خاطره آواخانم

سلام من اوام۲۷ سالمه ۴ داداش و یک خواهر دارم به تر تیب اوش۳۴آیین۳۲ ساله ارش۲۹ ساله وارمان قل من۲۷ ساله ارزو هم۲۰ سالشه بریم سراغ خاطره ارمان دیروز یک نفر ترقه که نه بمب اکلیل سرنج(پلیس گفته شانس اورده زندس اکلیل سرنجه نصف توپ فوتبال بوده) انداخته بودن زیر ماشینش و ماشینش منفجر شده بود امروز بعد سر زدن به ارمان رفتم بخش که پیج شدم وقتی رفتم یک دوختر پنج ساله اورده بودن ترقه دوقدمی پاش ترکیده و بخاطره صدای ترقه گوشش خونریزی کرده(چیزی که خانوادش میگن)نمیزاشت کسی بهش دست بزنه منم که عشق بچه همرو کردم بیرون بعد از کلی حرف زدن رازی شد تا گوشش رو ببینم وقتی معانش کردم دستم خورد به پاش یک جیغ بنفش کشید وقتی شلوارشو زدم بالا پاش سوخته بود سری دکتر سوختگی و یک متخصص گوش صدا زدم و بعد معاینات ما سه پزشک رفتم بیرون خانوادش صدازدم با عصبانیت گفتم ما انقدر احمقیم که فرق یک ترفه ی کوچیک با یک ترقه بزرگ ندونیم طوری داد میزدم حرکی اونجا بود نگام میکر اخه بخاطر دیشبم عصبانی بودم مانی(نامزدم)اومد منو فرستاد برم خودش رفت با خانواده ی بیخیال حرف زد دکتر سوختگی گفت سوختگی سطحیه و باید شست و شو شه دختر بیچاره انقدر جیغ زد که دیگه صداش نمیومد دکتر سوختگی برای اینکه زخم عفونت نکنه یک شب تحته نظر دارتش دکتر گوشم گفته خدارو شکر پرده ی گوش آسیب ندیده مراقب باشید

خاطره آوا خانم ( ناقص ولی چون به خاطره بعدشوم مربوط بود آپ شد)

سلام من اوا هستم۲۷ سالمه خانواده یما پر جمعیته من چهار تا داداش ویک خواهر دارم داداشام اوش۳۴ سالشه آیین ۳۲ سالشه ارش۲۹ سالشه ارمان داداش دقلوم۲۷ سالشه خواهرم ارزو ۲۰ سالشه همه گی پزشکیم بجز ارزوکه دانشجوی دندان پزشکی هست پدرمون هم پزشکه و رییس بیمارستانی هست که کار می کنیم خاطره دیروز داشتم با تمنا(دوست صمیمیم که از پنجم دبستان باهم بودیم و پدرامون دوستن)حرف میزدم تو ایستگاه پرستاری که ارمان زنگ زد گفت میای شمال منم چون بیمار داشتم گفتم نه گفتم کجایی گفت دارم امیر(دوست صمیمیش و همکارش)رو میرسونم خونه میرم مطب بعد خداحافظی رفتم چند تا بیمار دیدم اومدم برم ایستگاه پرستاری دیدم امیر دنبال یک برانکارد میدوه دیدم ارمانه که صورتش پر خونه بردنش اورژانس دکتر گفت باید از سینه سرش عکس بگیریم احتمال شکستن دنده ها زیده دکتر راستمی گفت سری منتقل شد اتاق عمل چون یکی از دنده هاش تو ریش بود و تنفسش سخت بود.زنگ زدم بابا جواب نداد زنگ زدم آوش گفت که الان میاد از امیر پرسیدم چی شده گفت وقتی پیاده شده چند متر جلوتر یه جوون ترقه اکلیل سرنج بزرگ می ندازه زیر ماشین ماشین منفجر میشه و چپ میکنه ارمانم بیهوش میشه ووقتی ارمان میارن بیرون ماشین اتیش میگیره اتشنشان ها ماشین خاموش میکنن پلیسم الان اون جوون رو گرفته.

وقتی اوش اومد موضوع رو گفتم داشتم دیونه میشدم بغضی که از وقتی ارمان بردن تو توگلوم بود شکست وشروع کردم گریه کردن. عمل ارمان۳:۳۰ طول کشید وقتی بهوش اومد تشنش بود و دکتر برای اینکه اتمینان پیدا کنه مشکلی نیست اجازه ی دادن اب نداد ارمان می گفت درد داره به یک پرستار گفتم مسکن بزنه که ازمان خوابش برد دکتر بعد دیدن عکس سرش و نشون دادن به یک مغز اعصاب گذاشت به ارمان اب بدیم وقتی دکتر ارمان معاینه میکرد از شدت درد داد زد که بغض کردم برای اینکه ارمان حالم رو نبینه رفتم بیرون مانی(نامزدم)رو دیدم خودم رو انداختم بقلش شروع کردم گریه کردن.مانی بقلمکرد و ارومم کرد نشستی رو صندلی دکتر نسخه ای که نوشته بود نشون مانی داد(اینم بگم مانی فوق تخصص مغز اعصاب داره)مانی هم گفت خوبه ارمان به شدت از امپول می ترسید موقعه امپول بابا مجبور شد بزنه وقتی امپول دوم رو وارد کرد ارمان یه ای بلند گفت کهمن اومدم بیرون طاقت نداشتم دردش رو ببینم رفته رفته صدای داد ارمان بالا رفت که میگفت بابا درش بیار درد دارم ایییییییی

***********(ادامش رو لطفا برام بفرست تا ویرایش کنم )

خاطره پریسا جون

سلام پریسا هستم ۱۷ساله از اردبیل اولین خاطرمه تازه وارد وب شدم امیدوارم از خاطرم خوشتون بیاد:اویل دی ماه بود امتحانای نوبت اول شروع شده بودن روز جمعه بود صب با یه صداهایی از خاب ناجور بیدار شدم خیلی ترسیدم رفتم دیدم مامانم گریه میکنه و پدرمم چشماش قرمزه پرسیدم جیشده گفتن باباجون(پدر بابام)فوت کرده وای که چه حالی داشتم انقدر حالم بد شد اول صبی ساعت ۷بود تازه رفتیم خونه مامانم بزرگم اونجام که دیگه صدای شیون تا اونسر شهر میرفت نمیخام ناراحتتون کنم ولی باباجون تو خونه فوت کردن و پیکرشون تو خونه بود وقتی ما رفتیم 

وارد اتاق بابا شدیم تابرای بار اخر ببینمشون دفعه ی اولمم بود همچین صحنه ای رو میدیدم وقتی دیدمش پدربزرگمو یه ترس دیگه و یه شک دیگه بهم وارد شد اصلا یه حالی شدم 

قرار شده بود پدر بزرگمو که اصالتن ارومیه هستن اونجا دفن کنن منو گزاشتن خونه و نبردن چون امتحان داشتم حالم اونقدر خراب بود نمیتونستم درس بخونم سه شنبه متحان ریاضی داشتم یه دو سه روز فورجه داده بودن مامانم زود اومد خونه وسایلشو برداشت و گفت منو سپردن به داییم ممکنه ساعت ده بیاد اماده باشم انقدر ترسیده بودمو حالم بد بود نمیتونستم درس بخونم ساعت ۱۰/۳۰بود که امیر حسین و علی رضا (پسر داییام)اومدن تسلیت گفتن انقدر ناراحت بودم گریه کردم که امیر بغلم کرد یکم اروم شدملازمه بگم امیر حسین ۳۰سالشه و مجرده و علی رضا۲۳سالشه وامیر حسین پزشک هستش و خیلی مهربونه و علی رضام دانشجو پزشکی هستش )اومدن داخل خونه تسلیت گفتن دله منم که پر زدم زیره گریه امیر حسین بغلم کرد یکم باهام حرف زدن و گفت وسایلتو جمع کن یه یه هفته ای خونه ی مایی تا عمه بیاد منم با بغض کیفمو با کتابامو لباسم جمع کردم رفتم پیششون و باهم رفتیم خونه ی دایی زنداییم اومدن استقبالم انقدربوسم کرد که حد نداره من چون همین یه داییو دارم و تنها دخترم بخاطر همین زنداییم خیلی دوستم داره خلاصه لباسمو عوض کردم و زنداییم نهارو اورد و اصلا میل نداشتم ولی برای اینکه بی احترامی نشه یه مقدار خوردم اونام چون حالمو میدونستن گیر ندادن بهم رفای ناهارو به زندایی کمک کردم جمع کرد بعد نهار عاوت دارم یکم بخابم بخاطر همین رفتم اتاقه علی رضا و رو تختش دراز کشیدم و حابم برد از خاب بیدار شدم اجساس کردم داغم و یه لرزیم داشتم صب چون هل شدم لباس کم پوشیدم زودتر بریم اردبیلم اون موقع برف بود هوام سرد صدای دایی اومد رفتم یه عرض ادبی بکنم و باهم دست دادیم و بوسید منو یهو گفت عزیزم چرا داغ گفتم خونه گرمه اونم خسته بود زیاد گیر ندادبهم هی به خودم دلداری دادم چیزی نیست مگه میشد زندایی اش دوقم درست کرده بود بخاطر هوای سرد منم که ترکم دیگه مگه میشه نخورم اونم اش دوغو یکم خوردم ولی دیگه نتونستم برنجم بخورم هرچی اسرار کردن گفتم نه مرسی سیر شدم تا میزو جمع کنیم احساس میکردم خیلی دارم بی حال میشم رفتم دستشویی یه اب یخ زدم رو صورتم احساس کردم بهتر شدم ولی چند دقیقه بعد دوباره همون حالتو پیدا کردم زندایی بهم گفت برم اتاق علی رضا و امیر حسین 

امیر حسین میره اون اتاق خالیه چون صب ترسیده بودم به زنداییم گفتم اونم گفت علیو میگم بیاد پیشت تنها نباشی نترسی

مثلا یکی میومد پشتم یه هین میکردما بدبختا میگفتن ماکه یواشکی نیومدیم اینجوری میترسی دیگه نتونستم کنترل کنم خودمو رفتم تو دستشویی گلاب به روتون حالم بهم خورد انقدر حالم بهم خورد تو این چند دقیقه دیگه اسید معدم میومد بالا رفتم بیرون دیدم همه نگران وایستادن یه ببخشید گفتم امیر حسین اومد دستمو گرفت برد اتاق تب سنجو گزاشت گفت خیلی تبت بالاست و فشارمم پایینه ابسلانگو که گزاشت تو دهنم احساس کردم دارم باز بالا میارم که سریع امیر حسین کشید بیرون و گوشیشو گزاشت سرماش به تنم خورد لرزم بدتر شد امیر حسین گفت شانس اوردیم فهمیدیم تبتو گفت بهم که بیشتر بخاطر ترسه همینم سرمام خوردم علی رفت دارو گرفت برگشت دیدم چهارتا امپوله با گریه پرسیدم درد دارن که علی گفت نه عزیزم نترس نمیزارم یه دقیقه درد بکشی ولی بازم استرس داشتم و هم خجالت میکشیدم تا الان فقط دوبار از امیر امپول خورده بودم اونم وقتی ۱۴سالم بود خییلـــــــی خجالت کشیدم امیر اومدـگفت یه شیاف باید بزارم برات تا تشنج نکنی دیگه اصلا حالم گفتن نداشت انگار فهمید گفتن من جای برادرت اصلا خجالت نکش ما هروز از این صحنه ها میبینم ریلکس باش عزیزم بعدش برم گردوندو برام گزاشت یه نیم ساعت بعد گفت عزیزم برگرد امپولتو ب‌زنم علی پرسید کدومو میزنی گفت اپوتل برای تبش و یه ویتامین علی کمکم کرد برگشتم دستمو گرفت وقتی شلوارمو کشید پایین خیلی حس بدی داشتم ادم خجالیتم کلا سردی الکو حس کردم سفت کردم ولی امیر گفت شل کن از خجالتم شل کردم و زد حیلی خوب زد اصلا نفهمیدم بعدش ویتامینو زد یکم سوخت ولی از خجالتم فقط اشکام اومد صدایی در نیاوردم از خودم گفت عزیزم یکم استراحت کن سرم بزنم بهت منم گفتم ببخشید شرمنده اذیتتون کردم این وقته شب که همشون ناراحت شدن گفتن مگه ما قریبه ایم اینجوری میکنی یکم گزشت بهم یه سرم زدن یه امپولم توش زد و خابم برد حس کردم یکی دستش رو پیشونیمه یه ترسی کردی که علی گفت منم منم نترس گفت تبت اومده پایین امیر حسین بیدار شد میگم دوباره معاینت کنه گفت بخاب من اینجام پیشتم نترس ولی مگه خابم میبرد اگر بیدارشم دیگه نمیتونم بخابم یکم باهم حرف زدیم تا امیر بیدار شد بیچاره اول اومد منو ببینه بعد بره به کاراش برسه معاینم گرد گفت صبحانه بخور یه امپول کوچولو بزنم برای گلوت که عفونت کرده تا بیشتر نشدهرفتیم پایین یکم اشتهام باز شده بود یکم اب میوه خوردم امیر دستمو گرفت برد گفت عزیزم دراز بکش بزنم زود خوب شی منم نتونستم مخالفت کنم تو همین هین علی اومد کمکم کرد دراز کشیدم زد بهم امپولو وبدترین حس عمرمو داشتم و خیلی خجالت میکشیدم از یه اقا امپول بخورم ازش تشکر کردمو اونم بوسید منو رفت 

ببخشید اگه بد بود خاستم با جزییات بگم 

عیدتون مبارک پیشاپیش😘

خاطره باران خانم ( فکر کنم ناقصه اگر کاملش برام بفرستی درستش میکنم )

سلام به همگی . من اولین بارمه که خاطره میزارم خیلی وقت بود میخواستم بزارم اما یه سری مسایل جلوشو میگرفت . من کاملا واقعیت رو توی خاطره ام میگم و دوست ندارم بعدش ببینم کسی گفته که دروغه و فلان و ... اول یه بیوگرافی بدم . من 15 سالمه و در استانه ی 16 سالگی ام . ما 5 تا بچه ایم و من اخری هستم و ته تغاری محسوب میشم . اسمم باران هستش . به اول خانواده داداش بهرنگ هستش که 29 سالشه و مهندس عمران و متاهله و یه دختر کوچولوی 5ساله به اسم آوا داره که عشق منه و میمیرم براش . زنداداشم اسمش سارا هستش. بعد از اون داداش بهنام هستش که 25 سالشه و مهندس برق هستش و 2 ساله که ازدواج کرده . و اسم خانومش شقایق هستش . کوچیکتر از اون هم دو قلو ها هستن که 18 سالشونه بردیا و بهنواز. ما کلا خانواده وابسته ای هستیم و میشه با همیم و هیچ وقت نشده که یه مشکلی برا کسی پیش بیاد و بقیه ولش کنن . منم با اینکه ته تغاری ام اصلا لوس بارم نیاوردن و همیشه همه چی با قانون و نظم بوده تو خونمون . پدرم مسئول ازمایشگاهه و مادرم دبیر بازنشسته هستش . خونه مون چند طبقه اس یه طبقه داداش بهرنگ اینا هستن طبقه پایینش داداش بهنام وپایین ترش ما هستیم ولی میشه گفت همیشه تو یه طبقه ایم و موقع خواب جدا میشیم فقط . این خاطره ای که میخوام بگم بدترین خاطه زندگیمه که فکر کردن بهش خیلی ناراحتم میکنه و خیلی اتفاقای بدی برامون افتاد . من متولد 12 فروردینم . پارسال ظبق هر سال قرار بود روز تولدم هممون بریم باغ و برای شامم که همه میومدن و دیگه جشن و ... ما قرار بود از صبح بریم . دیروزش یعنی 11 فروردین آوا بدجور سرماخورده بود و برده بودنش دکتر و دو تا امپول داشت ولی هر چقدر بهش قول کادو وو داده بودن نزده بود . شبش داداش به بابام گفت که امپولای اوا رو بزنه ولی انقدر گریه کرد که دل همه خون شد . قرار شد فردا اگه حالش خوب نشده بود تو باغ براش بزنن . فردا صبح زود ما با کلی دسر و وسایلی که اماده کرده بودیم دسته جمعی رفتیم باغ که تزیئناتو انجام بدیم و اماده شیم و .... حدودا ساعت 1 ظهر بود و کم کم میخواستیم سفره پهن کنیم و ناهار بخوریم آوا اصلا حال خوبی نداشت گوشش درد میکرد و تبش پایین نیومده بود و بیحال نشسته بود بغل من پیش هیشکس هم نمیرفت چون گفت بخوابونش رو پات همه قربون صداقه اوا میرفتن و داداش گرفته بودش تو بغلش و نازش میکرد و میگفت بابا جون انقدر اروم برات میزنه که اصلا نفهمی دردشو بابامم میگفت ببین عزیزم برا از این سرنگ کوچولو ها برداشتم که اصلا دردت نگیره بی حسیی هم زدم توش بخواب بغل بابایی زود برات بزنم حالت خوب شه شب تولد باران جونه میخوای برقصی و با بچه ها بازی کنی اینجوری نمیتونی که . منم نزدیک بود خودمم گریه ام بگیره گفتم کفشام تو ماشینه و رفتم پایین و کلی گریه کردم صدای گریه اوا هم میومد گفتم حتما الان زدن تموم شده اومدم بالا پله های ساختمون از بیرون و فلزی بود پله ها رو اومدم بالا وایستادم همونجا اشتباهم همون بود پشتم خال بود از از بغل نرده داشت از پایین صدا ماشیین اومد خم شدم ببینم کیه یهو دیدم ااوا از ساختمون اومد بیرون دوید به سمت و داداشم با داداش بهنام دنبالش اوا دوید به سمتم و میخواستم بپره بغلم و گفت عمه جوووووووون بگو امپول نزنن منم حواسم پرت شد تعادلمو کامل از دست دادم احساس کردم دارم میوفتم تنها کاری ه کردم اوا رو محکم هول دادم و خودم به طرز خیلی بدی پرت شدم پایین و سرم محکم خورد به لبه جدولی که گل کاشته بودیم اونجا . تنها چیزی که یادمه صدای جیغ اوا و داد داداش ببهنام بود که گفت یا ابولفضل خودت کمک کن بعدش دویذن به سمتم که بیان پایین و یادمه که خون از سرم فواره زد و دیگه هیچی یادم نمیاد هیچی . میگن 1 ماه کامل تو کما بودم و بدنم کلی شکستگی داشت پای راستم رو پلاتین گذاشته بودن و دست راستم تو گچ بود و سرم و بدنم کوفتگی و ورم شدید داشت سرم بیشتر از 20 تا بخیه خورده بوده ولی عمل نکرده بودن . موقع بهوش اومدنم یادمه یه چیزاییی همه جا تار بود دو تا پرستار با تعجب نگاهم میکردن بعد یکیشون داشت با منن حرف میزد ولی نمیفهمیدم چی میگه یکیشون با عجله رفت بیرون انگار نمیشنیدم درست اون لحظه فقط یادمه که داداش بهنامم و زنداداش شقایش اومدن تو اتاق با اون پرستاره داداش سرمو میبوسید و گریه میکرد جفتشون گریه میکردن تک و توک حرفاشون یادمه بعدش یه ذکتر اوومد بالاسرم و ویزتم کرد کم کم میشنیدم هوشیاریمو میگفت که ممکنه کمی پایین باشه و به یاد نیارم ولی من هوشیاری داشتم اما نمیتونستم چیزی بگم چیزی نکشید منو بردن ن از امپول نمیترسیدم و تو این خاطره هم چیزایی که میخوام بگم همون مربوط به ضعیف و کم ظاقت شدنم بود که انتظار اینهمه اتفاق رو نداشتم ) چند شب گذشت تو بیمارستان همه امپولای که بهم میزدن از انزیوکت بود و من انقدر که دیگه دستام کبود بود هیچی نمیفهمیدم کامل بیحس بودن دستام تو اون چند روز مهمونی نموند که نیومده باشن بعد از چند روز دیگه تک و توک میومدن و میرفتن تخت منو نیاورن تو پذیرایی که هر وقت خواستم بتونم استراحت کنم راه رفتنم خیلی سخت بود با عصا و واکر راه میرفتم مدرسه ها دیگه امتحاناشونو داده بودن دوستام هر روز بهم سرمیزدن به خواسته خانواده ام قرار شد معلمام تابستون بیان تو خونه کلاسام برگزار شه تا شهریور ماه امتحانامو بدم خیلی از این بابت غم داشتم و گریه میکردم و گله که چرا باید اینجوری میشد بعدش یه جوری ارومم میکردن . فکر میکنم 1 هفته از مرخص شدنم گذشته بود مثل همیشه هممون خونه ما جمع بودیم بابام اومد تو اتاقم سارا و شقایق پیشم بودن رفتن بیرون بابام نشسته بود کنار تختم موهامو اروم ناز میکرد و میگفت بهتری بابا جون ؟ من خوب نبودم نه از لحاظ جسمی نه از لحاظ روحی ولی نمیتونستم با کسی حرف بزنم خانوادمم متوجه این موضوع بودن من با اون روحیه شادی که داشتم اون اتفاق غیر منتظره کامل شوکه ام کرده بود باری همین با یه مشاور صحبت کرده بودن و قرار بود از فرداش بیاد و با من صحبت کنه بابام باهام حرف میزد یه خورده انگار میترسید من حالم بد شه دوباره اونقدر با احتیاط بود . راجب داروهام میگفت که اگه کامل مصرفشون کنم حالم خوب میشه به زودی بعدش گفت از امشب امپولاتو باید شروع کنیم به تزریق بابایی منم فقط نگاهش میکردم هیچی نمیگفتم افسرده بودم یادمه بابام پاشد و بهنوازو صدا کرد و گفت دخترم بیا کمک کن خواهرت برگرده امپولاشو بزنم براش . بهنواز اومدد تو اتاق سال سوم بود اونموقع بابام داشت یکی یکی امپول اماده میکرد یعنی ادم با دیدن اونهمه امپول تو کیسه وحشت میکرد شاید باورتون نشه ولی 100 تا یا شاید بیشتر میشدن تو چند تا کیسه با سرنگای جور با جور بهنواز از امپول میترسه وحشت داره شدید با ترس پرسید بابا چند تا میزنین من عین خیالم نبود بابام گفت 6 تا هست برای امشب عزیزم . بهنواز یه هییییی گفت بابام خندش گرفته بود سعی اخه من همیشه اروم اروم بودم ولی ایندفعه انقدر بدنم ضعیف بود که تحملم اومده بود پایین گفت :عهههههه باران جان چیکار مییکنی بابا هنوز که چیزی نزدم عزیزم . دوباره دستمو گذاشت کنار بدنم اون یکی سمتم رو پنبه کشید سر سرنگو عوض کرد گفت اروم باش دختر گلم هیچی نیستش که ببین یه امپول کوچولوعه یه لحظه ای میزنم تموم میشه دوباره پنبه کشید فرو کرد بازم یه ایییییییییی نههههههههه بلند گفتم دستمو اوردم بالا بابام دستمو اروم گرفت با اونیکی دستش تزریق میکرد اصلا زور نداشتم درد تو کل پام پیچیده بود زدم زیر گریه بابام گفت جاااااااانم عزیزم تموم شد دیگه ببین زود کشیدش بیروون پنبه گذاشت روش گفت بابایی چرا اینجوری میکنی دردت میاد ؟ فقط سرمو تکون دادم اشکام میریخت رو صورتم درد امپوله هم یه جور بهونه بود ولی خخیلی اذیتم میکرد بابام پا شد داداش بهنام و بهرنگ رو صدا کرد اومدن اونا ه نگران شده بودن از صدای گریه ام بابام براشون توضیح داد یکیشون وایستاد سمت چپم یکیشون سمت راست بابام گفت واستون به دستاش باشه اونا هم قربن صداقه ام میرفتن امپول دومی رو برداشت پنبه کشید زود دستم گذاشتم رو دستش با گریه گفتم بابا نه . بابام میگفت جونم دختر گلم هیچی نیست امپوله رو گذاشت رو میز اروم موهامو ناز میکرد صدای گریه او دیگه همه شنیده بودن همه به جر بهنواز و مامانم و اوا که ترسیده بود اومدن تو اتاق شقایق برام اب اورد بلندم کرد نجرعه جرعه ریختن تو دهنم دوباره دمرم کردن بابام کلی باهام حرف زد گفت اینا که دردی ندارن یه چند لحظه تحمل کنی تموم خودشم میدونست چرا اینجوری بی تابی میکنم و واقعا دست خودم نیست اینبار داداش بهرنگ دتامو گرفت داداش بهنامم پاهامو بابام پنبه کشید گفتم نههه بابا نهه تروخدا بابام با اینکه خودشم سختش بود التمسای منو میشنید گفت هیچی نیست نگهش دارین فقط اروم پنبه کشید فرو کرد سمت اول صدای گریه ام بلند تر شد انگار واقعا پام داشت قطع میشد التماس میکردم باباااااااااا بسه سعی میکردم دستامو تکون بدم داداش بهرنگ محکم گرفته بود دستامو و گفت جان دلم ابجی کوچولو یه خورده تحمل کنی تمومه ببین . بابام کشیدش بیرون پنبه گذاشت روش جاش خیلی خیلی درد میکرد اصلا تحمل دردشو نداشتم سریع رفت اون سمتم سومی رو برداشت به بردیا گفت کمرمو بگیره سارا رفت اوا کشیدش بیرون پنبه گذاشت روش هنوز 3 تای دیگه مونده بود اک چشام همینجئری میرفت بابام بلندم کرد گرفته بودم تو بغلش اروممم میکرد اب میداد بهم گفت یه ذره که اروم تر شدی بعدیا رو میزنم همونجوری دمر بودم 5 دقیقه گذشت دوباره گرفتنم بابا چهارمی رو زد بیحال فقط با گریه میگفتم دادااااااش شما یه چیزی بگین ااااااااااییییییییییییییییی دیگه بسمه . چهارمی تموم شد یکی یکی پرتوشون میکرد تو سطل زباله دوباره پنجمی و التماسای من داداشمو صدا میزدم میگفتم ولم کنین دستام درد میکنهه انگار کل بدنم له بود درد میکرد هی میگفتن جونم عزیزم جونم خواهری الان تموم میشه قربونت برم الان تموم میشه . برای ششمی بابام گفت این یه مقدر درد داره محکم منو گرفته بودن پسبیده بودم به تخت دیگه حتی نمیتونستم حرف بزنم هق هق و گریه میکردم بابام پرسید کدوم سمتت کمتر درد داری عزیزم هیچی نمیگفتم پنبه کشید سمت راستم با فاصله از قبلیا میخواستم تکون بخورم اصلا نمیشد فق میگفتم بااااباااااا نه دیگه نههههه دیگه نمیتونمممم فر رفتن سوزنشم درد داشت خیلی خیلی درد داشتم بابام اروم اروم برام تزریق میکرد و همش میگفت الان تموم میشه عزیز بابا یه کوچولو فقط یه ذره مونده . این یکی خیلی طول کشید و دردرش خیلی افتضاح تر از قبلیا بود با همه جونی که برام مونده بود داد زدم بسههههه ترخدا دیگه ولم کنین داداشم گفت جانم جانم تمومه تموم دیگه تموم کشیدش بیرون روش پنبه گذاشت بردیا همون اولا پاشد رفت بیرون دیگه نفسم بالا نمیومد ولم کردن بابام برام چسب زخم زد جای امپوولا رو شلوارم درست کرد اصلا زاقت نداشتم برگردم همونجور دمر گریه میکردم مامانم و بهنواز با سارا و اوا اومدن پیشم مامانمم گریه میکرد موهامو ناز میکرد ارومم کنه قربون صدقه ام میرفت شقایق برای یه بشقاب سوپ اورد بلندم کردن همشون رفتن بیرون فقط داداش بهرنگ موند پیشم قاشق قاشق سوپ میداد بهم اشکام بند نمیومد از درد موم ه شد بغلم کرد اونقدر باهام حرف زد یکم اروم شدم همونجوری تو بغلش خواب رفته بودم از فرداش روزای سیاه زندگیمون تازه شروع شده بود اونهمه امپول شبی چند تا چند تا بهم تزریق میشد و هر شب بساط داشتیم بابام همون هفته اول دیگه نتونست یه پرستار گرفت اما اونقدر بد زد که کبود کبودم کرد دوباره اون رفت و بابام خودش با

خاطره f.s جان

ا ین خاطره برای وقتیه كه هنوز جوجه ای بیش نبودم .صد در صد خاطرات جدید جذاب ترن ولی چهارشنبه سوری امسال منو عجیب یاد این خاطره انداخت .شرمنده اگر خوب نیست :

بزرگ شدن من تا 7 سالگی محصول همكاری مشترك زن عمو و مامان و ثریا جون پرستارم بود. لعیا جون ( زن عمو) پرستار بود ولی توی بیمارستان كار نمی كرد و4 روز توی هفته رو توی یه مطب كار میكرد. سه روز از هفته رو توی خونه پیش بهزاد و رها بود. سه روزی كه توی خونه بود منم پیششون بودم و 4 روز بقیه رو بهزاد و رها خونه ی ما پیش پرستارم بودن. یكی از روزایی كه من خونه ی اونا بودم زن عمو كاری براش پیش اومد مجبور شد بره بیرون. كلی به ما سفارش كرد كه خرابكاری نكنیم بعدم منو سپرد به رها (رها سه سال از من بزرگتره) كه مراقبم باشه. اونموقع من 5 سالم بود. رها تازه از مدرسه اومده بود. رفت اسباب بازیاشو آورد كه باهم مامان بازی كنیم. یكم كه بازی كردیم رها گفت بیا بریم عروسكامو با هم تو حموم بشوریم. با رها رفتیم حموم عروسكاشو شستیم. اومدیم از حموم بیرون بهزادم از مدرسه اومده بود (بهزاد 6 سال از من بزرگتره) .ما رو كه دید سریع یه چیزی رو توی كیفش قایم كرد. رها گفت اون چی بود؟! بهزاد گفت هیچی برو اونور .رها جان كه از همون بچگی كنجكاو و با پشتكار بود كوتاه نیومد كیف بهزادو گرفت كشید. بهزاد از یه طرف كیفشو می كشید رها از یه طرف دیگه. بالاخره كیفه از دسته رها ول شد محتویاتش ریخت رو زمین. چند تا ترقه بود و کپسولی و نارنجك. رها جیغ كشید هیییییییییییین ترقه!!!! اگه به بابا نگفتم. بهزاد كلی التماس كرد كه رها برای اولین بار تو عمرش رازداری رو امتحان كنه. رهام كوتاه بیا نبود می گفت بابا گفته اگه ترقه بازی كنید میسوزید زشت میشید من داداش زشت نمیخوام. بعد از اینكه بهزاد كلی التماس كرد رها گفت حالا برو برامون آلوچه بخر تا ببینم چی میشه بهزاد بیچاره رفت از سر كوچه شون آلوچه خرید داد به ما. ما هم رفتیم مثلا با آلوچه ها آش درست كردیم خوردیم.

آلوچه ها كه تموم شد بهزاد آشغالاشو سر به نیست كرد كه لعیا جون نفهمه. یكم بعدش لعیا جون اومد وقتی دید خونه هنوز سالمه ما هم هنوز زنده ایم به عنوان جایزه بهمون شیر با شكلات داد. میخواستیم شیرمونو بخوریم كه رها به بهزاد گفت شكلاتتو بده من.تا بهزاد خواست مخالفت كنه رها تهدید كرد به عمو می گه كه بهزاد ترقه خریده. شیرمونو خوردیم بهزاد رفت سر مشقاش .منو رها هم رفتیم عمو پورنگ نگاه كردیم. زن عمو به رها گفت برو مشقاتو بنویس رها به لعیا جون گفت نوشتم بعدم دفترشو داد به بهزاد باز تهدید كرد كه اگر مشقاشو ننویسه به عمو میگه .داشتیم عمو پورنگ می دیدیم كه حس كردم یه چیزی تو دلم راه میره. به رها گفتم رها یه چیزی تو دلم تكون میخوره. رها مثل دكترا گفت دهنتو باز كن. دهنمو باز كردم توشو نگاه كرد گفت میكروبان رفت یه لیوان آب برام آورد تز داد آب بخور میكروبا غرق شن مریض نشی. ( واقعا میگن هیچ كار خدا بی حكمت نیست همینه. همینكه رها با این هوش فراوانش پزشكی قبول نشد یكی از نشونه های حكمت الهیه) به حرف رها گوش كردم آب خوردم. یكم بعدش حس كردم دستشویی دارم.رفتم دستشویی برگشتم. این پروسه هر پنج مین یه بار تكرار میشد. یكم بعد از من رها هم به همین روز افتاد. لعیا جون فهمید یه گندی زدیم كه اینجوری شدیم. با قول اینكه كاریمون نداره از زیر زبونمون كشید كه چی خوردیم. بعد از اینكه ازمون اعتراف گرفت رفت زنگ زد عمو. عمو و بابا و مامان اومدن خونه. عمو بهزادو دعوا كرد كه چرا آت آشغال خریده كه به این روز بیوفتیم. رها تا عمو رو دید همه ی داستان ترقه ها رو تعریف كرد .عمو حسابی بهزادو دعوا كرد. بعدم گفت بره ترقه هارو بیاره بهزاد رفت از توی گلخونشون از زیر گلدونا ترقه ها رو آورد بیرون. عمو رها رو معاینه كرد خواست منم معاینه كنه كه رفتم بغل بابا نذاشتم. از اینكه عمو بهزادو دعوا كرده بود ترسیده بودم. خود بابا منو معاینه كرد . تا عمو رفت نسخه ها رو بگیره امیر حسینو امیرعلیم اومدن خونه عمو اینا . تا امیر اینا اومدن از بابا جدا شدم رفت بغل امیر علی (اونموقع سال اول دانشگاه بودن .هنوز دكتر نشده بودن. گزینه ی مناسب تری واسه پناهنده شدن بودن) نشسته بودم تو بغل امیرعلی واسش تعریف می كردم چی كار كردیم. عمو كه اومد دستش یه پلاستیك سرنگ بود فقط. تا من سرنگا رو دیدم زدم زیر گریه محكمتر چسبیدم به امیر علی.( هیچ دلیل خاصی نداشت ولی بچه كه بودم فكر می كردم اگر پیش امیرحسینو امیرعلی باشم هیچ كس نمی تونه اذیتم كنه. ) امیر علی موهامو بوس كرد گفت واسه تو نیست كه. واسه بهزاد و رهاست. تو هنوز خیلی كوچولویی.به كوچولوها كه آمپول نمی زنن. عمو داشت دو تا آمپولو آماده می كرد به رها گفت بیا بخواب بابایی آمپول بزنی زود خوب شی. رها زد زیر گریه رفت بغل لعیا جون. بهزاد كه دیگه آب از سرش گذشته بود به رها گفت گریه نداره كه ترسو آمپول درد نداره. عمو به بهزاد گفت آفرین پسر فهیم شجاع من بیا بخواب تو آمپول بزن رها ببینه درد نداره. بهزاد سنکوب كرد. پرسید مگه منم آمپول دارم؟! عمو گفت نه بیا بخواب دوتا تقویتی بزن رها ترسش بریزه. بهزاد خواست مخالفت كنه كه عمو گفت بهزاد من جای تو بودم با این كاری كه كرده بودم صدام درنمیومد تا چند روز بیا بخواب حرف نزن. بهزاد ناچارا برای جلوگیری از جریحه دار شدن غرورش بی سرو صدا رفت خوابید. تا عمو خواست آمادش كنه بهزاد نشست گفت من خجالت می كشم جلو این همه آدم. عمو دوباره خوابوندش گفت خجالت نداره بهزاد به منو مامان اشاره كرد گفت چشماتونو ببندین. امیر علی چشمای منو گرفت گفت بیا نگاه نمی كنن. آمپولتو بزن . بهزاد بی سرو صدا آمپولاشو زد رفت. لعیا جون رها رو خوابوند. رها با بغض از عمو پرسید بابا چند تا میزنی؟! عمو گفت دوتا. رها نشست زد زیر گریه گفت به بهزادم دوتا زدی من از بهزاد كوچیك ترم باید كمتر بزنی عمو گفت نمیشه باباجون دوتا نزنی خوب نمیشی رها گفت پس به بهزاد بازم آمپول بزن -_- عمو و لعیا جون رها رو قانع كردن كه آمپول زدن به سن نیست. لعیا جون دوباره رها رو خوابوند. تا عمو آمپول رو فرو كرد رها شروع كرد جیغ كشیدن چنان جیغایی می كشید كه خونه می لرزید. از گریه های رها منم زدم زیر گریه. آمپولای رها تموم شد عمو خواست بغلش كنه كه رها شروع كرد به عمو مشت زدن . ته پلاستیك سرنگا هنوز یه سرنگ دیگه مونده بود . از ترس اینكه نخوان به منم آمپول بزنن از بغل امیرعلی پایین نیومدم. شامم كه خواستن بخورن نیومدن بیرون. من چون دلم درد می كرد شام نخوردم. رها با همه قهر كرده بود رفته بود تو اتاقش خوابیده بود. بهزادم مظلوم یه گوشه نشست منت عمو رو می كشید كه ترقه هاشو پس بده. بعد از شام امیر حسین رفت تو اتاق بهزاد كه كیفشو گذاشته بود. بچه كه بودم امیرحسین همیشه از بوفه دانشگاهشون یه چیزی برام میاورد یا اگر ساندویچ می خورد یه ذره شو واسه من نگه می داشت. امیرحسین كه رفت تو اتاق بهزاد منم میخواستم برم ببینم چیزی برام آورده یا نه ولی می ترسیدم از بغل امیرعلی بیام بیرون به منم آمپول بزنن. آخر سر خودمو قانع كردم كه اگر میخواستن آمپول بزنن همون موقع میزدن. مثه جوجه اردك زشت راه افتادم پشت سر امیرحسین رفتم تو اتاق بهزاد. امیر نشست لب تخت بهزاد از توی كیفش از این تخم مرغا كه دورش شكلات بود توش جایزه بود درآورد. با ذوق خواستم از دستش بگیرم كه دستشو گرفت بالا دستم نرسید بهش. با كلی زور امیرو خوابوندم رو تخت نشستم رو شكمش كه تخم مرغمو بگیرم. امیرحسین با یه حركت منو خوابوند رو سینش شروع كرد غلغك دادنو گاز گرفتنم داشتم سعی می كردم كه از دست امیرحسین نجات پیدا كنم كه در اتاق باز شد یكی اومد تو من پشتم بود ندیدم كیه امیرحسین دست از غلغلك دادنم برداشت محكم گرفتم. اولش متوجه نشدم قراره چه بلایی سرم بیاد تا اینكه بابا دامنمو داد بالا آمادم كرد. شروع كردم جیغ زدنو امیرحسینو گاز گرفتن كه فرار كنم ولی زورم نرسید بابا آمپول رو زد. بعد از آمپوله امیرحسین بغلم كرد تخم مرغ رو بهم داد كه دیگه اونموقع به درد عمش میخورد. رفتم رها رو بیدار كردم گفتم منم آمپول زدم كلی با هم همدردی كردیم و هنوزم رها سر مسائل مختلف از بهزاد باج می گیره. واقعا بهزاد برادر بزرگتر ایده آل تری نسبت به امیرحسینو امیرعلیه من تو كل این زندگی 18 سالم یه بار نتونستم بهشون زور بگم :(( 

پ.ن 1 :از همه دوستانی كه تو خاطره قبل راهنماییم كردن واقعا ممنونم یه استراحت چند روزه كل انرژیمو بهم برگردوند 

پ.ن 2 : امیرحسینو امیرعلی سه روزه با بهزاد و حامی و فرشید رفتن شمال واقعا از همینجا از خداوند منان برای تمام تك بچه ها طلب صبر و مغفرت می كنم. تنهایی خیلی چیز مزخرفیه

خاطره آقا اهورا

سلام سلام من اهورا هستم 20 سالمه اسم منو زیاد تو خاطرات کیانا شنیدین به خاطر همین توضیح اضافه نمیدم که طولانی نشه اما الان دیگه گفتم خودم بذارم بهتره امشب که چهارشنبه سوری و منو کیانا کلی نقشه کشیده بودیم چون مطمئن بودیم که عمو و دایی شیفتن گفتیم پس راحتیم اما صبح مامان بزرگ و بابابزرگم اومدن که ما تنها نباشیم و دایی اینا قبل رفتنشون یه جوری تهدید کردن و هشدار دادن که دستتون به ترقه نمیخوره و از خونه بیرون نمیرید که دیگه بابازرگمم ترسید ما که جای خود داریم منو کیانا هم که حرف گوش کن گفتم حالا که نمیشه رفت بیرون بیام و یه خاطره از چند ماه پیش بذارم داستان از اون جایی شروع شد که من با یه گروه از دوستام میخاستم برم بیرون (چون خودم تک فرزندم و هیچ فامیلی هم سن و سال خودم ندارم دوستای زیادی دارم) ولی این گروه از دوستام مورد تایید دایی نبودن هرچی هم اصرار کردم نشد که نشد رفتم رو مخ عمو دیدم اصلا نمیشه باهاش کنار اومد گفتم باشه اومدم خونه ولی بد تو فکر جایی بودم که میخاستیم بریم تزه گفته بودم میام یکم فکر کردم دیدم من صبح میخام برم عمو اینا هم که از صبح فردا تا 24 ساعت شیفتن پس من برم و بیام نمیفهمن زنگ زدم به کیانا که مطمئن بشم دایی اینا شیفتشون همین هست یا نه که گفت آره به جای دونفر دیگه میخان بمونن یعنی دیگه از این بهتر نمیشد رفتیم فوق العاده خوش گذشت عالی بود فقط یکم سرد بود میخاستیم برگردیم که کیانا زنگ زد گفت عمو و دایی دوتاشون دارن میان خونه گفتم مگه قرار نبود امشب نیان؟ گفت اونایی که میخاستن به جاش بمونن نرفتن مسافرت گفتن خودمون هستیم دیگه شما برین اینام دارن میان گفتم کیانا یه چیزی بگو دیگه گفت من هیچی نمیگم یعنی نمی تونم بگم خودم امروز امتحانمو خراب کردم میخام قبل اینکه بیان بخابم واگرنه سراغ امتحانمو میگیرن گفتم کیانا لطفا؟؟؟؟گفت اهورا وضعیت خودم بدتره و شارژ گوشیم تموم شد و خاموش شد داشتم فکر میکردم که یکم دیگه میرسیم خونه یه چیزی میگم که ماشین پنچر شد و دوستان زرنگمون تا لاستیکو عوض کنن یه دوساعتی گذشت و خلاصه تا مارسیدیم خونه ساعت 2 صبح بود با ترس کلید انداختم درو باز کردم با صحنه ای روبرو شدم که جزئ صحنه های نادر تاریخ زندگی بشر بود گفتم سلام که دیدم دایی جان یه داد کشید تا الان کجا بودی؟؟؟؟؟؟؟من داشتم سکته میکردم اصلا نمیتونستم حرف بزنم بعدم عمو با صدای بلندتر گفت اهورااااااا؟؟؟؟؟کجا بودیییییییییی تا االان؟؟ من دیگه رسما به فنا رفتم میخاستم یه چیزی بگما ولی نمیتونستم کلا قفل شده بودم تو اون لحظه واقعا خوشحال بودم که خداروشکرعمو و دایی دست بزن ندارن واگرنه سیاه و کبود بودم هرچی فکر کردم هیچی به ذهنم نرسید ولی حالت تهوع داشتم سریع رفتم تو دستشویی و کلی حالم بد شد یکمم بیشتر موندم که بگم حالم خوب نیست حالا واقعا حالم خوب نبود چندروزی بود که خوددرمانی میکردم خوبم جواب داده بودا نمیدونم چرا یه دفعه حالم در اون حد بد شد تا از دستشویی بیام یکم کیانا جو داده بود که دیگه بسه بابا چه کارش دارین حالش خوب نیست منم میخاستم خودمو بزنم به مریضی ولی انقدر حالم بد بود که دیگه نیازی به نقش بازی کردن نبود دایی که کلا داغون بود از عصبانیت عمو اومد برای معاینه گفت بیا معاینت کنم بعدا به خدمتت میرسم کیانا هم رفت دایی رو اروم کنه منم رفتم که معاینه بشم عمو به هرجام دست میزد درد میومد ولی اگه صدام در میومد فکر کنم کتک رو خورده بودم به خاطر همین صدام در نمیومد بعد معاینه عمو بیشتر عصبانی شد و یه داد کشید که مثل این برق گرفته ها خشکم زد عمو قشنگ قرمز شده بود از عصبانیت گفت پاشو بریم بیمارستان گفتم چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بیمارستان؟؟ که دایی اومد گفت چی شد عمو گفت باید بستری بشه همین جمله کافی بود که دایی دیوونه بشه منم که انگار لال به دنیا اومدم فقط یه نگاه به کیانا کردم گفت عمو نمیشه همین جا حلش کرد؟؟ عمو گفت چیزی گفتی کیانا؟؟؟ کیانا هم گفت نه اصلا آماده شدیم رفتیم بیمارستان اونجا هم یه دکتر جوون اومد که خیلی خوش تیپ بود ولی خیلی جذبه داشت اصلا نمیخندید اونم گفت ریه هاش عفونت داره باید حتما بستری بشه بستری شدم ولی نه دایی پیشم میومد نه عمو فقط همون دکتر خشنه تو بیمارستان نمیدونم چرا اصلا تزریق عضلانی نداشتم همرو وریدی میگرفتم قرار بود 4 روز بستری بشم ولی بعد دو روز مرخصم کردن اومدیم خونه باید هر 6 ساعت یه آمپول میزدم که دیگه خبری از وریدی نبود برای اولیش دایی اومد هنوز بعد دوروز عصبانی بودن گفت آماده شو فقط همین و فورا آمپولو زد که داشتم میمردم از درد ولی مگه میشد چیزی گفت حالا اینا بماند برنامه غذایی هم داده بودن که اگه نمیخوردم یکیشو باید به جاش دوتا امپول میزدم لعنتی 6 ساعتم با سرعت نور میرسید بعد از چندتا زدن دیدم نمیشه تو سکوت آمپول زد عمو اومد گفت برگرد گفتم دیگه نمیزنم بسه دیگه خوب شدم عمو گفت پس زبونت باز شد خوبه حالا برگرد آمپولو بزنم که کلی کار دارم باهات گفتم نمیزنم گفتم که گفت مطمئنی نمیزنی؟؟؟؟ گفتم مطمئن مطمئن بعد دایی رو صدا زد اومد گفت مشکلی هست؟؟ عمو گفت اهورا میگه نمیزنم گفت اهورا؟؟؟ امیر چی میگه؟؟؟ گفتم میگه اهورا بی سر و صدا آمپولو میزنه و خودم برگشتم مثل بچه های خوب آماده شدم ولی دیگه زیاد آمپول زده بودم ظرفیتم تکمیل شده بود تا زد شروع کردم به تکون خوردن و سفت کردن که عمو گفت اهورا شکست تو پات چه کار میکنی یه لحظه ترسیدم شل کردم که سریع همرو خالی کرد واقعا نمیتونستم تکون بخورم فقط اشک میریختم که دوتاشون رفتن بیرون و کیانا با یهعالمه کباب اومد منم که اصلا دوست ندارم گفتم کیانا خودت بخور بگو اهورا خورد که عمو شنیده بود اومد گفت برگرد گفتم چرا؟؟؟؟ من که همین الان زدم گفت شنیدم چی گفتی بهت که گفته بودم زیرآبی نرو و مشغول آماده کردن دوتا آمپول شد منم فقط گریه میکردم و میگفتم ببخشید میخورم ولی گوش نمیداد که هر چی کیانا گفت قبول نکرد گفت باید بزنه با التماسای منو کیانا راضی شد دوتارو بکنه یکی که اونم در حد مرگ درد داشت و تموم نمیشد لعنتی تا کشید بیرون مردم بعدم مجبور شدم اون کباب همشو بخورم و خوابیدم همین که بیدار شدم 6 ساعت شده بود این دفعه دایی اومد کلی التماس کردم که به جاش قرص بخورم ولی قبول نکرد و با یه عالمه جیغ و داد اونم زدم نمیدونستم آخریشه وقتی تموم شد به کیانا گفتم تورو خدا برو ببین چندتا مونده رفت اومد گفت هیچی تموم شده اینی که زدی آخری بود با این حرفش انگار دنیارو بهم دادن اصلا باورم نمیشد که تموم شده فرداش خیلی بهتر بودم از خواب بیدار شدم رفتم دیدم عمو و دایی منتظر نشستن که من برم بیرون رفتم دایی گفت اهورا الاان خوبی اون شب کجا بودی؟؟؟؟ من فقط ساکت بودم عمو گفت اهوراااا کجا بودی؟؟ فکر کردم یادشون رفته بعد این چند روز به خاطر همین کلا گیج بودم که با داد دایی گفتم با دوستتام رفته بودم بیرون ماشین خراب شد به خاطر همین دیر شد دوباره دوتاشون به طرز وحشتناکی عصبانی شدن کلی داد زدن و در نهایت هم به طرز وحشتناکی تنبیه شدم تا جایی که دیگه الان اسم اون دوستامو هم نمیارم چه برسه به اینکه باهاشون برم بیرون و نهایتا کلی عذر خواهی کردم و فهمیدم واقعا نباید بدون اجازه ی عمو و دایی کاری انجام بدم توصیه میکنم شما هم مواظب خودتون باشید اولین خاطرم بود امیدوارم خوشتون اومده باشه اگه خواستین حتما بازم میذارم عیدتونم مبارک امیدوارم سال خوب و آرومی داشته باشین و از تعطیلات لذت ببرید.

