خاطره یه خانم دکتر

یه روز که سنوزیتم برای بار n ام گریبانگیر من شده بود و منو از فعالیت های معمولم انداخته بود مادر گرامی طی یک فقره انقلاب شبیه انقلاب فرانسه منو به دکتر برد .
دکتر هم طبق معمول با ابزار قتاله به سراغم اومد خلاصه بعد از یک سری فرو بردن ادوات وابزار در گلو و گوش ودماغ و چشم و حلق بنده شروع به بیچیدن نسخه کرد وطومارشو نوشت که شامل یه مشت آنتی بیوتیک و یه مشت چیز دیگه شبیه اسمارتیز و در حسن ختام طومار یک عدد آمپول!!! 
در راه برگشت مادر عزیز اصرار که همین الان بریم آمپولرو بزن . اون موقع شب من بعد از یک روز نشتی دماغ و خالی کردن مغزم تو دستمال ومقداری بالا کشیدن آن حوصله هیچی نداشتم ولی باز مامان طی انقلاب دوم منو به زور برد.
و به جای وعده دادن به آّبنبات و شکلات به من گفت:نترس می ریم درمانگاه نزدیکمون یه دختر خوشکل میاد برات میزنه بدون درد برو حالشو ببر!!!

منم در طی این پیشنهاد گفتم باشه !!

خلاصه داداچم اینا!. ما رفتیم تو اتاق تزریق دیدیم هیشکی نیس بعد از 5 6 دقیقه ور انداز کردن اتاق .دیدم صدای پا میاد من تو این فکر بودم که طرف چه شکلیه که مامان گفته خوشکله و این حرفا که یهو یه یارو با این تیپ اومد تو :سیاه.کوتاه قد . سبیل تا رو لب پایین و از اطراف 4 سانت طول. سبیلش دود زده و سیاه بود. لبای سیاه . چشای ور قلمبیده .ابرو خدا بده برکت.نیمه کچل. روپوش بادکمه باز و پر از آثار خون و بتادین.شلوار گشاد.دستان زمخت و یه سیگار هم تو دستش .انگار که مسئول کفن و دفن درمانگاه بود یا جلاد امپراطور خلاصه فکر کنم ملک الموت از این خوشکلتر باشه. اومد گفت بفرمایین؟ منو مامان که خشک شده بودیم به خود اومدیم و مامان گفت تزریق داشتیم یارو نصفه سیگارشو تا ته کشید بالا تهشم انداخت بیرونو گفت بخاب تا بیام. 
مادر عزیز هم که احساس گناه میکرد گفت من بیرون منتظرم

خلاصه من موندمو یک غول بیابونی که با یه آمپول و یک پنبه و مثل قطار دود میکرد و میومد من هم اشهدمو خوندم و حاضر شدم که به دیدار حق نایل بشم .

یارو گفت میترسی؟( با صدای یک غول)منم با صدای لرزان: نههههه...


خلاصه دست بکار شد و من هم که اتظار دیدن ملک الموت عزیزو داشتم چشامو بستم که بعد از چند ثانیه گفت : خلاص. پاشو برو 

من هم باورم نمیشد که تموم شده و من زندم بدون هیچ دردی. با لبخند پاشدم و با یک تشکر فلنگو بستم و با مادر عزیز که بیرون بود به خونه رفتم تو راه مامان هچی نگفت که من شروع به انتقاد نکنم اون شب مادر یه شام خوشمزه واسم درست کرد با دسر که معمولا کم پیش میاد شب همچین غذای تازه و خوشمزه ای بخوریم ولی اونشب نمیدونم چه خبر بود!!!

اینم یک داستان دیگه از نت

وقتی داشتم دوره ام را در بیمارستان می گذراندم، می ترسیدم که آمپول بزنم. این بود که می رفتم و محتویات آمپول رو توی پنبه الکی خالی می کردم و می آمدم. پس از مدت کوتاهی آوازه شهرتم تمام بیمارستان را پر کرد. با وجود مخالفت من همه می خواستند که من آمپول‌هایشان را بزنم، چرا که حتی همان تماس اولیه سرسوزن را هم حس نمی‌کردند. تا این که استادمان شنید و گفت:
آفرین به تو ... حالا بیا بریم یه آمپول جلوی چشمم بزن ببینم چه می‌کنی که هیچ کس چیزی حس نمی‌کنه. نتونستم بهونه ای بیارم ... بله مجبور شدم برای اولین بار آمپول بزنم ...

هورا ... من موفق شدم ولی ... هنوز فریاد بیمار بخت برگشته‌ای که اولین آمپول عمرم را به او زدم، بعد از سال‌ها توی گوشمه. 

طفلکی چه زجری کشید.