدم چن تاس ولی از سه چا تا به بالا بود اون قد حام بد بود که مهم نبود چن تا باشه به هر حال باید درد می کشیدم
اولی زد یه سمتم راستم که درد نداشت دومی همونجا که یکم سفت کردم ولی بازم دردم نیومد سومی دیدم بابام منو محکم چسبیده و ارتینم شلوارمو تا رون پام داد پایین فهمیدم دردش افتضاحه گفتم نمی خااام بزنممممم بابا بگو نزنه ارماااان بسه نمی خااام که ارمان گفت اریا داد بزن ولی سفت نکن داداش.تا زد یه درد فجیع ینی خیلی بد از باسنم شروع شد اومد تا کف پام و باز برمی گشت تو کمرم حرفامو نمی فهمیدم فقط گریه می کردددم بابااااااا ایییییییییی ماماااااان بیا منو کشتن بابااا ایییی بسه ارمان داداش بسه بسه...نفهمیدم چه قدر التماس کردم خیلی درد داشت نمیدونم چی بود یا شایدم من خیلی ترسیده بودم دردش زیاد شد...
که تموم شد سریع با گریه برگشتم نفسم درنمی اومد که ارمان گفت نفس بکش اروم باش یکمی اب خوردم و فهمیدم دو تا دیگه هست تا ارمان اومد سراغم از اتاق در رفتم تو حال رو مبل نشستم گفتم نمی زنم بکشیدمم نمی زنم بابامم هم که عصبانی شده بود گفت با این حالت این کاارا چیه اریا؟؟؟ که درخونه زنگ خورد مامان بود مامانم اومد گفت چیه پسرم صدا دادت میاد تا اون سر گفتم اینا فلجم کردن مامان می خای جاششو بت نشون بدم اره نشون بدم ارمان وحشییی یه امپولی بم زد که اگه به گاو بزنی می میره من که ادمم ارتینم خندش گرفت و ارمانم اونور به زور خنده شو نگه داشته بود مامانم اومد پیشم خیلی بام حرف زد و بابا گفت خودم واسش می زنم همین جا دراز شو گفتم نههه نمی خام و باز لج کردم به همه شون بد و بیراه گفتم این قده که ارمان گفت زبون ادم نمی فهمی نه گفتم نمی خااام بزنم ولم کن که یه سره بغلم کرد برد تو اتاق خودش به بابا و مامان گفت بسپارینش به من ارتینو صدا زد اونم رفت داروها رو بیاره اومد تو اتاق و درو ارمان دوقفل کرد که دیگه درنرم گفت بخاطر رفتار بدت و بی ادبی ات امشب تنبیه میشی اریا گفتم مگه تو کی هستی ولم کن بابا خاستم پاشم که یه تشر بم زد و منم سیخ نشستم رو تخت ارمان گفت ارتین امپولا رو حاضر کن تو هم می خابی رو پام از اون وقتی داد ازاد بود حالا ممنوعه واسه سفت کردن و تکون خوردنم تقویتی می خوری به اضافه ی تنبه ای که خودم واست درنظر گرفتم گفتم وللم کن نمی خاام اما نذاشت نشست رو تختش و منو مث بچه ها دراز کرد رو پاش طوری که نیم تنه ای پایینم رو پا ارمان و نیم تنه بالام رو تخت یه بالشتم داد بم گفت بذار دهنت صدا نشنوم ازت گریه ام گرفت گفتم ارتین یه چیزی بگوو توروخدااا ارتین گفت دست من نیس و امپول اولو داد دست ارمان من رو پا ارمان بودم و تکون می خوردم نمی دیدم چیه یهو شلوار و شورتم تا ته رفت پایین گفتم تو رو خدا اذیتم نکنید ارتین هیچی نگفت کمرمو ثابت نگه داشت ارمانم یه ضربه محکم زد رو پام که هنو سفت بود و امپولو فرو کرد درد داشت خیللی گریه ام گرفت ارتینم پاهامو سفت نگه داشته بود اما تا می خاستم داد بزنم ارمان می گفت خفههههه نشنوم صداتو اریا تحمل کردم و سفت کردم خیلی درد داشت فجیع ولی اشکام می اومد و بالشم تو دهانم بود کمرمم ارتین سفت چسبیده بود یهو از جفتشون بدم اومد که منو زجر می دن
