خاطره دردانه جان

خانوم ها و آقایون سلام☺️
حالتون خوبه؟
همه چی رواله؟
من دردانه هستم از تهران و دارایِ یک عدد خواهر عزیزتر از جان به اسم درناز😁🧡
بریم سراغ خاطره ک داغه داغه و مربوط به امروز صبحه:
دیروز خاله م زنگ زد ک میخوان برن برای چکاپ ماهم بریم
آزمایش خون رو دکتر نوشت رز بعدش ساعت ۷ صبح راهی آزمایشگاه شدیم...حدود یک ساعت معطل شدیم تا نمونه گیر تشریف بیارن🙄 البته اینم بگم انصافا خیلی رعایت کرده بودن...سالن هم خداروشکر بزرگ بود!
طبق معمول رایان بغل من خواب بود😐😂
البته منم به کس دیگ ای نمی دادمش😁
روی صندلی ها یکی درمیون علامت قرمز زده بودن که فاصله رعایت شه
همین ک نشستیم احساس کردم ۱۰ جفت چشم زل زدن به ما(دوقلو بودن همیشه خوب نیست🙄)
مادرم و خاله م رفتن ک نوبت بگیرن آرینم بعد اینک نوبت گرفت رفت طبقه پایین(طبقه پایین آزمایشگاه آقایون بود بالا آزمایشگاه خانوما)
روبروی ما ی دختر و پسر جوون تقریبا ۲۳_۲۴ ساله نشسته بودن... دختره دقیقا از لحظه ورودمون چشاش بین من و درناز درگردش بود😅
بلاخره بعد ۵ دقیقه گفت: شما دوقلویین؟😍
درناز"بله"
دختره خم شد سمتون(البته با رعایت فاصله😑🙄)گفت"من باردار‌م‌...آرزو میکنم خدا دوتا دختر دوقلو مثل شما بهم بده😍"
من"مبارکه😍ایشالله هرچی صلاحه همون پیش بیاد💛"
درناز"شما برای آزمایش خون اومدین؟"
دختره"برای آزمایش ازدواج اومدیم"
من و درناز تو افق محو شدیم😶😂
۱۵ دقیقه بعد نوبتمون شد خاله م رایان و ازم گرفت 
اول درناز نشست...کش و بست بالای دستش رگشو پیدا کرد و پنبه زد سرنگ و فرو کرد توی دستش ی ذره خون وارد سرنگ شد کش رو باز کرد
درناز عکس العمل خاصی نشون نداد فقط اولش ک سرنگ و زد صورتش جمع شد
بعد از درناز، نوبت من شد..دوباره همون مراحل و تکرار کرد فقط بازم لحظه ورود سرنگ یکم سوخت!

