خاطره مژده جون

سلام...مژده هستم...قبلا خودمو معرفی کردم...یه خاطره دارم تقریبا واسه یک ماه پیش:
شب قبل از کنکور که با مامانم تلفنی حرف زدم گفت قرار شده بعد از کنکور من ،با داییم اینا بریم شمال که مثلا آب وهوای من عوض بشه...منم کلی ذوق که قراره بریم شمال.بعد از کنکور مامانم با داییم اومدن دنبالم ورفتیم خونه مامانم که فردا صبح حرکت بود...اوه اوه،شمال هواش داغون بود.وقتی رسیدیم خونه که گرفتیم من رفتم دوش گرفتم و اومدم نشستم جلوی کولر..چون فوق العاده گرمم بود..هی مامانم رد شد گفت مژده پاشو اونجا نشین...داییم رد شد گفت پاشو ازونجا...خلاصه هرکی رد شد یه چیزی گفت،منم خیلی شیک موهامو با باد کولر خشک کردم و اونطرف تر خوابیدم...چشمتون روز بد نبینه...عصر که از خواب بیدار شدم دیدم وحشتناک سردرد دارم و از گوش و گلوم عفونت میزنه بیرون...اصلا حرف نمیتونستم بزنم.انگار گلوم زخم شده بود.مامانم اومد گفت چته چرا چشمهات قرمزه؟خانم داییم اومد گفت بابا این تب داره...اوه اوه،مامانم عصبانی،شروع کرد داد وبیداد.دیگه خودتون تا تهش بخونید که مامان شروع کنه غر زدن عمرا بیخیال شه...خلاصه با داییم ومامانم رفتیم درمانگاه.کلا از ترس مامانم جرئت اعتراض یا مقاومت نداشتم.دکتر که معاینه کرد 3تا امپول نوشت گفت 2تاشو الان بزنید یکیشم شب.منکه دیدم بدبخت شدم زنگ زدم به بابام که مثلا پادرمیونی کنه نذاره که بابام هم سرکار بود اصلا نمیشنید من چی میگم.تا داییم بیاد کلی طول کشید.در این مدت همش التماس مامانمو میکردم،ولی نمیدونم چرا اصلا دلش نمیسوخت.دل خودم واسه خودم کباب شد با اون ناله هام که مامان ترررروخداااااااااا.مامان غلط کردم.مامان خواهش میکنم.ولی اصلا مامانم انگار نه انگار.تازه همش میگفت نمیدونم این علی کجا موند.خلاصه داییم اومد وگفت مژده جان دایی پاشو بریم امپولو بزن راحت شی که زدم زیر گریه که من آمپول نمیزنم ودایی خواهش میکنم نذار.بیچاره داییم دلش کباب شد واسم با یه لحنی میگفت آخه قربونت برم من چکار کنم؟ آخرش مامانم یه چشم غره حسابی رفت که حساب کار اومد دستم.بلند شدم وفاتحه خودمو خوندم وبا دایی رفتم طرف اتاق تزریقات.قشنگ معلوم بود داییم داره به زور میبرم.خوابیدم رو تخت وداییم نشست کنارم وگفت اصلا درد نداره،تازه ترس هم نداره،اون موقع بود که یاد عموم(فرهاد)افتادم که با تهدید همیشه واسم امپول میزد،خانومه هم کلی مهربون بود دید من وحشت کردم گفت اصلا هر وقت دردت گرفت بگو درش میارم.امپول اولو که فرو کرد جیغم بلند شد وزدم زیر گریه و همش تکون میخوردم که داییم محکم کمرمو گرفت.یعنی تو عمرم هیچ وقت اینقدر التماس نکرده بودم.اینقدر جیغ زدم که صدام در نمیومد.خانومه گفت اون یکی رواروم تر شدی میزنم که مامانم اومد وعصبانی گفت پس چته؟؟؟آبرومونو بردی.خجالت بکش.ازبس لی لی به لالات گذاشتن لوس شدی.مژده صدات دربیاد با من طرفی،منم با چشمهای اشکی فقط نگاش میکردم که خانومه اومد اون یکی رو زد،از ترس مامانم صدام در نیومدو فقط آخرش دست داییمو فشار میدادم و سعی میکردم صدای گریم رو خفه کنم...آخر خانومه گفت دیدی درد نداشت؟اصلا فهمیدی کی زدم؟منم گفتم فهمیدم کی زدی ولی نفهمیدم کی درش آوردی...شب هم مامانم به داییم گفت علی بی زحمت پاشو مژده رو ببر تا امپولشو بزنه که من کل بدنم یخ کرد.هنوز جای قبلیا درد میکرد،وقتی سوار ماشین شدیم یه دور مفصل گریه کردم و یه دور قهر کردم آخرش داییم زنگ زد به عموم، که فرهاد گفت اون دوتا رو زده اینو دیگه نزنه اشکال نداره اذیتش نکنید.ولی قرار شد وقتی برگشتیم خونه به مامانم بگیم امپولو زدم که دعوا نکنه.قربون دایی پایم برم،هر چی مامانم و عموم تو اینجور موارد سنگدل تشریف دارن،داییم دل رحمه

