خاطره ای دیگر از صدف خانم
صدفم معرف حضورتون که هستم من یه دختر دایی دارم چهار سالشه اسمشم پارمیسه یه روز سرما خورده بود و آمپول داشت رفتیم درمانگاه که آمپولاشو بزنه زنداییم رفته بود مهمونی منو پارسا پسر داییم بردیمش پارسا رفت قبض بگیره تا منو پارمیس رفتیم تو تزریقات زد زیره گریه منم برا اینکه آرومش کنم رفتم رو تخت خوابیدم وگفتم من میخوام آمپول بزنم به تو که نمیزنن (اونم کی من ) همونجوری دراز کشیده بودم که یهو یکی یه آمپول فرو کرد تو باسنم اصلا نمیدونم از کجا اومد منم داد زدمو تکون خوردم پرید نشست رو پاهام امپولو زد و رفت منم فقط داشتم گریه میکردم پارمیسم خشکش زده بود دهنش دو متر باز مونده بود بعد از اینکه به زور آمپولشو زدیم رفتیم خونه پارسا هم که هی منو مسخره میکرد و می خندید حالا واسه شبشم مغز خوردیم که متاسفانه حساسیت داد زیر چشام باد کرده بود فرداشم آقا پارسا و زنداییم بردنم دکتر دو تا آمپول دیگه رو نوش جون کردم | |||||
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 19:55 توسط
|
بعد از اینکه به زور آمپولشو زدیم رفتیم خونه پارسا هم که هی منو مسخره میکرد و می خندید
حالا واسه شبشم مغز خوردیم که متاسفانه حساسیت داد زیر چشام باد کرده بود فرداشم آقا پارسا و زنداییم بردنم دکتر دو تا آمپول دیگه رو نوش جون کردم