پ.ن۱:مرسی ک خوندین🧡
پ.ن۲:
به آدما به اندازه شعورشون اعتماد کن 
نه شعارشون🙄👌🏻

خدانگهدار👋🏻🧡

خاطره هلیا جان

سلام من هلیا هستم ۱۶سالمه از تهران
یه خواهر دارم ماعدع که ۲۰ سالشه و نامزده(نامزدش پسر عممه که خیلی عشقه و مثل برادرمه)خب حالا بریم سراغ خاطره:
ماعده و امیر تازه نامزد کرده بودن که قرار شد یه چند روزی بریم با خانواده عمم سمت یکی از روستاهای سمت تبریز و ارومیه و اونورا که میشدن فامیلای شوهر عمم (عمو حمید) خلاصه ما راه افتادیم و رفتیم تو راه کلی خوشگذشت و کلی حال داد منو پسر عمه کوچیکم محمد که تو ماشین ما اومده بود کلی خندیدیم محمد امسال کنکور داد بچه ها....
خلاصه رسیدیم به روستای عمو حمید اینا و ماشین نگه داشتن و گفتن که پیاده شیم ما همه پیاده شدیم و به سمت یه خونه روستایی از این کاه و گلیا که تو حیاط سه تا سگ داشتن منم که ترسوو😂😐😂😂چسبیده بودم به عمم اونم از من بدتر خلاصه رفتیم داخل حدود ساعت ۷ بعد از ظهر بود مادر شوهر عمم و پدر شوهرش اومدن سمت ما با خوشرویی و مهمون نوازی مارو به خونه بردن یه خونه که پر از عشق بود باور کنید 💙
شام خوردیم و پدر شوهر عمه یکم با منو ماعدع به فارسی صحبت کرد که هی غلط می‌گفت منو ماعدع و محمد و امیر ترکیده بودیم😂😂😂😂خودشم میخندید.....و اینکه خیلی خوشحال بودن که ماعدع و امیر باهم نامزد شده ان
مامان و عمه و مادربزرگ اومدن گفتن که پاشید بریم بخوابیم و جامونو تو یه اتاق پهن کرده بودن ما خانوما داخل اون اتاق خوابیدیم (بچه‌ها اتاق که اونا بهش میگفتن یه حالت سوعیت مانند بودو بزرگ بود) همه خواب بودن و من خوابم نمیبرد هر کاری میکردم خوابم نمیبرد و صدای سگ و گرگ و اینا میومد🥺منم خیلی ترسیده بودم قشنگ احساس می کردم دارم میلرزم از ترس و تا خوده طلوع آفتاب نخوابیدم و لرزیدم 🤦که بعدش نفهمیدم چجوری خوابم برده بود
ساعت حدودا ۱۰ صبح مامانم اومد که بیدارم کنه  گفت هلیا پاشو مامان زشته اینجا تا یک بخوابی من اصلا سرم سنگین شده بود و حالم خوب نبود مامان دید که جوابی ندادم دوباره اومد پتو رو از روم کشید کنارو دستمو گرفت بلندم کرد گفتم مامان نکن دارم میفتم🥺🤦 مامان گفت بشین بیینم بعد دستشو گذاشت رو پیشونیم و گفت تب داری چرا 😐همون لحظه عمه اومد تو اتاق و گفت چرا نمیاید صبحونه بخورید که مامان گفت مریم هلیا تب کرده قیافشو نکاه🥺☹️ مریض شده 😥🤦 عمه اومد گفت هلیا دخترم ببینمت گلوتم درد می‌کنه؟؟😟 گفتم اوهوم سرم گیج مییره سردمه (لرز کرده بودم 😞)عمه به مامان گفت خب بذار بخوابه یکم براش قرص میارم بعد صبحونه بخوره که مامان جامو جمع نکرد و گفت همینجا بخواب با بیجونی خوابیدم مامانم دوتا پتوی بزرگ انداخت روم تا کلم پتو کشیده بودم یه ربع گذشت مامان و امیر اومدن امیر گفت هلی بیداری؟؟پاشو ببینم که اروم پتو رو آوردم پایین گفتم می‌خوام بخوابم و‌همون لحظه صرفم گرفت گفت چرا اینجوری شدی اخع بعد دستشو گذاشت رو پیشونیم و رو به مامانم گفت ارع تب داره بعد به من گفت پاشو غذاتو بخور ابجی که بتونی قرص بخوری یکم خوردم به زور مامان بعدشم قرص خوردم یه ربع نگذشت که همرو بالا آوردم و همراه با گریه 😥🥺🤦 میگفتم مامان من نمیخورم چیزی نمی‌خوام بخورم😟😥🤦🥺☹️😥 اونم گفت الهی فدات بشم که و بعد دستو صورتم آب زد با کمک مامان راه میرفتم از دستشویی اومدیم بیرون و رفتیم داخل اتاق من همون‌جوری افتادم تو رخت خواب و تا خوده شب ساعت ۸ اینا بکوب خوابیدم که تو اون دوران انگار تبم زیاد بوده و مامان پاشویم کرده بود که من هیچی نفهمیدم و ولی از تب زیاد فقط ناله میکردم کم کم چشام باز شد دیدم که مامان و عمه و عمو حمید و امیر دورمن من گفتم مامان و 🥺😭حالم بده و‌ مامانم دلداریم داد و رو به بابام گفت چیکار می‌کنی بچه داره اذیت میشه از صبح هیچی نخورده بچم که قبل از بابام عمو حمید گفت الان تاریک شده نمی‌تونیم ببریمش شهر و بابا هم تایید کرد من داشتم می مردم از بی حالی مه عمو حمید گفت بزار ببینم که اینجا کسی هست که بیاد یا نه و با بابام رفتن چند تا از همسایه ها بپرسن منم تو اون مدت یا بالا آوردم یا گریه کردم یا صرفه شدید میکردم که مامانم کلافه شده بود بخاطر حال خرابم ...