خاطره سارین آقا

سلام خدمت دوستان سارین هستم 22ساله خاطره آقا کاوه رو خوندم یاد آمپول خوردن چند وقت پیشم افتادم منم یه دایی دارم که ده سال ازم بزرگتره و پزشکه خیلی با هم جوریم اسمش امیره اگه مریض بشم فورا بهم آمپول میده میگه اینجوری زودتر خوب میشی نمیخوام درد کشیدنتو ببینم و اما خاطره:
چند وقت پیش بنده از بیرون که میومدم خونه چون گرمم بود سریع لباسامو در میاوردم و میرفتم جلوی کولر تا یه روز از صبحش که بیدار شدم حال خوشی نداشتم اعتنایی نکردم و رفتم دانشگاه با بچه ها قرار داشتیم ولی هر چی میگذشت حالم بد تر میشد تا اینکه اون استادی که پیشش بودیم وقتی حال من رو دید با داییم تماس گرفت چون با هم دوست بودند دیگه شمارشو داشت نیم ساعت بعد داییم اومد و اول از همه یه چشم غره بهم رفت وبعد گپ زدن با دوستش رفتیم وقتی نشستیم توی ماشین دیدم یه دفعه یه طرفه صورتم سوخت سرمو که برگردوندم دیدم بعله دایی مثل میرغضب داره نگام میکنه گفتم آخ دایی چرا زدی؟گفت این که کمه بذار خوب بشی بدتر شو میخوری مگه صدبار بهت نگفتم هر وقت حالت بد میشه سریع بهم بگو من باید از کامران(استادمون)بفهمم؟با یه لحنی مظلومانه کفتم خب دایی یه دفعه ای حالم بدشد جون من دایی امپول نزنیا اصلا حسشو ندارم دایی ام گفت نزنم؟؟؟؟بنظرم چونه بزن تا تعدادشو کم کنم منم دل آشوب از آینده ای خوفناک نه چندان دور نشستمو به افق خیره شدم با دستی که روی شونم گذاشته شد برگشتم سمت دایی که گفت پیاده شو چیه اینقدر تو فکری خنده ای کرد و گفت پیاده شو آروم میزنم بغضم بدتر شد گفتم چرا اومدیم خونه مادرجون گفت چون همه اینجا جمع اند بالاخره رفتیم توی خونه مادرجون به محضی که قیافه منو دید زد تو صورتش و گفت خاک برسرم سارین مامان چت شده امیر بچم چشه داییمم دوباره اخم کرد وگفت نمیدونم از شازدتون بپرسید آقا حالش بد بوده حرفی نزده استادش بهم زنگ زد گفتم ا خب دایی شماهم که کم نذاشتی یه کشیده خرجم کردی اینو که گفتم دایی خیز برداشت سمتم که من فرار کردم رفتم پشت مامان جون دایی هم گفت خوب زدم بذار خوب شی بدترشو میخوری حالا هم برو تو اتاقت تا بیام معاینت کنم . خلااااصه با هزار دردسر رفتم توی اتاق و دایی بعد از معاینه دایی آرتین پسر دایی ارشیا رو فرستاد دارو هارو بگیره تو این فاصله هم دایی یه لیوان شیر و با کیک آورد و گفت بخور دایی میخوام آمپول بزنم فشارت نیفته یعنی به معنی واقعی کلمه کوفتم شد نیم ساعت بعد آرتین اومد چشمم که به پلاستیک که افتاد با صدای بلند گفتم من یه دونه آمپول هم نمیزنم چه برسه به این همه دایی ارشیا گفت سارین دوباره شروع نکن بگیر بخواب چهارتا بیشتر نیست منم گفتم بعله چهارتا بیشتر نیست ولی درد دارند دایی امیرهم گفت حقته حالاهم بخاب تا نزدمت مامانم اومد کنارم و گفت سارینم بخاب مامانی اینقدر دایی رو حرص نده بعد از اینکه بوسم کرد همه رفتند بیرون الا دایی امیر و دایی ارشیا دراز کشیدم و دایی ارشیا آمادم کرد و دایی امیر با چهارتا آمپول اومد بالاسرم سریع پنبه کشید و فرو کرد یه آخ گفتم و بالشو سفت فشار دادم زیاد درد نداشت کشید بیرون و بعدی رو پنبه کشید و فرو کرد از همون ثانیه اول دردش شروع شد شروع کردم به آی آی کردن دیدم تمومی نداره گفتم آییییییی دایی این چیه درش بیار آخ آخ آخ داییی جون من بکشش بیرون دیگه نمیتونم تحمل کنم دایی امیر گفت تموم شد دایی تحمل کن و کشید بیرون دایی ارشیا جاشو مالید دایی گفت شرمنده روغنی بود درد داشت بعدی پنسیلینه سفت نکن گفتم دایی جون من نزن که دایی پنبه کشید وفرو کرد جیغم رفت بالا آآآاخخخخخ دایییی دایی امیر درش بیار جون من درش بیار آییییی درد داره دایی هم میگفت شل کن نترس چیزی نیست تموم شد ولی من گوش شنوا نداشتم اینم تموم شد و دایی و کشید بیرون برای آخری گفت استراحت کن بعد از ده دقیقه گفت آماده ای گفتم نه گفت مهم نیس آمادت میکنم افتادم به التماس داییی نزن دیگه خوب شدم بسه دیگه ولی نمیشنید نشست کنارمو شلوارمو بیشتر کشید پایین پنبه رو کشید و فرو کرد و آخ بلند گفتم و دستمو گاز گرفتم که دادنزنم ولی هر چی رد میشد بدتر درد میگرفت دیگه زدم به اون درو جیغ میزدم آآآآآی بسه بکشش بیرون دایی آی خدا مردم امیر بکشش بیرون آی مادرجون مامان به دایی بگید درش بیاره پامم سفت کرده بودم که با ضربه ای که دایی ارشیا رو باسنم زد دیگه حل شد و تزریق تموم شد همون موقع در باز شد و مامانم و مادر جونم اومدند دایی امیر رفت دستاشو بشوره و دایی ارشیا هم برام می مالید و منم آخ آخ میکردم و منم آخ آخ میکردم خیلی درد داشتم مامان جونم نگران بالاسرم نشسته بود و میگفت آخه مادر جون چرا مراقب خودت نیستی فدات شم مامانم کنارم دراز کشید و شلوارمو درست کرد و بغلم کرد دایی ارشیا گفت استراحت کن و با مادر جون رفت بیرون مامانمم برام کمپرس کرد بعد از 20مین دوباره دایی اومد گفتم من دیگه آمپول نمیزنم لبخندی زد و گفت نه عزیزم یه شیاف کوچولوهه کلا خجالتیم مثل لبو سرخ شدم یواشکی به مامانم اشاره کردم دایی هم دمش گرم بلند گفت از مامانت هم خجالت نکش مامانم گفت سارین مامان من بزرگت کردما بدترشم دیدم دیدم دارند خیلی شرمندم میکنند دمر شدم و دایی تو بغل مامانم شیاف رو گذاشت یکم میسوزوند که با نوازش های داییم کم کم خابم برد بعدش که بلند شدم حالم خیلی بهتر شده بود ولی آخرش دایی یه نیشگون ازم گرفت و گفت بار آخرت بود اینجوری کردی خودت میدونی که چقدر برام عزیزی منم مثل یه بچه خوب قول دادم.شرمنده خستتون کردم.

