یه خاطره جالب

اینم یه خاطره از نت

تو بیمارستان داشتیم با استادمون علائم اختصاری دارو ها رو مرور می کردیم که مثلا آمپول میشه Amp یا تبلت (قرص) میشه Tab...

استاد پرسید شیاف چی میشه ؟منم به هوای اون یکیا و بر وزن اونا سریع گفتم شیف !!!

چشما ی استاد گرد شد تازه فهمیدم چه سوتی دادم نگو  میشد !supp

خاطره آقا میثم

یاد خاطره خودمو همسرم افتادم :حدودا 3ماه بعد ازدواجمون بود که من شدیدا سرما خوردم. راستی همسرم اون موقع سال آخر دوره عمومی بود و دو تا پنی سیلین برام تجویز کرد و گفت شب برات تزریق می کنم. شب موقع تزریق دوباره ترس شدیده بچگی و اینک همسرم نفهمه من از آمپول میترسم و این حرفا تو ذهنم بود که خانمم اومد با الکلو امپولا منم دلو زدم به دریاو بهش گفتم شدیدا از آمپول میترسم .اونم خندیدوجمله ی تکراریه باشه عزیزم آروم می زنم نمی فهمی رو گفت برای اینکه بیشتر نلرزم هم خودش نشست رو تختو منم رو پاهاش دراز کشیدم بماند که اولش چقدر داد زدم خودمو سفت نگه داشتم تا زن گرامی با نیشگون باسنمو شل کرد ولی بعدش انقدر خوب و راحت بود که الان آمپول تقویتی هم میزنم.

یه خاطره جالب

این خاطره مال وبلاگ پرستاران جوان شهرکرده که حیفم اومد اینجا نقل نکنم.

حالا خاطره:

اورژانس عصر كار بودم. نزديكاي اخر شيفت يه عروس خانمي را با لباس سفيد عروسي در حالي كه به شدت ضعف داشت و بيحال بود در معيت داماد شيك پوش فلك زده و كلي همراه يكدفعه اي به اورژانس اوردند. مادر عروس ميگفت كه امروز مراسم عقدكنان بوده و امشب هم مجلس عروسي دارند و ميگفت دختر بيچاره چند روزه كه مشغول خريد و دعوت و خلاصه كار و باراي امروز بوده و خواب و خوراك مناسبي نداشته و حالا هم از شدت خستگي ضعف كرده و سر سفره عقد غش كرده و افتاده رو زمين. بيچاره داماد هم نميدونست كه بايد چكار بكنه. پزشك اورژانس اطمينان داشت كه عروس خسته، ضعف كرده ولي براي اطمينان گفت با گلوكومتر هم قند خونشا چك كنند. از نوك انگشتش كه نمونه خون گرفتيم باورمون نميشد گلوكومتر (1500) را نشون ميداد. توي همراه ها و بخصوص خانواده داماد پيچيد كه عروس ديابت شديدي داره و بهتره تا دير نشده عروسي را كنسل كنند. حال و روز داماد بر سر دوراهي مونده را خودتون بهتر ميدونيد. پزشك اورژانس گفت كه علايم با قند بالا اونهم تا اين حد، اصلن بهم نميخوره. يه بار ديگه از همون انگشت تست گرفتند و باز هم جواب بالا بود.... يه رگ واسش گرفتيم و يه قند اورژانسي از رگش فرستاديم.... جواب اومد –باور كنيد-((60))!!!
اينجا بود كه يكي از بچه هاي پرستاري فهميد ايراد مال چيه؟؟تست خون اول را از همون انگشتي گرفته بودن كه عروس خانم عسل به دهان داماد گذاشته بود !!!!!

خاطره ی سنا و برادرشوهرش

از موقعی که آمپول زدن یاد گرفتم خدا خدا میکردم یکی پیدا شه که من بهش آمپول بزنم برام فرقی نمیکرد زن و مرد ،غریبه و آشنا فقط میخواستم خودم و محک بزنم 

یه چیز بگم شاید تعریف از خودم باشه ولی از  همون اول همچی با اعتماد به نفس تزریق میکردم که همه خدا قوت بهم میگفتند 