یه ساعت بعد بابام  اومد گفت که پسر عموی عمو حمید گفته که یه سرم تو خونشون دارن که برای چند روز پیش هست که استفاده نکردن و بخاطر فشار پایین و بی حالی شدیدم اونو برام وصل کنند مامان گفت بازم خوبه که من گفتم مامان نمی‌خوام 😥☹️🤦😭 اونم گفت اخع سرم درد نداره 😐و بعد عمو حمید و یه پسره بیست و  سه چهار ساله  اومدن تو و سلام کردن و من انقدر داغون بودم که جواب ندادم پسره اومد گفت یه کمد بندی کشی  چیزی بدید دستشو ببندم و بعد سرم و شروع کرد به اماده کردن شالمو از روی پیشونیم بسته بودم بلکه سر دردم کم شه باباو عمو رفتن بیرون مامانم یه تیکه کش آورد داد به اون پسره که فکر کنم اسمش علی بود چون عمم علی صداش میکرد به مامانم گفت استینشو بزنید بالا من بغض کرده بودم به جای مامان امیر اومد 😐استینمو زد بالا  و گفت نترسیا چیزی نداره 😊 منم که داشتم پس می افتادم بعد همون پسره علی گفت اگه میشه پشتش بالش بذارید تا جاش درست باشه سرم تو دستش بود هی تکون نخوره اذیت نشه بالش گذاشتن پشتم که منم له افتادع بودم همون‌جوری و پتو ام روم بود امیر دستمو گذاشت زمین و آروم بلند شد و جاشو با اون پسره عوض کرد که پسره گفت دستتو تکون نده کش بست کلی زد تو دستم تا رگ پیدا کنه که بلاخره سر سوزن برداشت و اورد سمت دستم که قلبم هری ریخت چشامو بستم یهو سوزن فرو کرد خیلی درد داشت دستم خیلی بد درد گرفت گفت خب تکون نده دستتو و بعد با چسب فیکسش کرد و گفت میتونین درش بیارید که امیر گفت ارع و من به دستور مامان درحالی که چشام باز نمیشد خوابیدم سرم که تموم شد امیر درش اورد و جاشو پنبه گذاشت من با اینکه سرم زده بودم یکم سرگیجه ام بهتر شده بود و یکم سرحال شدم که دوباره شب من کلی تبم رفت بالا تا خود صبح مامانم و عمم بالا سرم بوودن  تا افتاب طلوع کرد عمم بابام و عمو حمید بیدار کرد تا منو ببرن دکترتو  شهرمنم با اینکه داشتم میمردم همش با بغض به مامان میگفتم مامان اگه آمپول داد نمیزنیما 😥😭🥺 اونم گفت باشه و لباسام تنم کرد منو و راه افتادیم به سمت شهر حدودا نزدیک یه ساعت طول کشید تا برسیم ینی ما ساعت ۷ راه افتادیم ساعت ده رسیدیم درمانگاه اروم و با کمک مامان پیادع شدم که عمو حمید از قیافم متوجه استرسم و رنگ پریدم شده بود که گفت نبینم این حالتو حاج خانوم و خودش دستمو گرفت و جلو تر از مامانم و بابام منو برد داخل نشوند روی یه صندلی مامانم اومد کنارم گفت الهی فدات شم الان حالت خوب میشه دو من لرز داشتم بابام رفت از ماشین یه پتوی مسافرتی کوچیک آورد و مامان اونو پیچید دورم و منم سرم روی سینه مامان بودکه بابا گفت هلیا؟؟پاشو بابا نوبتمون شد بازم با دلشوره و استرس رفتیم تو اتاق پزشک و ایشون منو معاینه کرد و فشارم و تبمم چک کرد و گفت چقدر بد مریض شدی دخترم و گفت براش دارو می‌نویسم حتما سروقت بخوره امپولاشم الان بزنید تا حالش بدتر نشه تشکر کرد مامانم و اومدیم بیرون بابام رفت نسخه رو از داروخونه بگیره با عمو حمید روی صندلی نشسته بودیم بابام و عمو حمید با پلاستیک داروها اومدن بابام بع مامانم گفت برید بزنید امپولای هلیا رو منم با بغضی که داشتم گفتم درد داره بابا😥😭🥺 اونم گفت بابایی درد نداره که زود تموم میشه برو بزن با مامان بیا دخترم بیین حالت چقدر بده و گفت پاشو بابایی و یه بوسم کرد و با مامانم رفتیم تزریقات خانومه گفت همه رو الان میزنع که مامانم گفت ببخشید مگه چنتاست که گفت چهار تاعه ولی این و (متاکاربامول )باید تو دوتا سرنگ بزنم که مامان گفت بله دکتر گفته الان بزنم گفت خب برو بخواب اروم خوابیدم اشک می‌ریختم فقط که پرستار اومد و گفت که خب شل باش دخترم و بعد فرو کرد درد نداشت درآورد و کنار همون دوباره یکی دیگه زد که اونم زیاد درد نداشت و چیزی نگفتم که گفت آفرین دختر شجاع این پنی سلینه خودتو سفت نکن تموم بشه زود دلم ریخت به معنای واقعی اروم سمت دیگه رو پنبه کشید وفرو کرد فرو کردنشم درد داشت شروع کرد به پمپ که گفتم وااای مامان 😭ایییی 😥🥺😭 توروخدا ااروم که خانومه یکم اروم تر پمپ کرد که تا خواستم دوباره بگم ای گفت تموم شد تموم شد و جاشو ماساژ دادو دوتا دیگه مونده که درد ندارع اصلا رفت و دو دقیقه دیگه اومد دوباره گفت خب شل شل باش این امپول حجمش زیاده ولی خودش درد ندارع خب آماده بزنم دخترم نفس عمیق بکش و سمت همون پنی سلینه وارد کرد من شل بودم و اونم داشت پمپ میکرد زیاد درد نداشت تا وسطاش ولی بعدش گفتم توروخدا 🥺😭اونم گفت تموم شد و درش آورد گفتم مامان دیگه نزنم😭😭که پرستاره رفت سمت دیگه رو پنبه کشید و با خنده گفت تو که همروزدی خانوم 😂اینم بزن راحت شی سرحال شی و در همون هین وارد کرد وحرفم میزد و می‌گفت ببین حالتو الان خوب خوب میشی و تا به خودم بیام تمومش کرد جای امپولایی که زده بودم درد میکرد مامان خندید و گفت آفرین هلی خودم😂😘😍 رفتیم بیرون از تزریقات که بابا اینا اومدن من چشام قرمز شده بود و درد داشتم قشنگ معلوم بود آمپول خوردم که بابام گفت دیدی درد نداشت 😂❤️😊 گفتم ارع اصلأ 😒🙁 مامانم گفت دخترم شجاعه اصلا اخ نگفت بابا دستشو انداخت دورم و درحالی که به سمت ماشین می‌رفتیم گفت پس صدای کی بود که بلد می‌گفت اییی و اخ اخ میکرد منم گفتم خب پنی سلین درد داره😒😐 اونم خندید و گفت میدونم بابایی 😂😘دارم سر به سرت می‌زارم که سوار شدیم و رفتیم روستا حالم خیلی خوب بودو تا آخر مسافرت کلی خوشگذشت امیدوارم حال دلاتون خوب باشه خدانگهدارتون باشه😘❤️❤️😍