خاطره طلوع خانم

من منشی یه دکترم که کنار ما یه تزریقاتی هست. همیشه شنونده جیغهای بنفش آمپول خورده ها و شاهد چهره های درهم کسانی هستم که دستشون روی باسنشونه و لنگان لنگان بیرون میان. دیشب آخر وقت که داشتم میرفتم یه دختر جوونی اومد که خیلی رنگش پریده بود و دوتا آمپول توی دستش بود از من پرسید اینجا تزریقاته من نشونش دادم. بعد از دو دقیقه خانم تزریقاتی که دوستمه صدام کرد رفتم دیدم دختره دراز کشیده رو تخت و عین بید میلرزید. من فکر کردم طوریش شده ولی انگار از ترس بود. دوستم به من گفت آماده ش کن و محکم بگیرش. منم برا اینکه راحت باشم کلا شلوار و شورتشو تا زیر باسنش دادم پایین. و محکم پاهاشو گرفتم. دوستم تا پنبه رو کشید رو باسنش خودشو سفت کرد و جیغ کشید. هرچی گفتیم شل کن فایده نداشت ولی اینقد تپل بود که خیلی سفت نشده بود. سرنگو که فرو کرد شروع کرد به گریه تا تزریق تموم شد. من یک کم براش ماساژ دادم جاشو که آرومتر بشه. دوستم گفت آماده ای دومیشو بزنم. گفت خیلی دردم گرفت ولی مجبورم بزنم. خلاصه دومی رو هم با گریه و زاری زد و باز من براش مالیدم. حالا بلند نمیشد همش گریه میکرد میگفت درد دارم. گفتم ما باید بریم خونه. دیگه زنگ زد نامزدش از بیرون اومد پیشش گفت من بیرون بودم ولی چون طاقت گریه اینو ندارم نیومدم بالا. خلاصه یه کم نازش کرد و بعدشم دوتا چسب زخم زد رو باسنش و بلند شدن رفتن.

خاطره سپیده خانم

خاطره مربوط میشه پارسال که برای اردوی کمک به مناطق محروم به یکی از روستا های محروم رفته بودم اونجا در درمونگاه کار تزریقات صلواتی رو به عهده داشتم روز اول بچه های دبیرستان دخترانه که تعدادشون خیلی کم بود قراربود چکاب و معاینه بشن از قضا یکی از بچه ها انفولانزای شدبد گرفته بود دکتر براش امپول نوشته بود ناظم مدرسه اوردش اتاق من تا امپولش بزنم باید یه پنی سیلین یه دگزا با ب کمپلکس وب 12 میزد تست پنی سیلین انجام دادم بعد 15 مین ناظم کمکش کرد دراز کشید شلوار ش کشید پایین دخترک خجالتی بود و معلوم بود ترسیده من هم امپولا رو تو سرنگ کشیدم و رفتم باسنش پنبه الکلی کشیدم خودش سفت کرده بود گفتم دختر خوب شل کن تا کمتر درد بکشی اما توجهی نکرد سوزن با یه ضربه وارد باسنش کردم یه تکون خورد پدال سرنگ پنی سیلین رو فشار دادم سفت بود و به سختی امپول میرفت گفتم شل کن نمی تونم بزنم چشماش بسته بود و انگار می خوات گریه کنه دیدم نه توجه نمی کنه بلند داد زدم اگه همکاری نکنی بیشتر امپول می خوری گفت باشه تورو خدا یواش بزنید گفتم تو که بچه نیستی اروم باش دوباره پدال فشار دادم و اهسته تزریق می کردن با تزریق من اون هم شروع کرد اروم گریه کردن می گفت ایی ای اییییییییی تورو خدا بالاخر پنی سیلین بود و نمی تونستم کاریش کنم به تزریق پنی سیلین ادامه دادم تاتموم شد و سرنگ و کشیدم بیرون و یه خورده جاش و فشار دادم تا جذب شه .سمت چپ باسنش پنبه کشیدم و سوزن و فرو کردم ایی گفت و پدال رو فشار دادم دردش کمتر بود ولی باز اروم ناله میکرد سرنگ و بیرون کشیدم و سریع همون طرف ب کمپلکس و فرو کردم وپدال فشار دادم چون تازه سمت چپش امپول خورده بود ایندفعه احساس کردم دردش بیشتره بلند بلند اییی می کرد و به سی سی سوم داشت گریه می کرد سرنگ و در اوردم ازش خواستم چند دقیقه روی تخت استراحت کنه به ناظمش هم گفتم فردا همین ساعت دوباره بیاد تا سه تا امپول باقی مونده رو مثل امروز تزریق کنم