خاطره مهدیس خانم

سلام دوستانO:-)

امیدوارم که سالم مونده باشید تو این جریان های خونه تکونی و خرید عیدو.....

من خواننده خاموش بودم. حوصلم سررفته بود گفتم یه خاطره بنویسم البته هفته پیش نوشتم خییلی زیاد ولی کامل نیومد حوصله نداشتم دوباره بنویسم.

سال سومم رشتم تجربیه.یه داداش دارم محمد پزشکه . یه خواهر دارم محدثه رشتش دندونه.

تابستون قرار بود واسه مسابقات والیبال بریم اصفهان. خیلی ذوق و شوق داشتم. خلاصه رفتیم اونجا و بازی ها رو انجام دادیم و خداروشکر همه اش رو هم بردیم. یه بازی مونده بود بچه ها گفتن باید بهمون شیرینی بریونی بدی .

گفتم اون خانومه که اونجا واستاده اسمش سرپرست تیمه به اون بگید. گفتن نه تو کاپیتانی و از این حرفا. گفتم نه بابا الان کاپیتان شدم تو زمین که تره هم واسه حرف من خورد نمیکنید الان شدم کاپیتان. بعدشم بریونی چربه بازی داریم خیر سرمون گفتن یه شب به جایی برنمیخوره. گفتم اگه فهمیدن همه رو میندازن تقصیر منو...... راضی شدن که بازی آخرو که انجام دادیم بهشون بریونی بدم. بعد بازی رفتیم هتل منم رفتم حمام اومدم بیرون داشتم از خستگی می مردم موهامو خشک نکردم خوابیدم. 

طهورا هم پنجره رو باز کرده بود .تخت منم کناره پنجره بود.

تقریبا دو ساعتی میشد خوابیده بودم از سرما بیدار شدم دیدم پنجره بازه . طهورا گفت به به خانوم خرس چه عجب. گفتم میمردی پنجره رو باز نمی کردی . گفت یا علی بوقلمون صدام گرفته بود ناجور گلومم یه کم درد میکرد. سرمم داشت میترکید . گفتم اثر عنایات شما به منه. گفت مامانت زنگ زد کارت داشت گفت بری قابلمه بخری. گفتم قابلمه رو کجای دلم جا بدم؟؟؟ مگه اونجا قابلمه نیست؟ گفت چمیدونم زنگ بزن خودت ببین چی میخواد .من خوابم میومد درست نفهمیدم چی گفت. گفتم خوابت میومد چرا برداشتی؟ گفت ماشالا بیست بار زنگ زد.‌ زنگ زدم مامانم نیم ساعت حرف زدیم گفتم مامان قابلمه واسه چی میخوای؟ گفت قابلمه مسی میخوام .

گفتم حالا چرا اینقدر زیاد ؟ من اینا رو چجوری بیارم ؟ گفت بقیش واسه خاله هاته.دیگه زحمت بکش خودت بیار آفرین.یخورده چیزمم کرد تازه بعد از سه سال میگه صدات گرفته؟ گفتم نه چیزه خوابیده بودم. گفت تو که اونجا حواست به خودت نیس بلایی سر خودت نیاری گفتم نه خیالت راحت. گفت از من خدافظ محمد کارت داره .داشتم سکته میکردم. محمد قرار بود بره تبریز قبل از این که من بیام خیالم راحت بود که نمیفهمه برسم خونه.

حالا میخواست صحبت کنه. گفتم مامان دارن صدام میزنن قربونت برم بهش بگو باهاش تماس میگیرم. کاری نداری؟ خدافظ. رفتم بیرون از اتاق دیدم بچه ها اومدن خراب شدن رو سرما. گفتم خوش تشریف اوردین خوشحال شدیم. یکی گفت کاپی جون بریونی یادت رفت؟،دودستی زدم تو سرم گفتم نه والا. آماده شدیم بریم بیرون. رفتیم رستوران من هیچی نمیتونستم بخورم. اصن نمی تونستم بشینم. به زور دو‌تا لقمه خوردم . بچه ها که تموم کردن گفتن‌بریم میدون امام یخورده بگردیم و خرید کنیم. طهورا را گفت حالت خوب نیس برگردیم؟ گفتم نه بریم سفارشات مادر گرام رو بخریم. اونجا که رفتیم حالم یخورده خوب شد رفتم سوغاتی و از این حرفا بخریم. من که ترکوندم. خریدا تموم شد. محمد زنگ زد به گوشیم. نمی خواستم بردارم صداش تغییری نکرده بود گوشی دادم به طهورا گفتم بهش بگه گوشیش دستمه خودش اینجا نیست یه جا دیگس.گوشی رو برداشت همه رو‌موبه مو اجرا کرد که یه از خدا بی خبر با ولوم صد اومده پیش ما داره میگه مهدیس ، طهورا کجایید شما؟ طهورا هول شده بود گفت نگار ،مهدیس اونجاس برو صداش کن بگو بیاد.گفت چی‌میگی بابا مهدیس که اینجاست

اومدم دهنش رو گرفتم انقدر دیگه لومون نده .طهورا هم قشنگ بلده قضیه رو جمع و جور کرد. تلفن که تموم شد تا خورد زدیمش نگارو. بچه ها اومدن ریش سفیدی کردن. برگشتیم هتل من دستم خورد شد تا اونا رو بیارم. طهورا گفت بیار بریم اتاق نگاراینا فیلم ببینیم گفتم نه خودت برو من سرم دردمیکنه. اومدم برم بخوابم گلاب به روتون حالم بد شد هر چی خورده بودم رو بالا آوردم. رنگم مثه گچ سفید شده بود. نمی خواستم برم پیش دکتر تیم . میترسیدم به مامان اینام بگن. اصن از شدت حالت تهوع و سردرد نمیتونستم بخوابم . داشت خوابم میبرد گوشیم زنگ خورد دیدم محمده

مجبور شدم بردارم . تا گفتم سلام گفت سلام این چه صداییه؟ گفتم همون صدایی که یه آدم خواب میتونه داشته باشه. گفت مطمئنی ؟ گفتم پ ن پ . حرف زدیم گفت مهدیس من فک نمیکنم این صدا ی خواب الودگی باشه! گفتم خب تو زیاد فکر نکن به مغزت فشار نیار. گفت میخواستم یه خبر خوب بهت بدم گفتم چی؟ گفت نمیرم تبریز . تو اون لحظه دنیا رو سرم خراب شد . گفتم چرا؟ گفت نمیریم دیگه کنسل شد . گریم گرفته بود . گفت میخواستم بعت بگم مسافرت کوفتت شه. ( خودشم میدونه چقدر اذیتم میکنه) گفتم کوفت که چه عرض کنم حناق شد . تو گلوم موند. گفت شوخی کردم میریم منتها فردا نه پس فردا . کلی مورد عنایت قرارش دادم.

قطع کردیم . دیگه واقعا خوابم میومد بیهوش شدم. باید ساعت هفت صبح میرفتیم راه آهن . بیدارشدم نمازمو‌خوندم . آماده شدم. خداروشکر بچه هابودن هرکدومشون یکی از قابلمه ها رو‌گرفته بودن. توی قطار حالم خوب نبود . بابا زنگ زد گفت کی میرسید؟ گفتم بهش .خلاصه اون چندساعت اندازه صدسال گذشت. رسیدیم مامانم اینا اومده بودن محمدم بود. تا اونو دیدم میخواستم برگردم برم دوباره اصفهان . دستم واسم تکون میداد مسخره بازی در میاورد. طهورا میگفت این الان بفهمه اسفالتت میکنه. طبیعی نشون بده مثه میت نباش .‌گفتم سعی خودمو میکنم. همه رفتن پیش همراهاشون . منم هرچی‌ساک و اینا داشتم دادم دست بابام و محمد.

محمد گفت واسه ما سوغاتی خریدی؟ گفتم واسه تو کوفتم نخریدم. گفت من میرم تبریز دست خالی برگشتم غر نزنی؟ گفتم طهورا هفته بعد میخواد بره تبریز بهش گفتم چی‌واسم بخره . .صدام بهتر شده بود ولی سردرد و گلوم نه . خداروشکر تو خونه قرص فراوانه . آموکسیسیلین خوردم. دیدم محمد وایساده دست بسینه داره نگام میکنه. سعی کردم خودمو کنترل کنم . خیلی عادی باشم. گفت خوددرمانی؟ گفتم فک نمیکنم واسه ژلوفن خوردن اجازه از دکتر بگیرم. گفت از کی تا حالا به آموکسیسیلین میگن ژلوفن؟هیچی‌ نگفتم یه سوتی بد جوری دادم . واسه ماست مالی یه ژلوفنم خوردم.

خیلی شیک ومجلسی دویدم تو اتاقم. دلم واسش تنگ شده بود خودمو پرت کردم رو تخت. اومدم سوغاتی ها رو کادو کنم. ماشالا هر چی کاغذ کادو بود دخترونه . واسه مامان و بابا و محدثه رو کادو کردم( تازه ازدواج کرده بود رفته بود بیرون) واسه محمدو از قصد با یه کاغذ کادو بچگونه روش وسایل دخترونه بود کادوکردم. اول بردم واسه مامان و بابا رو دادم. رفتم واسه محمدو بدم . دودل بودم برم نرم میفهمه بدبخت میشم. دلو زدم به دریا رفتم تو اتاقش داشت با لبتاپ کار میکرد. کادو رو گرفتم جلوش گفتم فور یو. گفت نه بابا از این کارا هم بلدی ؟ گفتم یه بارم واست کادو گرفتم پشیمونم کنا.گفت این واسه من نی واسه محدثس . گفتم اتفاقا واسه خودته دخترم. گفت من با این ریشام دخترم؟؟

گفتم تنها حرف درستی که تو زندگیت زدی همین بود. بوسم کرد. تشکر کرد و مسخره بازی. سریع اومدم بیرون تا از قرص خوردنم دیگه نپرسه. اومدم یه چیز بخورم گشنم بود. به خاطر حالم چیزی نخورده بودم مامانم سفره چید ناهار بخورم. میلم نمی شد با اینکه گشنم بود و میترسیدم بالا بیارم. یه کم خوردم . مامانم گفت تو که از صبح تا حالا چیزی نخوردی که. از شانس گندمم محمد اونجا بود گفت مامان آخه نمیتونه بخوره. از حرصش کل غذامو به زور خوردم . گفت باشه بابا فهمیدیم حالت خوبه . رفتم تو اتاقم دوش گرفتم. اومدم بیرون نیم ساعت نشد حالم بد شد رفتم تو دستشویی محتویات رو دادم بیرون.

اومدم بیرون دیدم همه نگرانن . اومدم یه قدم بردارم سرم گیج رفت افتادم رو بابام.دیگه هیچی نفهمیدم . با سوزش دستم بیدار شدم مامانم بالا سرم بود محمد داشت سرم در می آورد. مامانم گریه کرده بود دستشو گرفتم گفتم من از تو هم بهترم چرا گریه میکنی و از این حرفا.محمدم اومد جو عوض شه گفت از این به بعد خوایتم معاینت کنم بیهوشت میکنم اینجوری بهتر جواب میده. محدثه با امیرحسین(شوهرش) اومده بودن .اومد تو اتاق بغلش کردم کلی با هم حرف زدیم اصن حال حرف زدن نداشتم فقط واسه این بود که بگم خوبم

نمیدونم داشتیم درباره چی حرف میزدیم، محمد اومد اظهار نظر کرد. تعجب کردم گفتم تو مگه نرفتی بیرون؟ گفت نه منتظرم صحبت های خواهرانتون تموم بشه بعد بیام سراغ شما . گفتم چرا؟ گفت هیچی. گفتم فکرشم از سرت بیرون کن. گفت چیو ؟گفتم آمپولو.همون لحظه بابام اومد با کیسه پر از آمپول . محمد گفت بیا من دوست دارم فکرشو از سرم بیرون کنم دیگران نمیزارن. بابام گفت دخترم من می رم بیرون امیرحسین تنها نباشه. محدثه هم رفت بیرون گفت من دلشو ندارم. گفتم خب نامرد کم تر میدادی گفت خب حالا من موندم و تو . بخاطر آبروت هم که شده نه جیغ بزن نه داد نه سفت کن. اشک تو چشام جمع شده بود. دیگه نای بحث کردن نداشتم. برگشتم اشکم اومد پایین . محمد برم گردندوند گفت بچه شدی مگه؟ تو والیبال بازی میکنی اینهمه دستت درد میگیره مگه درد آمپول چقدره؟ گفتم ولم کن بابا تو کارتو بکن. پنبه رو که زد استرسم بیشتر شد.بالشتو سفت گرفتم .گفت کجا ها رفتید؟ اصن چی شد مریض شدی؟ تا خواستم شروع کنم آمپولو فرو کرد.خیلی سعی کردم شل کنم نمیشد.داشتم میمردم گفتم محمد جون من درش بیار.‌گفت تموم شد . ولی لامصب تموم نمیشد که گفتم چرا تموم نمیشهههههه؟ داشتم بر میگشتم. گفت که دیوونه الان سوزن میشکنه .اصولا خیلی آرروم تزریق میکنه و من خیلی بدم میاد.کمرمو گرفت رفتم تو بالشت دیگه نمیتونستم تکون بخورم.

درش که آورد تا تونستم گریه کردم. دوثانیه نشد دوباره پنبه کشید یکی دیگه رو تزریق کرد که خیلی زود تموم شد فقطم میسوخت . واسه سومی گفتم محمد دیگه بسه مردم. گفت قربونت برم آخریشه تحمل کن . برگشتم . نمیدونم جرا بدون جیغ دردش کمتر حس میشد. گفتم محمد مسخره کردی ما رو بزن دیگه. گفت پاشو بابا زدم .گفتم کی زدی ؟ گفت میخوای یکی دیگه بزنم دردشو حس کنی؟گفتم نه ممنون زحمتت میشه. گفت نه بابا این چه حرفیه رحمتید. با خودم گفتم این دیونس الان جدی میگیره. بلند شدم لنگان لنگان به سمت اتاقم روانه شدم. رفتم به امیر سلام کردم.

دیدم ایشونم ریش گذاشتن. گفتم امیر آقا شما دیگه چرا ریش؟ گفت چرا به من میگی به داداشت بگو. گفتم من با اون کاری ندارم اون به گروه داعشیا پیوسته.اونشب با اینکه کلی آمپول خوردم خوش گذشت ولی دکتر جان فرداش منو بی نصیب نذاشت. مرسی که خوندید. خیلی زیاد نوشتم میدونم . به بزرگی خودتون ببخشید

خاطره مهسا خانم

سلام. وبو به داداش میلادم معرفی کردم که گفت به نظر جالب میاد😃این خاطره رو هم اولاشو خودم میگم ولی بیشترشو میلاد تعریف میکنه :چند وقت پیش مدتی بود که بد سرما خورده بودم اما فقط خودرمانی میکردم تا یکم بهتر شدم. صبح که بیدار شدم دیدم همه جا پره برفه و هنوزم داره میباره ذوق مرگ شدم جیغ زدم اخ جوون امروز فقط برف بازی. اونروزم میلاد دوباره جو بزرگتریش گل کرده بود گف لازم نکرده با این حالت بری برف بازی دکتر که نمیری حداقل مراعات کن. منم یه بروبابا زیر لبی گفتم و سر صبحونه با کلی لوس بازی و مظلوم نمایی و بدبختی از مامانم اجازه گرفتم و به دوستام زنگیدم ک بریم برف بازی انصافا با این که خیییلی سردم بود خیییلی خوش گذشت موقع برگشت دیگه اصلا نای راه رفتن نداشتم به خصوص که کلی گلوله برفی تو سر و صورت هم زده بودیم و حالم خوب نبود میخواستم زنگ بزنم میلاد بیاد دنبالم اما میدونستم دعوام میکنه پس بیخیال شدم با دوستم محدثه که خونشون تو کوچه ماس میرفتیم خونه تو کوچمون ک میرفتیم دیدم ماشین میلادم پیچید تو کوچه یه لحظه ترسیدم اما بعد گفتم اصلا به اون چ من از مامان اجازه گرفتم. (از اینجا به بعدشو با اجازتون میدم میلاد تعریف کنه) وقتی جلوی در مهسارو دیدم که با اون وضعیت میاد خونه عصبی شدم صورتش سرخ شده بود و چندبارم سرفه زد با دوستش اومدن مثل دوتا موش مظلوم اروم سلام کردن منم جلوی دوستش چیزی نگفتم تا خداحافظی کرد و رفت مهسا سریع دویید تو اتاقش یکم بعد اومد خواست دوباره سرخود قرص بخوره که نذاشتم و گفتم اگه حالت بده بپوش بریم دکتر 

باحرص نگام کرد گفت حالم خیلیم خوبه. دوباره خواست بره تو اتاقش که دستشو گرفتم خیلی داغ بود گفتم:مگه صبح بهت نگفتم نرو ببین باخودت چیکار کردی گف من هیچیم نیس صبحم از مامان اجازه گرفتم. گفتم مامان و بابا اگه انقدر لوست نمیکردن اینجوری لجباز نمیشدی بپوش بریم دکتر داری تو تب میسوزی. جیغ زد من جایی نمیام تبم ندارم. (کلا اسم دکتر میاد جیغ میزنه) همون موقع به سرفه افتاد یکم بهش اب دادم زنگ زدم به رضا (پسرِ پسرعموی بابام که پزشکه) چون تنها کسیه که شاید مهسا یکم ازش حساب میبره، خودمم حالم خوب نبود به رضا گفتم که گفت داره میره بیمارستان و ماهم بریم اونجا. راضی کردن مهسا که امکان نداشت پس فقط یه راه مونده بود. به مهسا گفتم حاضر شو مامان اینا میرن خونه مادر جون زنگ زدن ماهم بریم وقتی جلوی بیمارستان پارک کردم مهسا شروع کردن به جیغ زدن و غرغر هرکاری کردم پیاده نمیشد زنگ زدم به رضا گف گوشیو بدم مهسا نمیدونم چی بهش گفت که اروم گرفت شدید بغض کرده بود گفت خیلی نامردی میلاد چرا سرم گول مالیدی گفتم بخاطر خودته مهسا حالت بدتر میشه اصلا ببین من خودمم سرماخوردم باید خوب بشیم دیگه خب؟اشکاش اومد گف داداشی بریم توروخدا. دلم واسه چشمای مظلوم ابجیم کباب شد داشتم خر میشدم که یهو باز به سرفه افتاد دیگه هرطور بود پیادش کردم رضا یه اخم واسه مهسا اومد و جفتمونو معاینه کرد رسید به قسمت سخت ماجرا خواهریم تا امپولارو دید زد زیر گریه منم استرس گرفته بودم ولی سعی کردم مهسارو اروم کنم دوتا امپول واسه من بود و پنج تا مهسا. کلی حرف زدم باهاش گوش نمیداد و گریه میکرد رضا گفت مهسا بسه دیگه اماده شو زود گفتم بذار اول اروم شه رضا. گف شیش ساعته داری باهاش حرف میزنی اگه قرار بود اروم شه تاحالا شده بود بخوابونش. گفتم پاشو مهسا داداش پیشته اصلا میخوای من اول بزنم ببینی درد نداره؟ با سر جواب منفی داد و گفت بریم میلاد. رضا اومد نشست روبه روش گف مهسا خانم تا این امپولارو نزنی نمیری پس دختر خوبی باش همکاری کن منم اروم سشو مرتب کردم یکم بعد بلند شد با کینه و دلخوری نگام کرد موهاش پخش شده بود تو صورتش مرتبشون کردم و روشونو بوسیدم مهسا دیگه گریه نمیکرد ولی مثل دختر کوچولوهای چهار پنج ساله مظلوم شده بود. از تخت که اومد پایین رضا گفت میلاد بخواب مال تورو بزنم اماده شدم رضا اومد بالا سرم که مهسا باز زد زیر گریه و گف نزن رضا دردش میاد داداشیم رضا خندش گرفته بود همینطور ک امپولو میزد گفت مهسا از کجا میاری این همه اشکو واسه امپول میلادم تو گریه میکنی؟ امپولو دراورد و یکم بعد دومیو زد که درد داشت واقعا، اخراش یه اخ گفتم ک خواهر مهربونم با همون گریه گف بسه رضااا

تموم شد بلند شدم مهسا کیف دستیشو برداشت و جلوی در وایساد که یعنی بریم باهام حرف نمیزد رضا گف کجا مهسا خانم چشمای مهسا نگران شد باصدای پر از بغض گفت امپولم که زدم دیگه اگه اجازه بدی بریم رضا گفت فکر نمیکنی امپولات یکم بیشتر از دوتا بود؟ فشارتم پایینه باید سرم بزنی مهسا یه نگاه به من کرد و سریع درو باز کرد دویید بیرون هم خندم گرفته بود و هم نگرانش بودم رضا خیلی عصبانی شده بود گفت شب میام امپولاشو میزنم الانم حتما یه چیز شیرین براش بگیر فشارش بیاد بالا داروهاتونم سرساعت بخورید گف برو دنبالش به سرش نزنه جایی بره از رضا تشکر و خداحافظی کردم رفتم دیدم مهسا کنار ماشین ایستاده ریموتو زدم رفت عقب نشست تو راه هرچی نازکشی کردم جواب نداد فقط گفت بریم خونه خودمون گفتم مادرجون منتظره تکرار کرد بریم خونه خودمون. تا رسیدیم خونه دویید تو اتاقش درو بست داروهاشو با ابمیوه بردم تو اتاقش بزور بهش دادم گفتم مهسا اماده نمیشی بریم مادرجون منتظرمونه ها گف حوصله ندارم یه وقت دیگه بریم. زنگ زدم به مادربزرگم معذرت خواهی کردم گفتم مهسا حالش خوب نیس نمیایم. کم بعد رفتم واسه شام دست به دامن مهسا بشم گفتم ابجی کوچیکه ساعتو دیدی؟ نگام نمیکرد گفت خب؟ گفتم دلم واسه دستپخت افتضاحت تنگ شده ها اخم کرد گفتم مهسا بریم خواهر برادری شام درست کنیم ببینیم چی از اب در میاد؟ غرغر کنان بلند شد گفت داداش مارو باش یه غذاهم بلد نیس بپزه الکی نیست من درست کنم بخوریا باید کلی کمک کنی. رفت ماکارانی برداشت و دست بکار شدیم همینم شد بهونه اشتی مهساخانوم البته با کلی غرغر که هر دفعه تو باعث میشی امپول بزنم. ساعت از ده رد شده بود که زنگ زدن مهسا گفت مامان بابا چه زود اومدن!!! رضا بود چیزی نگفتم درو باز کردم مهسا با دیدنش ترسید و بلند شد با بغض یذره نگام کرد که رضا گفت علیک سلام مهسا خانوم مهسا دوید سمت اتاقش که گرفتمش بهم مشت میزد و تقلا میکرد ولی وقتی دید ولش نمیکنم سرشو تو بغلم قایم کرد و زد زیر گریه. رضا اشاره زد بخوابونمش و با امپولا اومد بالاذسرش امپول اولش خیلی بزرگ بود مهسا فقط گریه میکرد و میگف میلااااااد بگو بسه درد داااااااره دلم داشت اتیش میگرفت گفتم رضا درش بیار بسشه گفت اخرشه مهسا تحمل کن. تا درش اورد سریع امپول بعدیو زد که مهسا جیغ زد زود تموم شد خواستم بغلش کنم که جیغ زد به من دست نزن و رفت تو اتاقش صدای گریش میومد خواستم برم پیشش که رضا گفت ولش کن الان وقت ناز کشی نیست یه ربع بعد رفتم دیدم خوابش برده برقو خاموش کردم و رفتم پیش رضا یک ساعتی پیشم بود و رفت ساعت از دوازده رد شده بود که مامان بابام اومدن و گفتن دایی وخالمم اونجا بودن و سراغمونو گرفتن جریانو براشون گفتم رضا گفته بود اگه مهسا خوب نشد امپول اخرم بزنه اما خداروشکر با همونا خوب شد فقط شدید قهر کرده بود که با چندتا عروسک حل شد همین روحیه بچگونش اینجوروقتا نقطه ضعفشه😉