خاطره امین جان

سلام به همگی امین هستم ⁦☺️⁩
امیدوارم حالتون خوب باشه و هر روز پر انرژی تر از دیروز⁦❤️⁩😍
این خاطره که میخوام تعریف کنم  مربوط به الناز خواهرمِ
که بدتر از من فوبیای آمپول داره.(این وب رو الی بهم معرفی کرد خودش خیلی وقته که خواننده خاموش بوده و هست)
یه روز که طبق معمول با هم میرفتیم شرکت  تو ماشین دیدم یکم بی حالِ بهش گفتم اِلی خوبی؟ که گفت آره خوبم فقط انگار یکم سرما خوردم که یه  قرص خوردم خوب میشم. گفتم هر وقت احساس کردی حالت خوب نیست برو خونه استراحت کن.گفت باشه مرسی⁦☺️⁩
رسیدیم شرکت و من با یکی از همکارام رفتم بازدید پروژه که ببینم در چه وضعیتیه و... وقتی برگشتم از ظهر گذشته بود که رفتم تو اتاق الی ببینم حالش بهتره یا نه که دیدم حالش داغونه اشک از چشماش میومد و کمی هم لُپاش گُلی شده بود از شدت تب،  دماغشم مثل دلقکا قرمز🤪
گفتم دختر تو حالت اینقدر بده و نرفتی خونه هنوز گفت میرم یکم دیگه کارامو انجام بدم بعدش...
گفتم نمیخواد کاراتو انجام بدی پاشو با هم میریم خونه 
به سختی از جاش بلند شد و با هم رفتیم...
تو راه گفتم زنگ بزنم به امیر یا میریم درمانگاه گفت وااای نه تو رو خدا به امیر چیزی نگو گفتم چرا گفت پریشب نشسته بودیم تو حیاط باد خیلی سرد هم میومد بهم گفت الی پاشو برو لباس گرم بپوش گفتم نه خوبه من سردم نیست گفت باشه ولی مریض بشی من میدونم و تو 
منم با خونسردی بهش گفتم من بیدی نیستم که با این بادا بلرزم😉اونم گفتم باااااااشه حاااالاااا😭 
گفتم پس چیکار کنیم بریم درمانگاه؟ باز گفت نهههه درمانگاه که اصلا بِمیرمم نِمیرم. گفتم ای بابا پس چیکار کنم؟؟ نمیتونم که بذارم همینجوری با این حالت تنهایی بری خونه( یه چند روزی بود که مامان و بابام رفته بودن مسافرت) گفت میرم خونه قرصی چیزی میخورم و میخوابم تا شب خوب میشم همین حین بود که امیر زنگ زد بهم و حال و احوال کرد و پرسید چه خبر شب که جایی نمیری خواستم با هم بریم بیرون یکم حال و هوامون عوض بشه گفتم نه برنامه ای ندارم الانم دارم میام خونه  که گفت چه خوب منم خونه ام پس من میرم آروین رو میارم اینجا تو هم بیا خونه ی ما گفتم  باشه و قطع کردم. الی گفت کی بود گفتم امیر گفت خب چی گفت که من خونه ام شما هم بیایید اینجا دور هم باشیم و شب هم بریم بیرون. الی گفت تو هم قبول کردی؟؟ گفتم شنیدی که بهش گفتم باشه. گفت امیییییین چرااااا خب؟
پس من میرم خونه ی شما از منم پرسید بهش بگو با دوستاش بیرونِ گفتم من دروغ نمیگم حالا خودت هر کاری که میخوای بکن.دیگه هیچی نگفت تا رسیدیم .
همین که پیچیدیم تو کوچه امیر با آروین و مریم خانم تو کوچه بودن که مریم خانم داشت خداحافظی میکرد که بره که الی سریع سرشو آورد پایین که مثلا  امیر نبینتش🙃😜 
که با مریم خانم احوال پرسی کردم و بعدشم خداحفظی و رفت منم میخواستم ماشین رو ببرم تو پارکینگ که امیر گفت  اِلی چرا رفته پایین؟؟🤔 که خودش سرشو آورد بالا و گفت سلام داداش یه چیزی از کیفم افتاده بود پایبن داشتم اونو بر میداشتم امیر هم با این که باور نکرده این همه مدت دنبال یه چیزی اون پایین میگرده ولی باز گفت آهان باشه...
رفتم ماشین و پارک کردم و با هم پیاده شدیم الی گفت کلید خونتونو بده من دیگه اونور نمیام گفتم نمیشه که نیای امیر بالاخره میفهمه و چی میخوای بهش بگی و....
با حالت گریه گفت خداااایاااا من چه قدر بدبختم😭
گفتم واقعا که دیوونه  ای. بالاخره راضی شد که بریم خونه و وارد خونه که شدیم طبق معمول آروین از سر و کولم رفت بالا🥰 الی هم با بی حوصلگی داشت میرفت سمت اتاقش که امیر گفت اِلی خوبی؟ طفلی الی هم هول شده بود گفت آره چه طور مگه که امیر گفت آخه انگار گریه کردی  به من نگاه کرد و گفت چیزی شده؟ گفتم از خودش بپرس به الی نگاه کرد که الی گفت نه چیزی نیست یکم سرما خوردم البته با چشم غره رفتن به من اینو گفت.😕