خاطره آقا کاوه

سلام به همگی خاطراتتون رو خوندم همشون قشنگ بود معرف حضورتون کاوه هستم خاطره من یکم متفاوته حقیفتش من به دایی دارم به اسم کامران هم دکتره هم استاد دانشگاست پدر بنده مدام در ماموریته بخاطر همین داییم خیلی حواسش بهمه من20سالمه داییم35سالشه چند وقت پیش با بچه ها رفتیم بیرون تو راه برگشت از شانس بدمون پنچر کردیم توی جاده بودیم گوشی هامونم خط نمیداد خلاصه باهزار دربه دری ساعت3و10دقیقه رسیدیم خونه مبدونستم یه دعوای حسابی منتظرمه چون دوستامم مورد تایید داییم نبود و من بی اجازشون رفته بودم ناگفته نماند که بنده به دلیل آب تنی سرماخوردم و حالم خوب نبود وقتی رفتم توی خونه دیدم بعله همه جمع اند خاله ام داره مامانمو دلداری میده دایی مسعودمم سعی میکرد دایی کامران رو آروم کنه باصدای در همه برگشتند سمت من فاتحمو خوندم دایی کامران خیز گرفت بیاد سمتم که دایی مسعود و دایی امیر جلوشو گرفتند ولی دایی ازشون زور شد و اومد کنارمو یه سیلی درست و حسابی خرجم کردم تا اومد به خودم بجنبم دومی هم نوش جونم کرد دایی فقط نعره میزد و دعوامیکرد سرزنش میکرد و تهدیدم میکرد خیلی ازش میترسیدم اومد دستمو گرفت و گفت نخیر اینجوری نمیشه بیا بتمرگ اینجا ببینم کدوم گوری بودی نمیگی مامانم چی میکشه نگاش کن رنگ به روش نمونده هرچی کتک میخوردم و دعوام میکردند حقم بود چون بی اجازه رفته بودم وقتی دایی دستمو گرفت به مرتبه برگشت سمتم و گفت کاوه تو چرا اینقدر داغی پسر منم که بکم بغض داشتم گفتم شما که نمیذارید بگم مریضم کم مونده سرمنو ببرید.دایی سرش تکون داد و رفت کیفشو اورد و معاینم کرد معلوم بود اصلا وضعم خوب نیست گفت کاوه برگرد بخاب گفتم براچی دایی گفت تبت بالاست باید آمپول بزنی همینجا روی مبل دراز بکش بقیه رو میفرستم بیرون منم که دوست پسر شجاع گفتم نعههه نمیزنم دایی مسعود گفت دوتا بیشتر نیست کاوه جان زودی تموم میشه منم باصدای بلند گفتم ن....م...ی...ز...ن...م دایی کامرانم گفت توبیجا میکنی امیر زودباش امادش کن طی یک فقره انقلاب بنده رو دمر کردند و دایی با آمپولا اومد بالاسرم خودش شلوارمو کشید پایین پنبه رو کشید و سوزنو فروکرد یه آخ بلند گفتم که دایی گفت کاوه برگرد بخاب گفتم براچی دایی گفت تبت بالاست باید آمپول بزنی  همینجا روی مبل دراز بکش بقیه رو میفرستم بیرون منم که دوست پسر شجاع گفتم نعههه نمیزنم
دایی مسعود گفت دوتا بیشتر نیست کاوه جان زودی تموم میشه
منم باصدای بلند گفتم ن....م...ی...ز...ن...م
دایی کامرانم گفت توبیجا میکنی امیر زودباش امادش کن طی یک فقره انقلاب بنده رو دمر کردند و دایی با آمپولا اومد بالاسرم خودش شلوارمو کشید پایین پنبه رو کشید و سوزنو فروکرد یه آخ بلند گفتم که دایی گفت صدانشنوم ولی آخرای تزریق تحملم رفت و بلند گفتم آییییییییییییی که دایی امیر گفت تموم شد برای دومی دایی گفت کاوه این درد داره سفت کنی درمیارم دوباره میزنم منم فقط سرمو تکون دادم خلاصه دایی پنبه رو کشید و آمپولو فرد کرد بعد از چند لحظه دیگه چیزی نفهمیدم فقط جیغ میزدم و میگفتم دااااااایییییی درش بیار داییییی جون من آآآآآخخخخخ پاااااام فلج شدم رفت دایی چند تا ضربه زد و گفت شل کن چیزی نیست الان تموم میشه دیگه کم مونده بود اشکم دربیاد که دایی کشید بیرون دایی امیر شروع کرد به ماساژ جاآمپولاخیلی درد داشتم مامانم بیچارم بعدش اومد بالاسرم و جای سیلی هارو بوس کرد داییمم بغلم کرد وگفت چون خیلی دوسم داره اونجوری عصبانی شد و اونم بوسم کرد.ممنون خاطرمو خوندید شرمنده طولانی شد...

خاطره عاشق دلشکسته

سلام من 14سالمه و دخترم.بعد از امتحانات نوبت اول رفتیم مکه. چون پروازمون نصف شب بود خیلی تو فرودگاه معطل شدیم.و منم که هنوز خستگی امتخانا از تنم در نرفته بود داغون شدم خلاصه صب که رسیدیم بدون صبحونه رفتم تو هتل خوابیدم. وقتی بیدار شدم 6عصر بود.از زور سرگیجه نمی تونستم واستم.به خواست خودم رفتیم دکتر فشارم روی 9بود.دکتره 3-4تا بسته قرص ویتامین بهم داد و گفت استراحت کن خوب میشی. چشام چار تا شد.گفتم ما کلا چار روز مدینه ایم اونوقت چجوری استراحت کنم.باید تا فردا صبح خوب شم بتونم برم حرم. گفت خب امپول بنویسم میزنی؟ شکه شدم. گفتم باشه رفتم رو تخت اماده شدم خدا رو شکر امپول زنه زن بود. مامانم یاد اخرین امپول که تو هشت سالگی زده بودم افتاده بود حسابی نگران نگام میکرد. (مدیونید اگه فک کنید کولی بازی دراورده بودم.) خلاصه با یه دگزا و ب کمپلکس اومد بالا سرم.پنبه رو یه بار بیشتر نکشید گفت خانوم امپولات درد دارن.منم دختر خاله پسر شجاع راحت خوابیده بودم.یهو فرو کرد و تا ته تزریق کرد و در اورد هیچی حس نمیکردم. دومی رو فرو کرد گفت این یکی هم در حین تزریق و هم بعدش خیلی درد داره تحمل کن.فک کنم ب کمپلکس بود و بی حسی نداشت. خلاصه تزریق کرد انصافا درد داشت اخراش اومدم بگم اخ که تموم شد .سریع بلند شدم رفتیم.هتلمون تا اونجا تقریبا اندازه چار پنج تا هتل فاصله داشت و مجبور شدم پیاده روی کنم. تا اخر مسافرت جای امپولام درد داشت . جاتون نه خالی. امیدوارم خوشتون اومده باشه