دراورد گفتم بسه بسه دیگه سوراخ شدم ارمان گفت تا اینجا دو تا طلبته سعی کردم خفه شم ولی یه فحش بش دادم هیچی نگفت یه پنبه گنده برداشت و پنج دقیقه اونطرفمو پنبه می کشید می دونه من خجالت می کشم از دستی اینطور می کرد بیشتر خجالت بکشم گفتم بزن دیگه گفت اهکی از کی امپول دوست شدی شما؟ ارتین گفت به اندازه کافی اذیت شده بزن واسش اونم درپووش امپولو برداشت گفت شل باش و فرو کرد درده باز پیچید تو پام سرمو کردم تو بالشه و گریه مو سردادم نفسم کم اوردم ولی نمی خاستم جلو ارمان التماس کنم بش بازم که ارتین فهمید گفت تمومه داداش گل من تموم....و موهامو ناز کرد تموم شد هنوزم درد داشتم ارمان بدون اینکه توجه کنه منو رو پاش جابه جا کرد یکم با دستش جا امپولمو ماساژ داد گفت حالا تقویتی ها یکی این ور یکی اونور گریه کردم که نهههه بخدا سوراخم کردی دیگه بت فحش نمی دم ولم کن گفت اریا تنبیه خودتو سخت تر نکن گفتم نمی خاام ارتین گفت میشه نزنی داداش؟گفت نه نمیشه اگه نزنم مرد نیستم و مردو و حرفش...گفتم ولم کن تو نامردی که گوشمو اروم گرفت گفت اریااا مواظب حرفات باش من کاری که بگم می کنم داداش بزرگتم و شما باید یاد بگیری احترام بذاری فهمیدی گفتم می ذارم اصن تو مامور مخفی حاکم بزرگ احترام می ذارم نزن خنده اش گرفت گفت من کاری که بگم می کنم ارتینم هیچی نگفت و دوباره کمرمو نگه داشت یه امپول قرمز بود که دیدم برداشت دستشو گذاشت رو باسنم چن جا فشار داد گفت کجا درد داره هر جا می گفت می گفتم درد داره اره اینجا امپول زدی درد داره....
خنده اش گرفت گفت اشکال نداره و یه قسمت از باسنمو گرفت تو دستش پنبه کشید گفتم نههههه ارمااان نزن دیگههه ..که فرو کرد گریه ام باز دراومد توجه نکرد ارتینم می گفت داره تموم میشه اریا تحمل کن گفتم نمیشه این طوری ادا دراوردم ک سرفه ام گرفته ارمان امپولمو زد و درد داشت بازم ارتین گفت اذیت میشه استرس براش خوب نیس ممکنه بش حمله دست بده ولش کن دیگه ...ارمان نگام کرد گفت پاشو یکی رو نمی زنم ینی فردا می زنم گفتم اش ماش به همین خیال باش گفت بچه پررو نشو دیگه خودش شلوارمو درس کرد گفت درد داشتی بگو شب برات شیاف بذارم گفتم نه ندارم سریع پاشدم از رو پاش با چشای قرمز که انگار مث ننه مرده ها گریه کرده بودم
اومدم از اتاق ارمان بیرون ولی شب مگه خوابم برد پام درد داشت خیلی زیاد نمی تونستم بشینم زیرلحاف گریه ام گرفت و پاشدم رو تختم نشستم برقم روشن گذاشتم ارمان که اومد بره دستشویی اومد اتاقم گفت اریا داداش خوبی گفتم پاام ارمان نامرد گفت پات چی شده؟گفت یه وححشی بم امپول زده گفت اهکی واستا میام الان رفت برام یه شیاف اورد گفت دردت ساکت میشه با این دراز کشیدم و واسم گذاشت و موند پیشم تا دردم ساکت شه .بعدشم خوابم برد فردا داداشم و مامان و بابام نذاشتن برم مدرسه و خوش به حالم بود خصوصا مامان خیلی لوسم کرد ته تغاری ام دیگه راستی یه 6 7 تا دیگه ام زدم و الانم بازم امپول دارم چه بساطیه سر اینا و از اخرم قراره اگه ازمایشام اوکی باشه از ارمان ایفون کش برم تمام.