خاطره آرتا خانم

این سری اومدم یه خاطره تازه از تنور در اومده رو تعریف کنیم،اینجوری بگم که من از بچگیم شنا میکردم و تو سن 13 سالگیم بود که به تشخیص دکتر های گرامی تاندون کتفم به علت شنا کردن طولانی مدت، کش اومد و بابای من یه دوست بسییی صمیمی داره که متخصص ارتوپده که همیشه لطفش شامل حال من هم شده و علاقه ی بسیاااار شدیدی به فیزیوتراپی داره به من گفت که باید یه دوره کامل که 10جلسه بود برم فیزیوتراپی،منم اون موقع تو تیم بودم و از اونجایی که رشته ی تخصصی من پروانه بود عمو بهم گفت که طی این دوران فقط اجازه دارم آروم قورباغه شنا کنم اما از اونجایی که من هیچ وقت تو عمرم حرف گوش نمیدم به مامان و بابام تاکید کرد که حتی نذارن من پامو نزدیک آب بذارم چون ممکنه جوگیر بشم و پروانه برم و بزنم خودمو ناکار تر بکنم، منم یه 7-6 جلسه ای رفتم از بس که احساس میکردم دارن الکی الکی دست و بالمو میگیرن میپیچونن و در حین اون حرکات آکروباتیکی که روی من میزدن خیلی دردم میومد هر کاریم کردن دیگه ادامه ندادم تابستون سال دوم دبیرستان به سوم شنا رو گذاشتم کنار که دیگه برای کنکور درس بخونم،عمو دوباره پیشنهاد داد حالا که شنا نمیکنم برم فیزیوتراپی منم که اون چند سال پشت سر هم روش شنا کرده بودم دستم به فنا رفته بود،جوری که فقط در این حد بود که میتونستم توی آب شنا کنم البته به جز کرال پشت که واقعا احساس میکردم دارن دستمو میکنن و بیرون آب اصلا دستم بالا نمیومد،چون بعد از اون تجربه ی تلخ فیزیوتراپیم به خودم قول داده بودم که دیگه برای این قضیه پامو پیش هیچ دکتر ارتوپدی نمیذارم از اون زمان به بعد هیچ وقت دیگه پیگیرش نشده بودم عمو دوباره منو فرستاد که برم از دستم عکس وMRI بگیرم،و بعد که جوابشو به عمو نشون دادم فقط نزد تو گوشم ولی تا میتونست منو دعوا کرد و خودشم دوباره منو معاینه کرد و با دستم ور رفت که اشک منو در آورد بعدم گفت باید 20جلسه پشت سر هم برم فیزیوتراپی حتی اگر وسطشم دستم بهتر شد حق ول کردن ندارم بعدم گفت دیگه نمیخواد تا تموم شدن فیزیوتراپیم منو ببینه چون خیلی از دستم عصبانیه،منم خیلی شیک در اون لحظه برگشتم گفتم احساسمون کاملا متقابله ولی خب چون عمو به اخلاقای زشت من کاملا آشناست اومد لپمو کشید گفت چیکار کنم که با وجود همه ی این حاضر جوابیات بازم دوستت دارم،ولی با این وجود سر فیزیوتراپی کوتاه نیومد و من بازم 10-12 جلسه رفتم ولی چون درد داشتم ولش کردم،مامانم هم هر کاریییی کرد دیگه قسم خوردم که نرم و بعد از کنکورم هم دیگه شنا رو گذاشتم کنار و واتر پلو بازی میکنم که خوب چون واتر پلو عملا بیشتر پا زدن داره تا دست،زیاد بهم فشار نمیاد ولی خب کلا درده همیشه همراهم بود جمعه دوهفته پیش یکی از دوستام که تو تیم شنای یکی از باشگاها هست موقع تردمیل زدن افتاده بود و آرنجش شکسته بود،مسابقه هم پنج شنبه بودخلاصه که به من زنگ زد و بعد از کلی گریه کردن اون و دلداری دادنای من بهم گفت که من به جاش برم مسابقه بدم،اولش گفتم نههه،من به خدا چند ساله اصلا درست و حسابی شنا نکردم نمیتونم ولی اون گفت بابا تو که خودت رشته تخصصیت پروانه بوده زود راه میفتی فقط اولش سخته،منم شیر شدم گفتم باشه،گفت فقط توروخدا قول بده که بری اول بشی،هر چی گفتم من فقط میرم که اگه تیمتون برد خواست بره واسه مسابقه بعدی،حداقل یه نفر جای پروانه رو رفته باشه که موقعی که تو خوب شدی خواستی بری نگن الان دیگه قبول نمیکنیم پروانه رو جدید بیاد تو تیم گفت نه اگه اول نشی نمیبخشمت سریعم قطع کرد من موندم و هزار بد بختی،نیم ساعت بعدش مربیشون زنگ زد گفت که از فردا باید بیای تمرین،گفتم میشه فقط شما با مربی من صحبت کنید؟بهشون توضیح بدید، اونم گفت باشه اون با من فقط حواست باشه فردا با خودت آبمیوه میاری،هایپ میریزی توش وسط تمرین خسته میشی بخوری،روزی km 6 تا چهارشنبه باید شنا کنی،یه جوری برنامه ریختم که اول بشی،من فقط مقام اول میخوام نه هیچ چیز دیگه، گفتم باور کنید من انقدا آماده نیستم نمیتونم،گفت شما فقط اعتماد به نفس نداری میتونی،خلاصه که مربی اندر مربی شد و بعد از یه یک ساعتی مربی خودمون زنگ زد گفت فقط با این شرط قبول کردم که بری اول شی،وگرنه بد بلایی سرت میارم،هر چی توضیح دادم که به خدا من اصلا غلط کردم نمیرم،گفت باید بری و اول بشی،هیچ بهانه ای هم قبول نمیکنم،زنگ زدم با کلی شوق و ذوق به آرمان گفتم،خیلی با عصبانیت گفت خیلی بیخود کردی که قبول کردی،رفتی یه بلایی سر دستت اومد دوباره آه و ناله هات شروع شد،من میدونم و تو،اصلا نذاشت که حرف بزنم،یک عدد به درک نثارش کردم وفرداش رفتم سر تمرین ماشالله مربیشون کم نذاشته بود برنامه جوری بود که 3 کیلومتر صبح بود 3 کیلومتر عصر،دو روزم که صبحش کلاس داشتم، مجبورم کرد که عصرش جبران کنم،برای من بد بخت روزی 2.5 کیلومتر فقط پروانه گذاشته بود،منم با این دستم اصلا داغون شده بودم، علاوه بر فشار روی دستم،از بس که خوب تو پروانه مجبوریم موج بریم و گودی کمر زیاد میشه،کمر دردم گرفته بودم یعنی شنبش که از تمرین عصر برگشتم از شدت درد و خستگی،بدنم میلرزید جوری که میترسیدم بشینم پشت فرمون،از بس که بی حس بودم،تا رسیدم خونه فقط یه ژلوفن خوردم خوابیدم،حتی شام هم نخوردم،مامانم اومد برای شام صدام کرد ولی فقط گفتم نمیخوام،اونم بوسیدم و رفت،فرداش که از خواب پاشدم بدنم وحشتناک درد میکرد،ولی چون میخواستم برم سر تمرین فقط یه دونه استامینوفن 500 خوردم و رفتم،خدا رو شکر که توی آب اثری از کمر درده نبود ولی دست دردم هر ازگاهی میومد سراغم،، صبح به خیر گذشت ولی برای عصر ترسیدم ماشین ببرم چون مطمئن بود اصلا دیگه توانایی رانندگی تو اون همه شلوغی رو ندارم به آرمان گفتم بیاد دنبالم،له و داغون حوصلم نشد موهامو خشک کنم،فقط دلم میخواست برم خونه،اومدم بیرون آرمانم یه 20 دقیقه ای دیر کرد منم تو هوای سرد همینجور باد میخورد تو سرم،این سینوسای لوس منم که فقط کافیه نوازش بادو احساس کنن،لطف میکنن باعث میشن من سرما بخورم،تمام این مدت به همین فعالیت مشغول بودن،آرمان کلی معذرت خواهی کردگفت ببخشید ترافیک بود برعکس همیشه که تو اینجور مواقع بهش میگم عیبی نداره پولشو میدی میشه دقیقه ای هزار تومن(زشت ترین کار دنیا اینه که آدم وقت مردمو تلف کنه،باید یاد بگیره که وقت منم به اندازه وقت اون با ارزشه پس پولشو میده تا دفعه بعدی دیر نیاد) فقط گفتم اشکال نداره بریم خونه، گام کرد گفت خوبی؟گفتم آره بریم گفت دستت خیلی درد میکنه که قیافت اینجوریه؟گفتم نه،چیزیم نیست خیلی خستمه،یهویی اومدم این همه تمرین این همه فشار،برام سخته یه خورده،بغلم کرد گفت عیبی نداره باباااا،همش سه روز دیگه مونده،تا رفتیم خونه فقط یه مسکن خوردم موهامو خشک نکردم،اصلا نمیتونستم سشوار بگیرم دستم اصلا حس نداشتم،یخ گذاشتم رو کتفم،کیسه آب گرم رو کمرم،آرمانم فهمیده بود ولی به روی خودش نمیاورد،واسه شام اومد صدام کرد،اومد موهامو از تو صورتم بزنه کنار،دستش به پیشونیم خورد گفت به نظر خودت داغ نیستی؟با بیحالی پاشدم گفتم نمیدونم،گفت حالت بده؟درد داری؟گفتم آره،حالا که چی؟منتظر بودم بگه ببین بهت گفتم،ولی اصلا چیزی در اون مورد نگفت فقط گفت بیا بریم پایین یه چیزی بخور بهتر میشی، شام خوردم برگشتم تو اتاقم یه دونه ژلوفن و دو تا ادالت کلد خوردم خوابیدم،فردا صبحش رفتم دانشگاه،عصرش مجبور شدم از ساعت 3 تا 9 شب تو آب باشم،برگشتم خونه آرمانم بود،گفت خوبی؟گفتم آره،اومد جلو دستشو گذاشت رو پیشونیم گفت خوبه تب نداری دست درد داری؟گفتم نه،رفتم تو اتاق،داشتم موهامو خشک میکردم،اومد تو با یه ظرف میوه،نشست رو تخت گفت بخور،اینجوری چیزی ازت نمیمونه سه روزه هیچی نمیخوری،گفتم مربیشون گفته دو کیلو باید کم کنم که سرعتم بره بالاتر،اومد سشوارو از برق کشید با داد گفت خیلی غلط کرده ،مگه دکتره که اظهار نظر بیخود میکنه میشه به من بگی دقیقا اگه دو کیلو کم کنی،از کجات دیگه قراره کم بشه؟شکم داری؟پهلو داری؟بازو داری؟چی اضافه داری که باید کم بشه؟ مردی بس که خودتو زجر دادی،من که میدونم با چه دست دردی اینجا جلوی من نشستی دروغ میگی درد ندارم،غذا هم که نمیخوری،عین جنازه میاد خونه میگه خوبم،مسخره حتما باید بهت بگن تاندون دستت پاره شده تا این احمق بازیاتو بذاری کنار؟ظرف میوه رو برداشت رفت بیرون درو هم محکم کوبید به هم،گریم گرفته بود،احساس میکردم اصلا بهش هیچ ربطی نداره که من تو چه شرایطیم،زندگی خودشو جمع کنه خیلی هنر کرده،به آخرین چیزی که فکر میکردم این بود که وسط این همه کمر درد و دست درد بخوام سر یه همچین چیزی هم جواب پس بدم،شام نخوردم،از اتاقم بیرون نرفتم،افتادم رو تختم دلم به حال خودم کلی میسوخت، گریه کردم،دستم خیلی وحشتناک درد میکرد اصلا تکون که میخوردم،احساس میکردم داره کنده میشه. حوصله جر و بحث با آرمانو نداشتم واسه همین نرفتم پایین یخ بردارم،مسکنم نداشتم،یه ذره آبریزش بینی هم داشتم،قشنگ دیگه نورعلی نور شده بود،از شدت خستگی و درد خوابم برد،نصف شب با یه درد وحشتناک پاشدم،افتاده بودم رو دستیم که تاندونش کش اومده،خیلییییی بد بود،اصلا نمیدونستم چی کار کنم،تکون که میخوردم احساس میکردم جونم داره در میره،تو هر زاویه ای که میخواستم پاشم خیلی بد تیر میکشید،دستم سنگین شده بود،با بد بختی پاشدم،گریم گرفته بود،با گریه رفتم بیرون،رفتم تو آشپزخونه گشنم شده بود یه خورده شیر خوردم،خیلی حالم بد بود،رفتم سراغ آرمان،بیدارش کردم با گریه بهش گفتم بهم مسکن میزنی؟خیلی دستم درد میکنه، چراغو روشن کرد،خندید گفت یعنی اینقدر درد داری؟بلندتر گریه کردم گفتم آره،افتاده بودم رو دستم،فکر کنم سرما هم خوردم،دیگه نمیتونم تحمل کنم،بغلم کرد گفت هیسس،چیزی نیست،خوب میشی،گریه نکن،بوسم کرد رفت سراغ کیفش،گفت فقط خودتو شل بگیریا،میدونی که یه ذره درد داره،گفتم باشه،فقط بدو دارم میمیرم،خندش گرفته بود ،اومد پد الکی کشید گفت جیغ نزنیا،دردت اومد بالشو گاز بگیر،منم فقط سرمو کردم تو بالش،دوباره پد کشید سریع زد،احساس کردم دارن سوزن میکنن تو استخونم،همونجور بالشو فشار میدادم به صورتم جیغ میزدم،وسطش داشتم نفس کم میاوردم، بالشو از خودم جدا کردم،با گریه گفتم توروخدا یه دقیقه صبر کن بعد بقیشو بزن،گفت یه دقیقهههه؟ گفتم آرمان بسه،توروخدا مردم،گفت چیزی نمونده همینجوری هم داشت تزریق میکرد گفتم آرمان یه لحظه استپ کن،توروخدا یه نفس کشیدم دوباره سرمو کردم تو بالش اونم باهام حرف میزد ولی من فقط گریه میکردم،تموم شد کشید بیرون،بوسم کرد گفت ببخشید دردت گرفت تقصیر من نبود،رفت که دستشو بشوره،برگشت برام یه خورده جاشو ماساژ داد،گفت پاشو یه خورده راه برو فردا درد نداشته باشه،راحت بتونی شنا بکنی،گفتم نمیتونم،گفت پاشو ببینم بلندم کرد،یه پنج دقیقه تو اتاق چرخ زدم گریه کردم، خیلی درد داشت،دیگه نشستم خودمو انداختم تو بغلش،یه خورده نازم کرد گفت الان خوب میشی و از اینجور حرفا، دردم کم کم کمتر شد،موقعی که احساس کردم بهترم رفتم تو اتاق خودم خوابیدم،صبحش دوباره باید میرفتم دانشگاه،یه خورده گیج بودم،کمرم هم به طرز خیلی وحشتناکی گرفته بود،اصلا نمیتونستم درست راه برم،رفتم تو آشپزخونه که صبحونه بخورم،دیدم آرمان و مامان و بابام همه نشستن پشت میز،آرمان تا منو دید گفت به به،باباش کیه به سلامتی؟ با چشمای از حدقه زده بیرون گفتم بابای کی؟گفت بیبی تو شکمت دیگه؟گفتم بی تربیت این چه حرفیه؟گفت آخه اینجوری که تو عین پنگوئن راه میری کمرتم دادی جلو دست گذاشتی پشت کمرت فکر کردم دارم دایی میشم اگه خدا بخواد،مامانم گفت آرمااااان،بابام و آرمانم که فقط میخندیدن، گفتم خیلی بی شعوری گفت حرص نخور واسه جوجه ی دایی بده هاااا،محکم زدم رو رونش،گفت آآآآآخخخخ ببخشید بابا،باشه اصلا تو قرار نیست هیچ وقت بچه دار بشی خوبه؟گفتم آره مرسی،بخور زود که باید منم با خودت ببری،خلاصه که رفتم دانشگاه برگشتم عصرم رفتم سر تمرین داشتم سرمامیخوردم یه ذره بدنم ضعیف شده بود از طرفی دستم داشت به فنا میرفت،خیلی درد داشتم،مربیشونم هی میگفت تند تر،تند تر میخواستم سرشو بزنم تو دیوار،یه عادت زشتی هم که داشت میدید داری بد میری میاوردت بیرون آب مجبورت میکرد کنار استخر شنا بری،منو هم دوبار از آب آورد بیرون دو تا 30 تا مجبورم کرد شنا برم،گفتم به خدا دستم درد میکنه نمیتونم،گفت یه روز دیگه بیشتر وقت نداری،هنوز اونجوری که دلم میخواد رکوردت پایین نیومده دو ثانیه دیگه بیاد پایین قول میدم اول بشی تازه با فاصه حداقل 10 ثانیه، گفتم توروخدا بسه بذارید من امروز زود تر برم همه جام گرفته و درد میکنه الانم که 8 ثانیه رکوردم جلوتر از بقیس،گفت نه موقع مسابقه ممکنه استرس بگیری بد بری،میخوام صد در صد اول بشی،یعنی همونجا به غلط کردن افتاده بودم،با بدبختی اون شبم تموم شد،ساعت 9 بود که رسیدم خونه وسایلمو پرت کردم رو مبل،خوابیدم رو زمین،دو پامو جمع کردم تو شکمم که قشنگ کمرم بخوابه رو زمین،از بس که درد میکرد،بابام خونه بود اومد گفت چیکار میکنی؟چرا اینجا خوابیدی؟گفتم دارم میمیرم توروخدا ولم کن،گفت باشه کاریت ندارم که !هرجور راحتی فقط وسایلتو بعد حتما ببر بالا که مامانت بیاد خونه ببینه اینا اینجان پوست جفتمونو میکنه،گفتم باشه،یه خورده همونجا رو زمین دراز کشیدم، رفتم یه لیوان شیرموز خوردم،به طرز بسیار وحشتناکی عطسه میکردم،یه دونه سیتریزین خوردم،کیسه آب گرم و پک یخ برداشتم با وسایلم رفتم تو اتاقم،حدودای 11 بود مامانم و آرمان اومدن خونه،رفته بودن خرید آرمان اومد تو اتاقم رو تخت دراز کشیده بودم کیسه آب گرم گذاشته بودم زیر کمرم،پک یخه رو هم گذاشته بودم رو کتفم،گفت سلام جنازه جونم،خوبی فدات شم؟گفتم هوم،گفت پاشو بریم شام بخوریم،گفتم نمیخوام شیرموز خوردم،گفت باشه حداقل بیا بشین پیشمون ببینیمت،اومدم پاشم اصلا کمرم قفل شده بود،با بد بختی پاشدم،اشک تو چشمام جمع شده بود،اخماش رفت تو هم گفت گرفته؟سر تکون دادم،گفت نمیخواد بیای،میام حالا پیشت،رفت و برگشت دستش دو تا آمپول بود، گفتم این چیه؟گفت متوکاربامول،گفتم نمیخوام ولم کن،اصلا میدونی چقدر درد داره؟خودت تا حالا زدی که حالا میخوای به من بزنی؟زدم زیر گریه به زور خوابوندم رو تخت گفت اعصابمو خورد کردی با این بچه بازیات،بخواب بهت میگم،گفتم ولم کن گفت ببین یا میخوابی یا همینجوری برات میزنم،ترجیه دادم بخوابم،پد کشید گفت تو دو تا سرنگ کشیدم شل بگیری خیلی درد نداره،سریع زد درد داشت سفت کردم،گفت شل کن بهت میگم یه نیشگون از اون ورم گرفت یه جیغ زدم ولی به جاش پام شل شد،درد داشت خیلی،بلند بلندگریه میکردم،اولی که تموم شد،چرخیدم گفتم نمیخوام بسه،همین بس بود،با زور چرخوندم گفت حرف نزن سمت دیگه رو پد کشید سریع زد یه تکون خوردم که داد کشید ترجیه دادم جیغ بزنم حداقل خودمو خالی کنم، پاره شد گلوم! از صدای من مامانم اومد تو اتاق ما رو که دید به آرمان گفت چیکار میکنی؟ولش کن کشتیش،کبود شده، آرمان اصلا حتی جواب مامانم رو هم نمیداد،به سرفه افتاده بودم،گفتم بسه،مامان یه چیزی بگو بهش مردم،مامانم با داد به آرمان گفت بسه دیگه،آرمانم سریع تمومش کرد یه خورده جاشو ماساژ داد گفت پاشو یه خورده راه برو،با گریه گفتم به تو چه؟گمشو برو بیرون نمیخوام ببینمت،اونم عصبانی رفت،مامانم یه خورده بوسم کرد نازم کرد،دیگه واقعا خسته بودم خوابیدم،نصف شب پاشدم برم دستشویی دیدم نه مثل اینکه واقعا کمرم خیلی بهتر شده ناراحت شدم که با آرمان اونجوری حرف زدم،دوباره خوابیدم صبح پاشدم احساس کردم یه چیزی رو پیشونیمه،دست زدم دیدم یه برگه کوچولوئه ه،با چسب زده بودن رو پیشونیم،کندمش نگاش کردم دیدم آرمان نوشته جوجه جون ببخشید دیشب سرت داد زدم دوست دارم،خودم میدونم که منو میبخشی واسه همین معذرت نمیخوام،خندم گرفته بود،میدونستم خونه نیست واسه همین زنگ زدم بهش معذرت خواهی کردم کلی با هم خندیدیم رفتم تمرین برگشتم،عصر آرمان منو رسوند سر تمرین گفت امشب کشیکم فردا بعد از مسابقه میام دنبالت،دیگه رفتم خونه بعد از یه هفته شام به جای شیرموز املت خوردم،بالاخره بعد از اون همه زحمت کشیدن دو کیلو و نیم کم کرده بودم،سر درد داشتم و یه ذره هم صدام گرفته بود،تصمیم گرفتم یه دونه ادالت کلد و یه استامینوفن بخورم،دوباره آیس پک برداشتم گذاشتم رو دستم،رفتم خوابیدم،صبح تا ساعت 11خوابیدم واقعا احتیاج داشتم،دوباره آیس پک گذاشتم رو دستم که موقع مسابقه درد نداشته باشم، مسابقه ساعت 7 بود قرار بود همه یک ساعت زودتر سر آب باشیم،ناهارم یه چیز سبک خوردم،عصرم یک عدد هایپم رفتم بالا ،دیگه همون 6 استخر بودم یه خورده گرم کردیم تا بقیه تیم ها هم بیان،مربیشون کلی سخن رانی کرد بهمون روحیه داد،به منم تاکید کرد که فقط مقام اول میخواد وای کلی استرس داشتم به هزار و یک نفر قول اول شدن داده بودم،دستمو به خاطرش به فنا داده بودم،اون همه درد کشیده بودم مطمئن بودم که آرمان برام داره دیگه با تمام وجودم میخواستم اول بشم از شدت استرس حالت تهوعم گرفته بودم،آخر از همه هم مسابقه من بود،تیمشون تو کرال سینه و قورباغه اول شد،کرال پشت سوم شدن،اگه من اول میشدم میرفتن بالا اگه نه دوم میشدن،منم همه عزممو جزم کردم با نهایت سرعت شنا کردم اول شدم لبته من از رکورد خودم دو ثانیه هم بیشتر رفتم ولی وضع بقیه خیلی خراب بود،از بس که سریع رفته بودم دست و پام میلرزید نمیتونستم از آب بیام بالا،یه خورده که آروم شدم اومدم بیرون مربیشون کلی بغلم کرد هی ازم تشکر میکرد خودمم کلی خوشحال شدم،خلاصه که بعدش کلی تو رختکن خوشحال کردیم دیگه من رفتم بیرون منتظر آرمان موندم تا بیاد بازم دیر کرد منم با موهای خیس بیرون وایساده بودم یخ کردم،آرمان اومد با جیغ و داد پریدم تو ماشین گفتم اول شدم،کلی بغلم کرد بوسم کرد گفت آآآآفرین،گفتم ولی پول دیر اومدنت میشه پونزده تومن حواسم هستا،گفت خب به جاش شام میبرمت بیرون گفتم نه باد خورده به سر و کلم سرما خوردم بد تر میشم، گفت عیبی نداره بعدش داریم میریم پیش عمو بهش گفتم قراره معاینت کنه،میدونستم که حتما سر این قضیه یه کاری میکنه، ولی فکر نمیکردم بخواد ببرتم پیش عمو،در ماشینو باز کردم که بپرم بیرون،دستمو کشید، با اون همه دست درد فکر کنید واقعا یکی بگیره دستتو بکشه نفسم برید،گفت کجا؟ یه لحظه خودشم فهمید که دقیقا دست چپمو کشیده فقط سرمو تکیه دادم به صندلی،لبمو گاز گرفتم،چشمامو بستم گفت ببخشید حواسم نبود،ببخشید توروخدا،خب وقتی لج میکنی چیکارت بکنم؟برای خودته که میگم بریم پیش عمو،جواب ندادم،اشک از چشمام میومد،پاشد رفت اونور خیابون یه سوپری بود آب گرفته بود برگشت،آروم گفت ببخشید حواسم نبود بخور نفست بالا بیاد،یه ذره آب خوردم بهتر شدم،گفت بیا بریم یه چیزی بخوریم بریم پیش عمو،جوابشو ندادم،رفتیم رستوران همیشگی،گفت پیاده میشی؟پیاده شدم رفتیم نشستیم گفت چی بخوریم؟با قهر گفتم من چیزی نمیخوام،گفت جون آرمان ببخشید دیگه،گفتم جنابعالی دوباره عین خاله زنکا به عمو گفتی من چه شکری خوردم،حالا ببخشمت؟ گفت بنده خدا داری زجر کش میکنی خودتو میخوای دست رو دست بذارم؟خب میبینمت منم باهات درد میشم،دستمو گرفت بوسید گفت ببخشید دیگه دستمو کشیدم بیرون گفتم خاک به سرم چی کار میکنی؟باشه بخشیدمت نکن اینجوری زشته دیگه اینجوری نکنیا،خندید گفت باشه،پس انتخاب کن خلاصه که پیتزایی خوردیم مشت،بعدم رفتیم مطب عمو که به آرمان گفته بود بعد همه ی مریضاش منو مییبینه،منم همش با خودم میگفتم حالا مثل همیشه میگیره دستمو بالا پایین میکنه یه خورده غر میزنه،کار خاصی که قرار نیست بکنه و به خودم دلداری میدادم ماشالله هر مریضی که میرفت تو نیم ساعت طول میکشید بیاد بیرون منم موهام خیس بود پشت سر هم عطسه میکردم و آبریزش بینی داشتم،آرمانم با دقت هر چه تمام تر داشت با گوشیش ماشین بازی میکرد رفته بود تو حس یکی دو بار صداش رفت بالا که یکی از مریضا به من گفت ایشالله خدا به پسرای این دوره زمونه عقل بده،دقیقا تا ساعت 10:30 تو مطب منتظر بودیم تا آخر رفتیم داخل،عمو که از اولش شروع کرد به داد و بیداد که تو هیچ وقت حرف گوش نمیدی،همه بلایی سر خودت آوردی منه بد بختم همینجوری هاج و واج نگاش میکردم،خوب که خودشو خالی کرد گفت برو بشین رو اون تخت پالتوت رو در بیار تا من بیام خودشم رفت بیرون،با عصبانیت رفتم طرف تخت شروع کردم پالتومو در آوردن به آرمان گفتم جیگرت خنک شد؟چاپلوس خبرچین بدبخت،دیگه با من حرف نزن، هنشو باز کرد که یه چیزی بگه چشم غره رفتم بهش،چیزی نگفت نشست سر جاش،عمو اومد دستمو گرفت یه ذره چپ و راستش کرد گفت دستتو بیار بالا،گفتم نمیتونم گفت اذیت نکن دستتو بیار بالا گفتم به خدا نمیتونم، گفت من کمکت میکنم سعی کن،به خودم کلی فشار آوردم دستم فقط تا خط شونم میومد بالا،تازه صدای تق تق تق هم میداد موقع بالا آوردنش،به نظر من که فقط یه خورده روغن کاری لازم داشت غیر از اون که مشکلی نبووودد، عمو گفت بالاتر گفتم نمیتونم بسه دستمو انداختم،اشکم در اومد،عمو گفت حالا که آمپول زدم تو کتفت،میفهمی گفتم عمو چی میگین؟توروخدا تو کتفم ؟به خدا خوبم نمیخواد عمو گفت اونو من تشخیص میدم بعد گفت دهنتو باز کن گفتم عمو ،با داد گفت باز کن بهت میگم گلوم،گوشم،هرجایی که میشد تو صورتم معاینه کنه،معاینه کرد،بعد رفت نسخه نوشت داد به آبدارچی اونجا گفت بره بگیره،بعدم رو کرد به من گفت کورتون میزنم بهت که بتونی دستتو تکون بدی،نترس درد نداره، با بیحسی میزنم فقط بلوزتو در بیار ،منم میرم یه ذره غذا بخورم داروهات که اومد برمیگردم،تا رفت زدم زیر گریه به آرمان گفتم توروخدا بهش بگو نه، تو که میدونی من کورتون بزنم چه بلایی سرم میاد،یه چیزی بهش بگو،(یعنی دقیقا به فاصله یه روز از اینکه من کورتون بزنم بد ترین عارضه اتفاق دنیا برام میفته ) اومد بغلم کرد گفت چیزی نیست عیبی نداره بهتر از اینه که دستت بالا نیاد،زدم تو پاش گفتم خیلی بی شعوری،گفت باشه میگم باشه،داشت دل داریم میداد که عمو اومد تو با دارو ها گفت تو که آماده نشدی گفتم عمو اصلا میدونین چیه؟من لباسموجلوی شما در نمیارم،روم نمیشه میخوام برم پیش متخصص خانم،نمیخوام شما بهم آمپول بزنید،عمو بلند زد زیر خنده گفت تو فقط دو تا،فقط دو تا متخصص ارتوپده خانم تو این شهر اسم ببر،من اسممو عوض میکنم،گریم گرفت گفتم نمیخواااااام،عمو گفت دو دقیقه وقت داری گفتم آرمان تو چیزی نداری که بگی؟آرمان به عمو گفت چه اتفاقی برام میفته،عمو گفت اصلا مهم نیست،اونو که چند روز تحمل کنه تموم میشه،مهم دستته حالا هم بدو خستمه ،با بد بختی لباسمو در آوردم،حتی اینم درد داشت،عمو با آمپول اومد پشت پرده پشت سرم وایساد،بهم گفت صاف بشین تکونم نخور درد نداره،گفتم مدل شما درد. نداره یا مدل منم درد نداره؟خندید گفت مدل هر دوتامون اومد با بتادین جای تزریقو تمیز کنه ترسیدم خودمو کشیدم جلو،عمو با داد گفت چیکار میکنی؟آرمانو صدا کرد گفت بیا بگیرش تکون نخوره ولی دستشو نگیر،آرمانم دو طرف کمرمو گرفت،گفت آروم باش چیزی حس نمیکنی خلاصه که عمو دوباره ضدعفونی کرد و زد،اولش خیلی بد بود زدم زیر گریه ولی موقع تزریق درد نداشت،تموم که شد آرمان ولم کرد عمو گفت یه ده دقیقه صبر کن بعد میتونی پاشی لباس بپوشی،خودش رفت اونور آرمانم باهاش رفت،رفتن نشستن با هم در مورد مریضاشون حرف میزدن،منم برای خودم گریه میکردم،عمو بلند از اون ور گفت این اشکای تمساحتو نگه دار واسه پنی سیلینا، با عصبانیت پا شدم، لباس پوشیدم،رفتم با داد گفتم من آمپولی رو که یه دکتر عقده ای برام تجویز کرده صد سال سیاه نمیزنم، آرمان گفت آرتا این چه طرز حرف زدنه؟عمو خیلی ریلکس چاییشو بر داشت گفت عیبی نداره بابا عادت دارم،این موقعی که عصبانی میشه با زبونش به جای حرف نیش میزنه،مدلش همینه،بزرگتر که بشه درست میشه،چاییشو سریع خورد گفت برو بخواب بیام آمپولاتو بزنم نشستم همونجا آرمان اومد بلندم کنه با عصبانیت هلش دادم عقب عمو گفت آرووووم،چه خبرته؟یه امشبو به دستت رحم کن، بعدم گفت تا سه میشمرم باید خوابیده باشی رو تخت وگرنه میگم آرمان با زور ببرتت،خیلی زورم گرفته بود که هیچ راه فراری ندارم،رفتم خوابیدم رو تخت،سرمو گرفتم بین دستام زدم زیر گریه،عمو اومد گفت بذار بزنم بعد گریه کن،آروم میزنم که دردت نیاد نمیخوام که اذیتت کنم با گریه گفتم عمو ببخشید منظوری نداشتم،یه دست کشید تو موهام گفت میدونم دختر خوب گففتم حالا چی هست؟گفت یه 800 و یه 6.3.3 گفتم عموتوروخدا آروم گفت باشه عزیزم،فقط سفت نکنیا،پد کشید گفت اول 6.3.3 میزنم،سریع زد بد بود دردش عجیب بود،زدم زیر گریه گفتم بسه عمو گفت تموم شد زانومو خم کردم گفتم نمیخوام بسه،عمو گفت چیکار میکنی میگم که تموم شد دستشو گذاشت رو کمرم کشید بیرون،برای بعدی آرمانو صدا زد گفت بیا پاشو بگیر گفتم عمو نمیخواد قول میدم تکون نمیخورم گفت از این قولا تو زندگیم زیاد شنیدم،سمت دیگمو کشید پایین گفت به به این کبودیا جای چیه؟گفتم هنر آرمانه به آرمان گفت چی زدی بهش مگه؟آرمان گفت متوکاربامول،عمو گفت اوهوم،به من گفت میخوای همون طرفت بزنم؟ گفتم نه، نمیدونم فقط یه وری بزنید که درد نگیره توروخدا زودتر،عمو هم به انتخاب خودش همون طرف قبلی رو پنبه کشید گفت نفس عمیق و زد داشتم جون میدادم خیلی درد داشت،عمو هم هی از من سوال میپرسید که حواسمو پرت کنه ولی من فقط گریه میکردم هر چی میخواستم تکون بخورم آرمان سفت چسبونده بودم به تخت خودمو سفت کردم عمو گفت شل کن دیگه چیزیش نمونده،گفتم نمیتونم توروخدا بسه،عمو گفت شل کن گفتم نههه،عمو کشید بیرون گفتم عمو بسه توروخدا عمو گفت یه بار بهت میگم شل کن،نکردی میکشم بیرون دوباره میزنم سر سرنگو عوض کرد دوباره پد کشید و زد این سری با تمام وجود داد میزدم خیس عرق شده بودم که تموم شد،عمو لباسمو درست کرد گفت خودتو کشتی ،نکن اینجوری با خودت ، خودشو آرمان رفتن اونور پاراون ،عمو شروع کرد توضیح دادن که باید دوباره بره فیزیو تراپی منم که گوشم از این حرفا پر بود لباس پوشیدم رفتم سمت در عمو گفت کجا؟دارم توضیح میدم گفتم برای اون دهن لق توضیح بدین کافیه،عمو گفت خدافظ خوشگل خانوم،منم سریع درو بستم رفتم بیرون،نشستم رو صندلیای اتاق انتظار تا آرمان اومد با لبخند گفت بریم،پاشدم لنگ لنگون رفتم تو ماشین،خیلی جاش درد میکرد،تو راه کلی گریه کردم آرمانم همش میگفت گریه نکن خوب میشی،الان نمیفهمی بعدا خودت میای تشکر میکنی ازم و از اینجو چیزا،رفتیم خونه فقط یه سلام سر سری با مامان بابام کردم رفتم تو اتاقم،یه چند دقیقه بعدش آرمان با آیس پک اومد تو اتاقم گفت بذار رو دستت بعدا دردت کمتر بشه گفتم برو بیرون،نمیخوام ببینمت گفت باور کن فردا دردت میگیره ها ،گفتم آخی بمیرم تو هم چقدر دلت واسم میسوزه برو بیرون،گفت باشه خود دانی منم گرفتم خوابیدم،صبحش پاشدم اولش خوب بود ولی از وسطای روز خیلییی بد دستم درد میکرد از روز اولشم بدتر بود مصیبت عظما هم اتفاق افتاد،با گریه رفتم پیش آرمان گفتم درد دارم حالم بده،اومد بغلم کرد گفت باشه،طبیعیه چیزی نیست واسه همین گفتم دیشب یخ بذاری روش،رفت برام ژلوفن آورد گفت بخور بهتر میشی،پنی سیلینا هم هر کاری کرد نزدم، 

بعدشم به لطف عمو جان دیگه نرفتم استخر دارم میرم فیزیوتراپی خودشم مثل شیر هر روز زنگ میزنه میپرسه رفتی یا نه؟درضمن بهم گفته اگه بخوام دوباره شنا بکنم باید دستمو عمل کنم وگر نه دیگه نمیذاره پامو هم بذارم تو آب، منم گفتم صد سال نمیذارم شما منو عمل بکنید پرسید مگه من چمه؟گفتم مشکل خیلی خاصی ندارید،که اونم یکی از دوستای هست رزیدنت روانپزشکیه معرفی میکنم برید پیشش ایشالله که خوب میشیدکه عمو گفت پدرسوخته پررو

بازم شرمنده میدونم خیلییییییی طولانی شد ببخشید امیدوارم که اگه وقت گذاشتید خوندید حداقل خوشتون اومده باشه،میخواستم زود تر ازاینا بذارم ،درد زیاد اجازه نمیداد از درسای دانشگاهم کلی عقب افتادم سر همین جریان

پیشاپیش عید رو هم تبریک میگم امیدوارم که سالی سرشار از شادی و سلامتی و آرامش و موفقیت در کنار همه کسایی که دوستتون دارن و دوستشون دارید داشته باشید و به تک تک آرزوهای قشنگتون برسید

خاطره ی مشترک آقا امیر و  آقا مهرسام

سلام سلام سلام😊 این خاطره محصول مشترکه من و پسرعمو جان دکتر مهرسام ( همون سامی خودمون) 😄و اخرین خاطره ما در سال نود و پنجه درحالی که با دو عدد فسقل شیطون سروکله میزنیم باهم یاداوری کردیم و نوشتیم😐 ببینین به خاطر شما چه کارها که نمیکنیم😉 سال گذشته اواخر اسفند بود من هنوز بیمارستان نمیرفتم و راحت بودم یه روزماهان خونه ما بود که بابام گفت میخواد بره سفر همایش داره ماهان گفت ما هم بریم سفر تنوع بشه نازی و نگارم ببریم ( دختر عمه هام و خواهر ماهان) زنگ زدیم اکی شدن که میان فرهودم کنکوری بود نمیتونست بیاد ینی میتونست ولی مطمئن بودیم سامی نمیذاره رفتیم بیمارستان که به سامی بگیم باهامون بیاد و از بابا اجازه نهایی رو بگیریم که باباتوی اتاقش نبود منتظر موندیم بیائ که سامی و بابام درحال خنده اومدن ما رو دیدن تعجب کردن ولی غش کرده بودن از خنده سامی که ولو شد روی تخت 😆به ما که نگفتن فقط گفتن یکی سوتی داده، میخندیدن به ما هم چیزی نمیگفتن من و ماهانم عصبانی شدیم گفتیم میریمااااا 😣دیگه حرف زدیم و تصمیمون رو گفتیم که بابام گفت شنیدم دختر حووی مادره نه پسر حووی پدر من سفر کاری میرم شما کجا 😂 بابا شرط گذاشت اگه سامی بیاد اجازه میده سامی گفت نمیتونم بیام شلوغه اینجا کسی نمیتونه جام وایسه😕 رفتیم روی مخش بابامم گفت حالا که سامی نمیتونه نمیرین گفتیم اخه چراااااا مگه دوسالمونه بابام گفت همینجوریشم سفر شما چهارتا خطرناکه یا خودتونو میترکونین یا جایی که میرین سامی باشه خیالم راحت تره اینقدر رفتیم روی مخ سامی توی چند روزکلافش کردیم مجبور بودیم حرصش بدیم که قبول کنه تا زنگ زد و راضی شد که بیاد😌 (سامی: ببینین من چه زجری میکشم از دست امیرو ماهان😉) گفتیم با ماشین تو بریم قبول کرد گفت حالا کجا بریم نازی گفت کیش سامی گفت کیش با ماشین 😮چقدر عاقلین هوایی میریم اونجا ماشین میگیریم گفتن نه میخوایم بندرعباس هم بریم و توی جاده خوش میگذره سامی گفت من راه رو بلد نیستم سختمون میشه گفتیم میپرسیم از همکارای بابا پرسیدیم گفتن از چه بندرهایی باید رد بشیم و بالاخره رفتیم🙃 ساعت پنج صبح راه افتادیم من تا فسا خواب بودم😴 سامی میگفت بلند شین دیگه از جاده لذت ببرین منو وادار به رانندگی کردین خوابیدین اسفند ماه هم بود هوا هم صبح ها سرد هر کدوم یه پتو رومون خوابیدیم سامی بیدارمون کرد گفت بلند شین شناسنامه بدین 😮دهنم باز موند شناسنامه برای چی اخه گفت پلیس گیر داده پنج تا شناسنامه روی هم برد😅 پلیس اومد سوال کرد که چه نسبتی دارین من و مهرسام که هم فامیل بودیم ماهان و نازی ونگارم که خواهر وبرادر تا بالاخره گذاشت بریم پلیس راه بندرم نگهمون داشتن که سامی گفت من برم پایین دعوام میشه 😫برو نشون بده رفتیم تا بندر عباس دو تا اتاق گرفتیم برای یه شب سامی که خوابید خسته بود از رانندگی ما هم رفتیم خرید بعدم لب دریا جاتون خالی موزیک با صدای بلند و کلی عکس گرفتیم و دخترا همچنان مشغول عکس ما هم خسته بودیم 🤐ماهان گفت یه کاری می کنم الان بریم داد زد نازی سوسک نازی هم با جیییغ دوید و افتاد توی اب 😂بعدم کلی غررررر زد دیروقت بود رفتیم خوابیدیم صبح زود سامی هرکاری کرد چشممون باز نشد که بریم نزدیک ظهر رفتیم راهم بلد نبودیم از چند تا بندر دیگه باید رد میشدیم بندر شهیدرجایی و بندر خمیر و بندر لنگه و اخرم بندرچارک که با لندیگراف بریم کیش رفتیم یه شرکت پیدا کردیم که سواری رد میکنه و گفتن ساعت یک ظهر حرکته ما هم ناهار نخورده بودیم هوا هم گرم شده بود😩 بندرچارک یه بندر خیلی کوچک بود مغازه ها یه جوری بودن سامی گفت ناهار چیکار کنیم همه گفتیم عمرا اینجا چیزی نمیخوریم سامی گفت یه ساعت که اینجا معطلیم دوساعتم روی اب نگین گرسنمه ایم که کاری نمیتونم بکنم گفتیم برگردیم بندرلنگه یکم مجهز تر بود ناهار بخوریم دوباره بیایم که پرسیدیم گفتن نمیرسین دو تا رستوران بود به بدبختی غذا خوردیم نازی ونگار که نخوردن داشتیم غذا میخوردیم نازی گفت سوسک 😣 حالمون به هم خورد ینی😐 نگار هایپ میخواست خریدیم رفتیم توی ماشین گفت دست نمیزنم سوسکیه نمیخوام 😂بعدم سوار لندیگراف شدیم کلی عکس و سلفی ماشین ما ردیف وسط بود دقیقا وسط ماشینای دیگه موزیک گذاشتیم بلند🙉 و حال کردیم بقیه ماشین ها هم به وجد اومدن😋 بعدم رفتیم بیرون از ماشین پانتومیم بازی کردیم ملت از اداهای ما میخندیدن یه پسر بچه هم بود امیر علی اسمش بود کوچولو و بامزه بود با لهجه مشهدی رفیق شدیم 🙂همونجا هم گفتیم زمان که هست جرات حقیقت بازی کنیم ماهان و مهرسام قرار شد دوتا کار معرکه انجام بدن که سامی گفت انصراف میده قبول نکردیم وقتی رسیدیم هوا کم کم داشت تاریک میشد دریا خیلی خوشگل بود😊 غروب رسیدیم رفتیم هتل شایان بخدا دخترا خستگی ناپذیرن تابلو بولینگ رو دیده بودن کنار هتل میگفتن بریم 😎که سامی دورتر بود داد زد من گرسنمه فقط میرم غذا بخورم (شکموی کی بودی تو اخه؟😉)یه ساعتی شد حاظر شدیم رفتیم نازی و نگارم لابی بودن دیدمشون سامی گفت اینجا منطقه ازادتجاریه احیانا اشتباه گرفتین برین حجابتون رعایت کنین 😂گفتن نمیرین خوبیم گفت یکم استین هاتون بدین پایین تر شالم بکشین جلو تا ببرمتون🙄 با غر زدن یکم با حجاب شدن رفتیم یه فست فود بعدم بولینگ خیلی خوش گذشت بعدم یه پاساژ نزدیک هتل بود همون شب اول شروع کردن به خرید و گفتیم ماهان حکمی که توی بازی جرات و حقیقت باید انجام میدادم رو انجام بده😜 مرکز خریدم شلوغ بود پنج دقیقه عین مانکن وسط طبقه اول وایساد😂 بچه ها هم میخندین هر کسی میدید براش ارزوی سلامتی میکرد😂 درحال خرید بودیم که نازی سرش گیج رفت گرفتیمش سامی گفت ظرفیتت پرشده نازی رفت ابمیوه گرفت نازی خورد بهتر شد توی مسیر نگار گفت نازی سرما خورده قبل از سفر دیشبم افتاد توی اب بدتر شد قرص داری🤔 گفتم نه رفتیم هتل غش کردیم از خستگی صبح زود بیدارمون کرد سامی که early to bed early to rise makes a man healthy rich and wise😣 گفتیم ما دیر خوابیدیم ساعت سه صبح خوابیدیم هیچکدوم از اینهام نمیخوایم بشیم بذار بخوابیم 😠گفت اکی ارامشت حفظ کن بخواب😅 منم خوابم میاد اخه تو که خوابت میاد چرا مارو بیدار میکنی گفت غر نزن بخواب ماهانم سایلنت خواب بود سنگ از اسمون بیاد ماهان از خواب بیدار نمیشه یه ساعت بعد نگار اومد بیدارمون کرد و صبحونه خوردیم ☺️ سامی رفت سراغ ماهان میگفت مهندس پاشو فاز و نولت قاطی کرده ها سفره نه خواب ماهان دوباره خوابید گفت با عرض معذرت خودت خواستی بالشت گذاشت روی سرش فشار داد😅 و برداشت بلند شد سریع تازه داشت دانلود میشد که کجاییم و اینجا چیکار میکنیم 😂 رفتیم دنبال نازی و نگار بریم گردش نگار گفت نازی حالش خوب نیست مهرسام گفت امادش کن بریم دکتر ماهان رفت پیش نازی ما هم پایین منتظر بودیم اومدن ماهان گفت تب داره نازی گفت گلوم درد میکنه سرمم درد میکنه رفتیم کلینیک یک ساعت طول کشید رسیدیم با لهجه شیرازی ادرس میپرسیدیم مردم هم هنگ نگامون میکردن که ما چی میگیم😀 دیگه نازی گفت حالم بده مسخره نکنین هرکی ادرس میپرسیدیم میگفت دنبال من بیاین تا یه جا میرفتیم بوق میزد و میرفت اطراف نگاه میکردیم کلینیک نبود سرکار بودیم😶 بودیم😶 که بالاخره تابلو دیدیم سامی گفت توی ماشین می مونیم نازی و ماهان برین نازی گفت نه همه باید بیان 😮همگی رفتیم فرض کنین پنج نفر وارد شدیم شده بودیم بادیگارد نازی نوبتش شد گفت همگی بریم داخل اتاق دکتر😅 همین که گفت غش کردیم 😅رفتن و اومدن بیرون نازی نشست و گریه کرد گفت امپول نوشت ماهان خیلی بدی نگفتی امپول ننویس💉💉💉 ماهانم گفت چیکار کنم مگه بچه ای مهرسام با داروها اومد دوتا امپول و قبض داد به نگار گفت برو همراهش بزنه بیا 🙈نازی گفت همه بیاین من میترسم 😂گفتیم در تزریقات وایمیسیم مسئول تزریقات یه اقایی بود گفت کاروان عاشقان اومدن😂 نگار اومد گفت نمیزنه میگه باید خانوم برام بزنه خجالت میکشم ماهان گفت این کی خجالتی شده 😮رفتیم یه خانم پیدا کردیم از پرسنل براش بزنه بعد یه ربع تشریف فرما شدن بیرون رفتیم کشتی یونانی و پارک دلفین ها شب دورهم بودیم شام میخوردیم که ماهان به سامی گفت نازی امپول داره یادت باشه براش بزنی( ضد حال کی بودی ماهان؟) نازی جوری زد توی پای ماهان که میز تکون خورد سامی هم گفت چشم میزنم براش😕 رفتیم هتل سامی هم گفت تلفن دارم میزنم میام بالا رفتیم اتاق ما که نازی گفت نمیزنم خیلی بدین چرا جلو سامی به من میگی امپول بزن چرا میخواین فکر کنه من میترسم😮 همه میخندیدیم از حرفش گفتیم ینی سامی نمیفهمه میترسی( فکر کنم ترس از امپول درخانواده ما ارثیه 😅 ) ماهان گفت اماده شو الان میاد گفت نمیزنم محاله سامی که اومد ماهان گفت سامی لج کرده نمیزنه سامی گفت نازی اماده شو و خودش امپول رو اماده کرد نازی خودش برگشت و اماده شد 😮ما هم هنگ که این گفت من امپول نمیزنم سامی گفت ماهان نازی دختر خوبیه دیدی که اماده شد و امپول رو میزنه 😣سامی گفت لازمه بگیرنت یا تکون نمیخوری نازی مظلوم گفت نیاز نیست امپول رو که زد نازی تکون خورد و چرخید به سمتی که امپول داشت😐 تزریق میشد سامی هم داد زد دیوونه چیکار میکنی 😡و محکم کمرش رو گرفت وماهانم گرفتش گفت شل کن ببینم نازی شل نکرد گفت نمیتونم سامی هم عصبانی بود گفت بچه شدی دوباره بزنم یا شل میکنی میزد بالای قسمت امپول و تا اخر تزریق کرد و دستش رو شست و رفت بیرون نازی هم برگشت چشماش اشکی بود و گریه میکرد میگفت دیدین سامی سرم داد زد و گریه میکرد😳 شوخی هم میکردیم یه چیزی به سمتمون پرتاب میشد 😅نازی رفت بخوابه منم رفتم دنبال سامی ندیدمش زنگ زدم گفت میاد صبح رفتیم پایین صبحونه که نازی نیومد گفته بود با مهرسام قهرم نمیام سامی هم به نگار گفت من که نمیخواستم سرش داد بزنم مجبور شدم توی پاش میشکست حالا چرا اینقدر نازک نارنجی شده برو بیارش😐(توقع داشت نازی تشکرم بکنه امپولش زده😂) بگو من نیستم تا بیاد بلندشد که بره ماهان نذاشت 😕گفت اون لوس شده تو چرا میری نازی و نگار اومدن سامی عذرخواهی کرد ولی نازی همچنان قهر بود حالا تو اون لحظه ماهان گفت نازی صبحانت بخور بریم امپولت بزنی 😒نازی گفت نمیزنم حالم خوبه رفتیم بالا که بپوشیم بریم بیرون سامی زنگ زد نگار اومد گفت با خواهر لجباز شما😐چیکار کنیم چطور اشتی میکنه نگارم گفت اماده شو بریم بهت میگم رفتن دوتاشون ‌وقتی برگشتن براش شال و لاک( عشق دخترا )خریده بودن😊 سامی بهش داد و اشتی کرد قرار بود بریم موتور سواری که قبلش رفت در کلینیک وایساد نازی قیافش رفت توی هم هممون مظلوم نگاش کردیم که بره امپولش رو بزنه مهرسامم اذیتش میکرد گفت عمو جون برو امپولت بزن بیا که البته یکی خورد بابت حرفش 😅نازی گفت نمیرم خودت بزن بهتر از کلینیک میزنی دیگه رفتیم موتور سواری و ساحل مرجان وقایق سواری که شال نگار رو باد برد حالا فرض کنین نازی و ونگار دونفری با یه شال 😂😂😂سریع برگشتیم هتل شب هم شده بود گفتیم یه استراحت کنیم دوباره بریم دریا شب حال میده (ترقه داشتیم باید تموم میشد😉)تو اتاق اهنگ گذاشته بودیم و حرف میزدیم ماهان گفت وای امپولش 😞رفت نازی رو اورد میگفت نمیزنم دیگه براش اهنگ نازی نازی گذاشتیم🙈 خوابید گفت میتونم داد بزنم 😅سامی گفت اره اصلا هتل رو بیار پایین اهنگ بلند کردیم اول که سامی دگزا رو در یه حرکت شوت کرد توی سطل زباله 😁نازی هم گل از گلش شکفت که یکی کم شده گفت پرتابت عالی بود اونم شوت کن 😅دیگه امپولش رو زد وقتی اخ اخ میکرد بلند تر با اهنگه میخوندیم حواسش پرت بشه ( چه راههایی داریم ما) 😌وقتی اولی تموم شد برگشت گفت خیلی درد داشت دیگه نمیزنم همه گفتیم یه دونه یگه یه دونه دیگه تا برگشت 😁سامی گفت پیر شدم از دست تو نازیم گفت اشکال نداره خودم برات بوتاکس میزنم نگران نباش😂 رفتیم ساحل و چهارشنبه سوری زود هنگام انجام دادیم و ترکوندیم اونجا رو سامی هم حکمش رو انجام داد نشست کنار اب و داد زد عشقم ولم کرده چرااااا رفتی چراااااا😱😂😂😂 با سوزم میگفت هر کی اونجا بود دلش سوخت 😅بعدشم رفتیم ابشاری که پشت هتل بود همه خیس شدیم به خاطر عکس گرفتن اخرم هلم دادن افتادم توی اب یخ زدم تا برگشتیم اتاقمون خیس خیس بودم 😏فرداش گلو درد داشتم برای اولین بار در زندگیم خوددرمانی جواب داد خدا رحمم کرد داروهای نازی خوردم خوب شدم روز بعدم رفتیم خرید خانوما که تا یه لوازم ارایشی میدیدن سریع میرفتن ما هم بیرون بودیم صدامون میکردن دست من و ماهان شده بود محل تست رنگهای نگار و نازی🙈 سامی هم صداکردن نیومد گفت تن به این ذلت نمیدم بیرون مغازه وایساده بود😆 ما سه تا پشت سر نگار و نازی و پلاستیک به دست میرفتیم😒 (چه مظلومیم اخه) بالاخره بعد از چند تا مرکز خرید خانوما رضایت دادن ما هم خرید کنیم رفتیم فروشگاه سامی هر کتی پوشید نازی و نگار یه عیب روش گذاشتن میرفت میپوشید قیافش مظلوم میکرد این دو تا تایید کنن🙂 خیییلی اذیتش کردیم اخرش دیگه رای میگرفتیم 😌حالا رنگ کت ها هم بهش میومد 😁(خوشتیپ کی بودی تو اخه )مغازه دارم میگفت اقا خانومت خیلی مشکل پسنده سامی هم عصبانی میشد که خانومم نیست 😂پنج روز موندیم و موقع تحویل اتاق ما وسایلمون جمع کردیم رفتیم لابی منتظرشون که نگار رفت یه بار دیگه اتاق ما روچک کنه چیزی جانمونده باشه ساعت من و شارژر ماهان و هندزفری سامی جامونده بود نگار گفت ماشالا به سه تاییتون بیاین باهوشای من 🙈برگشتیم ماشین دیگه جا نداشت وسیله بذاریم به زور در صندوق عقب بسته شد اهنگ بندری هم گذاشتیم به پلیس راه میرسیدیم مؤدب می نشستیم ولی پلیس راه چند جا نگهمون داشتن پلاستیک های توی صندوق رو با پیچ گوشتی سوراخ کردن😳 یه جا دیگه اومدن داخل ماشینم بگردن نازی تکیه به در داده بود خواب بود پلیسم یهویی درو باز کرد نازی هنگ نگاش کرد و جیغ زد ترسید خب😂 از همون موقع مسخرش میکردیم و اداش رو دراوردیم😋 یه ماشین بهمون گفت ده بار باید سوار و پیاده شین از راه لار برین نگار میگفت اره لار خوبه وایسا بریم خرید سامی گفت تویکی عاقل تر بودی که ناامیدم کردی (سااامی 😡)روی سر من میخوای وسیله بذاری ماشین پر شده هنوز خرید دارین😒 دیگه از لار نرفت😂 توی مسیر بودیم دو تا ماشین تصادف کرده بودن سامی زد کنار بره کمک گفت نازی و نگار میترسین پیاده نشین😬 گفتن نه ما و ترس 😏همه رفتیم وضعیت طوری بود که نباید از ماشین خارجشون میکردیم زنگ زده بودن اورژانس اومد و از ماشین بیرونشون اوردن ما هم خواستیم بریم نگار حالش بهم ریخته بود و ببخشید استفراغ گفتیم چرا پیاده شدین گفت فکر نمیکردم اینجوری باشه پنج دقیقه پنج دقیقه وایمیسادیم دوباره حالش بد میشد قرص تهوع هم نداشتیم از یه داروخونه توی شهرستانی که توی مسیر بود خریدیم خورد 😶سامی گفت خانم مهندس ها روحیشون به این صحنه ها نمیخوره 😉من گفتم ینی از این به بعد هر روز باید این صحنه هارو ببینم سامی گفت مهم هدفته که کمکه 🤐 گفتم من ناراحت میشم ادما رو اینجوری ببینم سامی گفت عادت میکنی😡 یه شهرستان دیگه توی راهمون بود اسمش یادم نیست اول شهرشون پر از بهارنارج بود وایسادیم عکس بگیریم شب هم شده بود دیروقت بود عجله داشتیم مشغول عکاسی بودیم دستم سوخت نگاه کردم زنبور بود 😬 ورم کرد و میسوخت😐 اب میریختم روش خنک میشد یکم بهتر میشدم به کسی نگفتم تا اینکه سوزشش زیاد شد گفتم 😣بردنم بیمارستان یه امپول وریدی تزریق کردن یه دگزا هم زدم مظلومانه 😕گفتن یه ساعتی باید بمونیم نصف شب بود دیگه سامی گفت من میرم توی ماشین بخوابم بتونم رانندگی کنم 😶بالاخره رسیدیم به شهر خوشگل خودمون نزدیکای صبح بود همه رفتیم خونه ما بابا و عمو و مامان هامون اومدن استقبال و فهمیدن سه تا مجروح داده این سفر 🤐خونه مون بهشت شده بود از تمیزی خوب فراری کرده بودیم از خونه تکونی😜 فقط در حین تمیز شدن اتاق من برگه امتحان ریاضی سوم دبستانم که ۱۳ شده بودم پیدا شده بودم همون سال به خاطر اینکه مامان و بابام نبینن توی زیپ تشکم قایم کرده بودم 😂مامانم پیدا کرده بود احسنت گفت به هوشم که جای خوبی قایم کرده بودم🙈 فرداش نازی با بابام کلاس داشت دانشکده و امتحان داشتن هرکاری کرد بابام حاضر نشد ازش امتحان نگیره میگفت دانشجو پزشکی نباید بره گردش باید درس بخونه نازیم میگفت دایی مخم نمیکشه خوابم میاد دیگه 😂 همون چند ساعت مونده تا کلاس بابام براش توضیح میداد صداشون تا اتاق میمومد ما هم پناه بردیم خونه عموم😂 پی نوشت اول: چهارشنبه سوری نزدیکه بترکونین ولی مواظبم باشین ما که درحال تهیه ترقه و فشفشه هستیم🙊

پی نوشت دوم: خاطره مشترکه با سامی چون هم یاداوری میکرد جاهایی که یادم نبود هم داره شام درشت میکنه خدا قسمتتون نکنه غذای سامی پز تا دو روز باید قرص معده همراهتون باشه😬 راستی اگه از خاطره خوشتون اومد کار من بوداگه نه تقصیر سامی بود میخواستم خاطره بچگیمون بگم گفت این بهتره😅 خییییلیم طولانی شد ببخشید چشماتون خسسسته شد 😐

پی نوشت سوم:الان که دارم مینویسم سلین (برادر زادم) و پرستا(دختر دوست سامی) در حال زدن ماهی ها در تنگ ماهی هستن 😅ماهی ها زنده بمونن از دست این دو تا خییییلیه🙈 به هیچ صراطی مستقیم نیستن تازه هر از یه مدت میرن توی اینه خودشونو بوس میکنن😂(اعتماد به نفس های ما 😂)

پی نوشت چهارم: مرررررسی بابت نظرای خوبتون برای خاطراتی که گذاشتیم خییییلی لطف دارین به من و مهرسام ماهم خیییلی ممنونیم از همتون و خیییلی دوستتون داریم سال خییییلی خوبی داشته باشین سالی پر از خوشی و شادی و دورهمی و موفقیت منتظر خاطره های بعدی ما درسال ۹۶ باشید😊 بوی جان می آید اینک از نفس های بهار

دستهای پر گل اند این شاخه ها ، بهر نثار

با پیام دلکش ” نوروزتان پیروز باد ”

با سرود تازه ” هر روزتان نوروز باد ”

شهر سرشار است از لبخند ، از گل ، از امید

تا جهان باقی است این آئین جهان افروز باد...