آمپول زدن به خود

سلام. من خودم یه خدمات پرستاری دارم و آمپول زنم. دیروز که توی مرکز تنها بودم به شدت دل درد شدم. خواستم یه مسکن بزنم که از شرش خلاص بشم. سرنگو آماده کردم و شلوارمو کشیدم پایین و پشت پرده وایستادم و سرنگو خیلی آروم فرو کردم توی باسنم. هنوز تزریق نکرده بودم یه آقایی رسید و گفت کسی نیست. من که حول شده بودم از پشت پرده داد زدم الان میام.انگار خیلی عجله داشت. هی میگفت خانم زودباش. منم درحال تزریق هی میگفتم الان میام. هنوز نصف آمپولو تزریق نکرده بودم که اومد نزدیک پرده شد. منم که حول شده بودم زود سرنگو کشیدم بیرون و لباسمو پوشیدمو و لنگان لنگان اومدم بیرون. با خودم گفتم حتما داره میمیره عجله داره. بیشعور یه ب کمپلکس داشت از بس استرس داشت میخواست زودتر آمپولشو بزنه تموم بشه. خلاصه من با باسن دردناکم بهش گفتم آماده شو اونم هی میگفت آروم بزن. من که اومدم بالا سرش دیدم باسنشو کلا انداخته بیرون میگه جای گوشتیش بزن که کمتر درد بگیره. من که ازش لجم گرفته بود. آمپولشو جایی زدم که بیشتر دردش بگیره. اونم همش آخ و اوخ میکرد. تموم که شد یه چسب زدم جاش و اونم دستش روی باسنش بود و رفت بیرون. منم که هنوز زیپ شلوارم باز بود یه نگا به جای آمپولم انداختم شورتم روش یه لکه خون بود چون با عجله سرنگو دراورده بودم. دل دردم خوب شده بود ولی برای اینکه اون نصفه آمپول هدر نره سرسرنگو عوض کردم و اون طرف باسنمو مهمون یه آمپول کردم.

خاطره پریسا خانم

سلام . پریسا هستم ، 17سالمه . ساکن پایتخت هستم . میخواستم خاطره چند روز پیشمو واستون تعریف کنم . من چند روزی بود که دلم یکم درد میکرد . دکتر گفته بود که از همون موقع مفنامیک اسید بخورم که تا چند روز بعد بدتر نشم. من هیییی 2، 3 روز مفنامیک خوردم تا اینکه بالاخره روزی که باید میومد اومد () صبح روز 5شنبه ساعت 7بود که بخاطر دل درد و کمر درد از خواب پا شدم . دیدم همه خوابن ( من یه برادر بزرگتر و یه خواهر کوچیکتر هم دارم ) گفتم عب نداره دراز میکشم بهتر میشم . خوابیدم ولی دوباره 9 پاشدم . دوباره خوابیدم 10پاشدم . ساعت 10که پا شدم دیدم بابام بیدار شده ، منم تا بابامو دیدم زدم زیر گریه چون خیلییییییی دلم درد میکرد یعنی حاضر بودم اون لحظه بمیرم و درد رو تحمل نکنم . به بابام گفتم که مامانمو بیدار کنه .مامانم گفت تو دیشب هم شام نخوردی بیا یه چیز بخور ( شب قبلش دعوامون شده بود و منم اعتصاب غذا کرده بودم ) ولی اینقدر سرم گیج میرفتو حالت تهوع داشتم که نمیتونستم چیزی بخورم . که دیگه مامانم به بابام گفت پاشو ببریمش دکتر . بعد بابای خیلیییی ریلکس بنده میگفت ن چای نبات بخوره خوب میشه و میگفت تو یه چای نبات بخور تا برم یه دوش بگیرم ( یعنی بابام عالیهههه ) . دیگه با دادای منو مامانم رفتیم نزدیک ترین درمونگاه به خونمون . خلوت هم بود. منم هم اینکه چون خیلی دلم درد میکرد هم بخاطر اینکه مطمءن بودم باید امپول بخورم مثه چییییی گریه میکردم .اقای دکتر که دیدم گفت چی شده ؟ مامانمم هم گفت که دلم واسه چی درد میکنه و ... خلاصه فشارمم که گرفت رو 8بود . من همچنان در حال گریه بودم که اونم مثلا میخواست دلداری بده ، میگفت چیزی نیست حالا ، الان امپول میزنی خوب میشی. حالا خبر نداشت که از امپول فراریییی ام . دیگه من با مامانم رفتم رو تخت دراز کشیدم تا بابام رفت دارو هارو گرفت . دیگه یه خانمه پیر بد اخلاقی اومد واسم امپولو زد ( اولین بار بود که احساس کردم امپولش زیاد درد نداشت ) ولی با اینکه درد هم نداشت ولی کلیییی جیییییغ زدم و گریه کردم و... ( یه دونه امپول بود ولی اون لحظه حاظر بودم 10تای دیگه بزنم ولی این دل درد رو تحمل نکنم ) امپولو که زد بعد اومد واسم یه سرم وصل کرد و 4تا امپولو زد توی سرم ( خیلیییی شانس اوردم ) . احساس میکنم ایندفعه واسه اولین بار سرم بیشتر از امپول درد داشت . دیگه وسطای سرم بود که خوابم برد و وقتی از خواب پا شدم دیدم سرمم دیگه داره تموم میشه . سرمم هم که تموم شد دیگه اومدیم خونه و خیلییییبهتر شدم . البته اینم بگم که من کم خونی خیلییی زیادی هم دارم و باید امپول تقویتیو ... بزنم ولی تا الان هیچکدومو نزدم واسه همینم هست که اینقدر سرگیجه و ... دارم . ببخشید میدونم خیلیییی طولانی شد . به بزرگی خودتون ببخشید . امیدوارم خوشتون اومده باشه