امیر هم گفت بیا بشین اینجا ببینم چی شده بعدش  بلند شد و رفت وسایلشو اورد که الی رو معاینه کنه تا اومد سمتش الناز زد زیر گریه که داداشی تو رو خدا بهم آمپول نده با قرص خوب میشم امیر گفت گریه برای چیه؟؟؟ تا حالا شده جز یکی دوبار من بهت آمپول بدم؟ (راست میگفت اون یکی دوبار هم الی واقعا حالش بد بود که مجبور شده بود براش آمپول تجویز کنه و چون از فوبیای شدید الناز به آمپول با خبرِ به خاطر این که اذیت نشه تا جایی که ممکنِ بهش آمپول نمیده) الی گفت آخه حالم خوب نیست😭 امیر گفت حالا بذار معاینه کنم ببینم در چه وضعیتی هستی بعدش شروع کن به آه و ناله ته تغاریِ یکی یدونه😍 چون آروین نزدیکِ الی نشه تو اتاق مشغولش کرده بودم و داشت بازی میکرد خودمم دوباره اومدم پیش امیر و الی. معاینه که تموم شد امیر شروع کرد به نوشتن نسخه و رفت که آماده بشه بره دارو ها رو بگیره گفتم من لباس بیرون پوشیدم خودم میرم میگیرم  رفتم دارو ها رو گرفتم و دیدم توش دو تا آمپول هست از همونجا حدس زدم که چه کارِ سختی در پیش داریم😣
همین که رسیدم خونه الی اومد گفت آمپول داده کیسه ی دارو ها رو نشونش دادم وقتی دید همونجا شروع کرد به گریه کردن امیر گفت الی تو رو خدا از سنت خجالت بکش بچه که نیستی به خاطر دو تا آمپولی که تازه هنوزم نزدی داری اینجوری گریه میکنی الی گفت خیلی بدی من که بمیرمم  نمیزنم اینا رو خیلی ناراحت شدم الناز رو تو حال دیدم   رفتم تو آشپرخونه یکم براش میوه آوردم گفتم حالا اینا رو بخور که بتونی قرص هاتو بخوری گفت نمیییییخواااام😭 امیر هم بی توجه به بد اخلاقی های الی دو تا آمپول رو برداشت و داشت آماده میکرد  الی رو بغل کردم تا یکم آروم بشه که امیر گفت امین بیا کنار تو هم مریض نشی سرِ تو هم دردسر بِکِشیم گفتم خیلی خب حالا اینقدر هم بد اخلاق نشو 😒 گفت الی بخواب الی گریه اش بیشتر شد گفت یعنی اصلا راه نداره نزنم داداشی؟ امیر گفت نه بخواب فدات شم زود میزنم تموم میشه راحت میشی زودتر حالت خوب میشه الی با اکراه خوابید گفت تو رو خدا آروم بزن😭 به منم گفت امین دستتو بده تو دستم گفتم باشه هر وقت دردت گرفت دست منو فشار بده ولی پاتو تکون نده و خودتو سفت نکن امیر گفت نفس عمیق بکش تا الی نفس عمیق کشید امیر آمپولو فرو کرد ولی انگار الی دردش نگرفت چون تکون نخورد و دست منم فشار نداد اما بنا به عادت همیشگیش موقع آمپول زدن اشک میریخت تموم شد و درش آورد سمت دیگه رو پنبه کشید و فرو کرد که از همون شروع تزریق الی دادش رفت هوا و دستِ منِ بیچاره هم لِه شد از بس فشار میداد. همونجوری گریه میکرد و میگفت تمومش کن دیگه بسه امیر هم گفت تموم شد دیگه و درش آورد( این تموم شد دیگه گفتن کسی که آمپول میزنه تا تموم شدن واقعی  آمپول رو فقط کسی میتونه حس کنه چه قدر زمان دیر میگذره که دارن بهش آمپول تزریق میکنن😣) الی همونجوری داشت گریه میکرد شلوارشو درست کردم و اشکاشو پاک کردم روش پتو کشیدم  چون میگفت سردمه و رفتم یه لیوان آبمیوه با قرصا شو آوردم دادم بهش بخوره و بعدش هم همونجا رو کاناپه خوابید تا چند ساعت . بیدار که شد حالش بهتر بود امیر تبشو چک کرد که اونم پایین اومده بود. الی گفت پس حالا که دختر خوبی بودم مهمون آقای دکتر باید بریم یه رستوران خوب تو جاده چالوس بهمون شام بدی امیر هم به شوخی گفت که تو باید مهمونیِ خوب شدنِ حالتو بدی گفتم یکی از یکی خسیس ترید😉 پاشید آماده بشید بریم مهمون من⁦☺️⁩ خلاصه چهارتایی رفتیم رستوران و کنار رودخونه و هوای خوب و کلی بهمون خوش گذشت😍
امیدوارم هر جا که هستید خوب و خوش و سلامت باشید ⁦❤️⁩
ایام به کام🙏🌹⁦❤️⁩