تازه عروسی کرده بودم یه برادر شوهر دارم که دم به ساعت مریضه و سرما خوردگی میگیره زمستون بود اونم حسابی مریض بود همسرم خونه نبود رفته بود ماموریت منم که تنها بودم رفتم خونه ی پدر شوهرم دست بر قضا برادر شوهره مریض بود حسابی، نای تکون خوردن نداشت  اتفاقا موقع آمپولاش بو د هوا هم خیلی سرد بود و یه عالمه هم برف اومده بود چه کنم چه کنم میکرد که من گفتم اگه موافق باشه من آمپولشو بزنم اونم قبول کرد تو اتاقش رفت رو تختش دراز کشید و من و صدا کرد منم رفتم و آمپول و آماده کردم 

آمپوله پنی سیلین بو د اگه مطلع باشین پنی سیلین پس از هواگیر کردن باید سریع تزریق بشه و گرنه تو سر سوزن رسوب میکنه و نمی شه تزریقش کرد برای همین هم بالای سر مریض خیلی سریع هواگیری میشه این و داشته باشین حالا از اتاق برادر شوهر ه بگم یعنی شاید اغراق باشه ولی باور کنین هوای بیرون خیلی گرم تر از هوای داخل اتاق بود از لابه لای پنجره ها هوا که چه عرض کنم انگار گردباد تو اتاق می اومد حالا فهمیدم بیچاره چرا همیشه مریضه خلاصه ..........آمپول و هواگیر کردم اما هوای اتاق به حدی سرد بود که تا آسپیر ه کردم و خواستم تزریق کنم مواد تو سرسوزن رسوب کرد و تو نرفت مجبور کشیدم بیرون و سر سوزن رو عوض کردم یه جای دیگه خواستم تزریق کنم ایندفعه هواگیری و آسپیره رو سریعتر انجام دادم ولی باز یه ذره که مواد رفت تو دوباره سر سوزن رسوب کرد دوباره معذرت خواهی کردم و خواستم که سرسوزن رو عوض کنم ودوباره بقیه آمپولو تزریق کنم که فریاد اون بیچاره بلند شد که بابا نخواستم مگه میخوای اینجا آبکش درست کنی 

از خجالت داشتم میمردم گفتم به خدا تقصیر من نیست هوای اینجا سرده .........و اینجوری شد که اون آمپول آخر سر تزریق نشد و بعدها که یادمون می افتاد میخندیدیم

ممنون از زهره خانم

زهره هستم این خاطره ای که میخوام بگم مال دوران دانشجوییمه زمستون بود بیشتر بچه ها آنفولانزا گرفته بودند دوست صمیمیم که خیییلی دوسش دارم هم مبتلا شده بود ولی خوشبختانه من سالم موندم خلاصه کلی براش سوپ وداروگیاهی درست کردم اما فایده ای نداشت تقریبا ساعت 11شب بود که به قدری حالش بد شد که به گریه افتاد منم رفتم پیش سرپرست خوابگاه که مارو با آمبولانس دانشگاه بفرسته بیمارستان سرپرست هم گفت 3نفر دیگه هم هستند که میخوان برند بیمارستان شماهم با اونا برین سریع حاضر شدیم رفتیم سوارآمبولانس شدیم ورفتیم بیمارستان . اورژانس پر بود خلاصه من و دوستم واون سه نفر دیگه رفتیم پیش دکتربرای معاینه دکتر هم برای همشون آمپول پنی سیلین 1میلیون200 تجویز کرد من که خودم خییییلی ازآمپول میترسم رنگم پرید ولی دوستم از آمپول نمیترسه ودرکل آمپول رو به قرص وشربت ترجیح میده ولی تا حالا پنی سیلین1200 نزده بود. خلاصه رفتیم تزریقات دیدیم تزریقاتی نیست راننده آمبولانسم هم مجبور شد مارو ببره یک جای دیگه که دورتر بود همه ی بچه ها رفتیم تزریقاتی خانم تزریقاتی آمپولای همشونو گرفت فرستادشون اتاق تزریقات منم همراهشون رفتم.اتاق تزریقات 5 تا تخت داشت همشون آماده شدند ودراز کشیدند تا خانم تزریقاتی بیاد خانمه اومد با 4تا آمپول آماده اول اومد پیش دوست من شلوارشو کشید پایین پنبه رو کشید وآروم آمپولو تزریق کرد دوست من که سرهیچ آمپولی صداش درنمیاد جیغش رفت هوا کلی آی آی کرد تابالاخره تموم شد طفلک خیلی دردش اومده بود خانمه رفت سراغ بقیه که همشون همینطور جیغشون دراومد . خلاصه تزریق همه که تموم شد اومدیم بیرون که دیدیم یکی دیگه از دوستام با شوهرش که هردوتاشون دانشجو بودند اومدند برای تزریق .دوستم گفت شوهرش آنفولانزا گرفته قراره دو تاآمپول که یکیش همون پنی سیلین1200 بزنه خانم تزریقاتی آمپولاشو گرفت به پسره گفت رو تختی که کنار سالن بود و پرده داشت بخوابه چون اتاق تزریقات مال خانمها بود . سره هم رفت رو تخت خوابید و خانمش هم پرده رو کشید وخودش بیرون منتظر بود خانم تزریقاتی آمپولاشو آماده کرد ورفت پشت پرده بعد از چند دقیقه دیدیم صدای پسره دراومد چون ما پشت پرده بودیم صداشو می شنیدیم اول یواش آیییی آییییییییی میکرد بعد که تحملش تموم شد یک آییییییییییییییییی بلند گفت که خانمشو بقیه خندشون گرفت خانمشو بقیه خندشون گرفت خانم تزریقاتی که اومد بیرون پسره هم لنگان لنگان اومد بیرون بعدشم ما با آمبولانس برگشتیم خوابگاه ببخشید اگه طولانی بود انشاالله همتون سالم وسلامت باشید.