خاطره سایه خانم

سلام سایه هستم و 18 سالمه . یه داداش دارم که پزشکی میخونه . یه روز شدید سرما خورده بودم و از ترس داداشم ازاتاقم بیرون نمی اومدم . داداشم اومد تو اتاقم تا فلشمو بگیره که حال زار منو دید گفت پاشو بریم دکترمنم گفتم نمیام . گفت حالت بد تر میشه اونوقت میکشه به بیمارستان منم گفتم نخیرم خوب میشم . اونم گفت باشه و موبایلشو در اورد زنگ زد به استادش و بهش گفت تا نیم ساعت دیگه با خواهرم میام منو میگی کپ کرده بودم خلاصه با کلی دعوا رفتیم بیمارستان پیش استادش اونجا وارد اتاق استادش شدیم و داداشم احوال چرسی گرمی کرد و منو معرفی کرد . استادش که مرد مهربونی بود گفت بیا اینجا ببینم منم رفتم معاینم کرد و یکسری سوالات پرسید و منم با چشم غره ی داداشم جواب میدادم . بعد از معاینه دارو نوشت و داد به داداشم و ارزوی سلامتی برا من کرد . تا به دارو خونه رسیدیم هزار تا صلوات نذر کردم تا امپول نده . من نشستم و داداشم رفت دارو ها رو گرفت و برگشت تو کیسه 5 تا امپول بود دیدم داره میره سمت تزریقات دستشو کشیدم و گفتم کجا میری گفت معلوم نیست دارم می رم تزریقات گفتم میشه امپول نزنم گفت نه وضعت خیلی خرابه . خلاصه رفتیم تزریقات که از شانس بد من دوست داداشم اونجا بود بعد از سلام و احوال پرسی و گرفتن امپولا گفت خوب سایه خانم برو رو یکی از تختا دراز شو تا بیام. منم با بغض رفتم رو تخت دومی که پرده داشت نشستم که داداشم اومد و گفت اه تو که هنوز اماده نیستی و کمکم کرد اماده شدم دوست داداشم اومد و شروع کرد به اماده کردن امپولا 2 تاشو اماده کرد و اومد سمت من داداشم شلوارمو داد پایین و دوستش پنبه کشید و اروم امپولو وارد کرد خداییش درد نداشت فقط اولش یه ای کوچیک گفتم . در حینی که امپولو تزریق میکرد با داداشم صحبت میکرد حالا من زیر دستش داشتم سوراخ سوراخ میشدم . امپولو در اورد و پرتش کرد تو سطل کنار تخت و دومی رو اماده کرد قبل از اینکه بزنه گفت اینم مثل قبلیه ولی یکم درد داره اگر درد احساس کردی تکون نخور و سفت نکن منم اروم گفتم چشم . بازم پنبه کشید و امپولو فرو کرد و شروع کرد به تزریق مایع اولش درد نداشت ولی بعدش دردش شروع شد بخاطر اینکه دردم نیاد و داد نزنم دستمو فشار دادم تا اخرش اخم نگفتم وقتی امپولو کشید بیرون گفت تموم شد یه کم دراز بکش تا جذب بشه داداشم جاشون و ماساژ داد که خیلی دردم گرفت که اروم گفتم دست نزن میسوزه . یه کم دراز کشیدم و بلند شدم و با داداشم از دوستش خداحافظی کردیم . اومدیم خونه یه راست رفتم تو اتاقم .بجای اینکه باهاش حرف بزنم بی اعتناش کردم تا شب خوابیدم شب مامانم اومد بیدارم کرد و برام یه لیوان شیر اور ده بود که با داروهام خوردم و بازم دراز کشیدم برای شام خودمو زدم به خواب فرداش ظهر داداشم ازم معذرت خواست و 2 تا امپول دیگه هم رو داداشم زد که انقدر تکون خوذدم خودم احساس میکردم تاب میخورم

خاطره الناز خانم

سلام
تو زمستون سرما خورده بودم هي تب اينا ميكردم سرم سنگين بود،اين ماجرا درست وسط امتحانام بود كه بايد سخت درس ميخوندم
مجبوري رفتم دكتر ،ي خانوم دكتر بود مطبم خيلي خلوت بود سريع فيش گرفتم رفتم داخل،توضيح دادم براش و گفتم نميتونم دارو خواب اور زياد بخورم چون درس دارم،معاينه كرد شروع كرد نسخه نوشتن و توضيح دادن
گفت هنوز گلوت چرك نكرده زياد ولي حالت بدتر ميشه برات كپسول مينويسم از فردا يا پس فردا شروع كن خوردن (منم خيالم راحت شد كه امپول نميده) يكم گذشت هنوز داشت مينوشت باز روشو كرد بهم گفت ي قرصم نوشتم بخور خواب اور نيست(باز گفتم خداروشكر)ولي ي دفعه گفت ي امپول حالت ارامبخش برات نوشتم بزن ي دفعه سرشو بلند كرد گفت از امپول كه نميترسي؟؟؟؟ميخوام برا سر دردتم امپول بنويسم
منم روم نشد چيزي بگم ،اونم كار خودشو كرد
داروهارو گرفتم ي امپولش كوچيك بود ٢ميلي بود اونيكي بيشتر بود،حالم واقعا بد بود گفتم خوب اين كوچيكه رو بزنم درد نداره
رفتم فيش امپول گرفتم تزريقاتي داروهامو گرفت گفت برو حاظر شو منم سريع از تو كيسه كه ازم گرفته بود بهش نشون دادم گفتم اينه بعدي رو بعدا ميام ميزنم
شلوارمو شل كردم دراز كشيدم امد بالا سرم همون موقع ي دفعه كلي ديگه شلوار و شورتمو كشيد پايين(اخه لازم نبود اون همه)بالافاصله امپولو فرو كرد شروع كرد پمپ كردن ميسوخت فقط نزديك اخراش دردم گرفته بود كه كشيد بيرون سوزنو تا نشستم احساس كردم پام داره قطع ميشه قشنگ گريم در امد نميتونستم درست راه برم تا ماشين جونم در امد تا ١٠دقيقا از درد نميدونستم چيكار كنم گريه ميكردم تا اروم شد
چشم كه افتاد به داروها ديدم بزرگ رو زده خنگ