خاطره ارزو خانم


سلام خدمت دوستان عزیزم راستش همه آرزو دارن من خاطره ساز بشم خاطره بگم اما شکرخدا با گریه بچه گربه بارون نمیاد وتاحالا خدا به دعای شما گوش نداده😂😜چون دیدیم خیلی مشتاق هستین گفتم یه خاطره بزارم این خاطره مربوط میشه به دوران نوجوانی بنده پدرمادرم من ازهم جدا شدن من وداداشم ثمره ازدواج ناموفق اونا هستیم داداشم از اول موضع خودش مشخص کرد نه پیش بابا نه پیش مامانم نرفت خونه پدربزرگ مادری زندگی کرد چون سه تا داییم باما فاصله سنی کمی داشتن اما من چون زلزله بودم هرجا میموندم دردسر تولید میکردم مجبور بودم مدام درحال عوض کردن خونه باشم چون تحمل من برای یه هفته بود بعد یه هفته ظرفیت تکمیل بود وازیطرف خونه مامان اتفاقی برام میفتاد بابام بامادرم دعواش میشد چرا مراقب نبودی خونه بابام یه اتفاقی میفتاد مامانم با بابام دعواش میشد واسه همین خیلی پرو بار آمدم چون ازترس قهرکردن تنبیه بدنی نداشتم حرف هم میزدن ازیه گوش میگرفتم از گوش دیگه ام دور میریختم خب من چیکارکنم مامان وبابا پیش فعال منو بدنیا آوردن دا 😂😂بدهکارشون هم کردم شکرخدا خب بریم سرخاطره دم عید که میشد عزای من شروع میشد چون نه میتونستم با بابام باشم نه مامانم چون اونا هرکدام با خانواده همسرشون مسافرت میرفتن ومن نمیتونستم تحمل کنم فامیل اونا رو چون اصرار دارن به اونا بگم عمو ودایی ومن بدم میاد پانزده سالم بود وعید بود که من خونه مادربزرگم بودم مادرجون آمد که میخان برن خونه خواهرش منم برم چون خاله مادرم یه ناخن خشک به تمام معناست به همه چیز من گیر میده کلا رابطه خوبی باهم نداریم چون مدام به بابام توهین میکنه ومنم بابایی دعوام میشه گفتم من نمیرم خونه اون اعجوزه عقده ای به شوهرش حرفی نمیزنه عقده هاش سرمن خالی میکنه پیرخرفت مادربزرگم هم گفت آرزو میترسم برم بلایی سرخودت بیاری من جواب مامان وبابات چی بدم گفتم نگران نباش مامانی گلم من دیگه بزرگ شدم خانم شدم گفت آره بزرگ شدی از دیوار راست بالا میری گفتم وا مامانی من یه کوچولو کنجکاوم هی میگی شیطون گفت باشه خانم کنجکاو من رفتم تا دوساعت مثل هم سن وسالت بشین پای تلویزیون کنجکاوی نکنی بری دست گل به آب بدی گفتم داشتیم خانمی اونم بعد یساعت حرف زدن که نفهمیدم چی ها گفت منو سپرد دست دایی وداداش هام رفتن آقا هنوز از در خارج نشده بودن بلندشدم زنگ زدم به پسرخاله ها که چی خونه خالی بیاین بازی بعدهم بلند شدم فکر کنم چیکار کنیم اون زمان مسابقه ببین وبگو میداد منم دوست داشتم مجری برنامه باشم خاله بدبخت منم نامزد بود جهیزیه گرفته بود همه زیرزمین بودن مادرجونم بخاطر اینکه ما نریم آنجا بزنیم بشکنیم درش قفل زده بود ومن میدونستم کلیدش کجاست رفتم کلید برداشتم ودرش باز کردم رفتم سرک بکشم دیدم خوب جاییه میشه جلوش چادر گرفت معلوم نشه یه داییم عین خودم شیطون بود رفتم درگوشی گفتم بیا بریم کارت دارم اونم آمد اون زمان گاز نبود بشکه نفتی بود گفتم بیا بشکه نفت خالی رو بزاریم جلویی وسایل تا نقی و امیر و جواد آمدن مسابقه ببین وبگو بازی کنیم اونم گفت به شرطی کمک میکنم من بشم مجری گفتم پس من هویجم گفت مجری روشن پژو مرده پس مجری منم یکم دعوا کردیم قرار شد یه بار اون مجری بشه یبار من بعدهم بشکه رو جابه جا کردیم دایی گفت من برم حاضر شم ناسلامتی مجری هستم منم رفتم یه چادر آوردم بعدهم رفتم یکم به شکم برسم آخه شیرینی وآجیل نقطه ضعف منه چیکارکنم هرکی نقطه ضعفی داره منم نقطه ضعفم آجیل و شیرینی یکم خورده بودم که دیدیم یکی پق کرد عین وحشی ها شیرینی پرید تو گلوم این وحشی کسی نمیتونه باشه جز نقی یکم سرفه و یه چند مشت که از نقی نوش جان کردم نفسم آمد بالا یدونه زدم پسر کله نقی که وحشی آدم نشدی من الان میمیردم چیکار میکردی هان اونم پرو میگفت نترس توجون به عزراییل نمیدی یدفعه یادم افتاد این مشت هاش هم بد زد بهم بلند شدم یه کفگیر برداشتم افتادم به جونش که چرا محکم زدی دایی ها و داداش پسرخاله ها با سروصدای ما به آشپزخونه آمدن قصد ازهم سوا کردن هم داشتن ومنم کوتاه بیا نبودم یدفعه چشمم خورد به دایی دیدم کت وشلوار تنش کرده وسط دعوا پقی زدم زیر خنده گفتم دایی مرگ من جدی گرفتی مگه قراره مسابقه ما تو تلویزیون پخش شه ومیخندیدم بقیه هم که سراز حرف ما در نمیاوردن با چشم های گرد بما نگاه میکردن دایی هم میگفت خب خیال کنم مجری منم کاریه بعد هم نقی هفت ماهه نذاشت بخندم وگفت باید بگی من جون میخندیدم دایی توضیح داد یدفعه همه زدن زیرخنده بعدیکم دیوانه بازی رفتیم زیر زمین نقی خر هم پیشنهاد داد بابا چکاری بریم روی بشکه چادر بگیریم چادربامیخ بزنیم به دیوار بعد هم بزاریم سرجاش تا مانگیم کی میخاد بگه چادرماسوراخ کردیم پسرها هم که دیدن بالای بشکه تلف میشن فوری راضی شدن ولا میخ چادر بدبخت زدیم به دیوار دلم سوخت واسه عزیز جونم آخه چادره یادرگار مادرشوهرش بود کهنه بود اما تو کمد نگه میداشت میگفت یادگاره بعد هم قرعه
کشی شد اول کی بره ببینه اول مجری دایی بود آمد ادای روشن پژو درآورد بعدهم اشاره کرد چادر بزنیم کنار دایی علیرضام رفت نگاه کنه بعدهم با ادا تا بیست شمرد بعد هم گفت فرصت تمام دایی  میگفت منم نگاه میکردم که راست میگه یانه اونم درست گفت حالا نوبت جایزه بود اونم گفت اینا به درد من نمیخوره ماهم گفتیم یا ازاینا بردار یاهم هیچ اونم گفت نمیخام تا دوساعت باخودمون خود درگیری مسابقه داشتیم و آخر سر نقی خر گیرداد که من چراغ خواب میخام دوبار بردم باید بدین بینمون بکش بکش شد و چراغ آب به دیارباقی پیوست بعد هم رفتیم نقی رو بزنیم اونم در میرفت دیدم کاسه وبشقاب میفته رفتم بگیرم که افتاد به محض افتادن یه تکه شکسته رفت بالا وآمد افتاد دستم منم تا چشمم افتاد به دستم جیغ وداد بچه ها آمدن دیدن بله دستم انگار یه سوراخ ایجاد شده اونام ترسیدن دایی رفت عسل آوردریخت رویش با دستمال بست گفت اینجوری خون اش بند میاد منم فشارم افتاده بود سرگیجه داشتم دایی گفت برم زنگ بزنم مامان بیاد بریم بیمارستان گفتم نمیخاد بیاین بجای بیمارستان همه باید بریم دست بوس عزراییل تا جونمون بگیره واگرنه تنبیه بدنی هم روشاخ اش هست گفت خون میاد بعدهم بخیه میخاد گفتم دایی ول کن فعلا بستیم بقیه هم ازترس آقاجون ودایی بزرگه وای خاله بدونه جهیزیه رو شکستیم پدرمون درمیاد راضی شدن بشکه رو جابجا کردیم چادروبردیم گذاشتیم جاش خون هم پاک کردیم بعدهم گفتم پنجره زیرزمین بازکنید بعد هم خال خالی گربه خونگی رو بگیرین بیارین زیرزمین تا فکر کنن کار گربه است بعد هم در بستیم کلید گذاشتم جاش اما خون دستم میامد پسرخاله امیر که باباش دکی گفت باید بتادین بزنیم بابام توخونه برای بریدگی بتادین وسرم شستشو میریزه آمدن من بدبخت بردن توحمام دستم باز کردن عسل بشورن صدای دادم تا هفت کوچه اونطرف میرفت وگریه میکردم که بیمارستان نرفتم درد نکشم شما پدرمنو درآوردین بعدهم بتادین ریختن انگار رفتم جهنم یه سر زدم آمدم اونقدر دردش وحشتناک بود بعدهم دکی امیر بست بلوزم وشلوارم خونی بود داداش رفت لباس آورد کمک کرد بلوزم عوض کردم بعد لباس هام چون خونی بود نقی گفت بده ما موقع رفتن میندازیم توجوب کسی نفهمه توهم ماشالله کلسیون لباس داری آخه چون نوه دختری فقط من بودم همه واسه من لباس میگرفتن ایناهم حسودی میکردن بعدهم برد قایم کرد تا موقع رفتن ببره من هم ضعف داشتم رفتم دراز کشیدم اونام آمدن نشستن نقی هم آمد گفت آرزو معذرت میخام باور کن نمیخواستم این بلا سرت بیاد که دایی پرویز وامید داداشم پریدن بهش که تو عادته همیشه بازی رو برای ما زهرمار کنی اونم قهر کرد با داداش جوادش رفت امیرهم که خیلی پاستوریزه تشریف داره از ترس در رفت ماهم مثل لشکر شکست خورده نشسته بودیم بعد مادرجون آمد دید همه چیز عادیه فقط یکم تو خودمونیم چیزی نگفت چون داداش امیدمن هرازگاهی دلش میگرفت گریه میکرد ما اینجوری میشدیم داداش هم چشم هاش باد کرده بود فکر کرد باز دلش گرفته چیزی نگفت رفت بعد آقاجون صدای خال خالی رو از زیرزمین شنیده بود مادرجون صدا زد ورفتن با دست گل ما روبه رو شدن یه دعوای بین آقاجون ومادرجون پیش آمد که اون میگفت توپنجره باز گذاشتی اونم میگفت کارمن نیست کارتوه ماهم انگار نه انگار من رفته رفته درد دستم بیشتر میشد بایه تکون باند دستم خونی میشد تصمیم گرفتم برم خونه خودمون مادرجون هرکاری کرد مانع من وداداش نشد با دایی ها دعوا میکرد که باز دعوا کردین شماها نمیشه شماها رو تنها گذاشت بعدهم من وداداش رفتیم خونه خودمون داداش هی میگفت بیا خودم ببرم بیمارستان منم از ترس میگفتم نه نمیرم شب غذای حاضری با کمک داداش خوردم ورفتم بخوابم صبح بیدار شدم دیدم کلا جام خونی سرگیجه شدید دارم بلند شدم برم بیرون افتادم زمین داداش با صدای افتادنم بیدار شد اتاقمون مشترک بود گفت برم زنگ بزنم به مادرجون گفتم نه بگی دایی ها رو کتک میزنه گفت پس چیکار کنیم توحالتت خوب نیست گفتم خوب تو پول داری میریم بیمارستان کمکم کن لباس هام عوض کنم بعدهم باهم رفتیم اوژانس بیمارستان بعدهم داداشم به دکترگفت که دستم شیشه بریده از دیروز نتونسته منو راضی کنه بیام اونام اخم کرد وگفت الان با این حالتت میامدی بهتر بود بعد هم به داداش گفت پسرم پدرومادرت کجان اونم گفت ماباهم زندگی میکنیم و اونام ازهم جدا شدن اونم زنگ زد از آشپزخونه برام صبحانه آوردن وبه زور به خوردم دادن بعدهم باند دستم باز کردن که دردش وحشتناک بود واز تحمل من خارج بود دیدم بیخیال گریه کنم ودادوفریاد هیچی ازم کم نمیشه فقط خودم راحت میشم زدم زیر گریه دکترهم میگفت وا توکه بزرگ شدی گریه کار بچه هاست منم انگارنه انگار بامنه بعدهم بی حسی زد حس کردم حالم داره بدمیشه گفت داداشی من حالم بده گفت تحمل کن تمام میشی دکترهم گفت نگاه نکن بخیه بزنم منم فوضول هم گریه میکردم هم نگاه میکردم چون مشکل افت فشارهم دارم یدفعه ضعف شدید وسرگیجه کردم و چشم هام بسته شد نمیدونم چقدر گذاشت که چشم هام باز کردم دیدم سرم به دستمه داداشم هم داره نگاه ام میکنه تا چشم هام باز کردم بغلم کرد زد زیرگریه انگار باز از بی کسی خودمون ناراحت شده بود منم گریه کردم بعدهم دکتر آمد گفت شما دوتا چتون شده چهارتا بخیه گریه داره میدونستم داره خرمون میکنه برای عوض کردن جو گفتم والله چهارتا بخیه زدی اما منو به دست بوسی عزراییل فرستادی الان دوساعته دارم قسم اش میدم دکتر ناشی بود تخصیر منه بمیرم با چهار تا بخیه دکترهم زد زیرخنده گفت حالا من ناشی هستم صبرکن الان که آمپول هاتو نوش جون کردی قدرم میدونی من دیدم با بد کسی افتادم گفتم من شکرخوردم بابا شما جز بهترین ها هستین فقط فکر کنم عزراییل منو بایکی دیگه اشتباه گرفته بود آقا هرکاری کردم بیخیال آمپول بشه نشد که نشد گفت زخم ات عفونت داره پنی سیلین واسه اونه یه آمپول کزاز باید بزنی چون با جسم خارجی دستت بریده چون خون زیادی ازدست دادی یه چندتا ویتامین هم باید بزنی گفتم آقای دکتر شما موقع نوشتن آمپول بفکر قلب مریض هم هستین نمیگید من ازترس الان سکته کنم چی میشه اونم ریز خندید گفت بعد تمام شدن سرم بگو پرستارآمپول هاش بزنه بعدهم میتونید برین اما بیا نخسه خواهرتم بنویسم بگیر گفتم آقای دکتر شرمنده من بخوام الان دکترمعالجه ام عوض کنم چیکارباید بکنم چون شما کلا توبیرحمی تک افتادین اونم اخم کرد گفت مریض من وقتی سروقت نمیاد بیمارستان باید تحملش بیشترباشه دیدم هرکاری کنم این راضی نمیشه تصمیم گرفتم لال بشم سرم تمام شد داداش رفت به پرستار گفت آمد من کلا شانس ندارم یه پرستاری آمد بجان خودم یه آن فکر کردم خواهر شمر یا بایزید نسبت فامیلی داره از ترس خفه شدم بعدهم سرم درآورد یه دردی حس کردم که نگو اون موقع بود که اشهدمو خوندم بعد هم باصدای دادماندی گفت بگرد داداش آمد شلوارم کشید پایین دستش گرفتم وگفتم خانم توروخدا یواش من میترسم گفت مگه بچه ای آقا درد آمپول چه ربطی به ترس داره اولی روکه زد فکر کنم جز صدای خودم تو اوژانس صدای دیگه ای نبود اونم میگفت دختر گنده آبروریزی نکن چه خبره مگه دومی رو میخواست بزنه که گفتم عمرا بزارم زدی چلاقم کردی اونم خشنونت به خرج میداد که داداشم زوروم به دادم رسید گفت خوب خانم ترسیده من نزدم حس کردم بد زدی با صدای ما دکتر آمد گفت دخترم یه آمپول که این همه جیغ وداد نداره که بعدهم اینجا بیمارستان ناسلامتی مریض دیگه ای هم هست منم دوباره گریه ام گرفت گفتم خوب بد زد من چیکارکنم اونم با اخم گفت بگرد منم برگشتم فکرکنم با دیدن جایی آمپول فهمید واقعا بد زده گفت حتما تکون خوردی یا سفت کردی دخترم ببین باهام همکاری کنی درد نداره منم با گریه گفتم چشم اونم سه تا آمپول زد به یطرفم درد داشتم اما نه مثل قبل خودتون حستب کنید پرستارشمر چیکارکرده بود که به اون طرفم کلا آمپول نزد بعدهم به داداشم گفت فشار خواهرت افتاده برو آب میوه بخر بده بخوره بیا اتاقم داروهاش بنویسم دکتربهم آمپول داد نزدم چون یماه تمام یطرفم درد داشت بابا ومامانم فهمیدن مسدودم شدم اما چطوری نگفتم رازم بجز خودمون شماها میدونید میگم  وای فامیل نداشته باشم اینجا برن بگن 😂😂😂😂چون مسدودم بودم یکم گریه وزاری کردم که تنهایی توبیمارستان اذیت شدیم یکم اونارو طلبکار کردم تنبیه نشدیم که هیچ دوماه هم دوطرف نازمون میکشید وکلی هدیه گرفتم اینم خاطره من امیدوارم خوشتون بیاد


خاطره هلیا خانم

سلام
من هليا هستم
صبح ساعت ٧صبح با دل درد شديد از خواب بيدار شدم با اينكه شب قبل مسابقه داشتم خسته بودم اما صبح زود بيدار شدم ب مامانم ميگفتم دلم درد ميكنه اما مسخرم ميكردم بالاخره شب با گريه هاي من رفتم دكتر زن دلمو يكم معاينه كرد گفت چقدر دلت سفته تاحالا دل ب اين سفتي نديده بودمًً💪🏼 بعدش برام ازمايش داد قلبم داشت اميمد تو دهنم  بالاخره با كلي گريه رفتم ازمايشمو دادم در همان حين يك ماشين گل لطف فرموده بود زده بود ب ماشين بابام بعد رفتم ازمايشمو نشون  دادم زنيكه گفت  ك ازمايشت مشكلي نداره برو امپول و سرم بزن اثگه خوب نشدي برو جراح معاينت كنه☹️ بعدش خوابيدم و صبح مدرسه نرفتم و ظهر نهار خوردم و خوابيدم بعدشً حالم خوب شدو ظهر  خوابيدم و شب رفتم كلاس زبان تو كلاس زبان حالم بد شد برگشتنه پياده اومدم تو راه نزديك بود تو خيابون قش كنم  بالاخره رسيديم خونه يكسره رفتيم جراح معاينم كرد بعد رفتم سونوگرافي معلوم شد اپانديسه حالا ساعت ١شب من فقط گريه ميكردم بعد رفتيم بيمارستان  منو بردن بيمارستان بماند ك با مسئولان بيمارستان دعوا كردم  بعدش بردنم اتاق عمل فقطگريه ميكردم همه مرد بودن فقط ي زن بود تو اتاق عمل با من  ي دكتر بود جوووون بود من ب زنه ميگفتم ميتدرسم پرستاره ميگفت واسه جي ميترسي گفتم ميترسم بهوش نيام😭پسره گفت والا ما همچين موردي نداشتيم بعد پزشك بيهوشيم اومد گفت اكه يبار عمل كني مهمون ما ميشي بالاخره بيهوش شدم وسطه عمل بهوش اومدم  ك ي ماسك گذاشتن در دهنم گفتن ماسك اكسيژنه منم ك از خدا خواسته نفس كشيدم  بعد ي بوي گندي ميداد ك كلمو كشيدم گفتم نفسم بريد  بعدش ديگه هيچي نفهميدم تا وقتي ك بهوش اومدم حالا شبكه هاي تلويزيون ك برفكي هست ميديدم ديگه چيزي نفهميدم تا توي اتاق شاعته ٤صبح  يه چيزايي حاليم شد بعد درد شديد داشتم  بعد ساعته ٧صب دسشوييم كرفت مجبور شدم از روي تخت پاشم بالاخره با كلي مكافات بلند شدم رفتم دسشوييً اومدم   رفتم خونه همه اومدن ديدنم ك پسر عمم يكيش بود تا منو ديد گفت هليا خانوم ناقص الخلقه شدي گفتم همانند تو دم حالا منم درد داشتم اونم رو مخم اسكي ميرفت اون شب چونكه شب يلدا بود همه اومده بودن خونمون  براي همه شب خوبي بود بجز من☹️
اميدوارم از خاطرم خوشتون اومده باشه خداحافظ

خاطره سارا خانم

سلاااااااااام

چقدر خوبه که اینجا هست.

وااااااااااااااااااااااای که الان مجبور شدم سری بعدی ویتامین هامو بزنم قبلا گفته بودم که دکتر ما چند وقت به چند وقت میاد و من از ترس اون امروز گفتم بزنم در آرامش بهتره تا با خشونت و عصبانیت آزاده!

تا حالا ویتامین سی نزده بودم چقدر بد بود حتی از نوروبیوم هم دردناکتر بود .از صبح سرم شلوغ بود اما به همکارم سپرده بودم که امروز حتما مجبورم کنن بزنم (کاملا مظلومانه) که نمونه برای فردا.اونم دم ظهر گفت بریم نماز من ساده که یادم نبود رفتم و غالفگیر شدم که اینقدر اینا آماده بودن دوتاشو کشیده بود تو سرنگ که استرس من کم بشه خوابیدم و مظلومانه بدون سرو صدا آمپول خوردم.خلاصه که از من به شما نصیحت ویتامین سی اصلا نزنید خیلی دردناک

خاطره کیانا خانم

سلام من دوباره اومدم چون دوباره خاطره ساز شدم امسال پاییز و زمستون خیلی سرما خوردم عمو و دایی واقعا کلافه شدن خودمم همین طور همه چیز خوب بود تا اینکه اهورا خان میخاست بره بیرون ولی نه میتونست خودش بره نه ماشین داشت که ببره و نه میتونست به کسی بگه که ماشین میخام ولی از اون جایی که خیلی کله شقه به دوستاش نگفته بود که من نمیام بماند تازه گفته بود بریم ماشینم من میارم اومد به من گفت کیانا ماشینتو میخام گفتم چیییی؟؟؟؟ ماشین ؟؟؟صحبتشم نکن اصلا شوخیشم قشنگ نیست تو که میدونی چند وقته فشار کاری عمو اینا زیاده منم حوصله دردسر و تنبیه جدید ندارم بیخیال من شو گفت کیانا قول دادم برم ماشینم ببرم بده دیگه قول میدم سالم برگردونمش کلی روضه خوند آخرشم کلافم کرد گفتم به شرطی که به جای من امتحان بدی چشماش 4 تا شد گفت چیییییی؟؟؟ شوخی میکنی؟؟گفتم نه کاملا جدیم میدونی که نباید زیر 19 بشم مم که کلا نمیفهمم اینو یا میری به جای من امتحان میدی یا قید ماشینو و بیرون رفتن با دوستاتو بزن یه امتحانی داشتم که دلم نمیخاست بدم یعنی اصلا یاد نمیگرفتم هر چی میخوندم خودم میگفتم اگه 15 بشم عالیه ولی دایی میگفت زیر 19 قبول نیست ولی اهورا قبلا اونو امتحان داده بود شده بود 19/5 منم با خودم گفتم اگه به جای من امتحان بده خوب میشه دیگه خلاصه یکم اهورا فکر کرد گفت تو دختری من پسرم چطوری خودمو به جای تو جا بزنم گفتم مشکل خودته یم از استعدادات استفاده کن یه دوساعتی داشت فکر میکرد که چه کار میتونه بکنه آخرش فهمید که کسی که میاد کارتارو چک میکنه باهاش دوسته با اون هماهنگ کرد که بره به جای من امتحان بده منم بهش گفتم اهورا زیر 19 نمیشیا اول امتحان من بود بعد روزی که میخاست بره بیرون روز امتحان من رفتم که مثلا امتحان بدم اونم که رفت مثلا دانشگاه عمو میگفت کیانا استرس که نداری گفتم نه بابا این همه خوندم چه استرسی امروز میترکونم اهورا رفت امتحانو داد و فرداش میخاست بره بیرون منم از صبح گفتم کلاس دارم از دانشگاه ماشینو دادم به اهورا و خودمم که اصلا کلاس نداشتم مجبور بودم تا وقتی که آقا تشریف میارن تو پاساژا بچرخم قرار بود اهورا ساعت 5 برگرده ولی تا 8 نیومد منم داشتم میمیردم از سرما و چون ماشین نداشتم و عمو خونه بود نمیتونستم برم خونه هرچی هم زنگ میزدم جواب نمیداد تا اینکه ساعت 8:30 اومد کلی بهش بد و بیراه گفتم اونم که عین خیالش نبود رفتیم خونه واقعا حالم بد بود عمو حموم بود منم قرص خوردمو سریع خوابیدم که نفهمه تا صبح مردم و زنده شدم خیلی حالم بد بود اصلا دلم نمیخاست به عمو بگم سر صبحونه عمو اومد گفت به به کیانا خانم امتحان چطور بود؟؟ گفتم خیلی عالی بود فراتر از انتظارم بود گفت تو که میگفتی بلد نیستم گفتم خب دیگه یه دفعه معجزه شد بعدم گفت بعداز ظهر بریم جوابشو بگیریم ببینیم چه کار کردی گفتم بریمم عمو میگفت کیانا یه چیزی شده ها تو که تا سه روز پیش همش میگفتی نمیخام امتحان بدم هیرادو کلافه کرده بودی که امتحان ندی دیگه واجب شد خودم جواب امتحانتو بگیرم بعدم خوب بودما یه دفعه سرفه هام شروع شد که عمو گفت بازم مریض شدی؟؟؟ کیانا چرا مواظب نیستی حالا من که نمیتونستم بگم از صبح تا شب دیروز تو خیابونا میچرخیدم گفتم استرس امتحان بود دیگه از بس ادمو مجبور میکنید کارایی که دوست نداره انجام بده این طوری میشه اونم گفت بله اگه به خاطر سخت گیریای ما نبود که تو و اهورا الان دیپلمتونم نگرفته بودین دیدم دیگه خیلی حق با عمو چیزی نگفتم بعدم گفت بیا معاینه کنم گفتم نمیخام خوب میشم تو آمپول میدی گفت اگه لازم نباشه که نمیدم گفتم نمیخام معاینه کنی نمیام کلی با لطافت صحبت کرد که اصلا راضی نشدم عدم عصبانی شد داد زد گفتم دیگه اصلا نمیام به دایی بگو بیاد الان عصبانی هستی زنگ زد به دایی اونم عصبانی بود گفت اهورا مریض شده همین الان با زور و بدبختی امپولاشو زدم بعدم اومد منو معاینه کنه وای وقتی اومد فهمیدم هیچ کدومشون الان امادگی معاینه ندارن میخاستم بگم نه که با عصبانیت وحشتناک دوتاشون مواجه شدم خودم مثل دخترای خیلی خوب رفتم که معاینم کنه دایی بعد معاینه دایی از شدت عصبانیت نمی تونست نسخه بنویسه میگفت شماها چه کار میکنید چرا هر روز مریض میشید اونم با این شدت گفت دیروز کجا بودی ؟؟ گفتم دانشگاه دیگه گفت کیانااااااااااااااا دیروز کجا بودی؟؟ عمو هم گفت کیانا جواب میدی یا نه ؟؟؟ گفتم فقط یکم رفتم بعد کلاسام خرید گفتن تو اون هوا با اون بادی که میومد رفتی خرید اونم با لباس کم این از تو اونم که از اهورا خسته شدم کیانا منم با خودم گفتم خوبه حالا خبر نداری که اهورا دیروز کجا بوده و من امتحانمو چطوری دادم یکم عذرخواهی کردم و ارومتر شدن بعدم عمو با سه تا امپول اومد هنوز جای امپولای قبلی خوب نشده بود گریم گرفت گفتم عمو نه توروخدا اینا نه آخه سه تاشونم معلوم بود درد دارن دایی گفت به اندازه سهمیه امروزتون حرص دادین دیگه بدترش نکن کلی خواهش کردم که نزنن ولی قبول نکردن اخرش گفتم حداقل با بی حسی بزنید که عمو گفت هر سری باید توضیح بدیم کیانا که نمیشه اماده میشی یا به روش خودم عمل کنم؟ گفتم نمیخاد خودم آماده میشم برگشتم عمو سریع زد خیلی درد داشت پنی سیلین بود تا صدام در میومد عمو با صدای بلندتر میگفت ساکت آخراش دیگه نتونستم تحمل کنم گفتم عموووووووووووووو تورو خدا تمومش کن دیگه نمی تونم و یه تکون خوردم که دایی یه داد کشید همه ی درد و امپول یادم رفت و عمو کشید بیرون دومیو دایی از دست عمو گرفت گفت بده من میزنم اینا درست بشو نیستن بعدم گفت کیانا صدا ازت بشنوم سفت کنی یا تکون بخوری در میارم دوباره میزنم و زد خیلی میسوزوند نمیدونم چی بود گفتم دایی درد داره گفت اینو نشنیده گرفتم منم دیدم ساکت باشم بهتره بالشو گاز میگرفتم که صدام در نیاد ولی دیگه از تحملم خارج شد یه تکون خوردم که دیدم درآورد برگشتم دیدم هنوز نصفش مونده گفتم دایی؟؟؟؟ گفت من که گفتم در میارم خودت جدی نگرفتی و دوباره زد این دفعه دردش انگار بدترم شد ولی خیلی ترسیدم که بازم در بیاره دیگه هیچ کاری نکردم ولی انقدر بالشو گاز گرفته بود بالشه خیس شده بود تا تموم شد داغون شدم بعدم سومیو زد که این خیلی درد نداشت زودم تموم شد اومدم بلند بشم برم تو اتاقم ولی اصلا نمیتونستم دوباره همون جا خوابیدم دایی فهمید که درد دارم گفت میخای حوله بذارم؟؟ جوابشو ندادم عمو گفت کیانا با تو بودا گفتم نمیخام به جای اینکه الان به فکر حوله داغ باشین از اولش از این بلا ها سر آدم نیارین بعدم به هر زحمتی بود رفتم تو اتاقم اصلا فکرشم نمیکردم که بخاد دربیاره به خاطر همین خیلی ناراحت بودم ولی خب حق داشتن این چند وقت خیلی اذیت شدن به خاطر کارای منو اهورا یکم خوابیدم وقتی بیدار شدم هنوز دایی بود داشتن با عمو راجع به یکی از مریضا صحبت میکردن منم رفتم پیششون ولی هیچ کدومشون باهام حرف نزدن زنگ زدم به اهورا گفتم با تو هم حرف نمیزنن گفت اره با منم قهرن فهمیدم باید یه عذر خواهی درست و حسابی کنم رفتم و به سختی از دلشون در آوردم بعدم جواب امتحانمو عمو و دایی باهم رفتن گرفتن منم چون حالم خوب نبود نذاشتن باهاشون برم وقتی اومدن خونه با هم جوابو دیدیم 20 شده بودم یعنی اهورا 20 شده بود کلی به خاطر اینکه 20 شده بودم ازشون قول گرفتم که این کارارو باید بکنید و اینارو باید بخرید برام اونام همه چیزایی که میخاستمو گرفتن اهورا هم میگفت دستم درد نکنه چه امتحانی دادم تازه جلوی عمو اینا تا اهورا حرف میزد میگفتم تو که 19/5 شدی چیزی نگو بذار اونایی که نمره کامل گرفتن نظر بدن این جاهاش خیلی میچسبید اینم از خاطره ای که دوستان گفته بودن اگه از پیچوندن عمو و دایی خاطره داری بذار خیلی مواظب خودتون باشید

خاطره فائزه خانم

سلام فائزه هستم19سالمه

چندوقت پیش سرمای شدیدی خورده بودم ورفتم دکتر کلی پنی سیلین بهم داد چندتاشو تومطب زدم با بی حسی اصلادردنداشت،جمعه بود که خالم اومدخونمون مادرم گفت فائزه بیاخاله امپولتوبزنه گفتم هرگز نمیزنم کلی اصرارکردقبول نکردم خالم گفت به سعیدمیگم ازسرکار اومد بیاد امپول فائزه روبزنه سعیدپرستار،چندماه عقدکردیم، فکرکردم داره شوخی میکنه چون سعیدگفته بود شایدنتونم تاشب بیام.باورم نشد خالم ناهارخونمون موندمنم دلم خوش بود دست ازسرم برداشتن ساعت4دیدم سعید اومد تعجب کردم سعید کلی بامامانم وخالم حرف زد هرچقدرصدام زد جوابشوندادم،سعید  اومد داخل اتاق بهش سلام گفتم گفت سلام خانووم گلی.رفت سراغ امپول دوتا پنی سیلین برداشت میخواست قاطی کنه گفتم سعیدخواهش میکنم😢گفت خواهش میکنم خواهش نکن داشتم سکته میکردم،گفت اصلادردنداره هی میگفت درازبکش توجه نمیکردم .یکی رو کشید توسرنگ گفت اماده شو دخترخوب تا رسوب نکنه.شلوارمویکم کشیدم پایین هوای امپول گرفت اومد سمتم گفت شل کن تا اذیت نشی یکمی شلوارموکشیدپایین تر پبنبه روکشیدمن سفت کردم گفت فائزه عصبیم نکن برگشت هو زد پشت پام بدجور پام سوخت سریع امپول تزریق کرد اینقدر گریه کردم سعیدگفت تموم شدعزیزم تحمل کن ..بعدجای امپول ماساژ داد ازم عذرخواهی کردمنم زدم تو سینش گفتم ازت متنفرم گفت خودت مقصربودی لپموکشید زدم تو دستش گفت تو چه اتیش پاره ای هستی اخه😨گفتم همینی که هست گفت باشه من غلط کردم😂گفتم اره غلط که کردی😊خندید ورفت بیرون منم گرفتم تخت خوابیدم بیدارشدم رفتم بیرون تا منو دید زد زیرخنده سعیدگفت فائزه ابروتو بردم😆گفتم فکرمیکنی کارخوبی کردی😒😡بابام گفت زشته دخترم داره باهات شوخی میکنه گفتم شوخیش خیلی بی مزست😒گفت برو درازبکش اون تقویتی ودگزا مونده یه چشم غره براش رفتم بهم خندیدگفت به زورم شده میزنم بهت حالاببین😜بهش توجه نکردم بعدشام بابام درگوشم گفت برو امپولتوبزن گفتم خواهش میکنم نه،گفت بخاطربابا ،مظلومانه نگاش کردم سرموبوسیدگفت افرین گفتم به خاله بگو بیادگفت باشه دخترم رفتم تواتاق درازکشیدم سرموگذاشتم بین دستام خالم اومد کلی قربون صدقم رفت 3امپول داشت اماده می کردگفت اینااصلادردنداره..اشکم دراومدبلندشدم گفتم نمیزنم خاله گفت بخواب دیگه گلم اذیت نکن خاله رو ،خواستم فرارکنم درو باز کردم دیدم سعیدپشت در داره باپدرم حرف میزنه خالمم گفت بیاببینم سعیدگفت کجامیری فلفل خانوم دستموگرفت گفت بیابرو گفتم نمیخوام بابام گفت یادرازمیکشی یا طور دیگه باهات برخوردمیکنم..گفتم دیگه باهات هیچ وقت حرف نمیزنم سعید زدتوپیشونیم گفت زشته منو هل دادتواتاق خالم نگام کرد بعدرفت سعیدصدازد گفتم خاله توبزن گفت نه میترسم سوزن توپات بشکنه سعیداومد گفت واای خسته کردی همه رو یه امپول این همه دردسر داره؟؟خجالتم خوب چیزیه امروزبه یه دختربچه امپول زدم صداشم درنیومد تازه میخندید گفتم اون بابی حسی بود گفت ایناکه هیچکدوم دردندارن درازبکش بامن بحث نکن وگرنه یه جوری میزنم تااخرعمرت فراموش نکنی دیدم هیچ راه فراری ندارم سعیدم بدجور داغ کرده درازکشیدم..اومدکنارم به خالم گفت پامونگه داره..بعدپنبه رو کشیدجیغ زدم گفت چته آخه بذاربزنم بعدجیغ بکش اولی سریع زد گفت بیا تموم شدآروم گفتم دستت بشکنه گفت چی؟؟؟گفتم هیچی گفت نه یه چیزی گفتی دستم بشکنه؟؟؟گفتم نهههههه..گفتم بزنش بیشتر داری سکتم میدی گفت برگرد دیدم سرنگاخالی ان اینقدرخندیدن منم خندیدم خالم گفت چرا الکی اینقدرگریه کردی ارزششونداشت رفت بیرون گفتم توهم بروبیرون موهاموکشید گفت بروکنار خستم میخوام بخوابم صبحم بیدارم نکن گفتم پاشوبروخونه خودتون بابام خوشش نمیادشب اینجابخوابی😊گفت قرارنیست تواینجابخوابی تومیری کنارمامانم میخوابی😜😜محکم زدم توشکمش از ته دلش گفت آخ قلبم ریخت اینقدربه خودم فحش دادم کلی ازش معذرت خواهی کردم ولی جوابمو نمیداد اخرش بیشعوربهم گفت به یه شرطی میبخشمت که بذاری بخوابم😒منم برق خاموش کردم اقای خرس بخوابه،صبح ساعت11بیدارشدباهاش قهربودم گفت حالاخوبه تو زدی توشکمم😜گفتم حالا خوبه تواون همه سوراخم کردی گفت اون که حقت بود😄تا توباشی سرمانخوری،گفتم توفقط بخواب یه وقت فکرنکنی تو خونه میپوسم گفت نه عزیزم من توعقدخوشم نمیاد باخانومم برم دور دور😝منو کارت میزدی خون نمیومد..بعدناهارش بهم قول داد شب که میاد بریم بیرون..😍ولی شبم شبفت بود کلی منت کشی کرد😂حالاقراره یه روزی بریم😂ولی اون یک روز هنوز معلوم نیست کی هست

طره فریماه خانم

س لام فریماه هستم18سالمه

یک هفته ای پدرومادرم رفتن اصفهان عروسی یکی ازبستگان من مجبورشدم برم کنار پدرجون ومادرجونم..وقتی رفتم دلم گرفته بود همه عمه هاوعموها بودن بابچه هابودن خیلی بی حوصله بودم ازاتاق بیرون نرفتم وکلی صدام زدن جواب ندادم حتی ناهارم نخوردم حدودا ساعت3بودکه داییم اومد،داییم بادخترعموم ازدواج کرده 

من داییمو وحشتناک دوست دارم ازوقتی هم ازدواج کرده خیلی حسودیم میشه بامحبوبه،

کنارپنجره نشسته بودم وداشتم توحیاط به بقیه نگاه میکردم دلم برای پدرومادرم تنگ شد😭😭حتی داداشم هم نبودکه دلم خوش باشه،بهش زنگ زدم گفت بایدبرم یه جایی کاردارم شب میام گفتم خواهش میکنم داداشی گفت فریماه چراباید یک حرف رو چندین بارتکرارکنم برات؟بعدگوشی قطع کردخیلی دلم گرفت،که داییم ومحبوبه اومدن داخل یهوجیغ کشیدم گفتم دایی مهربونم😍😍😍گفت چرانیومدی به داییت سلام کنی؟؟گفتم ببخشیدحوصله نداشتم محبوبه هم گفت الان میرم میگم به همشون،گفتم جای سلام کردنته؟منومحبوبه هم سن هستیم دوماه من ازش بزرگترم،گفتم دایی چرا به زنت یادنمیدی به بزرگترش سلام کنه یکمی رفت توفکر گفت راست میگی باید یادش بدم بعدلپ هردومونوکشید منم بخاطراینکه حرص محبوبه دربیاد رفتم توبغل داییم.گفت بیابریم بیرون زشته گفتم باشه دایی جونم محبوبه باحرص رفت بیرون گفت فریماه خواهش میکنم اینطوری نکن بعدمن باید منت کشی کنم گفتم من چیکارکنم دوستت دارم اصلا بروکنار زنت اشکم دراومدنمیدونم چرادلم گرفت اومدبغلم کردگفت بیاعزیزم من اشتباه کردم،بیابریم کناربقیه.

بارفتنم هرکس یه متلک پروند عمم گفت فریماه جان حوصلت اومدسرجاش؟گفتم نه هنوزنیومد😊فهمیدم محبوبه اومده بهشون گفته.پدرجونم گفت فریماه جان برو غذاتوبخور عزیزدلم،وااای من اینقدر خرذوق میکنم پدرجونم یه جوردیگه دوسم داره یکمی بیشترنازموکشید یکی از عمه هام گفت پدرجان هی نی نی به لالاش گذاشتی که اینطورپررو شده  بعدیه چشم غره برام رفت منم گفتم چشم حسودبترکه😂 پدرجونم خندیددستشوگذاشت دور گردنم عممه رودعواش کرد گفت دیگه حق ندارین سربه سرفریماه من بذارین..حوصله نداشتم غذاروگرم کنم هیچکسم حتی یه تعارف نکرد که بیام برات گرم کنیم کلاباخانواده پدریم اصلاخوب نیستم همه منوبه چشم یه دخترپررو میبینن،منم غذاروازیخچال برداشتم یکی ازپسرعمه هام اسمش سپهرداشت نگام میکردگفت گرمش کن گفتم بیخیال گفت خنگ مریض میشی گفتم توبیاگرمش کن گفت همونطوربخورقشنگم😂مظلومانه نگاش کردم گفتم سپهرررجوون گفت ازدست تو دیگه چیکارت کنیم ته تغاری آقاجونی دیگه،گفتم هیچکس اینجادوسم نداره گفت بقیه رو ول کن مهم اقاجونه بعدش خندیدگفت میلادکه عاشقته زدم تو بازوش گفتم خفه شومیلادپسرعمومه ازش خوشم نمیاد ازبس زیادی توجه مینکه😷

همون لحظه محبوبه اومد فضولی گفت میبینم حوصلت خوب اومده سرجاش گفتم اره درکنارسپهر مگه میشه بی حوصله باشم😊ببین داره برام غذا داغ میکنه😋گفت اره ازبس بدبخت وزن ذلیل گفتم عزیزم من مث تو پسرندیده نیستم وبی جنبه هم نیستم مخ فامیلاروبزنم،تازه سپهر سید بداخلاق کی میاد زنش میشه گفت دستت دردنکنه دیگه بیا کوفت کن حالاشدم بداخلاق!!گفتم شوخی کردم زدم پس گردنش داغ کرد منو هل داد سمت محبوبه تازه فهمیدم چیکارکردم اینقدر سپهرحساس که حدنداره یه دفعه همچین کاری رو بایکی ازدامادای فامیل کرد😅

دامادبدبخت سکته کردهنوزم میترسه باسپهرشوخی کنه. عمم اومدگفت سپهرچت شده؟گفت تونمیدونی من چقدر حساسم ها؟گفتم ببخش خب گفت چی رو ببخشم؟محبوبه گفت مرض داری؟گفتم همش تقصیرتو عمم گفت بسه دیگه غذاتوبخور.محبوبه برام زبون دراومدگفت حقته دوید رفت بیرون آی حررصم گرفت سپهرهمچنان عصبی بود.منم داشتم ازحرص میترکیدم یه شیشه دوغ فاسد روخوردم میلاداومدتوآشپزخونه گفت خوردددیش😨جوابشوندادم گفت اون خراب بود نگاش نکردم گفت فریماه حالت خوبه گفتم فقط بادیدن تو حالم بهم میخوره گفت به درک بقیشم بخور بمیری رفت بیرون.منم رفت دنبال داییم دیدم تو اتاق خوابه کنارش درازکشیدم نمیدونم کی خوابم بودیهو ازدرد بیدارشدم عرق کرده بودم حالم بدبود معدم بدمیسوخت حالت تهوع هم داشتم رفتم دستشویی که یهو بالا اوردم😷مادرجونم گفت چی شده؟گفتم هیچی خوبم همه رفته بودن خونه هاشون فقط میلادومحمدواقاجونم رفته بودن جایی کارداشتن؛سپهروداییم خونه بودن.سپهراومد گفت چیه؟گفتم هیچی به مادرجونم گفت چرا اون لعنتی ننداختین که این بچه خورددوباره حالم بهم خوردمحبوبه اومد گفت چیه فریماه؟اشکم دراومده بود داییمو صدا زدداییم اومد منوبردتوحیاط دوباره حالم بهم خورد خیلی بی حال شده بودم محبوبه رو صدازدلباسامواورد باسپهروداییم رفتیم یه درمونگاه سرم سیاهی میرفت رنگم بدجورپریده بود،تانوبتم شه همونجاهم یه بارحالم بهم خوردداییم داشت کلا فه میشد که رفتیم داخل فشارم رو7بود دکتره گفت چیکارکردی باخودت؟سپهرگفت چی خوردم گفت پس بایدمعدتو شست وشو بدم گفتم الهی خفه شی سپهر،داییم خندیدگفت نترس

چیزی نیست عزیزم..معدموباهزار بدبختی وقول مردنه از طرف دایی وسپهرکه برام عروسک وتوپ والیبال بخرن شستشو دادن.بعدبهم سرم وصل کردن کلی هم امپول توش ریختن منم دلم خوش بودهمه ریختن تو سرم کلی داییم وسپهراذیتم کردن منم که نمیدونستم چی درانتظارمه میخندیم پرستاراومد سرم ازدستم کشید منم خوش وخرم خواستم بلندشم گفت بمون امپولتم بزنم من چشام 4تاشد سپهرخندیدگفت میرم پشت پرده راحت باشی..گفتم داایی😢😢گفت هیچی نیست عزیزم الان تموم میشه برگرد،سپهرگفت سعیدکمک خواستی بیام گفت لازم نکرده بچم شجاع گفت بله بله برمنکرش لعنت،یکمی شلوارموکشیدم پایین سپهرمیگفت فریماه شل کنی دیگه حل 😂گفتم برو بیرون حوصلتوندارم گفت شل کن حرف اضافه نزن .پرستاره اومد من جیغ کشیدم داییم گفت یعنی چی اینکارت؟بذار حداقل پنبه روبکشه بعدجیغ بکش پرستارگفت نفس عمیق بکش سپهرگفت خانوم این االان نفس کشیدن عادی یادش رفته حالانقس عمیق بکشه همه خندیدن من همچنان داشتم اشک میرختم که گفت تموم شد..دومی اصلانفهمیدم..گفتم تموم شد داییم گفت اخریه وای عجیب سوخت اروم گفتم آایی داییم گفت جانم تموم شد،سپهراومد گفت چطوری دخترشجاع گفتم بروبیرون سپهرازدستت خیلی عصبی ام گفت الان دارم میرم خونه ازدستم راحت میشی گفتم توپ والیبالم کوو گفت باشه قول دادم میگیرم برات گفتم فدات سیدجوون😉😉😉گفت عبضییییی شونه هامو فشار دادمحکم زدتوکمرم داییم گفت نکن دستت سنگین گفت خب حالانمرد که یکی زدمش..بعدگوشیش زنگ خورد رفت بیرون داییم گفت بلندشوعزیزم .گفتم دایی جونم میشه امشب کنارم باشی؟گفت اره حتماعزیزدلم گفتم من دلم برامامان وبابام تنگ شده گفت فعلا زنگ نزن..