گفتم تا رفتم پیش دکترم و اونم کلی اصرار کرد که ریه هات حساسن و باید بستری شی و ازمایشات خوب نیس و این حرفا ولی من گفتم اصن بیمارستان نمییییام ینی دیووونه بازی راه انداخته بودم تو خیابونا و ارتین و ارمانم هر چی کردن من کوتاه نیومدم بابامم عصبانی نگام می کرد که ارمان گفت دیییونه زنجیری گمشووو تو ماشین بریم خونه همه مردم نگامون می کنن هیچ جا نمی ریم اصن...ارتینم که خیلی با من خوبه اخم کرده بود و منم شاد از اینکه بیمارستانو پیچوندم فرداش رفتم مدرسه ولی از صبح تنگی نفس داشتم خونمون پله داره که وقتی رسیدم بالا نفسم درنیومد دیگه نشستم رو پله هن هن می کردم
مامانم منو دید از بیرون اومده بود گفت اریا پسررم خوبی؟ با هن هن گفتم ماااامااان نفسمممم که سریع رفت ارتینو صدا کرد اونم گفت کو اسپریت؟ گفتم تو کیفمه اونم برداشت برام پاف زد بهتر شدم رفتم بالا گفت بابا و ارمان بیان حسابت با کرام و الکاتبینه گفتم نگو بش گفت من نگم مامان می گه.
مامانم ناهار پخته بود من یکم خوردم عصر بابا و ارمان اومدم و مامانمم زود گذاشت کف دستش بابام اومد اتاقم گفت اریا بشین کارت دارم تو چرا اینطوری می کنی مگه با سلامتیت شوخیت گرفته آسم که بچه بازی نیس پسرم. گفتم نه بابا ولم کن بیمارستان نه ارمانم اومد گفت مامان گفته حمله داشتی می خاای بمیری ها گفتم من نمیییام بیمارستان اذیتم می کنین ارمان گفت غلط می کنی نیای خودم شده کولت می کنم اوومد سمتم که گفتم بااابا ببینش...بابا گفت ولش کن ارمان خودم درستش می کنم فردا می ریم پیش یه دکتر دیگه هر چی اون بگه همون می کنیم گفتم نهههه بابام گفت بیخود بگیر بخواب حالا.تاصبح هی فکر می کردم این دکتر جدیده باز می خاد چه بلایی سرم بیاره
رفتم پیش مامانم و دست به دامن اون شدم نصیحتم کرد که بابات گفته حق ندارم دخالت کنم و ما خودمون می دونیم چی کار کنیم.فرداش باز سه تایی با داداشام و بابا رفتم دکتر ریه جدیده.مامانمو بابا نذاشت بیاد خیلی شلوغ بود ولی معاینم کرد و فهمید قبلش سرماخورده بودم به نظرم که از دکتر خودم مهربون تر بود و بام شوخی می کرد
ارمان گفت لازمه بستری شه؟گفت هنوز وضعش حاد نیس نباید جای حساسیت زا قرار بگیرم یا سرما بخورم و مواظب باشم بعدم دارو نوشت که ارمان گرفت زود گفتم امپولم داره؟ که دکتره گفت چن تا کوچولو فقط.هیچی نگفتم بابام داروهامو گرفت ولی به من نشون نداد منو و داداشامو رسوند خونه و فهمیدم کارم ساختس ولی بازم مقاومت کردم زود رفتم خودمو زدم به خوواب و در اتاقمو قفل کردم که نیان هر چی سعی کردم بخابم نشد زیر پتو نفسم گرفت و قفسه سینه امم درد داشت اومدم در پنجره رو باز کنم که بیرون هوا سرد بود و یه ماشین تریلی رد شد که دودش خورد تو صورتم و سرفه هام شروع شد اصن نمی تونستم نفس بکشم و حتی جیغ بزنم سینه ام خس خس می کرد و تقلا می کردم واسه هوا درم که قفل کرده بودم ینی گفتم غلط کردم با خودم
سریع از رو تختم شماره ارتینو گرفتم و هیچی نتونستم بگم با دو اومد در اتاقم گفت اریااااا داداش بیا درو باز کن نمی تونستم جم بخورم صدا ارمان و بابامم می شنیدم همین طور که تقلا می کردم واسه هوا چار دست و پا خودمو رسوندم به در بازش کردم سه تایی پریدن تو سریع اسپریمو بهم دادن ارمانم دستمو گرفه بود هی می گفت ارووم نفس بکش نفس بکش... از اینکه اومدن پیشم خیلی خوش حال بودم فک کردم دارم خفه میشم تا بهتر شدم گریه ام گرفت گفتم بابااااا بسه دیگه منم می خام مث پسرا دیگه باشم برم این ور اونور نه که همش مریض باشم و بترسم .