خاطره آقا احسان

سلام احسان هستم بیست و دو سالمه چهارتا دایی دارم که یکیشون دکتره یکیشون هم آزمایشگاه داره با دایی کامرانم خیلی جوریم که ایشونم پزشکند و بنده به هنگام مریضی همیشه ازش آمپول خوردم و اما خاطره من:
چند شب قبل از اومدن ماه رمضان مادر مریم یعنی مادر بزرگم همه رو شام دعوت کرد خونشون منم چند روز پیشش سرماخورده بودم ولی باخود درمانی بهترشدبودم اما آخرش از دایی کامران میترسیدم چون کامل خوب نشده بودم،خلاصه از صبح همه جمع شدیم و بگو و بخند منم با علی و محمد پسرهای دایی مهدی و سینا پسر دایی مسیح و خودم که پسر مامان جونم بودم و تک پسر تنها دختر مادر مریم رفتیم تو حوض بزرگ خونه و تا تونستیم مثل بچه ها خودمونو خیس کردیم و هر کی که رد شد خیسش کردیم بعدشم با دوستای خودمو پسردایی هام رفتیم درسهایی که برای نرم بعد رو میگرفتیم بررسی کردیم دیگه باتخمه و بستنی و پفک و انواع تنقلات از خجالت شکم در اومدیم.ظهر بعد از ناهار خسته و کوفته همه خوابیدیم.
یکم که رد شد با سردرد بدی بیدارشدم گلوم میسوخت و بدنم گر گرفته بود یواش یواش پاشدم رفتم یه آبی به سر و صورتم زدم و قرص خوردم که کسی نفهمه.
شب دایی کامران وقتی از بیمارستان اومد فهمید که مریضم و هی مشکوک نگام میکرد و میگفت بیا معاینت کنم آخر سر هم با اصرار مامانم و ضمانت مادر مریم که دایی آمپول نمیزنه اجازه دادم دایی معاینم کنه اخمای دایی هرلحظه بیشتر درهم میشد فهمیدم اوضاع قرمز اندر قرمزه بعد از معاینه دایی نسخه رو نوشت و داد به سینا که بره بگیره تو دلم آشوب بود میدونستم که برام آمپول نوشته یواشکی به مامانم گفتم مانی من آمپول نمیزنما مامانمم گفت هرچی داییت بگه البته ناگفته نماند که کلا تمام دایی هام مامانمو خاص دوست دارند بخصوص دایی کامران بخاطر همین حرفش اهمیت داره براشون
هرچی التماس مامانمو کردم که به دایی بگه آمپول نزنه فقط اخم میکرد بعد از چند مین سینا اومد دیدم بعله یه عالمه دارو و آمپوووول دایی با همون اخمش گفت برگرد احسان منم شجاع شدم و گفتم نمیزنم نمیخوام دایی کامران دایی هارو صدا کرد که بیاند منو بگیرند منم سریع از تخت پریدم پایین و الفرار توی خونه توی حیاط توی کوچه هرجا رفتم هر چی آدم بود پشت سرم میدویدند. خلاصه دایی سعید ورزشکار!!!!منو گرفت و انداخت رو کولش و بردم تو خونم و انداختم روی تخت از ترس نمیتونستم به دایی کامران نگاه کنم اینقدر عصبانی بود نشست کنارم و باصدای بلند گفت این مسخره بازیا چیه آبرمونو بردی حالا همسایه ها چی فکر میکنند اگه حالت بد نبود چنان میزدمت که دفعه بعد یر چندتا آمپول این کارا رو نکنی
بخاب ببینم منم فقط هنگیده بودم وقتی دایی دید حرکتی نمیکنم اتاقو خلوت کرد با ارامش گفت بخاب عزیزم خودتم که میدونی نمیتونم اذیتت کنم منم دیگه مثل بچه ی خوب خابیدم خود دایی آمادم کرد و گفت فقط شل کن خودتو سه تا بیشتر نیست پنبه کشید و امپولو فرو کرد آخ که چقدر درد داشت فقط جیغ میزدم و میگفتم دایییییی درش بیار جون من درش بیار آییییی پام داغون شد،دایی هم که به زور خندشو کنترل میکرد گفت صدانشنوم که بد میزنم اولی با هر دردی تموم شد برای بعدیا دایی سعید و مهدی و پسر اولیش اومدند تو اتاق مامانمو و مادر مریم هم اومدند حالا جلوی اینا دایی شلوار و شورتمو تا پایین باسنم کشید پایین دایی ها و علی کمر و پامو گرفتند مادر مریمم بالاسرم نشسته بود مامانم کنار دایی کامران دلم گواه بد داد چه آمپولی دایی میخواست بزنه که اینجوری لشکر کشی کرده بود
خلاصه اون طرف پنبه رو کشید و فرو کرد دایی مدام میگفت نفس عمیق بکش چیزی نیست الان تموم میشه ولی یکم که رد شد جیغ زدم
اااااایییییی آااااااخخخخ وای خدا درش بیار دایییی درش بیار دردداره ماماااااانی بگو دایی درش بیاره توروخدااااا
دایی گفت تموم شد عزیزم احسان یکم دیگه تحمل کن آهان تموم شد
برای سومی گفتم دیگه نمیزنم برید بیرون باهمتون قهرم خودتونم چنین آمپولی نزده بودید نامردا
مامانم در گوشم گفت زشته احسان مامان خود دایی اینقدر ناراحته این دیگه درد نداره
دایی سریع سومی هم زدم که فقط آخراش یه آخ بلند گفتم بعدش تک تک بوسم کردند و رفتند دایی هم گفت یکم استراحت کن منم خابیدم بعدش که بلند شدم حالم بهتر بود البته جای آمپولا با ماساژ دایی کامران توی حموم بهتر شد.
ممنون خاطرمو خوندید شرمنده طولانی شد.

خاطره آقا کامران

سلام وب قشنگی دارید منم یه خاطره دارم ممنون میشم خاطرمو بذارید:کامران هستم متخصص اطفالم یه خواهر زاده دارم 2سالشه خیلی نازه و حسابی عزیزکرده داییشه یه روز که هممون جمع بودیم خواهرم گفت که یاسین سرماخورده و معاینش کنم حالش اصلا خوب نبود حسابی خواهرمو دعواش کردم که چرا زودتر نگفته بخاطر تب بالاش مجبورشدم به آمپول بهش بزنم که تبش قطع بشه مامانم میگفت کامران مامان نمیشه به بچم آمپول نزنی؟؟منم که خودم ناراحت بودم گفتم نه مامان جان تب یاسین بالاست باید بیاد پایین
به خواهرم گفتم یکم شیرش بده و خودم رفتم از اتاقم آمپول و پنبه و الکل آوردم نشستم کنارش و آمادش کردم خواهرم یاسین رو خوابوند روی پاش و شلوار و پوشکشو آورد پایین منم پنبه رو روی باسن تپل و کوچولوش کشیدم و سوزن رو گذاشتم روی باسنش و یواش فرو کردم بیچاره ازهمون اول زد زیر گریه و میگفت ماااااانی منم یواش یواش تزریق میکردم تا تموم شد کشیدم بیرون اومدم بوسش کنم از دستم فرار میکرد آخرش گرفتمش و محکم بوسیدمش و دادم به خواهرم تا شیرش بده وقتی نگاش میکردم سرشو تو بغل مامانش قایم میکرد منم حریص تر میشدم بوسش کنم