ممنون از صدف خانم

سلام اسم من سمانه هست و خاطره ام مربوط به چند ماه قبله ما یه همسایه دارییم که یه پسر داره اسمشم پدرامه همش تو کوچه پلاسه به کار همم گیر میده و همچنین لوسه والبته همیشه هم با دوستاش میگرده یه سال از من بزرگ تره یه روز من داشتم از درمانگاه برمیگشتم که دیدم با دوستاش جلو در ورودی نشستن جا واسه عبور کردنم باقی نمونده واسه همین از پارکینگ رفتم دیدم فردا مامانش اومده می گه بچم ناراحت شده بهش بی احترامی کردی مامانمم نذاشت جوابشو بدم دو هفته بعدش چند تا پسر باهم اومدن تو تزریقات ببخشید یادم رفت بگم من تو تزریقات کار میکنم به صورتش نگاه نکردم آمپولارو گرفتم و گفتم لطفا آماده شین رفتم دیدم هنوز آماده نیست گفتم زود باشین دیگه سرشو که بلند کرد دیدم پسر همسایمون 
این قدر خوشحال شدم وقتش بود که تلافی تمام این سالارو رو سرش در بیارم حیف که سه تا آمپول و یه سرم بیشتر نداشت
دوستش اومد یواشکی به من گفت یه کم می ترسه اروم بزنین منم واسه اینکه بیشتر بترسونمش با صدای بلند گفتم چشم من آروم میزنم اما آمپولاش خیلی درد دارن رفتم بالا سرش دیدم اشک تو چشاش جمع شده خودشم سفت کرده بود منم هیچی نگفتم همونجوری آمپول رو فرو کردم بدون آمادگی قبلی 
حتی الکلم نزدم دادش رفت هوا بعد از اینکه آمپول اول تموم شد گفتم ببخشید الکل یادم رفت جلو روی خودش به دوستاش گفتم بیان نگهش دارن چون آمپول بعدیش خیلی درد داره اونم هی التماس می کرد نزنم منم به طور خیلی وحشتناکی آمپولشو تزریق کردم تو آمپول سومم که اشکشو در آوردم سر سرمم هی آخ آخ می کرد از اون به بعد دیگه با هام کار نداره خیلی هم بهم احترام میزاره

مهرزاد


این خاطره ی دوستمه که باهم رفته بودیم درمانگاه تا امپول بزنه
اسمش مهرزاده. حالش خیلی خراب بود و بردمش دکتر و اونم سه تا پنی سیلین تجویز کرد.
وقتی مهرزاد فهمید شروع کرد به داد که من از امپول میترسم و نمیام.
خیلی دعواش کردم و با کلی تهدید که ابروتو میبرم بردمش تزریقاتی.
اونجام خداروشکر همه مرد بودن وگرنه از جیغای مهرزاد نمیشد تو چشم کسی نگاه کرد.
دقیقا شده بود مث رنگ دیوار. دکتره دید خیلی میترسه گفت بیارش تو اتاق خودم.. اروم اروم بهش میزنم.
هرکار کردم دراز بکشه دراز نکشید. هرچی قربون صدقه ش میرفتم فایده نداشت.
دیدم داره راضی میشه که شلوارشو باز کنه. منم مهلت ندادم (اخه امتحان داشتیم و باید سریع میرفتیم) و سریع شلوارشو کشیدم به طوری که بنده خدا افتاد زمین. و نامرد سریع بلند شد. و دکتره هم دید حریف نمیشه گفت باشه تو پات میزنم. این خنگ هم باور کرد. و دکتره گفت باید محوطه ی وسیعی رو الکل بزنم.
و تا مهرزاد بره بجنبه ، ایستاده زد. جیغش هنوز تو گوشمه. و بی حال شد و گذاشتمش رو تخت و دکتره هم دوتای دیگه رو با بی رحمی تمام زد..
اخرشم نتونس سرجلسه امتحان بره. تا سه ساعت رو شکمش خوابیده بود و نگامم نمیکرد : (
چقدر ظالمم