بابام گفت خوب میشی پسر گلم ارتینم ارومم کرد بعد یه قرص بم دادن ارمان که اگه یه وقت دیگه بود می کشتدم هیچی نگفت ولی داروهامو اورد و بابام گفت زودد اریا پسرم امپول بزن که دیگه اینطور نشی گفتم بابا خوبم ارمان گفت بیخود خوبی تا ده دقیقه پیش داشتی می مردی زووود بازم التماس اما افاقه نکرد ارتینم این دفعه طرفداری مو نکرد چون دید حالم چه قدر بد شد بابام و ارتین خوابوندنم و منم گریه می کردم نه تو رو خددااا امپول نمی خاام نفهمیدم چن تاس ولی از سه چا تا به بالا بود اون قد حام بد بود که مهم نبود چن تا باشه به هر حال باید درد می کشیدم
اولی زد یه سمتم راستم که درد نداشت دومی همونجا که یکم سفت کردم ولی بازم دردم نیومد سومی دیدم بابام منو محکم چسبیده و ارتینم شلوارمو تا رون پام داد پایین فهمیدم دردش افتضاحه گفتم نمی خااام بزنممممم بابا بگو نزنه ارماااان بسه نمی خااام که ارمان گفت اریا داد بزن ولی سفت نکن داداش.تا زد یه درد فجیع ینی خیلی بد از باسنم شروع شد اومد تا کف پام و باز برمی گشت تو کمرم حرفامو نمی فهمیدم فقط گریه می کردددم بابااااااا ایییییییییی ماماااااان بیا منو کشتن بابااا ایییی بسه ارمان داداش بسه بسه...نفهمیدم چه قدر التماس کردم خیلی درد داشت نمیدونم چی بود یا شایدم من خیلی ترسیده بودم دردش زیاد شد...
که تموم شد سریع با گریه برگشتم نفسم درنمی اومد که ارمان گفت نفس بکش اروم باش یکمی اب خوردم و فهمیدم دو تا دیگه هست تا ارمان اومد سراغم از اتاق در رفتم تو حال رو مبل نشستم گفتم نمی زنم بکشیدمم نمی زنم بابامم هم که عصبانی شده بود گفت با این حالت این کاارا چیه اریا؟؟؟ که درخونه زنگ خورد مامان بود مامانم اومد گفت چیه پسرم صدا دادت میاد تا اون سر گفتم اینا فلجم کردن مامان می خای جاششو بت نشون بدم اره نشون بدم ارمان وحشییی یه امپولی بم زد که اگه به گاو بزنی می میره من که ادمم ارتینم خندش گرفت و ارمانم اونور به زور خنده شو نگه داشته بود مامانم اومد پیشم خیلی بام حرف زد و بابا گفت خودم واسش می زنم همین جا دراز شو گفتم نههه نمی خام و باز لج کردم به همه شون بد و بیراه گفتم این قده که ارمان گفت زبون ادم نمی فهمی نه گفتم نمی خااام بزنم ولم کن که یه سره بغلم کرد برد تو اتاق خودش به بابا و مامان گفت بسپارینش به من ارتینو صدا زد اونم رفت داروها رو بیاره اومد تو اتاق و درو ارمان دوقفل کرد که دیگه درنرم گفت بخاطر رفتار بدت و بی ادبی ات امشب تنبیه میشی اریا گفتم مگه تو کی هستی ولم کن بابا خاستم پاشم که یه تشر بم زد و منم سیخ نشستم رو تخت ارمان گفت ارتین امپولا رو حاضر کن تو هم می خابی رو پام از اون وقتی داد ازاد بود حالا ممنوعه واسه سفت کردن و تکون خوردنم تقویتی می خوری به اضافه ی تنبه ای که خودم واست درنظر گرفتم گفتم وللم کن نمی خاام اما نذاشت نشست رو تختش و منو مث بچه ها دراز کرد رو پاش طوری که نیم تنه ای پایینم رو پا ارمان و نیم تنه بالام رو تخت یه بالشتم داد بم گفت بذار دهنت صدا نشنوم ازت گریه ام گرفت گفتم ارتین یه چیزی بگوو توروخدااا ارتین گفت دست من نیس و امپول اولو داد دست ارمان من رو پا ارمان بودم و تکون می خوردم نمی دیدم چیه یهو شلوار و شورتم تا ته رفت پایین گفتم تو رو خدا اذیتم نکنید ارتین هیچی نگفت کمرمو ثابت نگه داشت ارمانم یه ضربه محکم زد رو پام که هنو سفت بود و امپولو فرو کرد درد داشت خیللی گریه ام گرفت ارتینم پاهامو سفت نگه داشته بود اما تا می خاستم داد بزنم ارمان می گفت خفههههه نشنوم صداتو اریا تحمل کردم و سفت کردم خیلی درد داشت فجیع ولی اشکام می اومد و بالشم تو دهانم بود کمرمم ارتین سفت چسبیده بود یهو از جفتشون بدم اومد که منو زجر می دن