نگرانت میشن.بلندشدم لباسامومرتب کردم رفتیم داییم تشکرکرد .داروهادست سپهربود گفت بیااینم بقیه نقل ونباتات گفتم واای نمیزنم گفت بروداداش محمدت یه جورمیزنه که اصلانمیفهمی گفتم اون هرگز اگه اعصاب داشت که پرستاری ول نمیکردنمیرفت توبانک داییم گفت این حرفاچی دختر خب شغل سختیه دوست نداشت مهم اینه مدرکشو گرفت گفتم باشه دایی جان محمدت اصلا فرشته من اشتباه کردم گفت افرین😄داییم گفت بمون برم کاردارم الان میام سپهرگفت فریماه گفتم ها،گفت میلادم خوبه هابهش فکرکن گفتم خیلی بی غیرتی؛گفت وا خب پزشکه پزشکم محرم گفتم توهم پرستاری محرمی گفت راست میگی ها،سپهر گفت توخری بابامن جات بودم باسر زنش میشدم گفتم حالاکه نیستی دیگه حرفی نزد.داییم اومد رفتیم خونه پدرجونم ازهمون اول نازموکشیدقربون صدقم رفت محبوبه هم چپ چپ نگام میکرد میلادگفت چرازنگ نزدین مابیایم محمدگفت خوبی؟؟گفتم مهمه برات؟گفت نه😂همه خندیدن..میلادگفت فریماه چقدرگفتم نخور گفتم به خودم مربوطه داییم گفت بسه دیگه میلادتوکه میدونی فائزه حالش بدکمترسربه سرش بذار گفت باشه من فقط بخاطرخودش میگم گفتم دیگه نمیخوادبخاطرمن چیزی بگی رفت بیرون شامم نیومد پدرجونم گفت فریماه زشته گفتم من دوست ندارم بهم توجه کنه گفت پس چرا سپهراینقدربهت توجه میکنه ناراحت نمیشی؟گفتم سپهرفرق میکنه من یه جوردیگه دوسش دارم گفت میلادم تورویه جوردیگه دوست داره گفتم من دلم نمیخواد میلاد دوسم داشته باشه کی روببینم داییم گفت میلادخیلی پسرخوبیه گفتم خب باشه به من چه اصلا من دلم یه جادیگست یهو داییم عصبی شدگفت بدو ازجلوچشم دور شو دختره پررو شرم کن یکم..اصلاانتظارهمچین رفتاری ازداییم نداشتم..شب شدپسرا داشتن اسم شهربازی میکردن بامحبوبه من تواتاق تنهابودم زنگ زدم کلی باپدرومادرم حرف زدم ولی نگفتم مریض شدم...

.داییم گفت عزیزم جوابشوندادم گفت شرمنده خب زشت بود جلوی پدربزرگ پس حیای دخترکجارفته؟؟من یه جوردیگه روت حساب بازکردم میدونم حرفت ازته دلت نبود گفتم دایی تودلموشکوندی گفت ببخشیددخترگلم،گفت حالابخواب محمدمیخوادبیادامپولتوبزنه گفتم نه محمدنه گفت خوب میزنه دستش سبک محمد اومد داخل گفت چیه؟ابغوره نگیر که حوصله این مسخره بازی هاروندارم داییم گفت محمد😒گفت ببخشید؛بخواب ابجی خانوم،گفتم توبلدنیستی امپول بزنی الان یادت رفته گفت خنگی خواهرگلم خنگ بخواب میخوام برم بازی کنم،داییم گفت صدات نره پایین ابروت که پیش سپهررفت دیگه ابروداری کن.محمداومد شلوارموکشیدپایین گفت جیغ نکش پدرجون ومادرجون خوابن.یکمی شل کن گفتم خواهش میکنم داداشی گفت سعیددستشوبگیر سریع زدگفتم بسه گفت کجاااابمون 2تادیگه هست.گفتم دیگه نمیزنم داییم سرموبوسیدگفت یکمی تحمل کن.گفتم نه گفت آررره دایی بمون سریع تموم میشه گفتم پس بذاربرم دستشویی بعدبیام گفت نه برگرد حوصله ندارم گفتم دایی خواهش میکنم تو اجازه بده گفت باشه برو سریع بیا منم رفتم دستشویی دروقفل کردم حالا محبوبه ازشانس گندم اومده میگه بیادارم میترکم دید نمیام داییموصدازد داییم اومدگفت بیا دیگه گفتم نمیام گفت این کاراچیه ازسنت خجالت بکش گفتم نمیزنم محمدگفت بیا امپولتونمیزنم بذار این بره دستشویی کلیش دردگرفت گفتم نمیاام..سپهرگفت بیامن امپولتوبزنم گفتم قول میدی خوب بزنی؟

گفت یعنی من چندسال دارم هرروزامپول میزنم بعدداداشت که هیچ نمیزنه بدترمیزنم؟گفت خواهش میکنم به فکرماباش الان اینجارو اب میبره.محبوبه اشکش دراومده گفتم اشکال نداره

داییم اینقدرعصبی بودگفت یامیای بیرون یامن این دستگیره رومیشکونم گفتم نمیام گفت خیلی خب خودت خواستی بعدا علاوه براین امپول میلادچندتا تقویتی برات گرفت اونوقت یادمیگیری اینقدرکولی بازی درنیاری..گفتم داایی بیام منو نمیزنی؟گفت نه با پاخودت بیای هیچ کاریت ندارم درو بازکردم محمدامپول به دست تکیه داده بود به در اتاق محبوبه هم پریدتو دستشویی دلم سوخت براش،سپهرهمچنان لبخندبه لب بود گفت بخواب زود تموم شه بیا بازی کنیم گفتش یه بادیگار داخل اتاق برات گذاشتیم محمدمنو هل دادگفت بیابتمرگ دیگه داری سیستمو بهم میزنی گفتم میلادبره بیرون گفت تودرازبکش اونم میندازم بیرون..داییم گفت اذیت نکن فریماه بذار این لعنتی هاروبزنه خستم کردی سپهرپنبه روکشیدبرگشتم محمدداد زد فریماه توبخوای اینطوری کنی سوزن میشکنه توپات اونوقت من چه غلطی کنم داییم گفت اروم تربیدارمیشن، سپهرگفت اروم باش دخترخوب.محمدگفت میلادبیادتو؟گفتم نههه، سپهرگفت باشه اجی تواجازه بده،شل کردم گفت افرین سریع تزریق کرد گفت دیدی همین بود.دوباره پنبه کشیدگفتم ارووووم گفت باشه باشه یکمی ماساژدادگفت دیدی اینقدر کولی بازی نداشت؟داییم ومحمدرفتن بیرون سپهرگفت اجازه میدی من بادوست دخترم حرف بزنم؟گفتم بذار بشنوم چی میگی یکمی به حرفاشون گوش کردم کلی ریزخندیدم😂سپهرم هی میگفت ساکت..محمد گفت سپهر این تقویتی هاشم بزن فرداکه تو نیستی این پدرمو درمیاره گفتم سپهررر نههه بهم نگاکردخندیدگفت بابا ایناکه اصلا دردندادن گفتم نه محمدگفت به درک نزن منم فردا نمیزنم برات گفتم نزن😒محمدومیلاد وسپهرباهم خوابیدن منم رفتم تواتاق در زدم کنارمحبوبه وداییم بخوابم ولی داییم ازدستم عصبی بودگفت برو بیرون،محبوبه داشت میخندیدولی نمیخواستم محبوبه پیروزشه،مظلومانه گفتم دااااییی من فریماه تونیستم؟گفت امشب خیلی ناراحتم کردی..گفتم من مامانمومیخوااام😣خواستم برم گفت بیا بغلم بخواب..ولی تاخودصبح بهم پشت کردمنم تاخودصبح بازوشوگازگرفتم موهاشوکشیدم ولی اصلابهم توجه نکرد یه بارم عصبی شدمحکم زد به پام..صبح همه رفتن سرکار میلادازشانس قشنگم خونه بود گفتم تصمیم نداری بری خونه؟گفت جای تورو تنگ کردم ایا؟گفتم اره خیلی،گفت عجب!!گفت بروامادشوببرمت بیمارستان این امپولاتوبزنی گفتم محمدمیزنه برام گفت محمدبعد کارش داره میره صفاسیتی گفتم باداییم میرم دست ازسرم بردار گفت باشه خودت خواستی دیگه ازاین به بعدفریماهی برام وجودنداره دیگه برام مردی گفتم مهم نیست.رفتم تواتاق،پدرجونم گفت بیا امپولتوبزن گفتم خوبم الان گفت میدونم خوبی این تقویتی.گفتم پدرجون الکی که تقویتی نمیزنن گفت دکترلازم میدونست بهت دادبامنم بحث نکن.بامیلاداومدن تواتاق میلادگفت بلندشولباس تنت کن ببرمت گفتم نمیام پدرجونم گفت درازبکش میلاد بزنه خوب میزنه میلادگفت یابخواب یابیا بریم منم درازکشیدم دوتا تقویتی رو ازدست پدرجونم گرفت امادش کرد اومد سمتم خودش یکمی شلوارشو کشیدپایین گفت هرزمان خودت اجازه دادی من تزریقش میکنم تعجب کردم چقدر مهربون شده یکمی پنبه رو کشیدگفت بزنم؟گفتم نه گفت باشه ؟گفت الان چی؟گفتم نمیخووااام گفت باشه گریه نیا شلوارمومرتب کردفکرکردم بیخیال شده گفت برگرد دیدم سرنگا خالی ان گفت خوب سرتو شیره مالیدم؟؟پدرجونم گفت دیدی درد نداشت؟احسنت دخترخوبم😊

میلادم بعداین جریان دیگه هیچ وقت سمتم نیومدهرمهمونی میشه من میرم اون نمیاد هفته دیگه داره میره تبریز برای زندگی گفت هرزمانی ازمن خوشت اومدبرمیگردم تهران.تودلم گفتم هرگزنیاتهران😁

ببخشیدطولانی شد،بچه ها یکمی کمکم میکنید به نظرتون چیکارکنم؟من نمیخوام بایکی ازدواج کنم که ازنظر تحصیل ازمن بالاترباشه ایناروبهش گفتم تازه گفتم بچمون معلول میشه😑گفت برات متاسفم فقط همین..خب دو روز دیگه عاشق یه دکتر هم سطح خودش میشه.میترسم قبول کنم خواهراش اینقدر بهم تیکه میپرونن که داداشمو ازماگرفتی اون معلوم نیست اونجاچی میخوره چیکارمیکنه .چندروز پیشم شنیدم مسوم شدزن عموم اینقدر منتم کردگفت بچم ازدستم میره گفتم باید فکرکنم..چیکارکنم؟؟..

((فکرکنم توکامنت اول اسممواشتباه ن وشتن دخترعمم اسموخودشونوشت فائزه، شک داره گفتم تااشتباه نشه))

میلاد نرفته مسموم شده اگه بره یعنی میمیره؟؟من دوسش ندارم ...حرف یک عمر زندگی کمکم کنید میترسم ازدست بره هفته دیگه داره میره تبریز.عیدم نمیاد.بعدیه مشکل دیگه هم داره اهل نمازوروزه هم نیست ..یعنی قبول کنم؟

خاطره f.s جان

نمیدونم فقط من بریدم یا همه ی كنكوریا چنین حسایی رو تجربه می كنن .اصلا جدیدا كتاب می بینم كهیر می زنم. حاضرم دو سال زودتر بمیرم ولی این چند ماه باقی مونده تا كنكور زودتر تموم شه. همه ی این شرایط به كنار زندگی كردن با دوتا آدم بی انضباط هم به كنار . از اونجایی كه كنكوریای بدبخت عید ندارن مامان و بابا امسال تصمیم گرفتن زودتر برن مسافرت تا تو عید پیش من باشن و امیر حسین و امیر علی با بچه ها برن شمال. دو روز از رفتن مامان بابا گذشته بود كه انگار تو خونمون بمب تركیده بود. كف خونه میخواستی راه بری باید جای پا باز می كردی . قبل از باز كردن در كمدا باید اشهدتو میخوندی كه یه وقت چیزی افتاد رو سرت كافر از دنیا نری. از وضعیت اتاق امیر اینام چیزی نگم بهتره. صبح جمعه بعد از ازمون قلم چی بود كه تصمیم گرفتم یه استراحتی به خودم بدم. امیر حسین و امیر علی جفتشون بیمارستان بودنو این یعنی زندگی ایده آل. كتابامو جمع كردم كه حتی چشمم بهشون نیوفته. داشتم از توی كشوی امیر حسین فیلم انتخاب می كردم كه آیفونمون زنگ خورد. دعا می كردم امیر حسین نباشه كه با فاجعه ی بزرگ تری مواجه شدم. درو باز كردم و هستی جان وارد ساختمون شد .تا وقتی آسانسور بیاد بالا داشتم فاتحه ی زندگی ایده آلو میخوندم . هستی اومد داخل. بی حوصله باهاش احوال پرسی كردم و ترجیح دادم برم بخوابم . یخورده تو جام غلت خوردم تا به زور خوابم برد

ظهر با بوی قرمه سبزی از خواب بیدار شدم . اولش مغزم پردازش نكرد. از اتاقم اومدم بیرون كه سنکوب كردم. كل خونه برق میزد از تمیزی. به هستی كه داشت تو آشپزخونه سالاد درست می كرد گفتم این خونه ماست یا فتوشاپه؟! هستی خندید گفت دیدم كنكوری هستی گفتم خونه شلوغ باشه اعصابت نمی كشه درس بخونی خواستم بگم ارواح عمت كه تو این كارا رو واسه من كرده باشی كه چشمم به قابلمه ی قرمه سبزی افتاد بهش اشاره كردم گفتم اینم كار توعه؟! گفت آره گفتم واقعا دست عمه درد نكنه چه كدبانویی تحویل جامعه داده اجرش با خدا با هستی نهار خوردیم و هستیم یكم درمورد مسافرتی كه قرار بود عید برن صحبت كرد. عصرم رفع زحمت كرد .بعد از رفتن هستی خواستم یكم زیست بخونم كه نشد هر چقدر كتابو بالا پایین كردم دو خطم نتونستم بخونم. گریه ام گرفته بود دیگه. كتابو پرت كردم یه گوشه پا شدم رفتم سر تلویزیون .اصلا تو اون لحظه راز بقا هم جذاب تر از زیست خوندن بود برام. متاسفانه تلویزیونم هیچی نداشت. از سر ناچاری داشتم عمو پورنگ نگاه می كردم كه در خونه باز شد امیر حسین اومد تو. بی حوصله سلام كردم. خونه رو كه دید گفت معجزه شده؟!چیزی نگفتم لباساشو عوض كرد رفت تو آشپزخونه دستاشو بشوره كه قابلمه قورمه سبزی رو دید گفت آزاده خانم اومده بوده؟!(خانمی كه كارای خونه رو انجام میده) سرمو به نشونه ی نه تكون دادم.

. در قابلمه رو برداشت گفت ای جانم كار كیه این ؟! گفتم هستی گفت به به ...به این می گن زن زندگی. اخم كردم چیزی نگفتم امیر یه بشقاب پر قرمه سبزی برای خودش كشید اومد كنارم نشست .یه قاشق از غذا رو گذاشت دهنش گفت فكر كنم باید به مامان اینا بگم برام آستین بالا بزنن داشتم فكر می كردم با آباژور بزنم تو سرش مرگش طبیعی تربه نظر می رسه یا با دستام خفش كنم كه گفت آزمونتو چطور دادی؟! شونه بالا انداختم. گفت آ كن ببینم با تعجب نگاش كردم گفت بگو آآآ دهنمو باز كردم توشو نگاه كرد گفت نه الحمدالله زبونتم كه سر جاشه چته پس رفتی رو سایلنت؟! گفتم حوصله ندارم گفت من 24 ساعت شیفت بودم تو چرا حوصله نداری؟!چیزی نگفتم. رفت تو اتاقش خوابید. منم دوباره تلاشمو برای زیست خوندن از سر گرفتم. تازه نصفه صفحه خونده بودم كه در اتاقم باز شد امیرعلی اومد تو گفتم عه تو كی اومدی؟! دستش رو پهلوش بود معلوم بود كلیه درد داره گفتم خوبی؟! سر تكون داد گفت قرصامو ندیدی؟! گفتم نه گفت میای كمك كنی پیداشون كنیم؟! دیشبم نخوردم خطرناكه. بلند شدم كمكش دنبال قرصا گشتن . همه جای خونه رو گشتیم ولی نبود. زیر مبلا و تو كمدا و تو یخچالم دیدیم نبود. نشست رو مبل سرشو به پشتیش تكیه داد گفت زنگ میزنی ببینی بهزاد می تونه بخره ! به بهزاد زنگ زدم كه گوشیش خاموش بود. رنگ امیرعلی پریده بود معلوم بود حالش خوب نیست. خواستم امیر حسینو بیدار كنم بره بخره كه دلم سوخت. لباس پوشیدم برم خودم بخرم. خواستم نسخشو بردارم كه هر چی گشتم نبود. ساعت نزدیك نه بود. زیاد طولش میدادم نمی شد برم بیرون. كیف امیرعلی بردم پیشش گفتم نسخت نیست اسم قرص رو كه بلدی بنویس برم بخرم. نسخه نوشت اومد مهرش كنه كه یادش اومد مهرشو تو بیمارستان جا گذاشته. مهر بابا رو نمی دونستم كجاست. كیف ا میر حسینو بردم پیشش تا از مهر اون استفاده كنه. نسخه رو مهر كرد داد دستم كلی هم سفارش كرد مراقب خودم باشم اگه داروخونه نزدیك نداشت برگردم خونه از تو پیاده رو برم تا وقتی در آسانسور داشت بسته میشدم داشت نصیحت می كرد پیاده تا داروخونه رفتم. نسخه رو دادم به مسئول داروخونه كه گفت این قرصو نداریم مشابه ایرانیشو داریم می برین؟! ساعتو نگاه كردم نه و خورده ای بود نمیشد جای دیگه ای برم. به ناچار مجبور شدم از تولید ملی حمایت كنم مشابهشو بخرم. بر گشتم خونه قرص رو دادم امیر علی. قرص رو خورد رفت بخوابه. اومدم قرص رو بذارم یه جای درست كه اینم گم نشه كه دیدم رو بسته قرصه نوشته ساخت هند. واقعا تعجب كردم. تا اون زمان تنها محصولی كه از هند می شناختم صنعت سینماییش بود. بالاخره موفق شدم از ساعت یازده شب تا پنج صبح زیست بخونم. یك ساعت و نیم خوابیدم بلند شدم برم مدرسه كه دیدم امیرحسین داره دنبال یه چیزی می گرده منو كه دید گفت مهرمو ندیدی؟

ترجیح دادم بعدا خوده امیرعلی بهش بگه از مهرش استفاده كردیم گفتم نه گفت بیا كمك كن پیداش كنیم باید برم بیمارستان گفتم مدرسه دارم دیرمه گفت بیا كمك كن خودم می رسونمت مدرسه با حرص گفتم آدم خیار دریایی باشه خواهر شما شلخته ها نباشه با هم شروع كردیم گشتن كه آخر سر زیر مبل مهرش پیدا شد ساعتو نگاه كردم هفت و نیم بود. با امیر رفتیم سوار ماشینش شیم. دم ماشین بودیم گفتم درو بزن دیره دست كرد تو جیب كتش گفت عه سویچیم كو؟! قبل از اینكه بخواد چیزی بگه گفتم و من الله توفیق من رفتم مدرسه توام سویچتو پیدا كن. رسیدم مدرسه كلی دیرم شده بود. ناظممون نیم ساعت باهام بحث كرد كه پس فردا من قراره وارد جامعه بشم نباید انقدر بی نظم و بی مسئولیت باشم. بعد از سخنرانی غرای خانم ناظم رفتم سركلاس. زنگ ناهار كارنامه قلم چی مو درآوردم كه دیدم تراز كلم شده 7100 از دفعه ی پیش افت كرده بودم. مطمئن بودم شب با امیر حسین دعوا داریم . نزدیك ساعت 7 و نیم شب بود كه از مدرسه رسیدم خونه. امیر حسینم از بیمارستان برگشته بود. درو باز كردم رفتم تو كه دیدم امیرعلی تو دستشویی داره عق میزنه.

. ترسیدم. پرسیدم چی شده كه امیرحسین گفت چیزی نیست عوارض جانبی قرصاییه كه دیشب خورده . اولش باور نكردم ترسیدم مثل قبل واقعا طوریش شده باشه. امیر علی از دستشویی اومد بیرون رفت یه سره تو اتاقش. گریه ام گرفته بود. امیرحسین قیافمو كه دید خندش گرفت گفت چرا اینجوری می كنی؟! چیزی نشده كه. بروشور قرص رو پرت كرد سمتم گفت بخون ببین تو عوارض جانبیش نوشته تهوع و سرگیجه یا نه؟! عوارض جانبی قرص رو كه خوندم بدتر ترسیدم گفتم بطور مستقیم سیانور بخوره كه راحتره. خندید چیزی نگفت لباسامو عوض كردم رفتم تو اتاق امیرعلی .داشتن با امیرحسین حرف می زدن. امیر حسین منو كه دید گفت برو یه چیزی درست كن بخوره میخوام دارو بهش بدم. رفتم تو آشپزخونه. از اونجایی كه تخم مرغ خیلی غذای مقوییه خواستم املت درست كنم (مدیونید فكر كنید غذای دیگه ای بلد نیستم) گوجه خرد كردم تخم مرغ شكستم خواستم نمك بریزم در كابینت ادویه ها رو باز كردم اومدم نمك بردارم كه دستم خورد به یه چیزی افتاد زمین نگاه كردم دیدم قرص اصلیای امیرعلیه. كلی روح پرفتوت هستی رو شاد كردم بخاطر این خونه مرتب كردنش موبایلم زنگ خورد رفتم جواب بدم. برگشتم دیدم املت ذغال شده امیرحسین با تاسف نگام كرد گفت صدرحمت به هستی به بابا بگم از شمال سركه زیاد بیاره لازممون میشه در آینده. بازوشو نیشگون گرفتم گفتم فعلا كه تو 30 سالت شده هنوز كسی بهت زن نداده بچه پرویی نثارم كرد رفت تو اتاق امیرعلی .گزارشات هفتگیمون رو از تو یخچال داغ كردم بردم تو اتاق. امیر حسین خندید به امیرعلی گفت اگر بخاطر كلیه ات هم چیزیت نشه یا اسهال میگیری یا در دراز مدت بر اثر سرطان دستگاه گوارش ریق رحمتو سر می كشی حوصله نداشتم جوابشو بدم نشستم كنار امیرعلی تا غذاشو بخوره. غذاشو كه خورد امیرحسین رفت بیرون از اتاق. به امیر علی گفتم ببخشید تقصیر من شد اگه دیشب اصل قرص رو خریده بودم الان اینطوری نمی شدی پیشونیمو بوس كرد گفت حرف مفت نزن خواهشا از ابراز محبتش خندم گرفت امیر حسین با یه سرنگ و پنبه و الكل اومد تو. گفتم میخوای آمپول بزنی بهش؟! آمپول رو آماده كرد گفت شما تجویز دیگه ای دارین خانوم دكتر؟! جامو با امیر حسین عوض كردم كه بتونه آمپول رو تزریق كنه. پرسیدم من برم بیرون؟! كه امیرعلی گفت راحت باش. به امیر حسین گفتم یواش بزنیا دردش نیاد داداشم. امیر در حین اینكه داشت هوای سرنگ رو میگرفت گفت خدا شانس بده . نیدلو فرو كرد شروع كرد به تزریق اخمای امیرعلی رفت تو هم معلوم بود درد داره گفتم امیر یواش بزن امیر حسین گفت برو بیرون بچه كم حرف بزن . وایسادم تا آمپوله تموم شد. دلم برای امیرعلی سوخته بود بوسش كردم رفتم براش حوله گرم كنم. امیر حسین اومد تو آشپزخونه سرنگ رو پیچید لای روزنامه انداخت تو سطل آشغال .گفت پنی سلین كه نزده جاشو كمپرس كنی. جوابشو ندادم. حوله رو بردم تو اتاق دادم به امیرعلی. اومدم بیرون كه یكم استراحت كنه. از اینكه همه چیز به خیر گذشته بود یه نفس راحت كشیدم كه دیدم امیر رفته سر كیفم داره با اخم یه چیزی رو میخونه نگام كرد گفت اینهمه گندو خودت تنهایی زدی یا حاصل تلاش مشترك بوده؟! چیزی نگفتم حوصله ی بحث و دعوا نداشتم. آزمونمو آوردم با هم تحلیل كردیم. بعدم غلطامو باهم حل كردیم. خدارو شكر سر فیزیك و ریاضی ادعای خاصی نداشت ولی سر غلطای زیستم اشكمو درآورد بس كه مسخره ام كرد ومن هنوزم تمركز و حوصله ی درس خوندن ندارم امیدوارم من تنها كنكوری نباشم كه این حسو تجربه می كنه 

پ.ن 1 میخواستم جای این خاطره یه خاطره مشترك با امیر حسینو بذارم كه فرمودن با این انشا داغونم بهتره انحصارا از خاطرات خودم استفاده كنم. (همه ی برادرا بدجنسن -_-) 

پ.ن 2امیر حسین برای جلوگیری از هرگونه خطر احتمالی خونه تكونی دو روزه رفته خونه مامان بزرگم فعلا هم بخاطر كنكور منو بیماری امیرعلی خبری از خونه تكونی نشده خواستم به كسایی كه دنبال راه فرارن بگم علاوه بر فرار از منزل ، تمارض و اشتغال به تحصیلم جواب میده 

پ.ن 3 مظلومترین فرد دنیا مثل من كسیه كه تولدش دقیقا 2 روز مونده به عیده امیدوارم امسال خانوادم یادشون نره

پ.ن 4 احتمالا آخرین خاطره ای بود که گذاشتم خوبی بدی دیدن به بزرگی خودتون ببخشین

خاطره آقا فرهود

سلام دوستان امیدوارم حالتون خوب باشه و از روزای اخر سال 95 لذت ببرید من فرهودم و معمولا نظر میذاشتم ولی اولین باره که خاطره میذارم اگه خوشتون اومد خاطره زیاد دارم من 19 سالمه و دانشجو پزشکی مامان و بابام هر دو وکیل هستن و دوتا داداش دارم که از خودم بزرگترن و هر دو پزشکن فربد 30 و فرهام 28 سالشه وقتی که دبیرستان بودم مدرسه غیر انتفایی میرفتم اما چون بچه ها فهمیده بودن خانوادم چه کارن همش اذیتم میکردن و میگفتن پولدار مفت خور تو اصلا برای چی درس میخونی همه درس میخونن کار کنن پول در بیارن تو که پول داری میخای چه کار خلاصه که از این حرفا همش بود وقتی به بابام اینا میگفتم جوابشون این بود که باهاشون کاری نداشته باش فقط درستو بخون مدرست خوبه معلمات عالین نمیشه مدرستو عوض کرد تا اینکه پیش دانشگاهی به هر قیمتی بود راضیشون کردم برم یه مدرسه دیگه وای چقدر فضاش عالی بود یکم جو درسیش ضعیف تر بود ولی بچه ها خوب بودن خیلی خوش میگذشت تا اینکه همه خواستن برن اردو که ما چند نفر بودیم که مارو نبرن گفتن شماها باشین سری بعدی و دفعه بعدم نشد که کلا برن اردو و ما موندیم ولی قول دادن که سال بعد که امسال باشه مارو ببرن

ما هم گفتیم ما که دیگه سال بعد نیستیم وعده الکی میدین؟؟؟گفتن نه و ما هم دیگه اصلا یادمون نبود وارد دانشگاه شده بودیم کلا حال و هوامون عوض شده بود تا اینکه زنگ زدن و گفتن میخان برن اردو چون به شما قول داده بودیم بهتون زنگ زدیم ما کلا 4 نفر بودیم که یه تیم شده بودیم و هممونم یه دانشگاه و یه رشته قبول شدیم و گفتیم که میایم منم مامان و بابام رفته بودن خارج از کشور و قرار بود دوهفته ای بیان منو سپرده بودن دست فربد و فرهام اونام که بدقلق اما با خودم گفتم به اونا چه نذاشتن زنگ میزنم به بابا اینا رفتم خونه فقط فرهام بود و براش توضیح دادم که اخماش رفت تو هم گفت اصلا اینجایی که میخاین برین کجا هست؟؟ براش توضیح دادم گفت نمیدونم کجاست یکم تو اینترنت گشت و گفت نه اونجا خیلی سرده دریاچست خطرناکه میری مریض میشی هر چی رو مخش راه رفتم گفت نه منم اومدم تو اتاقم یکم کتابامو نگاه کردم دیدم اصلا تمرکز ندارم همه حواسم پیش اردو و بچه هاست گفتم این طوری که نمیشه باید یه کاری بکنم زنگ زدم به فربد دیدم تو راهه گفتم بدو بیا کارت دارم ترسید فکر کرد چیزی شده گفتم هیچی نشده بیا کارت دارم

اومدش خونه و برای اونم توضیح دادم گفت فرهود اینجایی که میخای بری خیلی سرده مریض میشی دوستاتم که همشون نیستن فقط شما 4 نفر همدیگرو میشناسین مسیرشم خطرناکه همش پیچ در پیچه نری بهتره گفتم ولی میخام برم اگه بابا بود میذاشت میخاستم بگم اصلا به شماها چه ربطی داره آخه اما یادم اومد که چقدر بابام روی این مسائل احترامی حساسه گفتم خرابش نکنم اون طوری بابامم دعوام میکنه و از همه چی میمونم ترجیح دادم بیشتر منت بکشم خلاصه که شب رفتم پیش داداش فرهامم راضیش کردم گفت به شرط اینکه سالم برگردی فرهود مریض بشی من میدونم و تو فهمیدی؟؟؟بله بله بله دکتر جان فهمیدم بعدم رفتم اتاق فربد گفتم داداشی؟؟؟ گفت جانم گفتم میشه برم از پارسال منتظرم ؟؟؟یکم فکر کرد بعد گفت باشه ولی خودت که میدونی مریض بشی گفتم اصلا نیازی به ادامش نیست قبلا فرهام گفته خودمم میدونم بوسش کردم و اومدم بیرون با خودم گفتم آخیش بالاخره از هفت خان رستم رد شدم دوتاشون شنیدن خندشون گرفته بود منم رفتم آماده بشم که صبح حرکت بود رفتیم خیلی خوش گذشت بچه هایی که از ماکوچیکتر بودن همش سربه سرمون میذاشتن ولی خیلی خوش گذشت عالی بود اما خب هواش خیلی سرد بود یعنی وحشتناک بود یکمم بچه ها اب ریخته بودن سرمون خیس شده بودیم من و آرین واقعا میلرزیدیم تا خودمونو رسوندیم به ماشین من دندونام میخورد به هم آرینم که بدتر از من بود آقای احمدی (مدیر سابقمون ) اومد یکم بچه هایی که مارو خیس کرده بودن دعوا کرد ولی چه فایده ما سرما خوردیم برگشتیم خونه فربد و فرهام هیچ کدوم خونه نبودن خداروشکر منم که قشنگ یه چیزی رو گلوم در اومده بود یکم خوددرمانی کردم ولی فایده نداشت که دیدم صدای فربد اومد گفت فرهود خونه ای هنوز نیومدی؟؟ کجایی پسر خوش گذشت ؟؟؟منم دیدم داره میاد تو اتاقم خودمو زدم به خواب گفت اااااااا خوابیدی چه زود از تو بعید بودا بعدم رفت بیرون یکم بعدش فرهام اومد غذا گرفته بود گفت فرهود کجاست هنوز نیومده؟؟ فربد گفت خوابیده فرهام گفت الان چه وقته خوابه اونم برای فرهود فربد گفت شاید خسته شده صداش نکن بذار بخوابه بیدارش کنی بد خواب میشه

منم خوشحال گفتم آخیش به خیر گذشت حالا داشتم از دستشویی میمردم ولی ترجیح دادم همچنان به نقشم ادامه بدم تا صبح شد مردم و زنده شدم آخه فربد داشت کتاب میخوند نمیخابید صبح دیگه مجبور بودم برم بیرون ولی گفتم بمونم تا برن هر چی موندم دیدم نرفتن یه دفعه یادم اومد امروز شیفت ندارن وای دیگه از این بدتر نمیشد با ترس رفتم بیرون و سعی کردم خیلی پر انرژی باشم که نفهمن ولی خب کلا میفهمن چون خیلی باهوشن دوتاشونم تیزهوشان درس خوندن خنگشون من بودم که قبول نشدم به خاطر همین همه چیو میدونن و اگه ندونن حتما میفهمن که خیلی حرصم میگیره از این اخلاقشون بگذریم رفتم گفتم سلام بر داداشای خودم دستتون درد نکنه خیلی خوش گذشت دوتاشونم بوس کردم و نشسم که یه چیزی بخورم ولی مگه میشد هیچی از گلوم پایین نمیرفت صدامم گرفته بود یکم به زور دوتا لقمه خوردم و رفتم تو اتاقم فربد اومد گفت داداشی نمیخای بگی چه خبر بود چه کارا کردین ؟؟ همون لحظه فرهام اومد گفت فرهودی عکس نگرفتی ببینیم چه شکلی بود آخه خیلی تعریفشو شنیدم دیروز از همکارا به نظرتون اتفاقی از این بدتر ممکن بود بیفته تو اون لحظه؟؟؟؟همین اومدم یه چیزی بگم صدام داغون بود فرهام گفت اااااااا فرهود چرا صدات این طوریه فربد گفت فرهووووووود مریض شدی؟؟؟؟گفتم نه خوبم یه دفعه صدام گرفت که کلا دیدم 180 درجه عوض شدن دیگه از اون داداشای مهربون خبری نبود اخماشون رفت تو هم منم فهمیدم کارم ساختست فربد با اخم گفت فرهام کیف منو بیار معاینش کنم من که قلبم مثل گنجشک میزد داشتم سکته میکردم میدونستم آمپول در انتظارمه اونم وقتی که دوتتاشون عصبانین خیلی بدتره فرهام اومد و فربد معاینه کرد آخراش دیگه دادش در اومد چرا دیشب نگفتی خودتو زده بودی به خواب این کارا چیه میکنی مگه بچه ای فرهود من مونده بودم از کجا فهمید خودمو زدم به خواب ولی مگه میشد چیزی گفت فرهام گفت چی میگی فربد،اونم گفت با این وضعیت گلو که نمیتونسته بخابه دیشب خیلی تبت بالاست اگه تشنج میکردی چی بعدم فرهام گفت دهنتو باز کن ببینم وقتی معاینه کرد اونم کلی غر زد دیگه خسته شده بودم گفتم خب بقیه خیسم کردم تقصیر من که نیست فرهام گفت تو توی اون هوا اب بازی کردی فرهود خیلی عصبانی بودن حالا یه مریضی بود دیگه اولین بارم نبود که مریض میشم بعدم دیدم خیلی عصبانین هیچی نگم بهتره نسخه نوشت فربد فرهام رفت بگیره وقتی برگشت یه کیسه پر آمپول بود هرچی نگاه کردم توش قرص یا شربت باشه پیدا نکردم فرهام با 4 تا امپول اومد بالا سرم دادشون به فربد فربدم گفت فرهود تکون بخوری سفت کنی یا صدات در بیاد اضافه می خوری فهمیدی؟؟؟ من هیچی نگفتم گفت فهمیدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم اوهوم گفت چی ؟؟ گفتم بله شنیدم فرهام میخاست نگهم داره ولی فربد گفت نیازی نیست خودش همکاری میکنه و بعدم اولیو زد خیلی درد نداشت سریعم تموم شد برای دومی شلوارمو آزاد تر کرد باید عمیق میزد فهمیدم چه خبره سفت شدم اصلا دست خودم نبود خب عکس العمل طبیعیه بدنه دیگه دست خود ادم که نیست فربد گفت هنوز که نزدم شل کن نکردم یکم صداشو برد بالا حل شد ولی وقتی زد یعنی کار نبود که انجام ندم یه تکون خوردم که فرهام سریع خودشو پرت کرد رو من به زور دومی تموم شد و کشید بیرون ولی فربد داغون بود از عصبانیت آخه نزدیک بود بشکنه تو پام برای سومی گفت تا الان یه ویتامین سی داری سریع سومیو زد اینم خیلی میسوزوند کلی جیغ کشیدم و تکون خوردم تا تموم شد ولی چهارمی به نسبت اونای دیگه کمتر بود دردش که اینم تموم شد میخاستم بر گردم فربد به فرهام گفت یه ویتامین سی یه نوروبیون آماده کن توام برنگرد هنوز تموم نشده یعنی این دیگه خیلی بد بود چون دوباره باید امپول میزدم اینا دیگه خیلی زیاد بود به فنا میرفتم ترجیح دادم دوباره برم تو فاز منت کشی کلی انرژی خرج کردم تا راضی شدن اون دوتا رو نزنم و بعدش گفتن یکم استراحت کن و دوتاشون رفتن بیرون منم خوابیدم تا دوساعت بیدار که شدم دیدم فرهام اومد تو اتاقم با یه بشقاب سوپ من کلا از آش و سوپ متنفرم وقتی دیدمش گریم گرفت هر دفعه میخورم حالمو بد میکنه گفتم فرهام تو رو خدا این دیگه نه فرهام گفت میدونی که جای بحث نداره بخور سریعتر تموم بشه دیگه دید نمی خورم فربدو صدا زد گفتم باشه میخورم بده داشتم می خوردم سوپو که فربد اومد گفت منو صدا کردی ؟ فرهام گفت حل شد مشکلی نیست چنتا قاشق خوردم و بشقابو دادم به فرهام گفتم دیگه نمی تونم فربد گفت همین جا هستم تا تموم بشه بدو فرهود سریع دیدم چاره ای نیست و مجبور شدم تا اخرشو بخورم ولی فربد و فرهام همچنان عصبانی بودن فرهام از اتاقم رفت بیرون فربدم داشت میرفت که گفتم داداشی ؟؟؟ جواب نداد گفتم ببخشید نمیخاستم این طوری بشه و شما عصبانی بشین یا حرص بخورین ولی شد دیگه نباید میرفتم ببخشید دیگه به حرفتون گوش میدم بعدم فربد اومد و بغلم کرد گفت فرهود جان ما هم نمیخایم که تو اذیت بشی ولی وقتی مامان اینا نیستن ما باید بیشتر مواظب باشیم گفتم میدونم بعدش بوسم کرد و رفت بیرون منم دیدم یه عذر خواهی به فرهامم بدهکارم پیش اونم رفتم و کلی عذر خواهی کردم که با اصرار راضیشون کرده بودم اونم بوسم کرد و حل شد ولی تا پس فرداش روزی دوتا امپول میزدم که دیگه خیلی طولانی میشه اگه بخام بگم با اینکه خیلی اردو خوش گذشت ولی با مریضی بعدش از دماغم در اومد و فهمیدم حرف گوش کردن خیلی بهتر از امپول خوردنه ممنون که خوندین مواظب خودتون باشید

خاطره نهال جان

بچه های خوب وب سلام.چند وقت پیش اتفاقی این بو پیداکردم.خاطراتتونو کم و بیش خوندم.باید بهتون تبریک گفت که ی چنین کانون گرم و دوست داشتنی دارین.

نهال هستم۲۲سالمه سال اخر معماری ام.ی برادر دارم ب اسم فرناد ۲۷سالشه تازه درسش تموم شده(پزشکی خونده)

خاطره آرتاجونو که میخونداد خودمو داداشم میفتادم.ماهم خیلی باهم صمیمیم البته فرناد ظاهر مغروری داره ولی مهربونه و هوای منوهم خیلی داره.

خب بریم سراغ خاطره:یادمه ترم اول دانشگاه بودم سر ی جریانی یکم بین من و فرناد شکراب بود که البته منمن مقصر بودم. یروز صبح از خواب که بیدار شدم یفه ی درد بدی پیچید تو دلم و افتاد تو کمرم فکر کردم نزدیک مریض بشم واسه همینم جدیش نگرفتم رفتم دانشگاه.دردم کمتر شده بود.ظهردوستام گفتن بریم بیرون فست فود بخوریم لااقل بهتر ازغذاهای دانشگاس.منم مخالفتی نکردم.رفتیم بیرون و و ی دل سیر از عذا درآوردم!!! اخه یه سالی میشد بخاطرمعدم لب به فست فود نزده بودم.بعد ناهار دوتا کلاس دیگه هم داشتیم که آخریو با بچه ها پیچوندیم و رفتیم صفاسیتی!

صافاسیتی دختراهم بقول مامانم چیزی نیس جز خرید و خوردن آت و آشغال.تا رسیدم دوش گرفتم و خوابیدم.نیمه های شب دلم بدجور درد گرفت پاشدم یکم راه میرفتم حوله گرم میزاشتم ولی دردم بیشتر میشد که کمتر نمیشد.دیگه گریم گرفته بود.شاید واسه شماهم پیش اومده باشه وقتی آدم تنهاس اونم تو شرایطی که مریضه واقعا دلش میگیره و میخواد از بی کسی زار بزنه.با هر بدبختی بود اون شب لعنتی بسر شد.دیگه دم صبح بود که خوابم برد. یدفه با ی حس بد از خواب پریدم و با ته مونده توانم خودمو به دستشویی رسوندم و گلاب بروتون....

