خاطره ازیتا خانم
سلام من هم خاطره ام مزارم راستش من چند وقت پیش واسع اینکه تزریق یاد بگیرم رفتم پیش یکی از آشناهامون که توی یک مطب کار میرد ی چند وقتی که رفتم تقریبا تزریق تا حدودی یاد گرفته بودم که دست بر قضا ی روز که مطب رفتم دیدم خانم رسولی همون آشنايان که مسوول تزریق هنوز نموده تو همین حین به دفعه به گوشیم زنگ زد و بهم گفت به کاری براش پیش اومده و ازم خواستم9 به ساعت جاش وایستم من هم با دلهره قبول کردم و آرزو کردم تو این مدت مریض نیاز اما هنوز تو فکر بودم که دیدم یکی از همکلاسی های سابقم که زیاد هم با هم رابطه خوبی نداشتیم لا مادرش وارد اتاقم شد وقتی من دید خودش و به آشنای نزد و ازم سراغ خانم رسولی رو گرفت وقتی فهمید مت به جای اون تزریق می کنم اومد از اتاق خارج بشه که مادر جلوش گرفت و گفت چون تا درمونگاه راه زیادی همین جا تزریق کنه من هم که به جورابی بهم بر خورده بود درصدد تلافی بر اومدم وقتی مجبور شد خشم و توی چشماش می دیدم آمپولش که پنی سیلی بود رو بهم داد بهش گفتم رو تخت دراز بشه من هم روی میزی که جلوش بود و کاملا دید داشت خیلی آهسته شروع به کشیدن آمپول توی سرنگ کردم بهش گفتم درد داره خودت شل کن اون هم دیگر میشود ترسش فهمید رفتم سمتش و شلوارش بیشتر کشیدم پایین و پنبه رو به چند باری رو باسن کشیدم با به ضربه سریع سوزن فرو کردم به تونی خورد و خودش سفت کرد بهش با تشر گفتم شل کن و آهسته پدال فشار دادم صدای آه بلند شد و آیی ایی می کرد من هم بهش می گفتم شل کن من هم آخرش با سرعت فشار دادم که به داد بلند کشید و سوزن در آوردم و روش پنبه کشیدم معلوم بود خیلی درد کشیده من هم به خاطر رفتارش به خدمتش خوب رسیدم
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت 0:56 توسط
|