ممنون از خاطره مسیح


اولین بار که خواهرم خواست به من امپول بزنه من دل تو دلم نبود. هی گفتم بیخیال میرم بیرون و قبول نکردن. گفتم اخر منو ناقص میکنه ولی قبول نمیکردن. اقا ما رو خوابوندن رو تخت و منم مث این بچه کوچیکا اماده داد زدن بودم و خواهرم شروع کرد به تعریف کردن خاطره ی سوتی دوستش.. منم همینطوری درحال گوش دادن بودم دیدم خواهرم بالاسرم نیست.
کفری شدم. لباسمو کشیدم بالا و رفتم دعواش کنم که چرا سرکارم گذاشتی دیدم سرنگ خالی کنارمه و پنبه الکل خونی هم رو زمینه.
دمش گرم خیلی خوب زد. هیچی حالیم نشد. و الانم دارم میرم الکل بخرم پنی سیلینمو بزنه : )

خاطره جدید

سلام اسم من فرهادهست این خاطره مال آمپول خوردن دوستمه روز اول دانشگاه ترم یک بودیم علی همون دوستم با دوست...ش قرار داشت اونم ساعت چهار ما پزشکی میخونیم استادمون یه چهل و پنج دقیقه ای تاخیر داشت حالا اومد کلاس و درس خوندیم اونم نیم ساعت علی یه نقشه کشید که فرار کنیم راستش زیاد حرف میزد علی خودشو زد به اینکه شکمش درد میکنه همراه با گریه چه گریه ایم میکرد رفتم از استاد اجازه گرفتم که ببرمش بیرون همینکه میخواستیم پامونو از در بزاریم بیرون گفت نه نرین بیارش اینجا دوستم تعجب کرده بود گفت یادم نبود درمانگاه بسته ست تا ببریش یه جا دیگه تلف میشه خودم معاینش میکنم رفتیم منم گفتم که این به محرم و نامحرم بودن خیلی اهمیت میده اونم گفت پس بریم این یکی کلاس خالیه وسایل و تجهیزاتم 
داره بعد ازاینکه معاینش کرد گفت مسموم شده بزار حالا آمپولاشو بزنم حالش خوب میشه یه سرمم میزنم رنگ از رخسار علی پرید عین گچ شده بود تو همون کلاس امپولا و سرم موجود بود رفتم یواشکی به استاد گفتم که این از آمپول خیلی میترسه و اجازه نمیده به این راحتیا بهش آمپول بزنن موقع آمپول زدن باید ده نفر بگیرنش استادم درگوشی به من گفت برو چند تا از پسرا رو بیار بگیرنش رفتم دو تا از دوستامونو آوردم 
به زور خوابوندیمش آمپولارو بزنه که گند کار در نیاد سه نفری گرفته بودیمش اونم حالا از ترس آمپولا گریه میکرد همینکه استاد آمپولو زد یه چنان دادی زد که استاد یه کلاس دیگه
اومده بود ببینه چی شده آمپول دومم زد قبل از اینکه آمپول سوم رو بزنه یه نفر زنگ زد به گوشیش چون برنداشتیم رفت رو پیغام گیر دوست دخترش بود با اون چیزایی که گفت ماجرا لو رفت ولی به روی خودمون نیاوردیم استاد اومد آمپول سوم رو زد خیلی بد زد بیچاره تا دو هفته نمی تونست بشینه فک کنم واسه اون کلکی که زده بودیم بهش اینجوری زد بعد هم سرمشو زد علیم هی آخ آخ میکرد بعد از اونم استاد یه بار از علی پرسید دیگه شکمت درد نمیکنه علی هم با استرس گفت نه به خدا