خاطره آقا سامیار

سلام خاطره های جالبی دارید منم یه خاطره کوتاه از داداش کوچولوم دارم. سامین برادرم 4سالشه خودمم پزشکم چند وقت پیش سامین بدجور سرماخورده بود باکلی دردسر معاینش کردم گریه میکرد و میگفت داداشی جوجو نزن دیدم حالش خیلی بده وتبش بالاست گفتم عزیزم یواش میزنم که زود خوب شی دیگه مامانم گرفتش و خوابوندش روی پاش یه تب بر و پنی سیلین آماده کردم شلوارشو کشیدم پایین سامین باسن کوچولوشو سفت کرده بود چندتا ضربه زدم تا یکم شل شد اول تب بر رو برداشتم و پنبه رو کشیدم رو باسنش و آروم کردم تو یه آی بلندی گفت و شروع کرد گریه کردن گفتم داداشی تموم شدا گریه نکن تموم شد کشیدم بیرون گفت داداشی دیده جوجوم نژن دردم اومد وای که خدا دلم بدجور داشت ضعف میرفت همون طوری که خابیده بود سفت بوسیدمش گفتم این آخریشه مامانم جابه جاش کرد که تسلط داشته باشم پنبه رو کشیدم و بلافاصله فرو کردم و آروم آروم تزریق میکردم اصلا آروم نبود بلند بلند آی آی میکرد و پاهای کوچولوشو تکون میداد مامانم پاهاشو گرفت سامین هم گریه میکرد و میگفت آیییی آیییی داداشی جوجوا درش بیار درد داله اینم تموم شد بغلش کردم و بوسش کردم باهام قهرکرده بود همونطور که بغلم بود خابش برد بعد که بیدارشد مامانمم نبود مجبورشدم خودم بخوابونمش روی تخت یه بالشم گذاشتم زیر شکمش یه شیاف برداشتم و شلوار و شورتشو کشیدم پایین زد زیر گریه گفتم نه عزیزم دیگه جوجونیس یکم آروم شد با یه دستم باسنشو باز کردم دیدم مقعدش بستس با انگشت یکم داخلش کردم و شیافو گذاشتم و بعدش با ماشینی که براش گرفته بودم آشتی کرد اینقدر دوسش دارم که تا دو روز اعصابم خورد بود که چرا آمپولش زدم.

خاطره سارا خانم

سلام خوبید من نه اخه دیشب رفتم امپول زدم وااااای حسابی درد داشت اشکم دراومد خلاصه مارفتیم دکتر برای داداشم توی مطب ی دفعه شروع کردم به سرفه که دکتر گفت بزار تو را هم ببینم شاید به تو هم واگیر داده باشه مامانم هم از خداخواسته گفت حتما و من بدبخت معاینه شدم دکتر به من گفت بهت امپول میدم تا بدتر نشی منم ابروداری کردم و گفتم باشه داداش نامردم امپول نداشت چون دیگه داشت خوب میشد ولی من.....خلاصه رفتم روی تخت خوابیدم دکتر اومد گفت چرا نکشیدی شلوارت را پایین و خودش کشید پایین که گفتم زیاد کشیدید و اومدم بکشم بالاتر که گفت نه پنی سیلین باید عمیق بزنم منم قبول کردم تا پنبه را کشید منم شروع کردم به گریه اونم امپول را وارد باسنم کرد که منم دیگه مطب را گزاشتم روی سرم تا دراورد گفت بخواب تا بعدی که دردش زیادتره را دکتر برات بزنه منم دیگه چیزی نگفتم که دگتر اومد و به چند تا از پرستارا گفت بیان من را بگیرن و امپول را زد واااای من که مردم و زنده شدم از بس جیغ زدم امشب هم باید بزنم ولی میترسم از حالا دارم گریه میکنم

خاطره نگار خانم پزشک

سلام من اومدم یه خاطره دیگم بگم چون پزشکم خیلی از این جور اتفاقا برام پیش میاد یه روز تو مطب نشسته بودم و بیمارم نداشتم سرم تو گوشی بود که یه مریض اومد یه دختر کوچولو خیلی خوشگل همراه یه مرد حدودا بش میخورد ۳۰اینا بچه هم ۴سالش بود بچه هم دیده بودم از بیمارای خودم بود چون من دفعه ی پیشش براش امپول نوشته بودم بیچاره ازم میترسید فقط تو بقل باباش خودشو چسبونده بود و گریه میکرد اخرش باباش گذاشتتش رو تختو معاینش کردم که سرما خورده بود و حالش بد بود ی کمیم تب داشت نسخه رو نوشتم دادم دست باباش واسش یه شیاف نوشته بودم و یه دگزا و چن تا شربت این دخترم هی گریه میکرد اروم اروم تو مطب حدودا سه پزشک هس و تزریقاتم هس باباهه هم مثل این که نسخه رو گرفته بود و اومده بود که امپولشواونجا بزنن که صدای جیغ داد بچه هه اومد و من رفتم بیرون ببینم چی شده دیدم که دستو پاشو گرفتن میخوان با زور بزنن بش منم دلم سوخت رفتم گفتم که بده خودم واسش میزنم با پرستاره و باباهه هم گفتم برن بیرون یه ذره باش حرف زدم اروم که شد الکلو زدمو امپولو فرو کردم و اولش یه خورده ای ای کردو اروم گریه کرد تا اخرش بعدشم بوسش کردم گفتم تموم شد دیگه راحت شدی حالا زود زود خوب میشی اونم هی گریه میکرد اروم بردمش تحویل باباش دادم و رفتم مطب باز مریض بعدی و بعدی