وقتی اومدم بیرون فرنادو دیدم که رو مبل نشسته و مشغول نوشتنه.ازاین که محلم نزاشت خیلی دلم شکست بغض کرده بودم خواستم برم سمت اتاقام که دوباره حالم بد شد. همین که از دستشویی اومدم بیرون یدفه چشمام سیاهی رفت و اگه بموقع فرناد نرسیده بود پخش زمین میشدم. بخودم که اومدم دیدم تو بغلشم تا دیدمش لجم گرفت ازینکه اونموقع محلم نزاشته بود.سریع از بغلش اومدم بیرون که دوباره سرم گیج رفت.فرناد منو برد تو اتاقش گذاشتم رو تخت باهام حرف نمیزد.فقط دیدم داره وسایلشو میاره.اومدم از اتاق برم بیرون که دستمو گرفت.دستمو از دستش کشیدم و دویدم سمت درکه اینبار محکم دستمو گرفت و پرتم کرد رو تخت. یدفه در دلم واشد و تموم دلخوریا و تنهاییام و سرش خالی کردم. با گریه داد میزدم ولم کن چی از جونم میخوای..برات مهمم یه یه هفتس محلم نمیزاری؟براتون مهمه که تو این خونه تنهایی چ غلطی میکنم..حال خودم ونمیفهمیدم و فقط هق هق میکردم.فرناد محکم بغلم کرد منو چسبوند به سینش.چقد دلم برای آغوشش تنگ شده بود.گذاشت خوب خودموسبک کنم تو بغلش.وقتی آروم تر شدم اشکامو پاک کرد پیشونیمو بوسید وی نگاه عمیق و پرمعنا که بوی دلتنگی میداد بهم انداخت. بهم گفت جانم..بمیرم الهی که خواهرکوچولو اینطوری نبینم چت شده تو نهالم؟ من که با دیدنش درداصلیم بکل یادم رفته بود چیزی بهش نگفتم.دید نمیزارم معاینه کنه اسراری نکرد رفت برام آب آورد داد دستم و بهم گفت من بیرونم هرموقع خواستی صدام کن.

چند دقیقه بعد چنان دردی پیچید تو شکمم که یه جیغ بنفش کشیدم و فرناد و صدا زدم. پرید تو اتاق اومد سمتم هرچی میگفت چته فقط شکممو گرفته بودم و گریه میکردم.بزور معاینم کرد.مدام میگفت آروم باش الان تموم میشه.یدفه دیدم مثل فنر از جاش بلند شد رفت سمت گوشیش و ب بیمارستان زنگ زد.رفت بیرون و با مانتو شالم برگشت سریع شالمو انداخت رو سرم و بغلم کرد گذاشتم تو ماشین.من که از درد مچاله شده بودم و فقط گریه میکردم.تا رسیدیم دوتا پرستار با برانکارد اومدم سمتم و منو بردن داخل. فرناد دستمو گرفته بود و مدام میگفت آروم باش عزیزم چیزی نیست.یه دکتر مسن که گویا استاد داداشم بود اومد معاینم کرد و بعد از انجام یرسی آزمایش اورژانسی تشخیص آپاندیس دادو منوسریع بردن واسه عمل.بعد از عملم داشتم بهوش میومدم زیر لب فرناد و صدا میزدم و با چشمام دنبالش میگشتم که یدفه دستمو تو دستش احساس کردم. آروم دستمو فشار داد وگفت سلام خواهرخانمی!بیدار شدین بالاخره؟اومدم از جام تکون بخورم که یه دفه دلم درد گرفت و تازه یادم افتاد چی شده بودم.بهش گفتم من کجام چ بلایی سرم اومده خندید و گفت هیچ بلایی عزیزم یکم آپاندیست داشت پر رو میشد منم چون اصلا دوست ندارم چیزی یا کسی خواهریمو اذیت کنه واسه همینم گرفتیم انداختیمش دوووورر.از حرفش خندم گرفت ولی نمیتونستم بخندم درد داشتم. یدفه در باز شد و پرستار سینی به دست اودم تو.بهد سلام و احوالپرسی رو ب داداشم گفت آقای دکتر تزریق دارن اجازه میفرمایید؟ من که با دیدون اونهمه آمپول ترس برم داشته بود هرچی التماس بود تو نگاهم ریختم و پاشیدم ستار که رفت بیرون با یه نگاه غمگین و صدایی از ته چاه به فرناد گفتم تو که نمیخوای اینارو بمن بزنی؟؟؟؟ اونم ی اخم کوچول تحویم داد و آروم ب پهلو خوابوندم.با اینکه دفه اولم نبود ازش آمپول میخوردم ولی تو اون وضعیت ازش خجالت میکشیدم.خودش آمادم کردمنم که اونقد بی رمق بودم که حتی نیتونستم تکون بخورم ومانعش بشم.اولی که زد چیزی نفهمیدم دومی هم همون سمت زد که فقط یکم جاش میسوخت.یدفه با سومی غافلگیرم کرد. وحشتناک پام سوخت یه اخ بلند گفتم و بی اختیار اشکم دراومد. تموم که شد بهم گفت سعی کن آروم به اون سمت بچرخی تا آخریو بزنم.دید بر نمیگردم اومد خودش کمکم کنه که صورتمو دید آمپولو گذاشت کنار بغلم کرد قربون صدقم رفت و در همون حین به سمت دیگه چرخوندم.همینکه سوزنو وارد کرد و شروع کرد پمپاژکردنش چنان دردی پیچید تو پام که دادم بلند شد.معمولا موقع تزریق سفت نمیکنم چون میدونم دردش بیشتر میشه ولی اون لحظه ناخوداگاه سفت شده بودم هرچی میگفت شل کن آروم باش بی فایده بود.کل پام میسوخت و تیر میکشید.یدفه چنگ انداختم ب دستش و اومدم خودمو بچرخونم که فرناد هول شد کشید بیرون آمپولو و داد زد سرم دختر دیوونه معلومه داری چیکار میکنی نزدیک بود بشکنه تو پات بچه.

من که حال خوبی نداشتم با گریه میگفتم ولم کن راحتم بزار.اونم که گوشش بدهکار نبود دوباره برم گردوندو آمپولو زد.فقط ملافه رو تو دستم مشت کرده بودم و فشار میدادم تا بالاخره تموم شد.خودش لباسمو مرتب کرد و رفت بیرون. بعد چند دقیقه صدای قدماشو شنیدم.چشام بسته بود و تو حال خودم بودم که دستشو رو گونم احساس کردم.اشکامو پاک کرد.صداش غمگین بود که میگفت بمیرم الهی منو بخش نهالم باورکن سلامتیت از هرچیزی برام مهم تره. نمیدونی چی کشیدم تا تو سالم برگرشتی از عمل.د آخه دختر خوب نمیگی اگه خدایی نکرده میشکست تو پات من باید چ غلطی میکردم اونوقت؟؟؟ ی لحظه چشم دوختم بهش از نگاش نگرانی خستگی و مهربونی موج میزد.کمک کرد بشینم یه لیوان آب داد دستمو و پیشونیمو بوسید. خواست بره بیرون تا استراحت کنم که صداش کردم داداشی منو میبخشی؟ اونم یه چشمک تحویلم داد و بهم گفت نگران چیزی نباش سعی کن بخوابی.

خلاصه بعد از دو روز بدبختی اجازه ترخصیم صادر شد.واقعا الهی هیچ کس کارش ب بیمارستان نیفته. بعدازاینم که اومدم خونه تا ی مدت باید آمپول میزدم که دیگه بیش از این چشمای نازتونو خسته نمیکنم

خاطره عسل خانم

سلام اومدم یه خاطره دیگه که کلاس هفتم بودم رو بنویسم بازم معرفی میکنم عسل هستم 14 سالمه یعنی 1ماه دیگه 15سالمه.

 

خاطره:کلاس هفتم که بودم بعد امتحانات نوبت دوم استرس شدیدی گرفته بودم پراپرانول رو بیشتر از هرچیزی مصرف میکردم.یه روز که از خواب بیدار شدم احساس کردم  تب دارم گفتم برم یه چیزی بخورم صورتمو بشورم خوب میشم.خلاصه هر کاری کردم خوب نشدم مامانم گفت بریم خونه مادرجونت.منم که اصلا حوصله بحث نداشتم گفتم باشه.رفتیم منکه کلا خالم باشه همش پیششم (کلا واس هم میمیریم)بعدم من رفتم رو تخت مادرجونم دراز کشیدم خوابم برد.یهو یخ کردم چشامو که باز کردم بله دیدم خاله خانومم یه پارچ آب یخ رو خالی کرده روم میگه چرا خوابیدی الان. بعدم اومد بغلم کنه گفت خاک بر سرممم تو چرا انقدر سبکی .گفتم خب اگه سبکم نزارم زمین منو تا اتاقش برد.پرتم کرد رو تخت.بعدم نگران گفت سالمی؟بعدم واسم یه دست لباسشو داد بعدم رفتم لباسامو عوض کردم دوباره رفتم رو تختش خوابیدم گفت عسل چقدر میخوابی تو داشتیم بحث میکردیم که مامانم صدامون  زد واس نهار منم رفتم اصلا انقدر بیحال بودم نمیتونستم قاشق چنگالم درست دستم بگیرم خالم فهمید گفت عسل خوبی؟گفتم اره یکم با غذام بازی کردم بعدم تا خالم بلند شد منم بلند شدم هیچکی هیچ نگفت منم باز رفتم رو تخت خالم خوابیدم بیدار که شدم صدای حرف زدن دو نفر میومد دیدم نامزد خالم(پزشکه)(پسر دایی مامانمو و خالم هم میشه)کلا خیلی باهاش راحتم مثل پسردایی خودم. خلاصه دیدم اون ور تخت نشستن دارن عکس میگیرن بیخیال من:| داشتم میرفتم طرف در که خالم منو دید گفت ااا بیدار شدی؟گفتم مگه میزارین آدم بخوابه گفت وا خب الان شبه ها گفتم واقعا؟گفت اوهوم دوباره ادا در میاوردن عکس میگرفتن 

 عدم رفتم به صورتم آب زدم خودمو که تو آینه دیدم یکم تعجب کردم 😨 شده بودم عسل از گوگوریو یا چوسان قدیم.یکم به قیافم رسیدم رفتم دوباره تو اتاق خوابیدم باز که امیرحسین گفت عسل حالت یه جوریه ها شیطونیات کو همش که خوابیدی اومد جلو منم استرسم گرفت دستمو که گرفک گفت وای چقدر داغی تو گفتم چقدر دستت سرده تو مریضیا (من داشتم به اون میگفتم😂)گفت نخیر من خوبم.وسایلشو اورد معاینم کرد گفت نه عفونت داری نه هیچ بخاطر فشار روحیه.اومد گوشی رو گذاشت رو قلبم گفت وای چقدر تند میزنه عسل ترسیدی؟اااا گفتم ترس چیه اخه هیولا که هستی ولی ترسناک نیستی خالم گفت اره در حد همون کارخونه هیولاها اون گرده بودا یه چشم داشت منم تایید کردم.گفت فشارت پایینه گفتم پس چرا قلبم تند میزنه😟گفت برگرد گفتم چرا گفت دو تا ویتامین یه سرم گفتم سرم نه دیگه گفت تا کی میخوای در بری هان ؟اااا از آمپول نمیترسی بجاش از این وحشت داری گفتم امیری نزن دیگه گفت باش.خالم رفت واسم آب میوه اورد که با زور خوردم .خودم رو شکمم خوابیدم گفت چقدر شجاع بعدم خندید گفتم درد گفت کم نیاری یه وقت.امپولو که اماده کرد پنبه کشید نفس عمیق کشیدم و شل نگه داشتم دردم نیاد فرو کرد درد خاصی نداشت .گفت یه سئوال گفتم هوم؟گفت توکه خیلی شبیه خالتی چرا خالت از سرم نمیترسه از امپول میترسه بعد تو از سرم میترسی از امپول نمیترسی گفتم این مورد استثنا هست گفت بله بله.طرف دیگه شلوارمو داد پایین بازم نفس کشیدم شل کردم این یکی یکم دردش بیشتر بود.بعد لباسمو درست کرد گفت دختر خوب سرم که نمیزنی میزاری یه امپول به دستت بزنم؟گفتم اره.(از اینکه محل تزریق رو ببینم وحشت دارم حالم بد میشه به خون هم فوبیا دارم متاسفانه که این یکی فکر کنم ارثیه) به خالم گفت منو تو بغلش بگیره خالم سفت نگهم داشت دستمم محکم گرفت با اون دستشم چشامو بست که نبینم بترسم گفت عسلی خاله جون اروم باش.منم که باز ترسیده بودم قلبم داشت میومد تو دهنم یه سوزش احساس کردم بعدم روش پنبه گذاشت در اورد گفت دیدی هیچ نبود تموم شد.خالم بوسید منو.بعدم باز خوابیدم که در اتاق باز بود صداهاشون تو مغذم میپیچید  بعدم رفتم دیدم دارن پیتزا میخورن منم رفتم بخورم ولی اصلا میل نداشتم خودشونم تعجب کرده بودن(کلا با زور باید بهم غذا داد ولی پیتزا استثنا هست) امیر گفت عسل گفتم هوم گفت بخور وگرنه سرم بهت وصل میکنما گفتم باش دوتا برش خوردم همونم بالا اوردم که با زور خواستن بهم سرم وصل کنن نزاشتم .امید وارم هیچ وقت مریض نشین همیشه سالم و سلامت باشین. آرزوی موفقیت و سربلندی واس همتون دارم.یا علی👋.تو خونه تکونی هم مثل من فقط بخوابین بگین بدنتون عضله هاش گرفته نمیتونین تکون بخورین اینا ترفندای جدیدمه جواب میده.

دوباره این خاطره رو نوشتم امید وارم کامل به دستتون برسه

سپاس از شما ساناز جون😍

خاطره آقا سهیل

سلام .صحبت از خونه تکونی بود یه خاطره یادم افتاد حالا شاید زیادم ربطی نداشته باشه ولی خب دیگه گفتم تعریف کنم یه سال نزدیک عید بود یه خانوم که هرهفته میاد خونه ی مارو تمیز میکنه یه نفر دیگه روهم آورده بود از ته خونه تکونی کنن منم دیدم بمونم مجبورم تو جابجایی وسایل سنگین کمکشون کنم خیلی نرم از خونه خزیدم بیرون .باهومن یه کاری داشتم رفتم در خونشون صداش کردم که عمم گفت یه لحظه بیا بالا کارت دارم منم از همه جا بی خبر رفتم بالا دیدم بعله عمه خانوم دارن خونه تکونی میکنن عین چی از هومن و هستی (خواهر هومن که الان ازدواج کرده)داره کار میکشه تاهومن منو دید گفت ایول نیروی تازه نفس رسید سریع گفتم نه من باید زود برم فقط باتو یه کار کوچیک داشتم که بیخیال حالا بمونه برای بعدگفت کجا در خدمت باشیم حالا.عمم گفت سهیل جان قربونت برم بمون ویترین و یخچالو کمک کن جابجا کنیم بعد هرجا خواستی برو منم دیگه هیچی نتونستم بگم گفتم چشم .یعنی من تو عمرم انقدر کار نکرده بودم این هومن بیشعورم از زیر کارا در میرفت من بدبخت همه چیزای سنگینو جابجا میکردم .عمه گفت هومن برو با سهیل اتاقتو تمیز کن من سریع گفتم عمرا ،من اتاق خودمو تمیز نکردم اتاق اینو تمیز کنم هومنم گفت بی خیال حسش نیست خواهر گلم تمیز میکنه که هستی گفت اصلا رو من حساب نکنید تا این که دوتایی انقدر رو مخش کار کردیم گفت باشه فقط یه شرط داره اتاق هادی رو تمیز کردم فقط جارو برقی مونده برید جاروش کنید (هادی داداش هومن پسر عمه ی بنده که۱۲سال بزرگ تر ماست کلا نقطه ی مقابل هومن از نظر اخلاقی ،جدی و یکم خشن در کل همه ازش حساب میبرن ولی از لحاظ قیافه و قد و هیکل خیلی با هومن شباهت دارن .استاد دانشگاهم هست )ماهم که از خدا خواسته قبول کردیم رفتیم تو اتاق

هومن داشت جارو میکشید منم داشتم کتاباشو میدیدم هرکدوم ۷۰۰ ۸۰۰ صفحه بود مونده بودم چطوری اینارو میخونه داشتم یه کتابو ورق میزدم که یه کاغذاز لاش افتاد با هومن نگاش کردیم دیدیم برنامه ی کلاسای هادیه .هومن گفت بیا بریم سر یکی از کلاساش گفتم سرت به تنت زیادی کرده دلت کتک میخواد؟گفت نه بابا بعید میدونم چیزی بگه منم خیلی دلم میخواست نحوه ی تدریسشو ببینم قبول کردم.فرداش رفتیم سر کلاسش همه دانشجوها یه جوری نگامون میکردن یکیشون از هومن پرسید فامیل استادی؟آخه خیلی شبیه شی .من مونده بودم چی بگیم که هومن گفت نه فامیلش نیستم بهم گفته بودن این استاد خیلی شبیه منه خودم اومدم از نزدیک ببینم .هنگ کرده بودم که این حرفارو از کجا آورد که یهتا مارو دید انگار برق گرفتش ولی اصلا به روی خودش نیاورد رفت نشست حضورغیاب کرد آخرش به ما گفت اسم شما رو خوندم؟مام گفتیم نه ما مهمانیم بعد رشتمونو پرسید.خداییش یه جوری نقش بازی میکرد انگار که تو عمرش مارو ندیده بود من خودمم شک کرده بودم واقعا مارو میشناسه .یعنی پدر اون دانشجوهای بد بختو درآورد عین بچه مدرسه ای ها از همشون درس پرسید بعد دوساعت یه بند درس داد دو مین فرصت نداد بدبختا یه استراحتی بکنن درسش سه واحدبود درست سر ساعت کلاسو تعطیل کردانقدرررررر دلم به حال دانشجوهاش سوخت ،قدر استادای خودمونو بیشتر دونستمتا سرش پایین بود سریع جیم زدیم فرار کردیم رفتیم خونه عمم خودمو شام دعوت کردم به بابامم زنگ زدم بیاد بیچاره عمم مجبور شد باخستگی غذا درس کنه هادی اومد خونه خیلی عصبانی بود گفت شما تو کلاس من چه غلطی میکردین؟مام گفتیم اومده بودیم از کلاس شما استفاده کنیم .گفت بیخود کردین .به کسی که نگفتین بامن نسبتی دارین؟ گفتیم نه.ولی عصبانیتش فروکش نکرد داشت میومد برخورد فیزیکی کنه که بابام وبابای هومن جلوشو گرفتن.(تا اینجاش ربطی به آمپول نداشت)برای عید عموم که مجرده ویه عمه ی دیگه م با خانوادش که همشون تو کانادا زندگی میکنن اومده بودن ایران .بابا برای اینکه همه دور هم باشیم همه رو دعوت کرد ویلامون تو شمال .تا رسیدیم بابام منو هومنو بر یه گوشه گفت که یکم رعایت کنیم جلوی عمم اینا .مام دو ساعت تونستیم پسر خوبی باشیم بعدش دیگه کسی نتونست کنترلمون کنه بیخیالمون شدن خخخ

شب چون تعداد نفرات زیاد بود چن نفری تو هراتاق میخوابیدیم من و بابام وعموم وهومن تو یه اتاق خوابیده بودیم شوفاژم خراب بود گرما نمیداد هرکدوم دو سه تا پتو انداخته بودیم رومون.صب تازه سپیده زده بود یه لحظه چشممو باز کردم دیدم هومن تو جاش نیست خواب آلود پاشدم از پشت پنجره دیدم تو حیاط وایساده لب استخر(پشتش به پنجره بود) آروم بدون اینکه صدایی بکنم پا برهنه ر فتم تو حیاط .خیلی سرد بود دونه دونه برف میومد آروم رفتم پشت سرش اصلا نفهمید یهو هلش دادم تو آب .داشتم میخندیدم یه لحظه چشمم افتاد بهش دیدم این که هومن نیست هادیه .داد زد چیکار کردی دیوونه. آب خیلی سرد بود داشت دست و پا میزد یه لحظه پردازش کردم چه اتفاقی افتاده هول شدم دویدم تو خونه اون بیچاره ام داد میزد کجا میری بیا کمک کن بیام بیرون

رفتم بابامو بیدار کردم گفتم بابا پاشو هادی رو انداختم تو آب برو درش بیار .بابام گفت خواب دیدی پسرم برو بخواب عمومم گفت آره اصلا بیا پیش خودم بخواب بلند داد زدم به خدا راس میگم بابا خواب نیست یه لحظه پاشو خودت ببین بابام پاشد از پشت پنجره دید هادی داره دست و پا میزنه بیاد بیرون گفت چیکار کردی سهیل بعد با عموم دویدم تو حیاط .منم داشتم میرفتم چشمم افتاد تو پذیرایی دیدم هومن رو کاناپه خوابیده رفتم بالا سرش گفتم تو اینجا چه غلطی میکنی ؟بیدار شد باحالت خواب آلو گفت اتاق سرد بود اومدم اینجا بخوابم گفتم خواب به خواب بری ایشالا پاشو هادی رو جای تو انداختم توآب

خندید گفت خواب دیدی بابا برو بگیر بخواب عصبانی شدم دستشو گرفتم محکم کشیدم افتاد رو زمین بلند گفت مگه مرض داری ؟تو اون لحظه بابام و عموم که دست هادی رو گرفته بودن اومدن تو هادی داشت میلرزید اصلا تعادل نداشت .هومنم تا هادی رو دید خشکش زد منم زبونم بند اومده بود هیچی نتونستم بگم هادی یه نگاه بد کرد و رفت تو اتاقش هومن گفت سهیل دقیقا چه غلطی کردی ؟منم ماجرا رو تعریف کردم گفت گور خودتو کندی .دیگه بدتر ته دلم خالی شد .بابام و عمومم فک میکردن تو خواب راه رفتم و انداختمش تو آب .هومن بهشون گفت چی شده عموم میخندید ولی بابام کلی دعوام کرد.بابام عموم دوباره رفتن خوابیدن .

منم خواستم برم از هادی عذر خواهی کنم هومن گفت الان نرو عصبانیه بهتره اصلا جلو چشمش نباشی .منم دیدم راس میگه بهتره کلا نباشم به زور هومنو کندم بردمش بیرون برای اینکه غر نزنه کله پاچه بهش دادم تا ظهر همینطوری معطلش کردم ولی دیگه تاشب که نمی تونستیم بیرون بمونیم برگشتیم توخونه که رسیدیم دیدیم همه دارن ناهار میخورن همه تا چشمشون به من افتاد یه سکوت معناداری تو خونه حاکم شد احساس میکردم همه دارن به چشم یه دیوونه به من نگا میکنن .از خجالت رفتم تو اتاق بیرونم نیومدم بعداز ظهر دیدم همه سرشون گرمه رفتم بالا تو اتاق هادی در زدم دیدم داییم داره معاینش میکنه هومنم اونجابود .هادی قرمز شده بود معلوم بود سرش درد میکنه .اصلا حالش خوب نبود.

سرمو انداختم پایین با خجالت گفتم ببخشید داداش غلط کردم بابیحالی گفت سهیل خفه شو برو جلو چشمم نباش .گفتم توروخداااا غلط کردم به خدا اشتباه شد من که نمیخواستم اینطوری بشه .هومنم اون وسط سوسه میومد میگفت حالا اگه منم بودم باز به این روز می افتادم آخه مگه مرض داری یه نگاه بهش کردم ینی خفه شو خودش فهمید دیگه حرفی نزد .بابامم تواون لحظه اومد تو حال هادی رو پرسید جلوی اونا کلی دعوام کرد بالاخره با پادر میونی بابام و داییم گفت می بخشمت ولی یه جوری تنبیهت میکنم دیگه از این غلطا نکنی گفتم چشم هرچی شما بگی.

دایی نسخه رو نوشت داد به من و هومن رفتیم گرفتیم .کلی آمپول توش بود کلی عذاب وجدان گرفتم.خیلی پشیمون بودم از کارم .مرکز شهرم خیلی ترافیک بود کلی معطل شدیم تا رسیدیم خونه رفتیم تو اتاق داییم سریع اومد دارو هارو از ما گرفت گفت پس کجایین دو ساعته تبش خیلی بالا رفته .هادی اصلا حواسش به ما نبود بیچاره انقدر تب داشت ناله میکرد سرشم گرفته بود معلوم بود خیلی درد داشت.داییم سریع سه تا آمپول آماده کرد .هومن گوشیش زنگ خورد رفت بیرون جواب بده داییم به من گفت کمکش کن برگرده منم سریع برش گردوندم وآمادش کردم.

اولی رو که زد صداش در نیومد داییمم سریع کشید بیرون .دومیم طرف دیگه شو یکم کشید پایین تر و زد اولش یه اخ بلند گفت ولی یکم که گذشت معلوم بود دردش خیلی زیاده صداش میلرزید گفت پس چرا تموم نمیشه دیگه نمیتونم تحمل کنم داییم گفت الان تموم میشه بعدش سریع کشید بیرون .هومنم اومد تو دید داره آمپول میزنه خندش گرفت گفتم زهر مار درد کشیدن مردم خنده داره گفت نه تو آب یخ انداختن مردم خنده داره همین طور داشتیم بحث میکردیم یهو هادی داد زد خفه شین برین بیرون حوصله ی صداتو نو ندارم داییمم گفت آره برید بیرون ببینم .دیگه ما اومدیم بیرون ندیدم سومی رو چطوری زد فرداشم داییم دوتا آمپول دیگه به هادی زد که چون تو اتاق بودن ندیدم چی شد.خداییش تو چن روزی که هادی مریض بود خیلی ناراحت بودم وعذاب وجدان داشتم هرکاری میکردم بهم خوش نمیگذشت .ولی هادی ام بعدا خوب تنبیهم کرد.ینی سرکلاس رفتن و این کارو یجاتلافی کرد.مجبورم کرد همه ی ظرفای صبحانه وناهار وشامو بشورم.میدونست از ظرف شستن خیلی بدم میاد عمدا این کارو کرد .من که یه لیوانم توخونمون با ماشین ظرف شویی می شورم مجبور بودم ظرف یه ایل آدمو بشورم

نامرد هیچکسم نمیذاشت کمکم کنه همشو تنهایی میشستم .دستمم خیلی کند بود تو هر وعده دو سه ساعت طول میکشید تا تموم کنم هرکی از آشپزخونه رد میشد کلی بهم میخندید.هومنم که سرامد همه بود.ولی در کل خوش گذشت.ببخشید اگه بد بود .ممنون که خوندید.

 

خاطره آقا آریا

سلام بازم خاطره ساز شدم منو امیدوارم یادتون باشه‌.😐

چن وقت پیش داشتم از مدرسه برمی گشتم روز پنجشنبه بود چون من سمپادم پنجشنبه هام کلاس داریم واقعا زوره و خیلی هم خسته بودم دگ اومدم ارتین دم دربود گفتم کجا گفت می رم مامانو برسونم فرودگاه‌.مامانم استاد دانشگاهه و می ره اینور اونور همایش.مامانم کلی سفارش کرد ک مراقب باشم و این حرفا.منم رفتم دوش گرفتم اومدم بیرون تو یخچال غذا گرم کردم خوردم کسی خونه نبود ارتینم رفت بیمارستان.دیدم رفیقم زنگ می زنه سامان برداشتم دگ گفت بیام پایین رفتم دیدم موتور سنگین خریده خیلی قشنگ بود اصلا دلم خاست دگ‌ یکم حرف زدیم گفت می خای بدم ی دور سوار شو گفتم نه نمی خاد گفت از دستت می ره ها منم گفتم ی دور بزنم تا سر خیابون ک گرفتم ازش کلاهم گفتم نمی صرفه مسافت کمه رفتم ی دور زدم خیلی حال داد موهام اما هنوز کامل خشک نبود شانسم ارمانو سرکوچه مون دیدم تا منو شناخت اخماش رفت تو هم خاستم ب خودم نیارم نشد شیشه ماشینو داد.

پایین واسم بوق زد گفت اریااا از کیه این؟ گفتم هیچی بابا از سامان می رم بش می دم دگ‌زود گازشو گرفتم اومدم دادم ب سامان گفتم بره ک ارمان قاطی داره.ارمانم اومد ماشینشو پارک کرد نمی دونم از  چی ناراحت بود تا اومد پایین سرم داد کشید ک تو مگه گواهینامه داری؟موتور سنگین سوار میشی گفتم هو چته با کی دعوات شده سر من خالی می کنی؟گفت برو تو خونه فضولیش ب تو نیومده دیدم ماشینش جلو سپرش رفته تو هم گفتم تصادف کردی گفت اره زده در رفته واسه همون اعصابش خرد بود.دگ رفتم بالا اتاقم  سشوارم کشیدم موهامو خوابیدم پاشدم نفهمیدم عصره صبحه خیلی بارون می اومد سرم درد می کرد خودمو پیدا کردم رفتم تو اشپزخونه دوسه تا قرص انداختم بالا خونه تاریک بود کلیدم زدم برقا رفته بود همون طور سرمو انداختم پایین ک محکم خوردم ب ی چیزی گفتم اخ...سرمو بالا کردم دیدم بابامه گفت چ خبرته منو ب این بزرگی نمی بینی گفتم پدر من تاریکه خب جغد ک نیستم ندیدم‌‌‌گفت مزه نریز شام خوردی گفتم مگه شبه گفت بله ی نگا ب ساعت می کردی حداقل گفتم برقا رفته شامم نداریم مامان نیس گفت می دونم زنگ بزن برات بیارن من امشب کار دارم ارمانم پیش نازیه ارتین میاد اخر شب.گفتم باشه بابام رفت منم یکم با گوشیم ور رفتم دیدم ن برقا مث اینکه بیا نیس رفتم زنگ زدم پیتزایی سفارش دادم یکم منتظر موندم بعد یادم اومد اصن برق نیس اون پیکیه نمی تونه زنگو بزنه ی کلاه گذاشتم سرم بدجور بارون می بارید گفتم برم دم در منتظر شم رفتم گوشیمم برداشتم ک جایی رو ببینم گوشیمو گذاشتم رو راه پله  تا درو باز کردم دیدم یارو خیلی وقته منتظره گفت برق نیس گفتم می دونم پولو دادم پیتزامو گرفتم اونم گازشو گرفت رفت بعد ینی بدترین اتفاق ممکن افتاد تا برگشتم درو با شدت باد بست همون طور ی چن دقیقه هنگ بودم‌گوشیمم گذاشتم رو راه پله ها با ی پیتزا تو دستم موندم تو بارون خیلی هم شدید می بارید گفتم برم خونه همسایمون رفتم خیلی در زدم اصلا نشنیدن بی خیالشون شدم یادم اومد بابام گفته ارتین اخر شب میاد اما نمی شد منتظر شم پیتزا گذاشتم درخونمون دگ له شده بود تو بارون با لباسای خونه اومدم سرکوچه دگ گوشی یکی رو گرفتم زنگ زدم ب ارمان گفتم‌موندم‌پشت در اونم همش می گفت بیا اینجا خب...بش گفتم لباس تنم نیس گفت باشه میام الان موندم سرکوچه آرمان دیر کرد بعدشم اومد منو ندید مجبور شدم بازم پیاده گز کنم تا خونه حسابی خیس بودم سرمم دردش بدتر شده بود درد سینه امم داشت شروع می شد فهمیدم ی سرمای بد خوردم حالا ارمان گیر داده بود ب پیتزا درخونه می گفت کی اینو انداخته اینجا دگ با دو اومدم نفس نفس می زدم منو ک دید هنگ کرد گفت این چ وضعه؟؟گفتم یه ساعته تو بارونم کجایی پس؟گفت برو تو رفتم سریع لباس اورد عوض کردم بعدم رفت چایی داغ اورد برقا هم تازه اومد همش می گفت حواست کجاست؟گوشیتو چرا جا گذاشتی می مردی امشبو غذا نخوری گفتم بابا گفت از بیرون بگیرم گفت هیچ کارت ب حرف بابا نیس فقط همین شکم ب حرفش کردی..‌ هیچی نگفتم گفتم می رم بخابم نصفه شب پاشدم همه جام درد می کرد نفسم درنمی اومد هن هن می کردگ ارتین ارمان بالا سرم بودن ارمان میگفت ببین چ کار کردی با خودت پاشو اسپری بزن ارتین کمکم کرد نیم خیز شدم اسپری زدم.بعدش ارمان گفت دهنتو باز کن ببینم گلوت عفونت داره یا ن گفتم ارمان بی خیال خوبم گفت اره خیلی خوبی کم مونده تشنج کنی از تب به زور معاینه ام کرد ارتینم سرشو تکون می داد صدا سینه هامو ک شنید اونم عصبانی شد گفت بابا ی شب تو رو تنها گذاشته ها اینم نتیجه اش...هرکدومشون ی چی بارم کردن ک حواست نیس و این حرفا یهو گفتم اه بسه دگ اون موقع ک تو بارون تنها بودم شما دوتا کجا بودین.‌؟بغضم گرفت ارمان گفت خیلی خب بسه دگ ارتین من می رم بگیرم داروهاشو بش ی چیزی بده گفتم من امپول نمی زنم ارمان گفت تو امپول نمی زنی امپول می خوری گفتم ارتین یهچیزی بگو تو؟گفت ارمان نده من خودم امپول می دم تو آسم داری ریه هات حساسن همین طوری هم راهی بیمارستانی ریه هات خیلی خس خس می کنن ‌ارتینم واسه من آدم شده بود🤔 دگ هیچی نگفتم سرمم داغ می شد هیجی از گلوم پایین نمی رفت ساعت پنج شیش بود ک با استخون درد ولو شدم روتخت هرچی ارتین خاست نذاره بخابم نشد بعد ک پاشدم دیدم کسی نیس تو اتاقم اسپری زدم بهتر بودم بابام اومد تو گفت بهتری؟دست گذاشت رو پیشونی ام گفتم اره بابا گفت هنوز داغی که دیشب نباید تنهات می ذاشتم گفتم تقصیر شما نیس.بعدم رفت سراغ داروها گقت به به دست آرمان درد نکنه با این تجویزش😏 گفتم بابا من یکی از اونارم نمی زنم اون دیوونه اس الکی امپول داده خندید گفت امروز دکترت وقت نداشت واسه فردا وقت داده امروزو چن تا اشو بزن تبت بیاد پایین فردا بریم پیشش لازم نبود بقیه شو نمی زنی گفتم ن نمی زنم...خلاصه کلی بام حرف زد بعدشم مامانم زنگ زد گفت امپولامو بزنم نشد روشو بندازم زمین گفتم ارمان نیس گفت ن شیفتشه خودم می زنم بعدم امادشون کرد سه تا بودن ارتینم صدا کرد گفت تجربه می گه ب تو نمیشه تنهایی امپول زد دگ برگشتم گفتم بابا گفت جانم گفتم یواش بزن گفت چشم...ارتین امادم کرد اولی دردم نیومد بابام همش می گفت نفس بکشم دومی گفت اریا سفت نشی ها گفتم بابا نزن دگ بیخیال ک اون سمت یهو سرد شد بعدم سوزنو فرو کرد گفت اخ باباااا دردش اومد تو پام خیلی شدید بود التماس بابارو کردم درش بیاره اما نشد هی می گفت هیس زشته همه صداتو شنیدن ساااکت سااکت... تا کشید بیرون گفتم نمی زنم دگ گفت اریا؟عصبانی نکن منو ارمان بیاد بد میشه برات زود؟گفتم بابا..؟؟؟ گفت بدو ببینم ناچارا برگشتم ارتین منو چسبید گفت خیلی خب بابا فرار نمی کنم ارتین گفت تکون ک‌می خوری 😑همون سمتم باز پنبه زد فروش کرد دردش کمتر بود از قبلی اما بازم داد بیداد کردم ک بابام درش اورد گفت تموم شد سرم رفت اریا چ خبرته زخم شمشیر ک نیس بدم پاشد رفت ب ارتین ی سفارشایی کرد جاامپولام درد داشت یکم گوشی بازی کردم ظهرش نازی و زن عموم اومدن برام سوپ اورده بودن بعدم ارمان عصرش اومد اشاره کرد ک وقت امپولاس گفتم صبح بابا بم زده گفت اونا مال صبح بوده این مال الانته دیدم چونه فایده نداره برگشتم گفت تکون نخور کسی نیس نگه ات داره مگه نازی روصدا کنم گفتم ن تکون نمی خورم ابرو ریزی نکن...شلوارمو داد پایین از همون لحظه اول دردش شروع شد گفتم تحمل می کنم نشد داد زدم اخ ارمااان ایییییی درد داره ایییی...گفت تحمل کن اخراشه یکم سفت کردم گفت شل کن درش میارمااا شل کردم کشید بیرون اونورم پنبه زد ک خاستم برگردم گفت مث بچه ادم بزن امپولتو..ناچارا دوباره خوابیدم تا سوزنو فرو کرد دادم رفت هوااا جا صبحی ها زد گفتم اخخخخ چ دردی داره😣😢😢...ناخوداگاه یه تکون بد خوردم با ی دستش کمرمو ثابت نگه داشت گفت تکون نخووور اه اریا...نشد اونم ناگهانی کشیدش بیرون خاستم برگردم گفت کجا نصفش هنوز مونده گفتم ارمان؟ گفت کوفت می خاستی تکون نخوری.. دوباره اون سمتم پنبه کشید یکم داد زدم اخرشم ی حرف بد بش زدم ک گفت بی تربیت حیف نازی و زن عمو اینجان ...بعدم درش اورد رفت بیرون دمر افتادم روتخت خیلی جاامپولام درد داشت نیم ساعت بعد نازی اومد زود پاشدم نشستم ازش خجالت می کشیدم بام یکم حرف زد حالمو پرسید گفتم خوبم... فرداش دکترم از خجالتم دراومد بازم امپول زدم یاد اینجا افتادم دگ ی پیتزا خوردن برام خیلی دردسر داشت خاستین بگید بازم خاطره بگم براتون‌.🤗😍

خاطره آقا مهراد

سلام. امیدوارم ک توی این روزا ک هوا اندکی شوخیش گرفته تندرست در کنار عزیزانتون شاد باشید. از اواخر دی ماه من دارم سعی میکنم ک براتون خاطره بذارم اما ب دلیل ضیق وقت نشده تا این لحظه، ک امیدوارم حوصله م سر نره بیخیال شم. D: واقعیت اینه ک من اصلا بلد نیستم زیاد حرف بزنم :| اینجا برام جدیده ک باید با جزئیات و شمرده بنویسم. اما خاطره...

تهران اتفاقاتو خوب و بد زیاد داشت و داره این روزا،بیمارستان گاهی ب حدی شلوغه ک از شدت خستگی حس میکنم ب دو قسمت تقسیم شدم.

ی روز ک قرار بود شبش کشیک باشم مهرسا رو رسوندم یونی و بهش گفت یکم از اون انرژی هات بفرست برام ک امروز شلوغ نباشه;)) رسیدم بیمارستان با انرژی مثبت وارد شدم اما نمیدونم چرا اولین نفر ک دیدم رزیدنت سال دوم جراحی خانم دکتری بس روی نرو، رو دیدم!!! تا دیدمش تو دلم گفتم اوه اوه خدایا ب امید تو! روپوشمو پوشیدم و رفتم سر مورنینگ! اینترن شب قبل ب فنا رفت...بس ک بهش گیر دادن!!!بعد مورنینگ رفتم سر وقت مریضا. دخترخانم بد قلقی اومده بود با درد شدید شکمی، بیمارستانو ب تنهایی منفجر کرده با جیغ و داداش. مجبور شدم اون تو اولویت باشه اما نمیذاشت معاینه کنم تا دست میزدم جیغ میکشید! خیلی جدی بهش گفتم اگه نذاری معاینه کنم میرم سراغ مریض بعدی! معاینه ک میکردم از شدت درد پاهاشو جمع میکرد و خم میشد! میدونستم درد داره ولی برای اروم کردنش باید میفهمیدم چشه،ب پرستار گفتم پاهاشو بگیره شروع کرد ب گریه کردن و فحاشی! بیشعور لعنتی درد دارم! احمق داری میکشی منو! خدا لعنتت کنه! محکم میزد رو دستم ک ولم کن! خواستم ی چیزی بهش بگم ک مادرش گفت من شرمنده م! و دستاشو گرفت ک یهو شروع کرد ب استفراغ.تا پرستار کمکش کرد منم ب اون یکی پرستار گفتم ک چیکار کنن و چ ازمایشایی رو انجام بدن!رزیدنت جلومو گرفت گفت چشه گفتم این حدسو میزنم گفت حواست باشه زود ازمایشش بیاد ب ازمایشگاه زنگ زدم گفت فلان مریضمون اورژانسیه.خواستم برم سراغ مریض بعدی خانم دکتر فرمودن با من بیا سر ویزیت فلان کیس. ی بچه ی 8 ساله ک ران پاش از قسمت پشتی اسیب دیده بود گفتم چیشده دکتر گفت تو موتور خونه این گندو زده! بچه هه گفت خودت گند میزنی دماغ عملی! تو دلم داشتم میخندیدم! بهش گفتم اسمت چیه؟ گفت ب تو چه؟!دکتر گفت میبینی چقد گستاخه؟! ب پرستار گفت شلوارشو در بیارید! ب تو چه شروع کرد ب غر زدن دست ب شلوارم نزنید و...! رو شکم خوابونده بودنش قیافشو نمیدیدم. سرمو بردم پایین گفتم ب تو چه پس چجوری ببینیم چت شده؟گفت این دختره دست ب شلوار من بزنه خودش میدونه! با پرستارم مشکل داشت! گفتم درسته بهرحال قضیه ناموسیه! گفتم دکمتو باز کن! من یکم میکشمش پایین فقط یکم! اونم جیغ زد شما خرید ک فک کردید من خرم! نمیذارم نمیذارم! گفتم باشه ب توچه! گفت اسم من ب تو چه نیست! گفتم  چرا دیگه خودت گفتی! گفت من گفتم اسمم ب توچه؟! گفتم خب منم میگم اسمت ب توچه؟! گفت بابا من میگم اسمم به توچه؟گفتم ای بابا خب منم میگم اسمت ب توچه!! خندش گرفت. گفتم چیکار کنم ب توچه؟ همکاری میکنی یا با اجازه ی مامان بزرگت شلوارتو قیچی کنیم؟ ت نه بابام تازه برام خریده! گفتم مبارکه! بالاخره راضی شد. خانم دکتر گفت ببین عزیزم خونت داره میره هی لج میکنی نمیذاری من پاتو ببینم! ب توچه گفت حرف نزن دماغ عملی!!!ب من گفت پسره!!! گفتم بله! گفت دیگه باید بشینم رو ویلچر گفتم مگه خمپاره خوردی؟ میخه دیگه...گفت اسم من ارتینه! گفتم منم مهرادم!گفت تو دکتری؟ گفتم بله!گفت امپولم میزنی؟ گفتم اره! گفت خوش بحالت منم دلم میخواد دکتر بشم شب تا صبح اریا و معلممونو امپول بزنم!!!! خانم دکتر گفت عجب انگیزه ای! توام از این انگیزه ها داشتی؟! داشتیم زخمو شستو شو میدادیم گفتم ن من نیتم خیر بود! خندید! کلی کار داشت ارتین! باید میرفت اتاق عمل! خانوادشم میگفتن میبریمش بیمارستان خصوصی! داروی خارجی براش میگیریم و...! گفتم من از خدامه مریضام کمتر شه هر طور ک صلاح میدونید ولی تا همینجاشم این بچه کلی خون از دست داده و دیگه نموندم.رفتم تخت جفتی ی خانم باردار بود با دیابت. معاینه کردم و قندشو چک کردم منتقل شد بخش زنان.پرستار گفت دکتر ازمایشای نیوشا اومده! گفتم نیوشا دیگه کیه؟!گفت همون دختر بدقلقه. گفتم اهان ببینم.حدسم درست بود باید زود میبردمش سونوگرافی. رفتم تو اتاقش پرستار داشت تبشو میگرفت دماسنجو داد من ببینم.داشتم درجه رو میخوندم گفت دکتر خدا خیرت بده! گفتم مگه خدا ملعونا رو خیر میده؟ گفت ببخشید اخه خیلی درد داشتم گفتم الان خوبی؟ گفت ممنون شما خوبی؟! جواب ندادم. ب پرستار گفتم ب یکی از خدمه بگه بیاد کمک کنه بشینه رو ویلچر ببریمش بخش رادیولوژی! تو اسانسور تو اینه داشتم موهامو مرتب میکردم و زیر لب اهنگ یاسمین لوی رو میخوندم! گفت دکتر؟ نگاش کردم! گفت از من بدتون میاد؟ گفتم نمیدونم بهش فکر نکردم!;))گفت دکتر! نگاش کردم! گفت اسم شما چیه؟ فامیلیمو گفتم. گفت اسمتون ن فامیلیتون؟ گفتم مه ررررررراد! گفت چ اسم قشنگی! لبخند زدم. وارد بخش رادیولوژی شدیم باید کمی منتظر میموندیم.گفت دکتر! نگاش کردم گفت سونوگرافی درد داره؟ ی نفس عمیق کشیدم! اون خانم خدمه خندید! نیوشا گفت درد داره؟ گفتم چندسالته شما؟ گفت 20! سونوگرافی درد داره! گفتم نه! :| گفت مطمئن؟! سرمو تکون دادم گفت بگو به خدا! فقط تعجب کردم.زد زیر گریه گفت مامانمو میخوام!!! گفتم 20 سالته دیگه؟ گفت اره! ی دستمال بهش دادم! گفت من دارم گریه میکنم شما بهم دستمال میدی؟ گفتم پس چیکار کنم؟منم بشینم برای مامانم گریه کنم؟! تازه فک کنم دستمالم تمیز بود! گفت اه یعنی کثیف بود؟گفتم هرچیزی ممکنه! خانم خدمه خندید گفت دکتر شوخی میکنه باهات! پرستار گفت بفرمایید فلان اتاق. وارد ک شدم پریا دختر عموم ک رزیدنت رادیولوژیه اونجا بود گفت به به سلام اقای دکترم! چطوری خوشتیپ جانم؟ گفتم به به سلام خانم دکترم! خوب!تو چطوری پری جانم؟ گفت منم خوب! مریض اوردم.گفت چیشده؟ توضیح دادم و ازمایشا رو هم نشونش دادم بهش گفت دراز بکش خوشگل خانم! :| از رو ویلچر بلند شد سرش گیج میرفت از استرس! ب پریا گفت منو میگید؟! پریا گفت بله با شمام! :)) اسمتون؟ گفت نیوشا. پری بهش گفت عزیزم دراز بکش دیگه؛ گفت ببخشید خانم دکتر درد داره؟! محکم خودمو انداختم رو صندلی گفتم ای بابا :| پریا بهش خندید و با متخصص کارشو انجام دادن، تو این فاصله صدبار پیجم کردن! نمیدونم اینا چجوری مغزشون جواب نمیده اینترنی ک تو رادیولوژیه همزمان نمیتونه اورژانس،ازمایشگاه و...باشه!جوابو ک خواستم از دست پری بگیرم هی می اوردش جلو هی میبردش ی چیزی توش مینوشت بار اخر گفتم پری شاباش میخوای؟ بده دیگه عزیزم دیر شد همه خندیدن گفت وایسا مهرش کنم! رفتیم تو اسانسور اینبار نیوشا داشت میخندبد! خدمه بهش گفت چته؟ گفت ب شاباش میخندم!!!باید جراحی میشد تلفنی ب رزیدنت گفتم و خودم رفتم سراغ ی مریض ک وسط دعوا قمه خورده بود! متاسفانه فوت شد و بین طرفین دعوا بازم دعوا شد و کلی زخمی دیگه!!!تا ساعت 1:30پشت سرهم مریض دیدم همش سر پا بودم. ساعت یک ونیم رفتم استیشن نشستم! سرمو تکیه دادم و چشمامو بستم.یهو یکی گفت بفرمایید اقای دکتر. چشمامو باز کردم یکی از پرستارا برام قهوه درست کرده بود! گفتم مرسییی!! مرسییی!! یکی دیگه گفت شیرین میخورین یا تلخ. گفتم تلخ. داشتن ب ارتین میخندیدن ک ب رزیدنت میگه دماغ عملی! گفتم موندگار شد؟ گفتن اره جراحیش کردن.کیوان رو دیدم ک اومد! ی تخت ته استیشن بود رفت دراز کشید و دکمه های روپوششو باز کرد! گفتم داری میمیری؟!گفت یکی فشارمو بگیره! نگام کرد گفت بترکی با اون لبخند مسخره ت! کیوان دو روز قبل یه لافی زد و در نهایت براش دو شب کشیک اضافه زدن اون روز 48 ساعت بود که دوساعتم نخوابیده بود درست! یکی از اینترنای جراحی اومد گفت دکتر اقا کیوان چش شده؟ گفتم هیچی داره از بیخوابی میمیره!گفت ای وای خدا نکنه اقا مهراد.گفتم دکتر کیوان! ج نداد.اقا کیوان! دکتر کیوان بزرگوار! کیوان! خودکارمو پرتاب کردم سمتش گفتم کیوون؟! اونم خودکارو محکمتر پرتاب کرد گفت چته؟ نمیبینی کپیدم! گفتم چرا پاشو برو تو پاویون کپه ی مرگتو بذار من جات وایمیسم گفت شوخی نکن! گفتم همین الان نری ممکنه پشیمون شم. گفت چاکریم خودکارمو اورد گذاشت تو جیبم زدیم قدش;)) و رفت...! از اورژانس زنگ زدن رزیدنت مزخرف طب اورژانس گفته بود پس اینترن جراحی کجاست؟! کیوانو میگفت! من قهوه رو بیخیال شدم و رفتم! کارای اینترن ارتوپدی، عفونی، داخلی،قلب،اطفال از اینترن جراحی میخواستن. تا ساعت 5 ی لحظه م توقف نداشتم! بالای سر ی مریض بودم ک خیرسرش رفته بود برای خانمش خرید کنه لیز خورده بود و پاش از 3 جا شکسته بود!