خاطره رها جان

سلام، چطورینن؟ 😍 خب منو یادتونه دیگه؟ رها ام مامان ساشا همسرمم علی داداشمم رهام، یادتون اومد؟ 😂❤️ بعد ی سال اومدم خاطره بزارم رفع دلتنگی کنم با بعضیاتون💋😍 با کرونا در چ حالین، شمال که خیلی وضع بدی داره مدارسم باز کردن (نمیتونم درک کنم خانواده هایی ک بچه هاشون رو میفرستن مدرسه، یک سال عقب بیوفتن بهتر از اینه که سلامتیشون ب خطر بیوفته...) بریم سراغ خاطره ک ماله دیروزه و ب ترنم مربوط میشه (خواهر علی) : ساعت حول 2 اینا بود که علی از بیرون اومد رفت دوش گرفتو اومد ناهار بخوریم، علی داشت کارای ک انجام داده بود رو میگفت ک گوشیش زنگ خورد ،وسط حرفاش فهمیدم مامانه، علیم سوال میکرد که چند روزه و علائم دیگه اییم داره یا نه، استرس داشتم میگرفتم ک نکنه که کسی کرونا گرفته باشه علیم تلفنو قطع کرد
_چیشده
+ مامان بود، میگه ترنم گوش درد داره از صبح داره ی ریز گریه میکنه برم اونجا
_فقط گوش درد؟
+ اینجوری گفته
_باشه پس منم میام
دگ ظرفارو جم کردم رفتم لباس ساشارو پوشیدم و رفتیم خونه مامان اینا
علی نزاشت بریم اتاق گفت خودش میره دگ منو مامان تو هال نشستیمو گرم حرف بودیم ک صدای گریه ترنم بالا رفت مامان نتونست بشینه رفت ببینه چیشده دیدم ساشا چشماشو بزور نگه داشته بازی میکنه 🤦‍♀😂 بغلش کردم شیر دادم رو پام خوابوندمش، علیو مامان باهم اومدن پایین
_مامان مطمئنی از صبح اینجوری شده؟
+دیشب خوب بود از صبح دستش رو گوششه گریه میکنه
علی رفت داروهاشو بگیره منم ساشارو گزاشتم زمین دورش کوسن گزاشتم رفتم پیش ترنم، رنگ صورتش گچ دیوار بود، مامان واسش حوله گرم آورد گزاشت رو گوشش مث ابر بهار گریه میکرد، چندبار رفتم ب ساشا سرزدم خواب بود علی اومد رفت دستاشو شست
_رها
+جان چیشده
-بیا پیش ترنم امپولاشو براش بزنم
+باشه، چرا اینجوری شده
_عفونت داره گوشش خوب شد باید از زیر زبونش بکشیم چیکار کرده
....
ترنم اجی برگرد علی امپولاتو بزنه دردت آروم شه
+چندتاس علی
_یدونه بخواب
برگشت یکم شلوارشو دادم پایین دستشو گرفتم مامانم با لیوان اب بالا سرش بود
،
مامان میشه برید ببینید ساشا بیدار شده یا ن؟
،
باشه مامان جان، ترنم همکاری کن با داداشت ببین چقدر اذیت داری میشی، سرشو بوسید رفت 😍
،
علی 3تا امپول آماده کرده بود با تعجب نگاش میکردم
،
ترنم شل کن اینجوری بیشتر دردت میاد
اولیو زد ترنم تند تند نفس می‌کشید آخراش دگ پاشو تکون میداد ، علی اون طرفشو کشید پایین ترنمم کپ کرده برگشت
،
داداش گفتی یکی
باشه یکی دیگه بزنم درد نداره برگرد
ترنمم انقدر درد داشت مخالفتی نکرد
از اول تا آخر زدن یکسره داشت گریه میکرد،
،
رها تو یچیزی بگو خیلی درد داره....
،
علی بسه اییی
،
علیم انگار ن انگار داشت کار خودشو میکرد 🤦‍♀
،
در اورد جاشو براش نگه داشتم، علی پنبه کشید ترنم برگشت کامل

