خاطره ای دیگر از صدف خانم

صدفم معرف حضورتون که هستم من یه دختر دایی دارم چهار سالشه اسمشم پارمیسه یه روز سرما خورده بود و آمپول داشت رفتیم درمانگاه که آمپولاشو بزنه زنداییم رفته بود مهمونی منو پارسا پسر داییم بردیمش پارسا رفت قبض بگیره تا منو پارمیس رفتیم تو تزریقات زد زیره گریه منم برا اینکه آرومش کنم رفتم رو تخت خوابیدم وگفتم من میخوام آمپول بزنم به تو که نمیزنن (اونم کی من ) همونجوری دراز کشیده بودم که یهو یکی یه آمپول فرو کرد تو باسنم اصلا نمیدونم از کجا اومد منم داد زدمو تکون خوردم پرید نشست رو پاهام امپولو زد و رفت منم فقط داشتم گریه میکردم پارمیسم خشکش زده بود دهنش دو متر باز مونده بود  بعد از اینکه به زور آمپولشو زدیم رفتیم خونه پارسا هم که هی منو مسخره میکرد و می خندید  حالا واسه شبشم مغز خوردیم که متاسفانه حساسیت داد زیر چشام باد کرده بود فرداشم آقا پارسا و زنداییم بردنم دکتر دو تا آمپول دیگه رو نوش جون کردم

نظر

سلام به همه دوستان گل و نازنین خودم

 

دوستانی که فقط خواننده وبلاگ هستین اگه نظر ندین یا خاطره ای برام نذارین نمی تونم زود زود آپ کنم.

 

پس منتظر نظراتتون هستم.

اينجا محليه براي فراموش كردن دردها و بيماريها . پس خاطراتتون رو درباره بيماري ، بيمارستان و يا اتفاقيات جالب و سوتيهايي كه براتون پيش اومده برام بفرستين

 

راستی بچه ها توی نظرسنجی شرکت کنین . نظر سنجي جديد به سايت اضافه شد.

 

جديد :

اين نظر يكي از خواننده هاست . من كه خوشم اومد . نظر شما چيه ؟

شيلا : سلام دوستان
اين وب قشنگه ولي به نظر من كاشكي به غير از آمپول زدن دوستان چيزاي ديگه اي هم مينوشتن مثل خاطره ي بستري شدن و يا عمل شدن و چيزاي ديگه تو اين مايه ها چون اين آمپوله خيلي بحث شده

پاسخ:
من كه خيلي موافقم . خيلي هم خوبه . اميدوارم دوستان هم همراهي كنن.
اگه خودت خاطره اي در اين مورد داري بگو تا بقيه هم ادامه بدن

عید

روز دوم عید بود و هنوز سرماخوردگیم خوب نشده بود تا جاییکه مجبور شدم برم دکتر . رفتیم شبانه روزی و دکتر که معاینه ام کرد گفت گلوت چرک کرده و برام یک دگزا و پنی سیلین 1200 نوشت. داروها رو از داروخونه گرفتیم و رفتیم خونه . خانمم گفت کی آمپولاتو میزنی منم گفتم همین الان . آمپولا رو آماده کرد . یکم ترس داشتم اما به خودم دلداری می دادم. اول گفتم پنی سیلین رو بزنه تا از شرش راحت شم و اونم انصافا خوب زد. بعدش هم دگزا. بعد چند دقیقه تازه جای آمپولا درد می کرد . اما اینقد بیحال بودم که رفتم توی تختواب و یه دو سه ساعتی خوابیدم

روز اول عید

روز اول فروردین بود . منتظر سال تحویل بودم اما احساس میکردم خیلی کسلم . کم کم دیدم سر درد دارم و تمام بدنم درد میکنه زیاد اهمیت ندادم . اما شب دیگه طاقتم تموم شد رفتم از داروخونه یک قرص سرماخوردگی با امپول دگزا گرفتم. خانمم هم که به کار تزریقات وارد و علاقمنده! دست بکار شد و امپول رو اماده کرد. از شم چه پنهون یه ذره ترسیده بودم اما به خودم فوت قلب می دادم. آمپول رو که نوش جون کردم هیچ دردی نداشت اما بعد 5 دقیقه یکم جاش می سوخت. بهتر شده بودم.

آزمایش خون

یه مدت بود که خیلی بی حال بودم مامانم نگرانم شد بردتم دکتر اخه مامانم خیلی بچه ذلیله رفتم دکتر وارد مطب که شدم استرس همه جونمو برداشت خدا خدا میکردم امپول نده رفتم از شانس بد من 3امپول تقویتی داد ازمایشم گفت باید بدم .3امپول همشو باهم زدن جونم داشت بالا میومد قرمز شده بودم از درد ولی خجالت کشیدم جیغ بزنم بعدش ولی حسابی گریه کردم 2روز بعدش که رفتم برای آزمایش نمیدونم چه جوری بود خانومایی که ازمایش خون میگرفتن نبودن مسيول ازمایش یه پسر جوانی بود گفت خانوما نیستن گفت بزا خودم بگیرم ابجی فهمید این منو یه جوری نگاه میکنه نشستم تا بیاد استینمو دادم بالا پسره فهمیده بود ترسیدم گفت نترس اروم میزنم رگم پیدا نمیشد از روی دستم گرفت خیلی درد داشت بلند گفتم آخخخخخخ گفت تموم شد تموم شد از درد چشامو بسته بودم فقط ای اخخ میکردم موقع نوشتم اطلاعاتم شماره خونمون ادرسو پرسید من نفهمیدم برا چی اما ابجیم گفت این پسره از تو خوشش اومده 3 روز بعدش مامانش زنگ زد بعدش اومدن خواستگاری الان نزدیک 6ماهه که باهم نامزدیم وهیچ وقت اون روز یادمون نمیره.