خاطره صدف

سلام صدف هستم و چاكر شما كاراته كار خاطره اي كه مي نويسم مربوط به چند ماه قبل يه روز وقتي داشتم از باشگاه برميگشتم يه پسره رو به خاطر اين كه به من چپ نگاه كرد لت و پار كردم چندماه پيش كه حالم خيلي بد بود و پسر دايي فضولم هم خونمون بود منو لو داد و مجبورم كرد كه باهاش برم دكتر حالم اصلا خوب نبود از يه طرف سرما خورده بودم و از طرف ديگه توي باشگاه مچم ضرب ديده بود حالا توي اين گيرودار يه چاقو هم رفته بود دستم كه خونش بند نميومد خلاصه همه ي اينها و بهمراه پسردايي محترم دست به دست هم دادن تا منو آمپول بارون كنن بعد از اين كه از مطب امديم بيرون پارسا رفت دارو هارو بگيره داشتم نقشه ي فرار و طرح مي كردم كه يهو چشمم به اون پسره افتاد و خدا برخرمگس معركه لعنت كنه كه پارسا هم سر رسيد هر چه قدر هم من اصرار كردم كه آمپولا رونزنم راضي نشد و به زور بردتم تو تزريقات واي اگه ميگفتن هزار بار ميمردم اون پسره اي كه كتكش زده بودم آمپولزن اونجا بود دوباره پارسا در بهت من دخالت كرد و خوابوندم رو تخت با هزار مكافات و دوتايي منو برگردوندن ومنم كه شل نمي كردم و بالاخره مجبور شد همونجوري بزنه و البته منم مضايقه نكردم و هرچي دلم خواست داد زدم همه ي كسايي كه اون جا بودن دم اتاق تزريقات جمع شده بودن پسره رفت همشون رو فرستاد رفتن پسر دايي هم كه يه جوري پاهام رو گرفته بود كه انگار دزد گرفته نوبت آمپول دوم شد و منم باز همون كارارو كردم توي آمپول سوم دست به يه نو آوري زدم كه هنوز اختراع نشده وقتي پارسا رفت يه كم استراحت كنه منم از وقت استفاده كردم و الفرار رفتم توي دستشويي قايم شدم بعد 15 دقيقه بيرون اومدم كه برم
ديدم هر دوتاشون وايسادن دم در و دارن منو نگاه میکنن دوباره مارفتيم توي تزريقات توي آمپول سوم ديگه داد نزدم ولي گريه كردم آخه خيلي درد داشت ديگه نمي خواستم آمپول چهارم رو بزنم كه دوتا خانم كه اومده بودن آمپولشون رو بزنن وباهمراهي پارسا منو گرفتنو اون پسره هم با تمام قوا يه آمپولي به من زد كه فك كنم داشت ازم انتقام اون كتكي رو كه بهش زده بودم رو مي گرفت ومن بالاخره با پاي لنگان از تخت پس از آمپول چهارم پايين اومدم وبا يه كيسه كه حاوي سه آمپول ديگه بود به خونه برگشتم البته با همراهي فضول خان.

خاطرات جالب

به خانمه گفتم: آمپول براتون بنویسم؟ گفت: اگه میخواین خوب بشم بنویسین

پیرمرده گفت: داروهائی که الان برام نوشتین از داروخونه گرفتم. بی زحمت ببینین درستند؟ نسخه شو نگاه کردم و گفتم: داروهاتون درسته اما از این قرص یه بسته بهتون کم داده. دست مشت کرده شو باز کرد و بسته قرصو از توش درآورد و گفت: آفرین!!