،
دیگه نمیزنم بسه
،
برگرد ترنم
،
نمیزنم ولم کن تو گفته بودی یکی
،
صدای گریه ساشا اومد بلند شدم رفتم پیشش، شیر بهش دادم ساکت شد مامان رفت پیش ترنم
دلم واسش سوخت از یور درد گوشش رو تحمل میکرد از یور امپول، داشتم با ساشا بازی میکردم ک ترنم جیغ بدی کشید ساشا از ترس گریه میکرد از حرکت ساشا خندم گرفته بود از یورم نمیتونستم برم پیش ترنم بعد 5 دقیقه علیو مامان اومدن پایین علیم با چهره عصبی😐🤦‍♀😂
،
+بزار خوبشه من میدونم چیکارش کنم
_پسر درد داره وقتی تو درد داشته باشی میخندی
+درد داره همکاری کنه انگار من الکی امپول میدم
،
علی چیشده
،
هیچی انقدر تکون خورد تا من امپولو بزنم انگار ن انگار بزرگ شده
اومد ساشارو از بغلم گرفت، پاشدم رفتم اتاق پیش ترنم هنوز داشت گریه میکرد دستشم رو باسنش بود رفتم واسش ماساژ دادم
،
ترنم اجی تو ک میدونی علی اینجوری مواقع چقدر استرس میگیره و نگرانه بعد همکاری نکنی ممکنه اون لحظه هرکاری بکنه
،
چون وقتی از اول میگفت 3تا تو نمیزاشتی بزنه ، حالا دیگه گریه نکن بخواب دردت آروم شه
،
بوسش کردم اومدم بیرون بعد شام رفتییم خونه.
پایان.
پ. ن: قصد نداشتم خاطره بزارم اما دلم براتون تنگ شده بود🥺😍
پ. ن: تو این شرایط مواظب خودتون خیلی باشید، بیرون نرید، پروتکل هارو رعایت کنید
پ. ن: ایشالا خاطره بعدی ی سال دیگه🥺😂❤️
یا علی، خدانگهدار 😉❤️

خاطره مهدیس جان

مهدیس🌵
یادم میاد....همین دیروز بود!
بین انبوه صداها غرق شده بودم نفسم به شماره افتاده بود و توی ناله های کمرشکن دست و پا میزدم هرازگاهی فرو رفتن جسم سرتیزی رو توی دستام حس میکردم ودردی که هر لحظه راهی جسمم میشد! 
دلیل اون همه تحمل بی چون و چرا رو نمیفهمیدم فقط وقتی به احساساتم رجوع میکردم خودم رو در باتلاق عشق طبابت میدیدم!!! 
بخودم که اومدم صدای آرومی شنیدم که می‌گفت «نترس!یبار دیگ تحمل کن! قول میدم دیگ آخرین بار باشه»
سرم رو تکون دادم و از گوشه چشمم یه قطره اشک چکید....
مامان!حالش اصلا خوب نبود و التماس میکرد تنمو سوراخ سوراخ نکنند...
و من در دریای عشق و محبت مادری چه حس عاشقانه و عارفانه ای داشتم!
با لبای خشکیده و ترک ترک خورده که خون چکه میزد زبون باز کردم و گفتم صبرکنید لطفا!
من در اینکه مامان رو در اون وضعیت ببینم ناتوان بودم و اشکهای مامان دلیل درد و رنج نهایی من بود
دست مامانو گرفتم و بهش اطمینان دادم که من خوبم مامان و وقتی تو کنارم هستی به معراج میرسم  گفتم تحمل کن نفسم که من کارم رو به خدا سپردم و اون به بندگانش نگاه می‌کنه...نبینم اشکاتو مامان که اشکای تو دلیل اشکای منه و اشکای خودم ریخت....و چه صبورانه هایی در من موج میزد گفتم برو مامان برو....
دستشو رها کردم و به پرستار علامت دادم که کارشون رو بکنن دستمو در دستش گرفت سردی الکل رو پوستم برای لحظه ای گزگز کرد و تنم به رعشه افتاد و سوزن رو فرو کرد چشامو بهم فشردم و ناگهان نفسم رفت!
بی اراده و توان خودم برم گردوندن و اون آمپول همیشگی که غالبا منو سرپا میکرد رو به پام تزریق کرد درد داشت اما توانم برای اعتراض ته کشیده بود نفسی عمیق کشیدم و به آخ بسنده کردم

