خاطره مژده جون
سلام...مژده هستم...قبلا خودمو معرفی کردم...یه خاطره دارم تقریبا واسه یک ماه پیش:
شب قبل از کنکور که با مامانم تلفنی حرف زدم گفت قرار شده بعد از کنکور من ،با داییم اینا بریم شمال که مثلا آب وهوای من عوض بشه...منم کلی ذوق که قراره بریم شمال.بعد از کنکور مامانم با داییم اومدن دنبالم ورفتیم خونه مامانم که فردا صبح حرکت بود...اوه اوه،شمال هواش داغون بود.وقتی رسیدیم خونه که گرفتیم من رفتم دوش گرفتم و اومدم نشستم جلوی کولر..چون فوق العاده گرمم بود..هی مامانم رد شد گفت مژده پاشو اونجا نشین...داییم رد شد گفت پاشو ازونجا...خلاصه هرکی رد شد یه چیزی گفت،منم خیلی شیک موهامو با باد کولر خشک کردم و اونطرف تر خوابیدم...چشمتون روز بد نبینه...عصر که از خواب بیدار شدم دیدم وحشتناک سردرد دارم و از گوش و گلوم عفونت میزنه بیرون...اصلا حرف نمیتونستم بزنم.انگار گلوم زخم شده بود.مامانم اومد گفت چته چرا چشمهات قرمزه؟خانم داییم اومد گفت بابا این تب داره...اوه اوه،مامانم عصبانی،شروع کرد داد وبیداد.دیگه خودتون تا تهش بخونید که مامان شروع کنه غر زدن عمرا بیخیال شه...خلاصه با داییم ومامانم رفتیم درمانگاه.کلا از ترس مامانم جرئت اعتراض یا مقاومت نداشتم.دکتر که معاینه کرد 3تا امپول نوشت گفت 2تاشو الان بزنید یکیشم شب.منکه دیدم بدبخت شدم زنگ زدم به بابام که مثلا پادرمیونی کنه نذاره که بابام هم سرکار بود اصلا نمیشنید من چی میگم.تا داییم بیاد کلی طول کشید.در این مدت همش التماس مامانمو میکردم،ولی نمیدونم چرا اصلا دلش نمیسوخت.دل خودم واسه خودم کباب شد با اون ناله هام که مامان ترررروخداااااااااا.مامان غلط کردم.مامان خواهش میکنم.ولی اصلا مامانم انگار نه انگار.تازه همش میگفت نمیدونم این علی کجا موند.خلاصه داییم اومد وگفت مژده جان دایی پاشو بریم امپولو بزن راحت شی که زدم زیر گریه که من آمپول نمیزنم ودایی خواهش میکنم نذار.بیچاره داییم دلش کباب شد واسم با یه لحنی میگفت آخه قربونت برم من چکار کنم؟ آخرش مامانم یه چشم غره حسابی رفت که حساب کار اومد دستم.بلند شدم وفاتحه خودمو خوندم وبا دایی رفتم طرف اتاق تزریقات.قشنگ معلوم بود داییم داره به زور میبرم.خوابیدم رو تخت وداییم نشست کنارم وگفت اصلا درد نداره،تازه ترس هم نداره،اون موقع بود که یاد عموم(فرهاد)افتادم که با تهدید همیشه واسم امپول میزد،خانومه هم کلی مهربون بود دید من وحشت کردم گفت اصلا هر وقت دردت گرفت بگو درش میارم.امپول اولو که فرو کرد جیغم بلند شد وزدم زیر گریه و همش تکون میخوردم که داییم محکم کمرمو گرفت.یعنی تو عمرم هیچ وقت اینقدر التماس نکرده بودم.اینقدر جیغ زدم که صدام در نمیومد.خانومه گفت اون یکی رواروم تر شدی میزنم که مامانم اومد وعصبانی گفت پس چته؟؟؟آبرومونو بردی.خجالت بکش.ازبس لی لی به لالات گذاشتن لوس شدی.مژده صدات دربیاد با من طرفی،منم با چشمهای اشکی فقط نگاش میکردم که خانومه اومد اون یکی رو زد،از ترس مامانم صدام در نیومدو فقط آخرش دست داییمو فشار میدادم و سعی میکردم صدای گریم رو خفه کنم...آخر خانومه گفت دیدی درد نداشت؟اصلا فهمیدی کی زدم؟منم گفتم فهمیدم کی زدی ولی نفهمیدم کی درش آوردی...شب هم مامانم به داییم گفت علی بی زحمت پاشو مژده رو ببر تا امپولشو بزنه که من کل بدنم یخ کرد.هنوز جای قبلیا درد میکرد،وقتی سوار ماشین شدیم یه دور مفصل گریه کردم و یه دور قهر کردم آخرش داییم زنگ زد به عموم، که فرهاد گفت اون دوتا رو زده اینو دیگه نزنه اشکال نداره اذیتش نکنید.ولی قرار شد وقتی برگشتیم خونه به مامانم بگیم امپولو زدم که دعوا نکنه.قربون دایی پایم برم،هر چی مامانم و عموم تو اینجور موارد سنگدل تشریف دارن،داییم دل رحمه