دراورد گفتم بسه بسه دیگه سوراخ شدم ارمان گفت تا اینجا دو تا طلبته سعی کردم خفه شم ولی یه فحش بش دادم هیچی نگفت یه پنبه گنده برداشت و پنج دقیقه اونطرفمو پنبه می کشید می دونه من خجالت می کشم از دستی اینطور می کرد بیشتر خجالت بکشم گفتم بزن دیگه گفت اهکی از کی امپول دوست شدی شما؟ ارتین گفت به اندازه کافی اذیت شده بزن واسش اونم درپووش امپولو برداشت گفت شل باش و فرو کرد درده باز پیچید تو پام سرمو کردم تو بالشه و گریه مو سردادم نفسم کم اوردم ولی نمی خاستم جلو ارمان التماس کنم بش بازم که ارتین فهمید گفت تمومه داداش گل من تموم....و موهامو ناز کرد تموم شد هنوزم درد داشتم ارمان بدون اینکه توجه کنه منو رو پاش جابه جا کرد یکم با دستش جا امپولمو ماساژ داد گفت حالا تقویتی ها یکی این ور یکی اونور گریه کردم که نهههه بخدا سوراخم کردی دیگه بت فحش نمی دم ولم کن گفت اریا تنبیه خودتو سخت تر نکن گفتم نمی خاام ارتین گفت میشه نزنی داداش؟گفت نه نمیشه اگه نزنم مرد نیستم و مردو و حرفش...گفتم ولم کن تو نامردی که گوشمو اروم گرفت گفت اریااا مواظب حرفات باش من کاری که بگم می کنم داداش بزرگتم و شما باید یاد بگیری احترام بذاری فهمیدی گفتم می ذارم اصن تو مامور مخفی حاکم بزرگ احترام می ذارم نزن خنده اش گرفت گفت من کاری که بگم می کنم ارتینم هیچی نگفت و دوباره کمرمو نگه داشت یه امپول قرمز بود که دیدم برداشت دستشو گذاشت رو باسنم چن جا فشار داد گفت کجا درد داره هر جا می گفت می گفتم درد داره اره اینجا امپول زدی درد داره....
خنده اش گرفت گفت اشکال نداره و یه قسمت از باسنمو گرفت تو دستش پنبه کشید گفتم نههههه ارمااان نزن دیگههه ..که فرو کرد گریه ام باز دراومد توجه نکرد ارتینم می گفت داره تموم میشه اریا تحمل کن گفتم نمیشه این طوری ادا دراوردم ک سرفه ام گرفته ارمان امپولمو زد و درد داشت بازم ارتین گفت اذیت میشه استرس براش خوب نیس ممکنه بش حمله دست بده ولش کن دیگه ...ارمان نگام کرد گفت پاشو یکی رو نمی زنم ینی فردا می زنم گفتم اش ماش به همین خیال باش گفت بچه پررو نشو دیگه خودش شلوارمو درس کرد گفت درد داشتی بگو شب برات شیاف بذارم گفتم نه ندارم سریع پاشدم از رو پاش با چشای قرمز که انگار مث ننه مرده ها گریه کرده بودم
اومدم از اتاق ارمان بیرون ولی شب مگه خوابم برد پام درد داشت خیلی زیاد نمی تونستم بشینم زیرلحاف گریه ام گرفت و پاشدم رو تختم نشستم برقم روشن گذاشتم ارمان که اومد بره دستشویی اومد اتاقم گفت اریا داداش خوبی گفتم پاام ارمان نامرد گفت پات چی شده؟گفت یه وححشی بم امپول زده گفت اهکی واستا میام الان رفت برام یه شیاف اورد گفت دردت ساکت میشه با این دراز کشیدم و واسم گذاشت و موند پیشم تا دردم ساکت شه .بعدشم خوابم برد فردا داداشم و مامان و بابام نذاشتن برم مدرسه و خوش به حالم بود خصوصا مامان خیلی لوسم کرد ته تغاری ام دیگه راستی یه 6 7 تا دیگه ام زدم و الانم بازم امپول دارم چه بساطیه سر اینا و از اخرم قراره اگه ازمایشام اوکی باشه از ارمان ایفون کش برم تمام.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۵ ساعت 10:46 توسط
|