 خانمش گفت دکتر اصلا عادت نداره خرید کنه! گفتم مشخصه کاملا.گفت یبار میخواست یکاری برام بکنه خبرش نگاه کنید به چه روزی انداخته منو! گفتم حق دارید! معاینه کردم گفتم تشریف ببرید پذیرش امشبو باید در خدمتشون باشیم.گوشیم زنگ خورد کیوان بود! گفت داداش دمت گرم خوابیدم 3 ساعت روبراهم بیا بخش من میرم سرجای خودم. گفتم ok. رفتم بخش تا وارد شدم رزیدنت جلوم سبز شد گفت سلام یه لبخند زدم و سرمو تکون دادم. گفت من رفتم پاویون استراحت کنم شما هم پیچوندی؟ :o( گفتم اورژانس بودم! گفت اهان. گفت اون دختره زرتشتی حالش انگار خوب نیست برو ببین چشه بازم پدر مارو دراورده. این خانوم چند روز قبل اومده بود دستش لای در گیر کرده بود حین برف بازی و بند اخر انگشتشون اسیب دیده بود یعنی گوشتش کاملا کنده شده بود و پدربزرگ بنده ک جراح هستن انگشت رو داخل شکمش قرار داده بود ک گوشت بیاره. رفتم دیدم تب شدید داره و...همه علائم نشون میداد ک داره پس میزنه!! ب رزیدنت گفتم گفت با دکتر تماس بگیر. زنگ زدم ب اقاجون و ی سری تجویزات داشتن. برگشتم پیشش ک شست و شو بدم و پانسمانو عوض کنم، داشت سلفی میگرفت!!!گفتم دراز بکشید لطفا، گفت دکتر ی لحظه صبر کن! گفتم خانم حالت بده نشستی سلفی میگیری؟ 1 دقیقه هم برای من مسئولیت داره دراز بکشید سریع! گفت حالا چرا عصبانی میشید جونه خودمه! :| گفتم عصبانی نیستم! گفت خوبه دکتر خودت داری میبینی من دستم تو شکممه! باحاله نه؟! باید عکس بگیرم خب! دید جوابشو نمیدم خودش دراز کشید و لباسشو داد بالا و پوستشو یکم کشید انگار اینترن قبل براش توضیح داده بود.همزمان پرستار اومد امپولشو بزنه. گفت ببخشید اقای دکتر میشه من امپولو بزنم رسوب میکنه گفتم بفرمایید پاشدم رفتم پشت پنجره گوشیمو چک کردم مهرسا pmداده بود، همراه اول و بانک ملت!و کلی تماس بی پاسخ از مامانم. Pmمهرسا رو باز کردم نوشته بود مهراد ساعت چند برات ناهار بیارم؟خواستم جواب بدم ک صدای جیغ بلند شد و پرستار هی میگفت دکتر دکتر! برگشتم دیدم خانم داره خودشو از تخت میندازه، بخیه ش باز شده و خون داره میاد! (اخه امپول واقعا ب اینهمه بدبختی نمی ارزه) خیلی گل بود ب سبزه هم اراسته شد! مجدد بخیه کردم تا پرستار امپولشو بزنه یکی از اقوامشونم داشت باهاش دعوا میکرد برگرد ببینم گفت خانم کامل رو شکمت دراز نکش میبینی ک وضعتو تا حدی ک ب دستت فشار نیاد بچرخ،امپولا رو هم حتما میزنید گفت توروخدا دکتر نزنم گفتم لازمه و پرستارو مریضو که درگیر شده بودنو تنها گذاشتم تا اومدم بیرون صدای جیغ بلند شد. (ی امپوله فقط دوستان! خواهشا شما هیچوقت انقدر جیغ و داد نکنید) خواستم ب مادرم زنگ بزنم ک بازم مریض...😩و بعد هم مریض ساعت 7 شده بود و من هنوز ناهار نخورده بودم!رفتم سراغ مریض بعدی! ک تخت کناریه نیوشا بود. یه پیرزن ماه! بهش گفتم سلام گلی خانوم حال و احوال؟ گفت سلام گل پسر خوبم ب لطفت.معاینه ش کردم، بخیه های جراحیشو چک کردم و مشکلی نداشت گفتم مشکلی نداری؟ گفت نفس کم میارم.ضربان قلبشو چک کردم و ب پرستار گفتم سریع نوار قلب بگیر. نوار قلبش اوکی نبود. ترسیده بود گفت چیشده؟ گفتم چیزی نیست یه اینه پایین تختش بود! گفتم حاج خانوم شما هم بله؟;)) یکی دیگه از اینترنا ک مریض روبرو رو معاینه میکرد گفت اقای دکتر چجورم بله;)) ی اقاهه از جراحی مردان هر روز میاد در اتاقش;)) سوند بهش وصله ها گلاب ب روتون هی میاد!!! گفتم اره؟! گفت از دست شما جوونا! گفتم خانم دکتر اینبار اومد منو صدا کنید اگه گردنشو نشکستم! گفت وا! مادر...حوصله ش تو بیمارستان سر رفته!!! گفتم عه اینجوریه؟ باوشه! حالا کارش دارم! رزیدنت اومد مشاوره قلب گذاشت. خواستم برم بیرون ک چشمم ب نیوشا خورد داشت گریه میکرد. مادرش صدام زد. گفت جراحیش خطرناکه؟ گفتم حساس هست اما خیلی روتینه اصلا نگران نباشید، گفت خودش میترسه! گفتم از چی میترسین بانو؟ گفت از بیهوشی! اگه به هوش نیام؟! حاج خانوم گفت اگه بهوش نیومدی من خودم کل بیمارستانو برات خیرات میدم دختر خوب! چند ساعته من دارم برات توضیح میدم بازم ک حرف خودتو میزنی!D: گفتم ببینید اول دکتر بیهوشی ویزیتتون میکنه و با داروی مناسب بیهوش میکنه بنابراین جای نگرانی نیست اصلا.گوشیم داشت خودشو میکشت گفتم ببخشید جواب دادم مهرسا بود! شاکی بود! گفت من دارم از خستگی میمیرم مگه مسخره ی توام شب شد که! گفتم من نمیرسم چیزی بخورم. گفت اخی بمیرم الهی هیچی نخوردی؟ گفتم فقط نصف قهوه:| گفت برات خودم چیزای خوشمزه میارم گفتم قربونت برم! خدافظی کردیم ک اقاجون اومد. در مورد نیوشا براش توضیح دادم گفت من فعلا اصلا وقت ندارم اول مریض خودم! رفتیم پیش همون دخترخانمی ک انگشتش اسیب دیده بود! حالش اصلا خوب نبود و احتمالش بود ک بازم جراحی بشه.

گفتم اقاجون این دختره رو براش کاری نمیکنید؟ گفت مشکلش چیه؟ گفتم! گفت باید معاینه کنم!معاینش ک کرد جیغ میکشید! انگار دلش براش سوخت گفت هیچی نخوره 4 صبح میبرمش اتاق عمل وقت دیگه ای ندارم!!! مادرش تشکر کرد اما خودش غر میزد! من دردم خوب شده بود این دکتره دوباره دردمو شروع کرد! 4 صبح من چجوری برم اتاق عمل! گفتم 4 صبح شما میخوابی جراحی نمیکنی ک! نگران نباشید. گفتم ازش خون بگیرن و ازمایشات لازم! رفتم پاویون! فقط خودمو پرت کردم رو تخت! گوشیم زنگ خورد! جواب دادم رزیدنت بود! گفت کجا پیچوندی رفتی؟ از کی رفتی؟! گفتم فقط ی دیقه ست رفتم! گفت اومدیاا منم مثه تو خسته م!!ی دستی ب موهام کشیدمو رفتم. تو اسانسور ی بچه بغل باباش بود لپشو کشیدم گفتم چطوری؟ زد زیر گریه!گفتم اخه تو دیگه چرا با من مهربون نیستی فندق؟! باباش گفت دکتر روتو کن اونور ازت ترسیده!! :| گفتم من رفتم گریه نکن عمو! :| رفتم دیدم خانم دکتر تو استیشن نشستن و و همراه ی اینترن دیگه و رزیدنت سال 1 و پرستارا خوش میگذرونن.

گفت اقای دکتر داشتیم کیک میخوردیم گفتیم شما هم میل کنید اگه افتخار بدید!!! ببخشید بدخوابتونم کردما :| هیچکس بهش نخندید! هیچکس بهش لبخندم نزد! ی تیکه کیک برید گذاشت تو بشقاب گفت چای میخورین؟ گفتم میل ندارم! ب پرستار گفتم منو دکتر...کشیکامونو تقسیم کردیم تا 9. کاری پیش اومد با ایشون تماس بگیرید برگشتم ب پاویون!خانم دکتر فرمودن چرا کیکتو نخوردی؟ ناهارم ک میگن نخوردی! گفتم میل ندارم لطف کردید!!!😏 مهرسا زنگ زد گفتم سلام انرژی! گفت چی میگی؟ گفتم هیچی! شام داری میاری؟ گفت اره در بیمارستانم. گفتم بمون میام. رفتم تو ماشین برام بیسکوییت و ی بطری اب پرتقال طبیعی اورده بود یجا سرش کشیدم!!! بیچاره دهنش باز مونده بود! گفتم باورت میشه یادم رفته بود تشنمه؟! بوسیدم گفت اشکمو درنیار دیگه. صندلی رو خوابوندم و تا 8 وربع همونجا تو ماشین خوابیدم! بیدار شدم قابلمه ی شاممو برداشتم و رفتم. در اسانسور رزیدنتو دیدم هیچی نگفتم با دستم اشاره کردم بفرمایید رفت تو منم رفتم. برای اینکه باهام حرف نزنه شماره ی مامانمو گرفتم و ازش تشکر کردم گفتم چی تو قابلمه ست؟ گفت همونی ک دوست داری!!!قابلمه رو اوردم بالا و رو بهش اروم تو گوشی گفتم دلبرا جان جان جان جان! تو اینه دیدم ک خانم دکتر داره میخنده! قطع کردم. اسانسور ک موند بازم با دستم اشاره کردم بفرمایید بعدم رفتم تو پاویون و درو محکم بستم!!! نماز خوندم و چند قاشق غذا ک زنگ زدن گفتن خیلی شلوغه ی اینترن نمیرسه بیا!!!شلوار گرمکن پام بود کاپشنشم پوشیدم سرد بود و روپوشم ک کثیفم شده بودو نپوشیدم گوشی و گوشی پزشکی و مهر و خودکارمو برداشتم و رفتم تو اسانسور بند کتونیمو بستم!!تا ساعت 1 من سرپا بودم و همش دوندگی! تصادفی اوردن، خودکشی و...! ساعت یک نشستم ک دیدم عموم و بابام دارن میان!!!

عموم گفت عمل داشتم مریضمو از بخش چشم اوردن اینجا با پرستار رفت ببینتش! ب بابام گفتم شما چرا اومدی؟ گفت تو چرا بادت خالی شده؟ گفتم خسته م! گفت حالا ک اسپرت تنته چنتا حرکت انجام بده;)) گفت برام مشاوره گذاشتن رفتیم بالا سر همون پیرزنه ک ماهه. گفتم بیدارین چرا؟ گفت مادر دارم میمیرم ی سری بهم نمیزنی! گفتم شرمندتم سرم شلوغ بود گفت چنتا دکتر هی دارن میبیننم!حالم خوش نیست مادر دستشو بوسیدم گفتم خوب میشی چیزی نیست! بابام گفت خانوم رفیقتونن؟ گفتم بله! گفت بسلامتی! گلی خانوم ب بابام گفت خیلی مرده این پسر! گفتم چاکرم! گفت خیلی بهش سخت میگیرید این بچه هم خانواده داره از سر راه ک نیاوردنش! مادرش زحمتشو کشیده! باباش نون حلال بهش داده تا ب اینجا رسوندتش!! بابامم هی تایید میکرد میگفت بله واقعا مشخصه!!اجازه میدین من معاینه کنم؟ :)) بابام گفت نوار قلب! نوار قلبو نشونش دادم گفت ماله کیه؟ گفتم! گفت ماله چند ساعت پیشو اوردی برای من؟ جدید! و نشست رو صندلی ک بین تخت گلی خانوم و نیوشا بود! من رفتم پرستارو صدا کردم دستگاهو اماده کرد نوار قلبشو گرفتم خراب شد! بابا گفت دوباره بگیرین! گلی خانوم گفت دکتر پدره این بچه رو دراوردی که! فرض کن پسره خودته مادر!!!  بابام گفت حاج خانوم چرا فرض کنم واقعا پسرمه! گلی خانوم گفت باریکلا ب بزرگواریت اینم عین بچه ی خودت اذیتش نکن قد رعناشو ببین! دلت میاد بچه ی خودت انقد سختی بکشه؟ چنتا بچه داری؟ بابام گفت 3 تا! گفت دخترن یا پسر؟ بابام گفت دو تا دختر دارم و ایشونم پسرمه!گلی خانوم متوجه نمیشد گفت اگه میخوای پسرت بشه دخترتو بهش بده ی چشمکم ب من زد ک یعنی ببین ب فکرتم!!!D: بابام گفت حاج خانوم واقعا پسرمه!D: نیوشا گفت واقعا؟ بابام گفت سلاااام شما کجا بودی من ندیدمت! :)) گفت سلام ببخشید زیر پتو بودم! گفتم بگیر بخواب جراحی داری ی وقت خوابت نبره;)) خندید!!!بعد گفت دکتر واقعا بهوش میام؟ زد زیر گریه!!! بابام داشت گلی خانومو معاینه میکرد گفت مشکل این خانوم چیه؟ گفتم! بابا تخته ی بالاسرشو نگاه کرد سنشو اسمشو و...نوشته شده بود گفت دختر منم همسنو ساله شماستا:)) گفت اسمش چیه؟بابا گفت مهرسا.اصلا نگران نباش عملت عمل ساده ایه دکترتم هزاران بار این عملو انجام داده قرارم نیست برای مدت خیلی زیادی بیهوش باشی عین خواب میمونه بعدم نبضشو گرفت ب پرستار گفت با مشورت دکتر بیهوشی بهش ارام

سوار ماشین دوست عصبانیش بوده با یکی دیگه از دوستاش ک کنترل ماشینو از دست داده دوستش ب خاطر عصبانیت و تصادف کرده بودن. شبیه معجزه بود زنده بودنش. کلی خونش داشت میرفت اما گفت اول برو سراغ دوستم، سپهر پزشکه و گفت دوستمو معاینه کردم میترسم خونریزی داخلی داشته باشه ک خدا رو شکر نبود. 

دوستشم ک پشت فرمون بود همش میگفت یا زهرا.

گفتم این چشه؟! گفت استرس داره میترسه علی چیزیش شده باشه! گفتم زده اون ماشین عروسکو نفله کرده بعد نگران شماست؟! حیف اون ماشین...(من نمایشگاه اتومبیل دارم با پارسا و کیوان دوستم. ماشینشو با کلی دردسر براش سفارش دادیم زد نابودش کرد :| ) گفتم دراز بکش! دکمه های پیرهنشو باز کردم گفت نکن! اول پاراوان! چی یاد میگیری پس؟ اول حفظ حریم بیمار! گفتم ن ک خیلیم خجالتی هستی تو! اون دوستشم مو نده بود همونجا ی لحظه حال اون یکی بد شد بلند گفت یا زهرا. یکی از پرستارا گفت چشه این اقای دکتر؟چیزی مصرف کرده؟ سپهر گفت این دوستمون قبلا تو منطقه جنگی بوده با این تصادف یاد خاطرات عملیاتاش افتاده!!! D:  اون پرستارم باور کرد دیگه نگفت اخه این پسر ب این جوونی و این تیپ هالیوودی بهش میاد ک ماله زمان جنگ باشه و تو عملیاتی شرکت کرده باشه.:))کار سپهر ک تموم شد و دست دوستشم ک گچ گرفتن بهش گفتم برگرده تا خودم امپولشو بزنم سپهر بهش گفت سینا برگرد تا امپولتو بزنه مهراد. گفت نمیشه نزنم؟ گفتم چرا نزنی؟! گفت درد داره داداش! گفتم زهرمار! برگرد ببینم زدی ماشینو نابود کردی تا چند روز فقط حرف نزن! سپهر گفت گور بابای ماشین خدا رو شکر ک من زنده ام! گفتم اره خب😒 سینا برگشت و شلوارشو شل کرد خواستم کامل اماده ش کنم برای تزریق چون دستش تو گچ بود خودش نمیتونست ک سپهر گفت مهراد! اول حفظ حریم بیمار! گفتم خفه!! گفت عه! گفتم کسی ک نیست فقط تویی روتو کن اونور! پنبه کشیدم خودشو سفت کرده بود! گفتم شل کن! گفت مهراد میخواما ولی نمیشه! گفتم نترس! گفت خیلی وقته امپول نزدم! گفتم چیزی نیست چنتا ضربه زدم و یکم شل شد نیدلو ک وارد کردم خودشو سفت کرد گفتم شل کن ببینم شل نمیکرد سوزن داشت تو پاش میشکست پاشو از زانو خم کردم و گفتم نفس عمیق بکشه و دور نیدلو ماساژ دادم و تزریق کردم! گفتم تموم شد این پنبه رو بگیر گفت داره خون میاد؟ :| گفتم نه! خلاصه کلی داستان داشتم با سپهر و درنهایت مرخص شد و بعد 36 ساعت به خونه برگشتم.

اون دوستشونم بعد چند روز الان بهتره.همین ی ساعت پیشم ب سپهر امپول زدم. رفتیم تو اتاق درو محکم بستم گفت چته؟ گفتم حفظ حریم بیمار! گفت افرین! من باید جز هیات علمی بشم! یهو اقاجونم اومد تو اتاق! سپهر زود بلند شد! اقاجون گفت زدی امپولشو؟ گفتم ن داشتم میزدم ک شما اومدید. اقاجون گفت پس چرا پا شدی سپهر؟ گفت اونجوری ک شما درو باز کردی احساس خطر کردم! اقاجون گفت حس خطر نکن دراز بکش! سپهر نگام کرد! یه لبخند بهش زدم گفت اینه حفظ حریمت؟! گفتم اقاجون جهت حفظ حریم بیمارم ممکنه ک شما ب افق خیره بشید؟ اقاجون گفت عجب! امپولو حاضر کردم سپهرم داشت میخوند: خسته شدم از ادما و طعنه هاشون و...هرجا دردش میگرفت بلند تر میخوند. امپولش واقعا امپوله دردناکی بود ک باید کندم تزریق میشد.اقاجون پدو گرفت و محکم فشار داد. سپهر سرشو برگردوند گفت اقاجون افق اونوره ها;)) اقاجون گفت پاشو ببینم...

قسمتایی ک حس کردم ممکنه حالتون بهم بخوره یا ناراحت بشید رو فاکتور گرفتم دوستان با این حال عذر میخوام ک طولانی شد

این خاطره ویژه ی دوستانی ک گفته بودن از بیمارستان براشون بگم.

ارادتمند...

Mehrad

خاطره آقا امیر

سلام سلام سلام😋 معرفی میکنم امیر هستم😅 قول دادم خاطره دبیرستانم رو تعریف کنم😊 اینم یکی از خاطرات دبیرستانمه که هیچوقت یادم نمیره چون بیگناااااااه بودم بی گناااااااه😫 اگه بخوام از کارایی که توی دبیرستان کردیم بگم که کتابی میشه واسه خودش😂 خیلی شیطونی کردیم که الانم خاطره شده ولی من اگر معلم هام رو ببینم از چند کیلومتری شون رد نمیشم 😆 یکی از کارایی که بعد از عید میکردیم چون هوا گرم میشد فیوز برق توی حیاط مدرسه بود قطع میکردیم یا زنگ رو دست کاری میکردیم که زود لو میرفتیم خیلی موفقیت امیز نبود 😎 ولی هنوزم نفهمیدن کار کی بوده این کارا😂 تعطیلی هم که دیگه نگم براتون به خاطر تعطیل کردن سال سوم انضباطم شد ۱۸ 🤔 که خواستم کارنامه رو دستکاری کنم نشد 😂 شانس اوردم نمراتم خوب بود فقط😆 یه بارم امتحان عربی داشتیم نخونده بودیم معلممون برگه امتحانی چاپ کرده بود و دستش بود بین کلاسور سرش رو گرم کردیم یه برگه برداشتیم🙈 دیگه ادامه نمیدم چون بداموزی داره😅 ه معلم ریاضی داشتیم خیلی سختگیر بود خیییییلی از اول زنگ درس میداد تا اخر زنگ چون از زنگ دوم میومد مدرسه و ماهم زنگ دوم باهاش داشتیم دیر میکرد جلسه گرفتیم چطور بپیچونیم باهم 🤔قرار شد پنج دقیقه بعد از زنگ بزنیم بیرون از مدرسه اگرم پرسیدن میگیم معلم نداشتیم با بدبختی با پوشش یکی از بچه ها فرار کردیم 😄 منم شماره قبلی بابام رو داده بودم مدرسه که همیشه خاموش بود خونمونم که کسی نبود خیالم راحت بود😂اون روزم رفتیم با بچه ها رفتیم باغ ارم چرخیدیم انگار اردو بود زیاد بودیم 🙄 طبق جلسه بعد از فرار دیگه نمیدونستیم فردا چطور بریم مدرسه و کاری که کردیم رو جمع کنیم 😅 به بقیه گفتم شما که تا الان زنگ زدن خوانواده هاتون اگه رفتین خونه و فهمیده بودن که فردا باید برین اگه نه که خودتون بزنین به مریضی و بگین که دیروزم غایب بودین و شما اشتباه حضور غیاب کردین اخه مدرسه ما زنگ اخر حضور غیاب میکردن ولی معلم هامون هر زنگ(فکر نکنین سابقه داشتیماااااا اصلاااااااا 😂) شب بود دیگه که در زدن مهدی دوستم بود اون موقع بابامم خونه نبود هنوز😆 اومد و گفت مامانش نفهمیده و فردا چیکار کنه که یه دست بند طبی اورده بود از مچ دست بود تا بازو گفت میبندم میگم تصادف کردم تحسینش کردم بابت این هوش سرشارش دیگه رب انار و ابم قاطی کردیم با پنبه کشیدیم به دستش که مثلا کبود شده قرار شد صبح دست بندش رو ببنده و بره منم گفتم خودمو میزنم مریضی بابام دلش بسوزه گواهی بده😆 مهدی رو پوشش دادم رفت منم دست به کار شدم گفتم مامان حالم بده معدم درد میکنه مامانم گفت بابات نزدیکه الان میاد برای طبیعی شدن موضوع زود دویدم سمت دستشویی مامانمم سریع زنگ زد بابام اومد منم پیاز داغشو زیاد کردم و ناله میکردم چیکار کنم مجبووووور بودم مجبوووووور 🙈 هیچی دیگه بابام اومد عسل میگفت بابا امیر داره میمیره😂 ( دور از جونم خیلی طبیعی کار کرده بودم👌) بابامم اومد معاینه کنه فشار میداد من داد میزدم و ناله میکردم بابام گفت امیر مطمئنی درد داره؟ امروز چیزی شده؟ 😆 چیزی خوردی؟ گفتم نه دارم میمیرم 😕 بابام خیلی زوم شده بود روی دفترچه و به من نگاه میکرد لبخند میزد گفتم بابا من دارم میمیرم شما میخندی😌 بابام رفت دارو گرفت اومد فقط دوتا امپول بود😫 گفتم بابا همین ؟؟؟؟؟ 🤔 بابام گفت کافیه برگرد گفتم قرصشو بدین 😣 دیگه از من اصرار از بابام انکار به زور برگشتم عسلم اویزون بابام بود که من امپول نزنم😆 ولی اونم نتونست کاری کنه اون موقع دبستان بود عسل😊 دیگه مجبووور بودم بزنم بهتر از مدرسه رفتن بود وااااای غیرقابل توصیف بود دردش بعدا فهمیدم یکی نوروبیون بوده اون یکی هم یه تقویتی دیگه بود دااااد میزدم غلط کردم بابا نزن 😵 توروخدا نزن😞 فایده نداشت بابام تا اخرش زد 😣 فلج شده بودم بعدشم درد داشتن عسل از بابام ترسید اومد بغل من و برام گریه میکرد😂 منم از جلو چشم بابام ناپدید شدم تا بتونم صبح ازش گواهی بگیرم صبح زود بیدارم کرد برم مدرسه گفتم بابا هنوز درد دارم بابا نمیتونم بلند شم بابامم میخندید میگفت حقته تا تو باشی دروغ بگی😮 گفتم بابا دروغ؟؟؟؟؟ گفت اره پاشو برو مدرسه وگرنه زنگ میزنم ببینم چی شده 😐 گفتم پس چرا امپول زدین؟ بابا گفت جریمه 😢 فکرکردی میتونی یه دکتر رو بپیچونی اونم بابات 🙈 🙈همه اینکارا و معده درد به خاطر مدرسه نرفتن بود😫گفتم بابا خواهش امروز نرم بابامم گفت اگه نرفتی فردا چی میخوای بگی؟ با لبخند فقط پنج دقیقه نگاش میکردم بابام گفت عمرا گواهی نمیدم و بلند شو دیگه مجبور شدم خودم دست به کار شم به مامانم گفتم یه کاری کنه حالا این وسط عسل میگفت امیر مدرسه نره منم نمیرم😣 دیگه وعده ای نبود بهش نداده باشم تا راضی شد بره مدرسه تا یه هفته مشق هاش رو مینوشتم😋هیچی دیگه پناه بردم به مادر جون زنگ زدم ‌و مادر جونم به بابا گفت بهم گواهی داد🙄 ( فکر نکنین سابقم خراب بوده هااااا😂) ولی بابا گفت روز بعدش باهام میاد مدرسه که از بیمارستان زنگ زدن منو نرسیده به مدرسه پیاده کرد و رفت😄 با خیال راحت رفتم مدرسه بچه ها که لو رفته بودن و نمره انضباطشون کم کردن برای مهدیم کلی دلسوزی کردن که دستش اینجوری شده (عجب موجودی بود و هست این مهدی😅)

مررررسی که خوندین😊

پی نوشت اول: عامو انگو خیلی خسه شدین از خاطراتُم والو دیگه تا یه مدت اصن خاطره نَمیذارم و اینجو پیدام نَمیشه😊

پی نوشت دوم: مرسی از همه راهنِمُیای خوبتون بَرِی خاطرِی قبلیو😊

پی نوشت سوم: عامو عید بیوُین شیراز شکوفه ها و هواش داره عالی میشه😊

خاطره کیانا جان

سلام به همگی من دوباره اومدم چون دوباره من و اهورا خاطره ساز شدیم یه روز که دانشگاه کلاسامون زیاد بود یعنی از صبح کلاس داشتیم تا غروب یکی از استادامون نیومده بود ما هم یه چند ساعت بیکار بودیم قرار شد همه ی بچه های کلاس بریم استخر که از شانس من سر ما خورده بودم البته خیلی خفیف بود و خودم سرما خوردگی میخوردم و سیتریزین و ... که کسی متوجه نشه و امیدوار بودم با همینا خوب بشم داشتم فکر میکردم که الان باید چه کار کنم برم یا نه که بچه ها همه گفتن بیا بریم بابا این که سرماخوردگی نیست و توام چقدر لوسی و از این حرفا بعدم یکی گفت من کلداکس دارم بیا بریم هم یکی قبل استخر بخور هم بعدش نگران نباش خلاصه ما لباسم همراهمون نبود همونجا خریدیم و رفتیم که به نظر من ابش خیلی سرد بود ولی بقیه میگفتن خوبه خلاصه تموم شد و اومدیم از استخر بیرون که من اهورا رو دیدم جلوی استخر گفتم اااااا تو اینجا چه کار میکنی؟؟؟گفت استخر بودم با بچه ها گفتم اهوراااا اگه عمو و دایی بفهمن چی؟؟؟؟؟چی میخای بگی؟؟(اهوراا به خاطر کاری که کرده بود که قبلا داستانشو براتون گذاشتم فعلا نمی تونست بره استخر و یواشکی اومده بود گفت کیانا به جون خودم خسته شدم هیچ کاری نمی تونم بکنم همه چیو ازم گرفتن افسرده شدم همش تو خونه گفتم پس نذار بفهمن گفت تو که نمیگی دیگه؟؟؟؟گفتم نه نمیگم ولی یه حسی بهم میگه لو میری و بعدش من رفتم دانشگاه اهورا هم خیلی سردش بود داشت میلرزید گفت من میرم خونه دیگه کلاس ندارم یه لحظه دلم سوخت که با اون حالش میخاد با اتوبوس برگرده گفتم پول میخای ؟؟؟گفت نه به محمد میگم تا خونه منو برسونه و خودمم برگشتم دانشگاه ولی معلوم بود داغونم هر چی استادا گفتن خوبی؟گفتم عالی از این بهتر نمیشم تا تموم شد و رفتم خونه یه کلداکس خوردمو خوابیدم تا صبح وقتی بیدار شدم اصلا صدام در نمیومد یه لحظه ترسیدم عمو هم خونه نبود زنگ زدم دیدم دایی هم خونه نیست یادم نبود گفته بودن شیفتاشون با هم دیگه هستش اهورا هم که از من بدتر بود طوری که اصلا نمیفهمیدم چی میگه قطع کردم یکم خوددرمانی کردم مثل بخور و کپسول اموکسی سیلین و شلغم اینا یکم صدام باز شد دوباره اهورا زنگ زد گفت دایی اینا امشب خونه علی اینا دورهمی دارن توام میری؟؟؟گفتم من اصلا خبر نداشتم کیا هستن ؟؟؟ دیدم خیلی خوش میگذره حیف از دست بدم اهورا هم گفت کیانا یه کاری کن منم بیام جبران میکنم یکی طلبت گفتم همش یکی گفت اصلا 5 تا خوبه؟؟ گفتم خوبه ولی اگه بتونم توام یکم خوددرمانی کن که نفهمن سرما خوردی بعدم یکم قیافه مظلوم به خودت بگیر شاید دلشون سوخت گفت حله نگران اونش نباش منم دوباره یکم دیگه خوددرمانی کردم تا عمو اومد گفتم کی بریم؟؟ گفت کجا؟؟گفتم خونه علی آقا اینا دیگه گفت تو از کجا میدونی؟؟ گفتم عمو جان منو دست کم گرفتیا؟؟ هر جا برنامه تفریخ باشه من خبر دارم گفت از دست تو باشه ساعت 7 میریم منم رفتم اماده بشم ساعت 6:30 دایی اومد گفت ااااااااا امیر تو که هنوز نشستی چرا اماده نشدی پاشو دیگه عمو هم گفت هنوز زوده فقط میخام لباس بپوشم و عمو پاشد که اماده بشه و سریعم اماده شد و اومد گفتم داییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟گفت جانم گفتم میخام یه چیزی بگم ولی اول قول بده دایی هم که انگار فهمیده بود چی میخام بگم گفت میدونی که نمیشه گفتم چی نمیشه ؟؟گفت اهورا هنوز تنبیهش تموم نشده گفتم چی میشه مگه همین یه بار فقط به خاطر من دایی لطفا خیلی پشیمونه خودتونم میدونید این یه بارو بیاد گفت نه کیانا اصرار نکن میدونی که از این کارا نمیکنم رفتم رو مخ عمو که تازه فهمیده بود چی دارم میگم گفت کیانا بیا راجع بهش حرف نزنیم گفتم عمووووووووو همین یه بار ببین از کی کاری نمیتونه بکنه خب کناه داره کلی معذرت خواهی کرد که عمو گفت باید یاد بگیره نباید از این کارا کنه دیدم راضی نمیشن زنگ زدم به بابا دایی هیراد گفتم بگو بذارن بیاد میدونستم دایی و عمو رو حرفش حرفی نمیزنن و خلاصه دایی و عمو راضی شدن و 4 تایی رفتیم تو ماشین اهورا داشت سرفه میکرد گفتم بسه دیگه انقدر سرفه نکن میفهمن رسیدیم خیلی خوب بود همه چی عالی بود همه داشتن بازی میکردن تا اینکه خیلی گرم شد و رفتن پنجره باز کردن و من و اهورا هم که حسابی گرممون شده بود همون جا نشستیم یعنی اگه میخاستیم جلوی پنجره نباشیم نباید بازی میکردیم که دوتامون به این نتیجه رسیدیم همین یه شبه حالا فعلا بازیو کنیم

نهایتا دو تا قرص بیشتر میخوریم انصافا خوش گذشت اصلا دلم نمیخاست اون شب تموم شه ت اینکه دیگه ساعت 1 همه اومدیم خونه ما هم که اونجا شیرینی و تخمه و غذای سرخ شده و کلا همه چی خورده بودیم ک لا بدتر شده بودیم دایی هم کلیدشو جا گذاشته بود اهورا هم که کلا هیچی با خودش نیاورده بود از بس خوشحال بود که داره میاد دایی و اهورا اومدن خونه ما تا صبح من و اهورا سرفه کردیم ولی خیلی اروم اهورا دیگه خیلی تب داشت منم از اون بهتر نبودم عمو و دایی هم که انقدر خسته بودن هیچی نفهمیدن و صبح اما سرحال بیدارشدن شیفتاشونم جابه جا کرده بودن برای یکی دو روز سر صبحونه ما هیچی نتونستیم بخوریم از گلوی من حتی چایی هم پایین نمیرفت که دیگه فهمیدن گفتن چرا چیزی نمیخورید؟ من گفتم دیشب زیاد غذا خوردم الان اشتها ندارم اهورا هم دقیقا همینو گفت و سرفه هاش شروع شد داغون بود منم اومدم بلند بشم سرم گیج رفتدیگه تموم شد فهمیدن و عمو گفت شما کی مریض شدین سریع بیاین معاینتون کنم من به اهورا گفتم اول تو برو گفت نه تو برو گفتم همین دیشب قول دادیا گفت باشه ولی یکی از اون 5 تا کم کن گفتم حالا تو برو رفت و معاینه کرد عمو ولی هیچی نگفت ما خودمونم تعجب کرده بودیم بعدش گفت کیانا تو بیا ببینم تو در چه حالی منم رفتم معاینه کرد بازم هیچی نگفت رفت آب خورد اومد گفت خب منتظرم بگین چه کار کردین که این طوری شدین؟؟ما هم گفتیم هیچی مگه حتما باید کاری کرده باشیم مریضی دیگه پیش میاد دایی هم داشت چایی میخورد گفت امیر جان فکر کنم منظورتو متوجه نشدن دوتا تقویتی برای هر کدومشون بنویسی فکر کنم متوجه بشن چی میگی که من گفتم نه باشه میگم دیروز رفتم استخر گفت مریضیت برای قبل چرا زودتر نگفتی؟گفتم فکر کردم خوب میشم گفت خب میدونستی مریضی چرا رفتی استخر؟چون حق با عمو بود هیچی نداشتم بگم گفت کیانا با تو بودما گفتم خب نشد دیگه نذاشتن بچه ها نرم بعد گفت چرا خونه علی اینا مراعات نکردی؟؟دیگه واقعا هیچی نداشتم بگم و بعدش از اهورا پرسیدتو چی؟ اهورا هم که نمی تونست بگه رفته استخر اونم وقتی میدونسته مریض شده تازه اگه میگفت رفته استخر که هیچی دیگه رسما بیچاره بود گفت بابا من چه کار میتونم بکنم مگه شماها میذارین من هیچ کاری نکردم از کیانا سرما گرفتم من کلا هنگ کردم این چطوری به ذهنش رسید درجا که دایی گفت اهورا از کی تا حالا دروغم میگی؟؟اهورا گفت دایی چه دروغی من که در دوران سخت تنبیهم چه کاری میتونم بکنم آخه که عمو گفت هیراد ولش کن خودم به حسابش میرسم بعدم گفت بدون هیچ حرفی سریع آماده بشید و دوتایی رفتن امپولارو اماده کنن که من گفتم فکرشم نکنید من که نمیزنم اهورا هم سریع گفت میدونید که رو من نمیتونید حساب کنید من نمیزنم یعنی یه جوری دوتایی برگشتن نگاه کردن من درجا خشک شدم اهورا هم دیگه لال شد اهورا باید چهارتا میزد من سه تا حالا اون وسط میگه چرا من باید بیشتر بزنم برای اونم بکنید 4 تا منم که عصبانی یه دمپایی بود جلو دستم پرت کردم خورد

به شکمش دردش اومد اونم یه بالشت پرت کردسمت من حالا عمو و دایی خندشون گرفته بود ولی نمیخاستن ما بفهمیم اومدن گفتن سریع اماده بشید زود که اهورا میخاست فرار کنه ولی عمو نذاشت و سریع گرفتش گفت کجا بودیم در خدمتتون اهورا گفت به خدا عمو درد داره نمیخام بزنم عمو گفت اهورا دوباره شروع نکن بدو بیا رسوب کرد خلاصه عمو اهورارو با زور و کشون کشون اورد اماده کرد امپولاشو برداشت گفت اهورا تکون بخوری یا سفت کنی در میارم دوباره میزنم اصلا شوخی ندارم فهمیدی؟؟؟ اهورا گفت عمو جیغ و داد که ازاده؟ عمو دیگه نمیدونست باید بخنده یا همچنان جدی باشه گفت اره ازاده فقط یه کاری نکن همه بفهمن اولیو زد که اصلا متوجه نشد برای دومی عمو عمیق براش زد پنادور بود که از اولش شروع کرد به جیغ و داد و همشم صداش بیشتر میشد اخراش گفت عمو بذار پامو تکون بدم درد داره هممون دیگه خندمون گرفته بود عمو گفت نمیخاد تموم شد و کشید بیرون سومیم انگار خیلی درد داشت چون همش جیغ و داد میکرد که اخراش به ناله تبدیل شده بود تا کشید بیرون برای چهارمی سریع برگشت گفت عمو جون من اینو دیگه نزن عمو گفت اهورا بچه که نیستی برگرد اینو باید حتما بزنی اهورا گفت دایی تو یه چیزی بگو با همینا خوب میشم دایی گفت اهورا برگرد اذیت نکن میدونی که باید بزنی این کارا چیه دیگه این درد نداره و با بغض برگشت ولی همین که زد گفت واییییی این چیه چرا انقدر میسوزه توروخدا درش بیار عمو غلط کردم دیگه مواظبم توروخدا درش بیار که عمو گفت هیراد بیا نگهش دار دایی هم نگهش داشت و به زور چهارمیو هم زد ولی دیگه اصلا حال نداشت تکون بخوره بعدش نوبت من شد دایی امپولای منو اماده کرده بود برای منم یکیش پنادور بود که دایی گفت کیانا میدونی که چه کارایی نباید بکنی؟؟؟؟ گفتم عکس العمل بدن دیگه دست من که نیست خود ش تشخیص میده که الان باید تکون بخوری یا الان باید سفت کنی خلاصه منم سریع اماده امپولا بودم که دایی اولی که زد پنادور بود من دیگه هر کاری میتونستم کردم اصلا نمیشنیدم چی میگن که عمو اومد نگهم داشت انقدر که تکون می خوردم اصلا نمی تونست تزریق کنه ولی هر طور بود زدن دیگه برای دومی دایی گفت کیانا جرات داری تکون بخور یا سفت کن خیلی عصبانی بود خیلی سریع دومیو زد این خیلی میسوزوند حق داشت اهورا جیغ میکشید خیلی بد بود دست خودم نبود همین یه قطره وارد بدنم شد دیگه نفهمیدم چه کار میکنم سفت کردم دایی دادش در اومد و حل شد و از اونجایی که عمو نگهم داشته بود تکونم نمی تونستم بخورم تنها راهی که مونده بود جیغ بود که تا تونستم جیغ کشیدم بالاخره تموم شد و دراورد و سومیو زد که اصلا درد نداشت خیلیم زود تموم شد منم اصلا نای تکون خوردن نداشتم منم همون جا افتادم دایی و عمو هم میگفتن اخه این چه کاریه شما قراره خودتون دکتر بشین با این وضعیت چرا حالا مواظب نیستین خلاصه که کلی غر زدن برای شب خیلی بهتر شده بودیم اهورا گفت حالا که همه هستیم غذا از بیرون بگیرین من خیلی وقته پیتزا نخوردم

که همین از دهنش در اومد با یه عکس العملی روبرو شد منم که میخاستم ادامه بدم حرفشو پشیمون شدم فرداشم نفری دو تا امپول زدیم چون کامل خوب نشده بودیم اما اینا کجا و اون امپولای اول کجا ولی با اینکه دردش کمتر بود اما شرایط تغییری نکرده بود این دفعه انقدر امپولاش درد داشت که منو اهورا قول دادیم به عمو و دایی و به خودمون که خیلی خیلی مواظب باشیم تا مریض نشیم چون هیچی ارزششو نداره که بخای امپول بزنی شما هم مواظب خودتون باشید

خاطره مهرو خانم

سلام چند هفته پیش بارونی نم نم اما بسی طولانی شروع به باریدن کرد منو دوست گرامم هوس کردیم دونفری قدم بزنیم یه بستنی به قول بابام غیر بهداشتی هم خوردیم که چسبید خلاصه رفتیم خونه و من خوب بودم باشگاه داشتم ولی خیلی خسته بودم ناهار نخوردم خوابیدم من وقتی میخوابم هیچ کس تحت هیییچ شرایطی نباید بیدارم کنه تا وقتی که خودم سیر خواب شم و بلند شم مامانم شروع به صداکردنم کرد منم به زووور بلند شدمحاضر شدم رفتم باشگاه بعد از امتحانات ترم اول اولین جلسم بود بعدشم برامون مهمون اومده بود دیگه ثبت نام نکردم استادمون تامنو دید دادش درومد که چقد چاق شدی نیم ساعت کامل دویدم تا سانس اول تموم شد سانس بعدشم مبارزه بود که دیگ جونی برای زدن نداشتم بالاخره باشگاهم تموم شد و من راهی خونه شدم عرق کرده بودم از در که اومدم بیرون فهمیدم دارم سرما میخورم تو خونه ام بعد از حمام اب گرم رفتم به ادامه خوابم برسم سر دردمم شروع شده بود تا شب خوابیدم که دیدم یکی داره تکونم میده پاشدم جیغ بزنم دیدم داداش امیرمه که جیغ نزدم فقط اخم کردم گفتش اووو اخمشو نگاه به جاسلام کردنته دیگه منم هیچی نگفتم باز خوابیدم و اونم باز تکونم داد تاخواستم بگم نکن دیدم صدام در نمیاد اصلا امیرم خیلی زود متوجه شد. گفت. بگو دیگه نه بگو ببینم چی میخوای بگی منم دیگ داشت اشکم در میومد امیر دیگ ادامه نداد برام قرص اورد خوردم دیگ خوابم نمیبرد نشسته بودم تو اتاقمم تازه یادمم اومدفردا عربی امتحان دارم زنگ عربی مرگگگگ منه دیگ قیافم شده بود شبیه خر شرک به زور به امیر گفتم امیر خیلی پایست گفت بگیر بخواب فردا نرو برای اولین بار تو زندگیم از خوابیدن خسته شده بودم بالاخره ساعت 2خوابم برد ساعت6 مامانم بیدارم کرد برم مدرسه دید حالم بده کلیییی دعوام کرد که چرا دیشب نرفتم دکتر حالا 6صبحهههه باز خوابیدم تا شب شد و باز امیر اومد به مامان اینا سر بزنه دید بدترشدم گفت بریم دکتر ؟گفتم نووووچ خوب میشم باید دورش بگذره خندید گفت باشه پس تو ماشین منتظرتم منم تو افق محو شدم که چقدر نظرم مهمه حاضر شدم رفتیم مطب یه اقای دکتر شوخ سر نسخه نوشتن هی نگاه میکردم هی هیچی نمیفهمیدم. امیرم بم میخندید مستر دکترگفتن من بشینم تا امیر دارو هارو بگیره منم گفتم نه دیگ خیلی زحمت دادیم ایشالا یه وقت دیگه مسترم یه اخم کرد دیگ هیچی نگفتم ولی قیافم رفت توهم امیر بعد از ده مین اومد دیدم 5تا امپول داده دپ شدم چسبیدم به امیر که پاشو بریم خونه اونم اصلا به روی مبارک نیاورد منتظر بودیم بالاخره امیر رفت دارو هارو نشون بده ولی من داخل نرفتم داشتم به منشی نگاه میکردم یه دختر حدودا27ساله بود امیر با مستر اومد بیرون مستر رفت تواتاق بغلی امیرم دستمو گرفت رفتیم همونجا دو تا تخت برای تزریق بود و دوتام برای سرم. من باز چسبیدم به امیر که شوت شدم رو تخت تمااااام خاطراتی که اینجا خونده بودم تمام توصیفات شما از درد اون لحظه جلو چشمم اومد که زدم زیر گریه مسترم هی میگفت من که کاری نکردم امیر دستمو فشار داد به همراه اخم منم ساکت شدم اولی رو زد هیچی نفهمیدم داشتم بلند میشدم که امیر کمرمو گرفت مستر باز اومد گفت اخریه بزنم راحت شی منم گفتم خداشاهده نزنینم راحتماااا. هیچی نگفت تا زد تکون خوردم امیر گفت هیچی نیست عزیزم تمومه ولی تموم نبود از زانو پامو تکون میدادم که باز تذکر دادن ولی دردش بد بود نمیترونستم تحمل کنم بالاخره تموم شد. سه تای بعدی رو رضا زد که. اگه قسمت بود براتون خواهم گفت مرسی که خوندید

 

خاطره f.s جان

شاید همه چیز از اونجایی شروع شد كه امیرعلی بعد از تموم شدن درسش برگشت تهران پیش ما. از این بابت خیلی خوشحال بودم ولی امیر علی ، امیرعلی قبل نبود. برادری كه تا اون موقع اخم كردنشم ندیده بودم شده بود یكی از بداخلاق ترین آدمای زندگیم.تلاشای بی وقفه ام درباره فهمیدن مشكلش بی نتیجه موند و ترجیح دادم فكر كنم از همون اول دوتا برادر بداخلاق و جدی داشتم :((این قضیه ادامه پیدا كرد تا 2هفته پیش كه امیرعلی بخاطر كلیه اش بیمارستان بستری شد. یكی از كلیه هاش به شدت مشكل پیدا كرده بود و تمام این یك ماهی كه ما از مشكلش بی خبر بودیم اون تحت درمان بود. امیرعلی بیمارستان بستری شد و من اوضاع روحیم خوب نبود. تمام مدت عذاب وجدان و استرس داشتم. از اینكه اینهمه وقت مشكلشو نفهمیده بودم حس بدی داشتمو فكر اینكه یه وقت بلایی سرش بیاد دیوونم می كرد. مامان بابا وامیر حسین به شدت سعی داشتن من رو از مسئله دور نگه دارن و پنهان كاریشون بیشتر بههم می ریخت سه روز از بستری شدنش گذشته بود و حدود 48 ساعت بود كه نه امیرحسینو دیده بودم نه مامان بابا رو. صبح اون روز طبق معمول رفتم مدرسه.