شب قبل از کنکور که با مامانم تلفنی حرف زدم گفت قرار شده بعد از کنکور من ،با داییم اینا بریم شمال که مثلا آب وهوای من عوض بشه...منم کلی ذوق که قراره بریم شمال.بعد از کنکور مامانم با داییم اومدن دنبالم ورفتیم خونه مامانم که فردا صبح حرکت بود...اوه اوه،شمال هواش داغون بود.وقتی رسیدیم خونه که گرفتیم من رفتم دوش گرفتم و اومدم نشستم جلوی کولر..چون فوق العاده گرمم بود..هی مامانم رد شد گفت مژده پاشو اونجا نشین...داییم رد شد گفت پاشو ازونجا...خلاصه هرکی رد شد یه چیزی گفت،منم خیلی شیک موهامو با باد کولر خشک کردم و اونطرف تر خوابیدم...چشمتون روز بد نبینه...عصر که از خواب بیدار شدم دیدم وحشتناک سردرد دارم و از گوش و گلوم عفونت میزنه بیرون...اصلا حرف نمیتونستم بزنم.انگار گلوم زخم شده بود.مامانم اومد گفت چته چرا چشمهات قرمزه؟خانم داییم اومد گفت بابا این تب داره...اوه اوه،مامانم عصبانی،شروع کرد داد وبیداد.دیگه خودتون تا تهش بخونید که مامان شروع کنه غر زدن عمرا بیخیال شه...خلاصه با داییم ومامانم رفتیم درمانگاه.کلا از ترس مامانم جرئت اعتراض یا مقاومت نداشتم.دکتر که معاینه کرد 3تا امپول نوشت گفت 2تاشو الان بزنید یکیشم شب.منکه دیدم بدبخت شدم زنگ زدم به بابام که مثلا پادرمیونی کنه نذاره که بابام هم سرکار بود اصلا نمیشنید من چی میگم.تا داییم بیاد کلی طول کشید.در این مدت همش التماس مامانمو میکردم،ولی نمیدونم چرا اصلا دلش نمیسوخت.دل خودم واسه خودم کباب شد با اون ناله هام که مامان ترررروخداااااااااا.مامان غلط کردم.مامان خواهش میکنم.ولی اصلا مامانم انگار نه انگار.تازه همش میگفت نمیدونم این علی کجا موند.خلاصه داییم اومد وگفت مژده جان دایی پاشو بریم امپولو بزن راحت شی که زدم زیر گریه که من آمپول نمیزنم ودایی خواهش میکنم نذار.بیچاره داییم دلش کباب شد واسم با یه لحنی میگفت آخه قربونت برم من چکار کنم؟ آخرش مامانم یه چشم غره حسابی رفت که حساب کار اومد دستم.بلند شدم وفاتحه خودمو خوندم وبا دایی رفتم طرف اتاق تزریقات.قشنگ معلوم بود داییم داره به زور میبرم.خوابیدم رو تخت وداییم نشست کنارم وگفت اصلا درد نداره،تازه ترس هم نداره،اون موقع بود که یاد عموم(فرهاد)افتادم که با تهدید همیشه واسم امپول میزد،خانومه هم کلی مهربون بود دید من وحشت کردم گفت اصلا هر وقت دردت گرفت بگو درش میارم.امپول اولو که فرو کرد جیغم بلند شد وزدم زیر گریه و همش تکون میخوردم که داییم محکم کمرمو گرفت.یعنی تو عمرم هیچ وقت اینقدر التماس نکرده بودم.اینقدر جیغ زدم که صدام در نمیومد.خانومه گفت اون یکی رواروم تر شدی میزنم که مامانم اومد وعصبانی گفت پس چته؟؟؟آبرومونو بردی.خجالت بکش.ازبس لی لی به لالات گذاشتن لوس شدی.مژده صدات دربیاد با من طرفی،منم با چشمهای اشکی فقط نگاش میکردم که خانومه اومد اون یکی رو زد،از ترس مامانم صدام در نیومدو فقط آخرش دست داییمو فشار میدادم و سعی میکردم صدای گریم رو خفه کنم...آخر خانومه گفت دیدی درد نداشت؟اصلا فهمیدی کی زدم؟منم گفتم فهمیدم کی زدی ولی نفهمیدم کی درش آوردی...شب هم مامانم به داییم گفت علی بی زحمت پاشو مژده رو ببر تا امپولشو بزنه که من کل بدنم یخ کرد.هنوز جای قبلیا درد میکرد،وقتی سوار ماشین شدیم یه دور مفصل گریه کردم و یه دور قهر کردم آخرش داییم زنگ زد به عموم، که فرهاد گفت اون دوتا رو زده اینو دیگه نزنه اشکال نداره اذیتش نکنید.ولی قرار شد وقتی برگشتیم خونه به مامانم بگیم امپولو زدم که دعوا نکنه.قربون دایی پایم برم،هر چی مامانم و عموم تو اینجور موارد سنگدل تشریف دارن،داییم دل رحمه
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۴ ساعت 2:41 توسط
|
) صبح روز 5شنبه ساعت 7بود که بخاطر دل درد و کمر درد از خواب پا شدم . دیدم همه خوابن ( من یه برادر بزرگتر و یه خواهر کوچیکتر هم دارم ) گفتم عب نداره دراز میکشم بهتر میشم . خوابیدم ولی دوباره 9 پاشدم . دوباره خوابیدم 10پاشدم . ساعت 10که پا شدم دیدم بابام بیدار شده ، منم تا بابامو دیدم زدم زیر گریه چون خیلییییییی دلم درد میکرد یعنی حاضر بودم اون لحظه بمیرم و درد رو تحمل نکنم . به بابام گفتم که مامانمو بیدار کنه .مامانم گفت تو دیشب هم شام نخوردی بیا یه چیز بخور ( شب قبلش دعوامون شده بود و منم اعتصاب غذا کرده بودم ) ولی اینقدر سرم گیج میرفتو حالت تهوع داشتم که نمیتونستم چیزی بخورم . که دیگه مامانم به بابام گفت پاشو ببریمش دکتر . بعد بابای خیلیییی ریلکس بنده میگفت ن چای نبات بخوره خوب میشه و میگفت تو یه چای نبات بخور تا برم یه دوش بگیرم ( یعنی بابام عالیهههه