ماه رمضون

دوستان ماه رمضون هم که فرا رسید

امیدوارم پرخوری نکنین تا کارتون به دوا و دکتر نیفته

 در ادامه مطلب پیشنهاداتی درباره تغذیه در وعده افطار و سحری که منبعش وبلاگ " زندگی من ، پرستاری" براتون گذاشتم . امیدوارم مفید باشه 

ادامه نوشته

ادامه خاطره

بعد از اینکه حالم بهتر شد رفتیم داروخونه تا داروها رو بگیریم. داروها رو گرفتیم برگشتیم درمانگاه . یه سرم بود با چنتا آمپول. پرستاره گفت رو تخت اماده شو تا سرمت رو وصل کنم. بعد ازاینکه رو تخت دراز کشیدم پرستاره با سرم اومد ، فکر میکنم یکم فشارم افتاده بود چون نمیتونست براحتی رگمو پیدا کنه بالاخره بعد از چند بار سوراخ شدن بازوم و ریختن چند قطره خون روی زمین بالاخره رگ پیدا شد و سرم رو وصل کردن و چند تا آمپول هم توش ریختن. فقط یه امپول مونده بود که باید عضلانی تزریق میشد . راستش اونقدر مریض بودیم که یادم نبود نگاه کنم ببینم آمولش چیه . پرستاره یکی دیگه از پرستارا رو صدا کرد و گفت این امپول رو هم بعد از سرم تزریق کن . سرم که تموم شد پرستارو صدا کردم تا سرم رو دربیاره . سرم رو که دراورد ازم پرسید که حالم بهتر شده یا نه منم گفتم که خیلی بهترم . گفت پس آمپولو دیگه تزریق نمیکنم و رفت.

حالا هم بعد چند روز هنوزم هم کلیه م داره درد میکنه و سنگ آروم آروم داره تکون میخوره تا بیاد پائین خدا بخیر کنه

راستی نظر شما درباره داروها و گیاهانی که سنگ کلیه رو میندازن چیه؟

راستی بچه ها , بعد از یک هفته دوا و درمان سنگ محترم کلیه تشریف بردند . هورا بسلامتی

خاطره خاطره

شنیدین که میگن عاقبت خیاط در کوزه افتاد ، داستان من هم اینطوری شد.

دیروز با ودم فکر میکردم که چرا کسی خاطره نمی نویسه ولی نمیدونستم که خودم مشمول خاطره میشم.

حالا خاطره خودم

چند روزی بود که کلیه هام درد میکردن ولی زیاد بهش اهمیت نمی دادم چون دردش کم و زیاد میشد و من برای دکتر رفتن امروز و فردا می کردم تا اینکه بعدازظهر دیروز دیدم که ادرارم خونی شده ، خیلی تعجب کردم و با خودم گفتم حتما سنگ کلیه است اما چرا درد ندارم که یدفعه دردهای شدیدی شروع شد که طاقتم رو برید بعد از 10-20 دقیقه کار بجایی رسید که تحملم تموم شد و با خانمم به سمت درمانگاه راه افتادیم تا نوبتم بشه نرتب راه میرفتم و درد میکشدیم دکتر تا این وضعو دید گفت قبلا سابقه سنگ کلیه داشتی منم گفتم آره . اونم برام سونوگرافی نوشت بهمراه سرم و آمپول . گفتم دکتر داروخونه اینجا تعطیله چیکار کنم تحمل ندارم . اونم گف که یه دونه شیاف از پرستارا بگیر و استفاده کن منم فورا شیاف رو گرفتم و خانمم برام شیافو گذاشت. اما یه 10 دقیقه ای طول کشید تا شیاف عمل کنه

آمپول نزدن

 یلدا گفت :

منم شديدا ميترسم.يادمه چن وقت پيش سه تا امپول داشتم كه هيچكدومشو نزدم بعد دخترعمم پرستاره .دوتايي خونه تنها بوديم بعد بهم گفت بيا برات بزنم من گفتم نه درد ميگيره اون ميگفت درد نميگيره خيلي اصرار كرد منم يه لحظه جو گير دم گفتم برو بيار بزن بنده خدا با كلي ذوق رفت امادش كرد منم دراز كشيدم پنبه رو زد به بدنم گفتم درد ميگيره ديگه نميزارم بزني .هيچي ديگه اون كلي اصرار كرد منم گفتم نه.تازه متوجه اگه يه ثانيه ديرتر ميگفتم كاراز كار گذشته بود شانس اوردم