فرشته (دوستم) می دونست چی شده و زیاد سر به سرم نمی ذاشت. زنگ آخر بود و شیمی داشتیم. آقای بابایی معلم شیمیمون اومد سر كلاس و حاضر غایب كرد و بعدم گفت تكلیفا روی میز میخوام ببینم( دبیر شیمیمون یه اخلاق جالبی داره اصلا براش مهم نیست ما پیش دانشگاهیم هر وقت تكلیفی بده جلسه بعد چكش میكنه اگرم ننوشته باشی از كلاس بیرونت میكنه تنها تزشم اینه كه تا نباشد چوب تر فرمان نبرند گاو وخر) فرشته زیر لب غرغر كرد :انگار اول دبستانه كه مشقا رو میبینه با وحشت به فرشته گفتم -مگه تست داشتیم؟! فرشته با تعجب نگام كرد گفت -خاك تو سرت كنن حتی نمیدونی چی رو باید مینوشتی؟! اومدن آقای بابایی حرف فرشته رو بی جواب گذاشت. تكلیفای فرشته رو چك كرد و بعد به من گفت تكلیفای شما؟! با بدبختی گفتم ننوشتم دستشو سمت در دراز كرد گفت پس بفرمایید بیرون گفتم آقای... حرفمو قطع كرد گفت وقت كلاسو نگیرید خانوم تشریف ببرید بیرون با بغض از كلاس زدم بیرون كارش واسم خیلی سنگین بود. توی حیاط نشستم تا زنگ خورد. سرم بدجوری درد میكرد. شقیقه هام به طرز وحشتناكی تیر می كشید. زنگ كه خورد رفتم بالا وسایلمو جمع كردم با فرشته راه افتادیم برگردیم خونه. توی راه یه ماشین برامون بوق زد كه توجهی نكردیم به راه خودمون ادامه دادیم.

اما مزاحم عزیز ول كن ماجرا نبود. شیفته پشتكارش شده بودم. برگشتم ببینم كدوم انسان فرهیخته داره مزاحمت ایجاد میكنه كه دیدم بهزاده. به فرشته گفتم بیا بریم تو روهم برسونیم از اونجایی كه فرشته خاطره خوبی از خاندان ما نداره ترجیح داد پیاده برگرده. با فرشته خداحافظی كردم سوار ماشین بهزاد شدم كه بهزاد گفت :یه ربعه دارم بوق می زنم چرا برنمی گردی؟!بی حوصله گفتم هر كی تو خیابون بوق زد باید برگردم نگاش كنم ؟!مثل اینكه حرفم قانع كننده بود براش كه چیزی نگفت گفتم چرا اومدی دنبالم؟!خندید گفت مامانم مخصوص تو فسنجون درست كرده بود گفتم تك خوری نكنم تو رو هم بیارم .صندلی رو خوابوندم دراز كشیدم گفتم برو خودتو رنگ كن من از فسنجون متنفرم زن عموم اینو میدونه. چیزی نگفت. سردردم كوتاه بیا نبود با همون شدت ادامه داشت . گفت رنگت پریده خوبی؟! سرتكون دادم گفتم آره زیر چشممو كشید پایین. دستشو پس زدم گفتم ده مین دكتر بازیتو تعطیل كن. ماشینو نگه داشت فكر كردم رسیدیم چشمامو باز كردم دیدم جلوی رستورانیم .گفتم اینجا چی كار می كنیم گفت تو رستوران چی كار می كنن؟!بیا بریم نهار بخوریم از ترحمی كه حس می كردم تو رفتاراشه حالم بدتر شد گفتم بریم خونه گفت تو كه فسنجون دوست نداری بیا...حرفشو قطع كردم گفتم یا برو خونه یا همینجا ماشین می گیرم میرم خونه خودمون اخم كرد ولی چیزی نگفت ماشینو راه انداخت دوباره خوابیدم سردردم به مراتب بدتر شده بود. رسیدیم خونشون بی حوصله با زن عمو و رها احوال پرسی كردم و بدون خوردن نهار خوابیدم .یكی دو ساعت بعد از خواب بیدار شدم. به اجبار زن عمو یه لیوان آب میوه خوردم نشستم سر درسم. زن عمو شام سالاد الویه درست كرده بود كه بخاطر سر درد و تهوع نتونستم بخورم. داشتم درس میخوندم كه یادم افتاد تستای شیمی رو هنوز نزدم. زنگ زدم فرشته ازش پرسیدم چیه كه مطلع شدم همش 100 تا تسته ناقابله. ساعتو نگاه كردم دیدم 2 نصفه شب طبیعتا تا صبح اون همه تست تموم نمیشد .به رها نگاه كردم دیدم داره هفت پادشاهو خواب میبینه . كتابامو جمع كردم رفتم تو اتاق بهزاد .دیدم داره با گوشیش ور میره. رفتم بالا سرش دیدم داره كلش بازی می كنه. با تاسف گفتم متاسفم برای مملكتی كه دكترش تویی. با تعجب نگام كر د گفت چرا؟! گفتم دكتر مملكت ساعت دو نصفه شب میشینه كلش بازی می كنه؟! قیافه ی حق به جانبی به خودش گرفت گفت پس چی كار میكنه؟! لبخند زدم گفتم به دخترعموش كمك می كنه مشقاشو بنویسه. هر چی بهزاد گفت من شیمی دبیرستان یادم نیست بلد نیستم گوش نكردم به حرفش. آخر سر مجبور شد كمكم كنه. بهش گفتم همه رو با راه حل كامل بنویس كخ با تعجب گفت تستم مگه راه حل میخواد؟! گفتم آره معلم ما می خواد. سخت مشغول تست حل كردن شدیم. از شدت خواب و سردرد رو به موت بودم ولی میترسیدم بخوابم تستا تموم نشه .بالاخره اون تكالیف لعنتی تموم شد با ذوق بلند شدم برم بخوابم كه دیدم ساعت 6 و نیمه .بهزاد به بیخوابی عادت داشت ولی من داشتم میمردم هم تهوع شدید داشتم هم سردرد. بهزاد رسوندم مدرسه اتفاقا زنگ اول شیمی داشتیم.

قبل اینكه دبیرمون بیاد سرمو گذاشتم رو میز چرت میزدم كه فرشته صدام كرد بدون اینكه سرمو بلند كنم گفتم هان گفت رسیدی تستا رو بزنی؟! همونجوری سرتكون دادم گفت میدیشون یه سوال رو از روت ببینم؟! گفتم خودت از تو كیفم بردار. از توی كیفم برداشت. یه چند لحظه گذشت كه دوباره صدام كرد با حرص سرمو بلند كردم گفتم چیه به برگه ی تستا اشاره كرد گفت داداشت برات حل كرده؟! گفتم نه گفت اینا داد میزنه دست خط خودت نیست میشه بدیشون داروخونه جاش چسب زخم بگیری بهت زده به برگه ی تستا نگاه كردم كه دیدم بعله من دیشب اونقد هول بودم كه نفهمیدم دست خط بهزاد با من زمین تا آسمون فرق داره.فرشته راست میگفت انگار روی برگه هام نسخه نوشته بودن. با وحشت به فرشته نگاه كردم گفتم حالا چه غلطی بكنم؟! گفت هیچی راستشو بگو بهش گفتم اگه باباییم مثه تو اپن مایند بود حتما بهش میگفتم در حال حرف زدن بودیم كه آقای بابایی اومد از شدت استرس تپش قلب و نفس تنگی گرفته بودم. فرشته دستشو گذاشت رو دستم گفت بیخیال بابا شمر كه نیست. حس كردم توی معده ام داره انقلاب میشه ولی از اونجایی كه اصلا به دموكراسی اعتقاد ندارم سعی كردم سركوبش كنم .آقای بابایی داشت حاضر غایب می كرد كه حس كردم محتویات معدم تو گلومه. از كلاس دویدم بیرون رفتم دستشویی. از دیروز چیز زیادی نخورده بودم ولی همون هارم به طبیعت بازگردوندم. تپش قلبو نفس تنگیم بدتر شده بود نشستم روی یكی از پله های راهرو. سرگیجه داشتم می ترسیدم بلند شم تو پله ها بخورم زمین. ناظممون اومد بالای سرم پرسید چی شد قضیه رو بهش گفتم كمكم كرد بریم توی دفتر.برام آب قند آوردن ولی نتونستم بخورم.

ناظممون خواست زنگ بزنه به خانوادم كه نذاشتم. ربطی به ترس نداشت. با اون همه درگیری كه داشتن نمی خواستم اذیتشون كنم .كلی با هم دیگه كلنجار رفتیم تا راضی شدم. اول زنگ زدن خونه كه كسی گوشی رو جواب نداد به مامان و بابا هم تلفن كردن كه اونام جواب ندادن گریه ام گرفته بود یه لحظه حس كردم همشون منو یادشون رفته.زنگ زدن به امیرحسین كه اون گوشی رو جواب داد گفت میاد دنبالم. تو اون لحظه هرچی حس مزخرف تو دنیا بود رو باهم داشتم .حدود یه ربع گذشت كه امیرحسین اومد. نزدیك سه روز بود كه ندیده بودمش. ته ریش قیافه شو جدی تر نشون میداد. با ناظممون احوال پرسی كرد یكم با هم صحبت كردن كه من گوش نكردم چی میگن. امیر كمك كرد سوار ماشین شم. سوار شدیم. زل زده بود بهم. با بغض گفتم ببخشید با اخم پرسید چیو ببخشم؟!گفتم میدونم خودتون گرفتاری دارید نمیخواستم براتون دردسر درست كنم گفت واسه همین نمی ذاشتی زنگ بزنن به كسی؟! چیزی نگفتم انتظار نداشتم ناظممون همه چیزو با چنین پیكسل بالایی واسه امیر تعریف كنه .رسیدیم خونه سوار آسانسور شدیم كه باز سرم گیج رفت امیر زیر شونمو گرفت نیوفتم زمین. وارد خونه شدیم بردم توی اتاق خودش لباساشو عوض كرد. اومد معاینه ام كرد. قند خون و فشارمو گرفت با تعجب پرسید زنده ای؟! پرسیدم چطور؟!گفت فشارت رو هفته آخرین باری كه چیزی خوردی كی بوده ؟! ترسیدم بگم دیروز صبحونه گفتم عصرونه دیروز با اخم نگام كرد گفت خونه عمو اینا قحطی اومده بوده كه چیزی نخوردی؟

چیزی نگفتم از اتاق رفت بیرون با چندتا آمپول و یه سرم برگشت. میدونستم خیلی خسته است. سر آمپولا اذیتش نكردم. دراز كشیدم اونم مشغول آماده كردن آمپولا شد. بی صدا اشك می ریختم كه برگشت سمتم خسته خندید گفت بذار لااقل آمادشون كنم بعد گریه كن بغضم تركید. انگار امیر فهمید قضیه به آمپولا ربط نداره اومد نشست كنارم گفت ببینمت چه مظلوم شدی تو امروز، چته ؟! با گریه گفتم امیر علی میمیره نه؟! گفت اوه اوه چقد زشت میشی گریه می كنی رفتی دانشگاه جلو كسی گریه نكنیا میمونی رو دستمون. به حرفش نخندیدم گریه ام بلند تر شد این بحث عوض كردنش بیشتر می ترسوندم حس می كردم مشكل زیادی جدیه گفتم چرا فكر میكنید بچه ام؟ !خیلی جدی گفت چون هستی ًبا حرص گفتم من فقط دوازده سال از شما كوچیك ترم با همون لحن گفت پس هنوز دوازده سال مونده تا بزرگ شی گریه ام شدید تر شد گفتم امیر علیم مثه مامانی (مامان بزرگم) شده نه؟!گفت مگه هر كی كلیه اش مشكل پیدا كرد مثه مامانی میشه؟!خدا كنه تو روانشناس نشی با این روحیه ات مریض بیاد پیشت قبل اینكه یارو بگه مشكلش چیه تو میشنی واسش گریه میكنی با مشت كوبیدم تو سینش گفتم چرا نمیگی امیرعلی چشه؟!گفت والا الان وضعیتش بهتر از منه تو بیمارستان خوابیده داره كمپوت میخوره یكیم هی عین خر شرك بغلش گریه نمی كنه داشتم دیوونه میشدم از جام بلند شدم گفتم خودم میرم بیمارستان ببینم چشه دستمو كشید افتادم رو تخت گفت خیلی خوب بابا خودم میگم بعدم شروع كرد در مورد وضعیت امیرعلی توضیح دادن كه من به قطع میتونم بگم حتی یه كلمه از حرفاشم نفهمیدم .حرفاش كه تموم شد اشكامو پاك كردم گفتم میشه همینا رو یه بارم زیر دیپلم بگی خندید رفت سر آمپولا گفت زیر دیپلمش میشه اینكه حالش خوبه دوباره دراز كشیدم مشغول آماده كردن آمپولا شد. داشتم بهش نگاه می كردم برگشت سمتم گفت اگه استرس می گیری بیرون آمادشون كنم به معنی نه سر تكون دادم. صورتمو برگردوندم سمت دیوار. با آمپولا اومد بالای سرم. خودش آمادم كرد. پنبه كشید گفتم آمپوله چیه؟! گفت بكمپلكس شل كن دردت نیاد. صورتمو تو بالشت فرو كردم. نیدلو وارد كرد و شروع كرد به تزریق .درد داشت ولی صدام درنیومد. كشید بیرون و پنبه گذاشت جاش.خندید گفت اگه میدونستم امیرعلی چیزیش بشه تو انقد مظلوم میشی هر هفته خودم یه بلایی سرش میاوردم. چیزی نگفتم. دوباره پنبه كشید گفتم این چیه؟! گفت نوروبیون. نوروبیون دیگه وقار و متانت برنمی داشت. گفتم نمیشه نزنی؟! گفت نه یواش می زنم دردت نیاد توام شل بگیر. دوباره پنبه كشید و نیدلو وارد كرد.باز سرمو فرو كردم تو بالشت.امیر خیلی آروم و با حوصله تزریق می كرد. همین باعث شده بود دردش كمتر شه اما همونشم خیلیییییی درد داشت تا وسطاش تحمل كردم ولی وسطش پام سفت شد. امیر ضربه زد گفت شل كن .سرمو آوردم بیرون گفتم امیر خیلی درد داره نمی تونم گفت نفس عمیق بكش آخراشه. نتونستم پامو شل كنم. همونجوری یكم تزریق كرد كه جیغم دراومد. گفت شل كن اینجوری دردش بیشتره با گریه گفتم امیر جون مامان درش بیار مردم از درد گفت باشه شل كن در بیارم یكم شل كردم كه درآورد. پنبه گذاشت و لباسم درست كرد. بر گشتم دیدم جفت سرنگا خالیه. با حرص نگاش كردم كه خندید گفت حیف بود خوب. یكم صبر كرد تا فشارم بیاد بالا بتونه رگ بگیره. سرمم وصل كرد و یه آمپولم توی اون خالی كرد. نمیدونم آمپوله چی بود ولی باعث شد خیلی زود خوابم ببره. بیدار كه شدم هوا تاریك بود. امیرو صدا كردم كه بیاد آنژیوكتو دربیاره ولی جواب نداد. یه ربع صبر كردم آخر سر حوصلم سر رفت خودم آروم كشیدمش بیرون كه باعث شد استخون دستم تیر بكشه و خون بزنه بیرون. جاش پنبه گذاشتم و چسب زدم. از جام بلند شدم دیدم امیر رو كاناپه خوابش برده. از توی اتاقم براش پتو آوردم اومدم بندازم روش كه از خواب بیدار شد .دستمو كه دید اخم كرد. پنبه رو برداشت نگاه كرد بلایی سرش نیومده باشه. گفت پاشو غذا داغ كن بخور دوباره حالت بد نشه گفتم امیر شام بریم بیرون با چشمای بسته خندید گفت ضعیفه جای اینكه پاشی واسه خان دادشت قرمه سبزی درست كنی از این پیشنهادای بی شرمانه بهش میدی؟!بازوشو نیشگون گرفتم با ناله گفت جون هر كی دوست داری ول كن بذار بخوابم از 72 ساعت پیش تا حالا 7 ساعت نخوابیدم . دلم براش سوخت. رفتم سر درسم اونم باز خوابید بالاخره اون تستای طلسم شده تموم شد. شبم بهزاد اومد خونه ی ما شام درست كرد كه من نخوردم نیمرو خوردم ولی خودشو امیر كه خوردن تا صبح كارشون به عرق نعنا و رانیتیدن خوردن كشید. امیرعلیم چند روز بعد مرخص شد و انگار واقعا قضیه اونقدرم جدی نبود ولی من خیلی اذیت شده بودم 

پ.ن 1:هنوز نفهمیدم كلیه چه ربطی به حسن خلق داره ولی امیرعلی از وقتی از بیمارستان برگشته مثل قبل شده 

پ.ن 2 :من دارم سعی می كنم با تپش قلبو نفس تنگیم هم زیستی مسالمت آمیز داشته ولی بابا و امیر حسین نمیذارن. معتقدند این چند وقته خیلی ضعیف شدم قرار شده ماهی یدونه نوروبیون و بكمپلكس بزنم. امیدوارم یادشون بره تا ماه بعد :((

پ.ن 3 : این خاطره رو كه تایپ می كردم داشتم فكر می كردم چقد ایناییی كه تو خانوادشون هیچ دكتری ندارن خوشبختن لااقل واسه یه افت فشار ساده این همه آمپول نمی خورن كارشون با یه آب قند حل میشه 

پ.ن 4 :این خاطره رو بخاطر فشار زیادی كه روم بودنتونستم خیلی خوب بنویسم شرمنده

خاطره ارزو خانم

سلام خدمت دوستان گرامی امیدوارم حالتون خوب باشه امروز میخام خاطره پدربزرگ پدریم بهتون بگم که دیروز خاطره ساز شد بریم سراغ خاطره از قدیم گفتن اول روز بد بیاری تا آخرروز دامن گیره اما بهش اعتقاد نداشتم اما دیروز ایمان آوردم صبح وقتی بیدارشدم نمیدونم چه مرگم شد که تصمیم گرفتم برعکس روزهای قبل تیپ رسمی کارم نزنم ویه تیپ پسرکش بزنم نمیدونم کرم اول صبحی چی بود ومجبورا برای ست کردن تیپ مجبور شدم کفش ده سانتی بپوشم مستقیم به محل کار رفتم وای یادم رفت کارم بگم من بعنوان مشاور تومرکز ترک اعتیاد بمدت سه ماه به استادم کمک میکنم چون مشاور اصلی وضع حمل کرده خب بریم سراغ خاطره محل کارم سه روز با یه معتاد سرسخت طرفم که به هیچ وجه بامن همکاری نمیکنه پدرم درآورده شیطونه میگه بردارمش ببرم بیرون یه کتک درست حسابی بزنم بلکه آدم شه خب چیه نزدم که شیطونه میگه نه من وازیطرف من آدم دقیقه نودی هستم وتمام گزارش کارهام روز آخر مینویسم وپاک نویسی میکنم و الان استادم گزارش کار میخاد ازم من دوروز هی میگم چشم وامروز ازبس تایپ کردم و به لب تاپ نگاه کردم چشمهام عین ابر بهاری درحال باریدن هستن وبالاخره به هزار بدبختی گزارش هام تمام شد به استاد تقدیم کردم وبعداز یه ساعت تاخیر از ریتم روزانه کارم تمام شد و راهی منزل شدم وسطهای راه بودم که مامانم زنگ زد که بابات جلسه داره ونمیتونه خریدهای منو انجام بده برات اس ام اس میکنم بخربیار ومن هرچه گفتم مامان جان من خیلی خسته ام بمونه فردا میگفت چیکار کردی مگه خسته ای بیل زدی یا رفته بودی بیگاری توسرما هان بدون خریدها حق آمدن به خونه رو نداری من موندم مادرم واقعا مادرمنه یا محبت مادریش یادش رفته مجبورا برگشتم سمت فروشگاه با آمدن لیست خرید از طرف مامان بالاخره کشف کردم دقیقه نودی من به کی کشیده چون باید به ده جا میرفتم بابت خرید وعزا گرفتم چون با این کفش ها خریدها رو میکردم دیگه کلا چلاق میشدم آخه مونده بودم من تیپ برای کی زدم معتاد تو ترک اصلا توحال خودش هست که به تیپ منم دقت کنه هم رانندگی میکردم هم بخودم فحش های رنگارنگ میدادم بالاخره فروشگاه رسیدم خریدهام انجام دادم ورفتم گذاشتم توماشین ورفتم ماشین گذاشتم تو پارکینگ ورفتم سمت قصابی گوشت ومرغ گرفتم باهزار بدبختی بااین کفش ها بردم تو ماشین بعدهم دوباره برگشتم رفتم میوه خریدم وسطهای میوه دیگه باورکنید چلاق شده بودم دیدم آخه ساعت سه ونیم بجز من بدبخت همه درحال چرت روزانه هستن واسه همین کفش هام درآوردم گرفتم دستم با پلاستیک میوه ها راه افتادم اما ازشانس من بدبخت هرکی رد میشد یه نگاه بد بمن میکرد ومیخندید حتما میگفتن آخه چه مرگته بلد نیستی کفش ده سانتی میپوشی بموند که بخاطر فصل سرما کفش هام یخ زده بود از سرما رسیدم توماشین یکم پاهام مالیدم تا بلکه جون بگیره وراهی شدم برم سمت سیب زمینی وپیاز اما چشمتون روز بد نبینه یادم رفت کفش پام نیست و همونجوری پیاده شدم رفتم سمت وانتی وداشتم سیب زمینی وپیاز چک میکردم یخ نکرده که دیدم پیرمرد بیچاره از تعجب چشمهاش چهارتاشده وداره منو نگاه میکنه گفتم خب خوشتیپ عین من ندیده حتما بزار کیف کنه قیمت پرسیدم و گفتم از کیسه های پنج کیلویی که سوا کرده دوتا بده اونم چشم گفت ودیدم رفت سمت جلویی ماشین گفتم نگاه تیم زدم کیف کرده میخاد بهم از جنس خوبهاش بده اما چه خوشخیال برام یه جفت دمپایی آورد گفت دخترم بگیر پات کن آنجا بود فهمیدم چه دست گلی آب دادم وخواستم هرجوری شده آبروداری کنم گفتم ممنون عموجان من یه مشکلی داشتم نذرکردم حل شه دو روز بدون کفش راه برم توسرما حالا هم نذرم برآورده شده منم بایدنذرم ادا کنم اونم تعجب کرد وگفت دخترم تو عاشورا وتاسوعا انجام میدادی بهترنبود گفتم نه عمو اصلش تو سرماست اونم گفت اجرت با امام حسین دخترم قبول باشه وگفت توبرو من من میارم خریدهاتو تشکر کردم وبسرعت نور ازآنجا دور شدم و گفتم دیگه غلط بکنم از این خیابون ردبشم من چون دیگه پیرمرده تامنو میدید داستان نذر من درآوردی منو به همه میگفت بچه ها فکرنکنید دروغگوم اما باید یجوری ماست مالی میکردم واین بفکرم رسید رسیدم خونه وماشین پارک کردم وتو پارکینک جورابهام درآوردم وپاهام شستم و دمپایی پا کردم ورفتم توخونه مامان تامنو دید گفت خریدهات کو هان بگرد گفتم مامان اعصابم خط خطی حال هم ندارم سربه سرمن نزار جان عزیزت خریدهام توماشین به فاطی بگو بیاره بالا و مستقیم رفتم سمت اتاقم پاهام که تاوال زده بود بخاطر سرما سوزش داشت خودم هم خسته وکوفته هرکاری کردم یکم بخوابم درد پاهام نمیذاشت واسه همین بلندشدم رفتم آشپزخونه یه دارو خوردم و آمدم اتاق دراز کشیدم تاچشم هام گرم میشد دیدم یکی میکوبه به دراتاقم وعمه عمه میکنه فهمیدم وروجک خانم آمده بلندشدم دراتاق باز کردم وبغلش کردم وباخواب خداحافظی کردم با عزیزعمه بازی کردم دوساعت بعد باهزار مصیبت ازم دل کند ورفتم اتاقم تا بخوابم چون بدجور خسته بودم با این وروجک هم بیشترشد اما بازم تا سلام دادم بخواب صدای مامانم آمد که پاشو پدربزرگت مریض شده بابات میگه من سرم شلوغه آرزو ببره چون اون آشنا دکتر زیاد داره باحالت گریه گفتم مامان من به چه زبونی بگم خسته ام که متوجه نگاه وحشتناک مامانم شدم وگفتم الان کجان گفت بایدبری از روستا بیاری عموت رفته جنوب گفتم خب باآژانس زن عمو بیاره بیمارستان که مامانم گفت یبار ازتو کمک خواستیم ها تنها نمیری که عارف هم میاد پاشو دیروقته بلندشدم لباس تنم کردم وماشین روشن کردم وزنگ زدم به عارف وبهش گفتم تو مرکزباشه میام آنجا بعدرسیدن ماشین دادم به عارف خودم صندلی جلو تنظیم خواب کردم تا وقتی میرسیم روستا یکم بخوابم باصدای عارف که گفت رسیدیم بیدارشدم ورفتیم تو اما تا پدربزرگ دیدم متوجه شدم که کارمون خیلی سخته چون یه پاش کلا ورم و قرمزی شدید داشت که این نشونه بدی بود وکلا نمیتونست راه بره باهزارمصیبت سوار ماشین کردیم وراه افتادیم منم گوشیم برداشتم به دوستم که پزشک تماس گرفتم واونم نظر منو داشت که ورم یا ازتنبلی کلیه است یا هم لخته داره بهم گفت ببرم بیمارستان هم دکتر داخلی هم دکتر مجاری ادار معاینه کنه تشکر کردم وزنگ زدم به بیمارستان وتا ببینم شیفت کدام دکتر که متوجه شدم از همکارهای خودم هستن رسیدیم بیمارستان رفتم ویلچر آوردم وآقاجون سوار کردیم وبردیم اورژانس تاخواستیم آقاجون بزاریم روی تخت نمیدونم تخت یدفعه چرا حرکت کرد و من وداداش گرامی متوجه نشدیم وآقاجونم انداختیم زمین ومن یه عادت بدی که دارم اینکه یکی بیفته خنده ام میگیره داشتم میخندیدم که یه مریض گفت شما بدبخت آوردین خوبش کنید تا بکشین داداش هم عصبی شده بود که نخنددبیاکمک آقاجون هم میگفت من خوبم چیزیم نشده دکتر علیپور ریس اوژانس آمد بگه خانم چرا اوژانس بهم زدی تامنو دید گفت خانم دکتر بازم که شما سوژه ساز شدی گفتم بفکر سوژه نباش کمک کن پدربزرگ بزاریم روی تخت بعد هم زنگ بزنید دکتر سالور وکیانی بیاین تامعاینه بکنن آقاجون گفت چشم خانم دکتر عصبی پدربزرگ که گذاشتن روی تخت پرسیدم دردنداره جایش که گفت نه خوبم عزیزم بعد از معاینه دکترها گفتن باید آزمایش وسونوگرافی بشه تا نظر قطعی بدیم تشکر کردم وپرستار آمد خونگیری کنه که چون تازه دوره میگذرونه یکم اذیت شد بعدهم آقاجون سوار ویلچر کردیم ورفتیم سونوگرافی انجام بدیم مریض داخل بود وماهم بیرون منتظربودیم روبروی سونرگرافی اتاق عمل عمومی وزنان بود اول یه خانم باردار بردن اتاق عمل بعد هم ازکنار ما یه مردی که شکمش بزرگ بود داشت ناله میکرد بردن آقاجون گفت آرزو اینوچرا بردن آنجا گفتم آقاجون خب باردار بودبردن که عمل کنن گفت دختر منو دست ننداز گفتم آقاجون من چرا سربه سرتوبزارم هان برو دعا کن خودت وپسرهات این زمان ازدواج نکردین واگرنه الان شماهم مجبوربودی حامله شی الان زنان میترسن وحامله نمیشن مردی هم اصرار کنه بچه میخام خودش حامله میشه برگشتم دیدم داداش وپرطنل بیمارستان که بما کمک میکرد از خنده دارن میمیرن آقاجون یه استغفراالله گفت فحش مثبت +18بار مردهای این زمانه میکردمنم ریزمیخندیدم بعدهم مریض آمدبیرون نوبت ماشد بریم رفتم توبعدسلام واحوالپرسی باخانم دکتر نخسه رو دادم واون گفت شلواروشورت پدربزرگ تو دربیار درازبکشه روتخت برگشتم دیدم آقاجون سکته ناقص زده ورنگ به رو نداره گفت آرزو من عمرا بزارم این خانم دکتر منو سونو کنه گفتم آقاجون واچرا گفت حیاهم خوب چیزیه گفتم آقاجون بابا مریضی باید سونو بشی نشی از کجا بدونیم ورم پات ازچیه گفت خب بیمارستان به این بزرگی دکتر مرد نداره گفتم خوب داره من چیکارکنم تیپ زدی آمدی این خانم دکترهم گلوش پیش تو گیر کرده هی میگم تیپ نزن دردسرمیشه واسه اینه ناسلامتی مریضی کت وشلوار اندامی پوشیدی اونم مونده بودچی بگه برگشتم سمت خانم دکتر گفتم ببخشید آقاجون من وفاداربه زنشه قصد ازدواج نداره شماهم بیخیال شو خانم دکتر درحالیکه میخندید گفت آرزو خدانکشتت آدم نمیشی تو گفتم من یاتو که عاشق پیرپولدار شدی هان بعدهم به آقاجون گفتم پاشو لباس هات دربیارم ناز نکن اونم عصبی نگاه ام کرد گفتم آقاجون بابا دکتره گیرنده من دکتر مرد ازکجابیارم به هزار مصیبت راضی شد سونو رو انجام بده اما زورش بمن رسید گفت این دکتره توخودت اینجا چیکارمیکنی یعنی گمشو دا منم رفتم بیرون منتظروایسادم بعداز اتمام کاربه اوژانس برگشتیم ومنتظر جواب آزمایش شدیم بعدهم دکترها آمدن تشخیص دادن لخته خون نیست وتنبلی کلیه و عفونت پا دادن وگفتن بایدبستری بشه تا آنتی بیوتیک از رگ بگیره اما آقاجونم زیربار نمیرفت میگفت دخترم توخونه انجام میده دیدم ناراحته بادکتر صبحت کردم واونم گفت میشه توخونه هم انجام داد توهم بلدی پس به داداش گفتم توآقاجون ببر ماشین تامن داروهاش بگیرم بیام یه کارتن سرم یه پلاستیک پر آمپول ودارو دستم بود تا آقاجون دید گفت من میگم دکتر شخصی منو ببر دکتر درمانگاه دکترنیست یه کارتن بهم داارو داده بعدهم رسیدیم خونه باهزاربدبختی بردیم خونه بعداز استراحت بلندشدم انژکت وصل کردم و بعدهم آنتی بیوتیک آماده کردم ریختم توسرم دیدم آقاجون غرق نگاه منه گفتم چی شد دردت آمد گفت نه عزیزم خیلی خوب زدی امیدوارم از داستان من خوشتون بیاد دراینجایه توضیح هم درمورد همکاربودنم دربیمارستان بگم من دوسال دوره پرستاری و دستگاه کولون وآندوسکوپی گذروندم چون دوست داشتم درکنار روان شناسی یکار متفاوت هم داشته باشم واستخدام بیمارستان هستم درکناراینکار کارمشاوره هم انجام میدم اما بخاطر فشارکاری زیاد یسال مرخصی گرفتم ازبیمارستان واسه همین توبیمارستان همه منو میشناسن لازم دونستم تا اینم بگم تابدونید چرا باهمه آشنا هستم

خاطره فائزه خانم

سلام اسمم فائزه است حدود شش ماه است که با اینجا آشنا شدم من زمانی که زیاد راه میرم پهلو سمت راستم درد میگیره و زیاد نمیتونم راه برم یه مدت شده بود که این درد خیلی زیاد شده بود جوری که همش از درد گریه میکرم چند روز گذشت و من با اصرار مامانم رفتیم دکتر زمانی که رسیدیم یه بیمارستان کوچیک با چندتا در بود مامانم رفت وقت گرفت منم زمانی که وارد بیمارستان میشم حرف نمی تونم بزنم هیچی حالم خوب خوب میشه خلاصه رفتیم تو دقیق نمیدونم مرد بود یا زن چند تا ازم سوال پرسید و گفت سونوگرافی برو احتمال میدم آپانتیس باشه منم خوشحال که آمپول نیست یهو گفت یه آمپول مینویسم که دردت کمتر شه منم ناامید به سمت دارو خونه حالا دارو خونه جوری بود که باید از بیمارستان بیای بیرون و بعد برسی به داروخونه هیچی یه عالمه قرص و با آمپول جالب این بود مامانم اصلا یادش نبود که من آمپول دارم و داشتیم میرفتیم که من گفتم خدارو شکر که دیگه آمپول نمیزنم یه قیافه ی پیروزی به خودم گرفتم دیدم مامانم برگشت گفت اههههههه یادم رفت بیا بریم آمپولتو بزن بعد بریم منم گفتم مامان نه من حالم خوبه تا آخر مامانم پیروز شد یه پرستاری مرد داشت و یه اتاق منم فکر نمیکردم که یه مرد میخواد برام آمپول بزنه رفتم نشستم رو تخت و حالت بغض داشتم که مرده گفت آماده شو برات بزنم حالا اتاق تزریقات همه چیزش سبز بود بدتر بهم استرس وارد کرد خلاصه خودم آماده شدم و غرورم نذاشت که پیش یه مرد گریه کنم فقط تنها کاری که میکردم جمع کردن رو میزی بود خب مرد بود دیگه آبروم میرفت مخصوصا که اگه هر روز ببینیش یعنی رسما داشتم جون میدادم تا تموم شد من تا ۵ دقیقه رو تخت ولو بودم از بس درد داشتم خلاصه لنگان لنگان رفتیم خونه جاش کبود کبود بود منم تا یه هفته زمانی که مینشستم هر چی فحش تو دنیا بود نثارش میکردم تمام ببخشید اگه بیمزه بود

دوستام انقدر منو دوست دارن دعا میکنن ۱۲ ماه رو۱۳ ماهش رو مریض باشم آخه زمانی مریض میشم خیلی مظلوم میشم الان که دارم مینوسم مظلومم دعاکننین برام مریض شدم😱😱😱😱😵😵😵😵💋💋💋💋💋ممنون که خوندین

خاطره سارا خانم

سلام به همه و ممنون از کامنت های پر از مهربونی تون

من یه خاطره دیگه نوشته بودم که آپ نشد .حالا این میشه خاطره چهارم اما چون سوم نخوندین یه خلاصه بگم.

من یه چند ماهی خیلی کسل و بیحوصله شده بودم و اصلا حال و حوصله برای کار نداشتم انرژی ام کلا پایین بود تا یه روز که صدای همکارا در اومد که اینجوری نمیشه و سرماخوردگی های مکرر و.. داشتیم بحث میکردیم که دکتر اورژانس (بستگی به تعداد کیس هامون داره اما طبق دستورالعمل هامون معمولا هفته یا دوهفته ای با یه پزشک قرارداد داریم میاد و پرونده ها رو تکمیل میکنه) اومد و شنید و طبق معمول کلی نصیحت کرد و گفت یه چکاپ کامل نوشت گفت بیار ببینم .منم بچه حرف گوش کن رفتم آزمایش دادم و نتیجه رو گرفتم وضعیت خونی ام افتضاح بود (خودم برای خودم دکتر خوبی هستم) ترجیح دادم اوضاع ام رو بهتر کنم بعد ببرم تا ببینه خلاصه دو هفته ای گذشت و یه روز صبح که از هشت صبح کیس داشتم و اتفاقا حالم هم خیلی بد بود اومدم برم چایی بخورم و با همکارم حرف میزدم که چقدر کیس اعصابم خورد کرد که صدای آزاده ( دکترمون اسمش آزاده است) رو شنیدم همینجوری فاتحه ام خوندم و دعا دعا میکردم که کیس بعدی ام بیاد که صدام کرد ترجیح دادم به روی خودم نیارم رفتم و سلام علیک کردم میخواستم بپیچونم که گفت آزمایشات چی شد؟ منم گفتم رفتم گفت پس چرا نیاوردی ببینم گفتم خوب بود .خندید و گفت حالا خانم دکتر بیارمنم ببینم .دیگه مجبور شدم آوردم و دید و کلی غر زد و دعوام کرد و با همکارا دعوا کرد که چرا حواستون به این نیست دفترچه مو خواست منم همین که آوردم از شانسم کیس اومدم خوشحال شدم و رفتم تو اتاق سر چهل و پنج دقیقه مشاوره تو دلم دعا میکردم که رفته باشه که رفتم دیدم نشسته و اصرار که برو دارو هاتو بگیر بیار هر چی من اصرار کردم که حالا میرم نشد یه نگاهی کردم دیدم بعله کلی AP فهمیدم نصف بیشترش آمپوله . به روشهای تخصصی خودم سعی کردم و موفق شدم که راضی اش کنم بره و اما از همکارا قول گرفت که من آمپولام بزنم و دارو هامو بخورم. اون روز رو رد کردم فردا رفتم داروها رو گرفتم و آوردم و اجبارا دوتا آمپول رو خوردم و کلی هم جیغ که نوروبیوم درد داره و همکار عزیزم حرف زد که حواس منو پرت کنه گذشت روز بعد آمپول ویتامین دی بود که هرچی گفتم دارم قرص میخورم گفتن نه جذب نشده و باید تزریق کنی خلاصه به زور دو همکار دیگه منو بردن بالا خوابوندن رو تخت .من واقعا گریه میکردم اونا هم مسخره میکردن که روانشناس ما رو ببین ملت میان پیش تو مشکلشون حل کنی و.. منم بدتر گریه میکردمکه منم آدمم و ترس یه چیز عادیه .خلاصه یه نیم ساعتی من گریه کردم اونا خندیدن تا همکارم آپول رو کشید و منو آماده کرد منم حسابی خودمو سفت کرده بودم همین جوری خواست تزریق کنه سریع که حواسش نبود آمپول روغنی سر سرنگ مونده روی پای منو آمپول مثل بمب ریخت بیرون .کلی دوباره خندید که ببین راضی نبودی سر سرنگ رو کشید بیرون و الان سه روزه دارم می پیچونم بقیه رو هم نزنم.

بخدا روانشناس ها هم آدم هستن و هر آدمی یه سری فوبیا داره که عادی من خیلی هم تلاش کردم که حلش کنم اما نشده