خاطره فرزین

سلام اسم من فرزین هست یه خواهر دارم که ازمن بزرگتره و تازه نامزد کرده ماجرا مربوط به چند ماه پیش هست که پدر و مادرم رفته بودن کربلا منم بدجور مریض بودم این آقای داماد ما فهمید مریضم و به اصرا بردتم دکتر دکتره تا خواست آمپول بنویسه گفتم حساسیت دارم گفت باشه تست میکنم تست کرد حساسیت نداشتم چیزی نگفتم رفتم تو تزریقات تا دیدم خانومه گفتم من خجالت میکشم و نمیزنم دکتره هم شنید و گفت عیب نداره خودم میزنم دیگه نتونستم بهونه بیارم آقای داماد رو فرستادم رفت بیرون اتاق نمی خواستم بفهمه از آمپول میترسم کلی به دکتره التماس کردم تا یواش بزنه با اینکه آمپول خیلی درد داشت خفه شدم تا آبروم نره ولی تکون می خوردم همینکه آمپول اول تموم شد دکتره رفت بیرون منم به هوای اینکه دیگه تموم شد اومدم بیرون دیدم که داره با آقا سعید(دامادمون) حرف میزنه بعدم اومد گفت کجا پاشدی برو بخواب ببینم هنوز دو تا آمپولت مونده بغض کردم رفتم رو تخت خوابیدم آقا سعیدم اومد پاهامو نگه داشت که تکون نخورم بالاخره بعد کلی گریه و جیغ و داد رفتیم خونه من که از وجود پنج تا آمپول دیگه بی خبر بودم با خیال تخت گرفتم خوابیدم فردا بعد از ظهر وقتی رفتم آشپز خونه آب بخورم آمپولا رو دیدم همون وقت دبود که آبجیم و آقا سعید اومدن خونه منم رفتم زود تو اتاقم و خودمو به خواب زدم خواهرم اومد بیدارم کرد و گفت پاشو حاضر شو با سعید برو آمپولاتو بزن بیا منم گفتم نمیام فرناز که میدونست وقتی میگم نه یعنی نه رفت بیرون از اتاق منم خوشحال شدم که به خیر گذشت یهو آقا سعید اومد تو اتاق و گفت این بچه بازیا چیه در میاری فرزین مرد گنده خجالت نمیکشی 17سالته منم گفتم نمییام گفت باشه نیا ازتو اتاق فرنازو صدا کرد و گفت که آمپولای فرزینو باپنبه و الکل بیار منم نشسته بودم ببینم چیکار می خواد بکنه دیدم یکی از آمپولارو حاضر کرد و گفت بخواب گفتم تو میخوای آمپولمو بزنی گفت آره زودتر بخواب به فرنازم گفت پاهامو بگیره از همون اولش گریم شروع شد همینکه سوزنو فرو کرد خودمو سفت کردم داد میکشیدم گریه میکردم با اینکه فرناز گرفته بود پاهامو بازم تکون میخوردم بگذریم که سر آمپول دوم دیگه کولی بازی نموند که در نیاورده باشم فردا هم باید دو تا آمپول دیگه میزدم فردا صبح زود به بهانه ی اینکه میرم با وحید (دوستم) درس بخونم از خونه زدم بیرون خونه ی وحید اینا نرفتم چون میدونستم میان سراغم وقتی شب ساعت 9 رفتم خونمون دیدم آقا سعید عصبانیه بدجور دیگه چیزی نگفتمو رفتم تو اتاقم میدونستم باید آمپول بزنم واسه همین لباسامو در نیاوردم تا وقتی بخوان بهم آمپول بزنن در برم موفق به در رفتنم شدم رفتم خونه ی وحید اینا و شب اونجا موندم ولی فردا صبح حالم خیلی بد شد واسه همینم وحید ترسیده بود و زنگ زده بود به خونمون فرناز و آقا سعید اومدن دنبالم و از اونجا رفتیم در مانگاه یه آقای سیبیل کلفتی اونجا بود سریع آمپولامو زد خیلی درد داشتنمنم تا تونستم داد زدم شبشم آقا سعید اومد خونمونو گفت بدون اینکه حرفی بزنی برو تو اتاقت حاضر شو تا بیام به ناچار رفتم و خوابیدم رو تختم اومد شلوارو شورتمو کشید پایین بعدشم گفت لازمه فرناز رو صدا کنم یا نه گفتم نه گفت پس مثل بچه ی آدم میخوابی آمپولتو بزنم سعی کردم خودمو شل کنم ولی باز تا سوزنو فرو کرد تکون خوردم یه ذره صبر کرد تا آروم شم بعدشم گفت اگه تکون بخورم یه آمپول ویتامین خریدم اونو هم برام میزنه منم قول دادم تکون نخورم ولی آخرای آمپول بود که دردش بیشتر شد تکون خوردم اونم علی رغم التماس های من گفت قول دادم سر قولمم هستم همونجوری که خوابیده بودم آمپول رو سریع حاضر کرد و بدون آمادگی قبلی زد منم نگذاشتم نه برداشتم چنان دادی زدم که همسایمون فکر کرده بود دارن سر میبرن اومده بود ببینه چی شده بعد از آمپولم هم بابت کارم خجالت میکشیدم هم باهاشون قهر بودم 

نتیج اخلاقی :
1 هرگز نذارین کسی بفهمه از آمپول میترسین شر میشه
2 نذارین دامادتون یا هر کسی تو فامیل و همسایه حتی یه بار طعم آمپول زدن به شما رو بچشه چون دیگه دست از سرتون برنمیداره 
3 همیشه راهی واسه فرار است ازشما حرکت از خدا برکت
4 ترس از آمپول ربطی به سن و سال نداشته و اصلا خجالت ندارد