چه درد عمیق و ناجوان مردانه ای بود اون سوزن هایی که شده بود اسباب درمان حال من و چه صبر و تحملی بود اون هق هق هایی که هرگز از من شنیده نشد اما در روحم بدجوری رخنه کرده بود
و چه حس عجیبی بود اون معراج هایی که هر بار برای رسیدن به خدا زمزمه میکردم!
من کارم رو به خدا سپردم و چشمای پر از مهر خدا لحظه ای منو دید و شد دلیل حال اکنون من...!
من خوبم اگر چه گاهی نه! اما خرسندم ازینکه زنده ام و نفس میکشم....

دوستدار شما مهدیس🌵 ۲۱y

خاطره کیانا جان

سلام به همه 
کیاناهستم ۱۹ ساله یک عکاس 😊📸از تهران 
یه خواهر ۲۳ ساله دارم که تازه ازدواج کرده (کیمیا )و اینکه تازه با اینجا آشنا شدم و اولین خاطرمه،برای آذر ماه پارسال: من چند ماه برای کار آموزی میرفتم اتلیه که خیلی از خونمونم دور بود .یه روز برگشتنی از اتلیه  بارون گرفت با اینکه ظهرش هوا افتابی بود😕 منم چتر نداشتم تا به ایستگاه اتوبوس برسم خیس شدم خلاصه با موهای خیس و کفش خیس و مانتو خیس اومدم خونه اون موقع ابجیم ۲ هفته مونده بود به عروسیش .منو گفت بشین پیش بخاری خودشم رفت حوله اوردو چای ریخت برام .سر درد بدی گرفته بودم خیلی گیج میرفت سرم چایو خوردم رفتم دوربینو گذاشتم تو کمد و رفتم نیشستم پیش ابجیمو همایون (دامادمون ) خلاصه با اونا ام فیلم دیدیمو حرف زدیمو.... تا شب شدو موقع خواب ،خودم احساس میکردم که فشارم پایین ِ قشنگ زمین دور سرم میچرخید خلاصه با سردرد شدید و یه مقدار تب خوابیدم اون شبو 
نصف شبم پاشدم ژلوفن از تو کیف کیمیا ور داشتم خوردم واس سر دردم دیگع بیدارش نکردم 😘گناه داشت.ولی ژلوفن ام هیچ اثری نکرد .صب قرار بود با کیمیا و همایون بریم برا دیدن و انتخاب لباس عروس و حنابندون 😩 من مریض بودم از این طرفم یه خواهر که بیشتر ندارم غلط میکنن منو نبرن 😂😂😂😂😢😌
کیمیا حالم که دید گفت نمیخواد بیای با مامان برو دکتر برا خریدای بعدی میبرنمت اجی  
گفتم نه من باید بیام تو رو خدا کیمیا(داشتم میموردما حالا😑)
گفت باشع پس زود اماده شو اول بریم دکتر بعد بریم حالت خوب نیست اصلا زود باش الان همایون میاد دیر میشع.
اماده شدم ولی دوست نداشتم همایونم بیاد باهامون فقط کیمیا میومد خوب بود که همایون اومد (خجالت میکشیدم 😣با اینکه همیشع بهم میگه اجی و خیلی خوبیم باهم خیلی ولی خب خجالت میکشیدم !!!)خلاصه همایون اومدو کلی شوخی کرد باهامو دید حال ندارم کیمیا گفت که مریضم  ناراحت شد گفت عب نداره بابا یه سرما خوردگیه خب میشع .... اینا .
رفتیم درمونگاه همایون رفت نوبت گرفت خیلی خلوت بود رفتیم داخل منو کیمیا دکتر معاینه کردو و گفت یه ویروسِ جدیده ماسک بزنم و مایعات زیاد بخورم وداروهامم به موقع فشارمم گرفت گفت گفت خوبه ولی کیمیا بهش گفت که دیروز سرم گیج میرفته و چشام سیاهی گفت که ضعیف شده دارو ها رو مصرف کنه خوب میشع ایشالله نگران نباشید  .دارو نوشت کیمیا نسخه رو گرفت و تشکر کرد همایون رفت داروخونه 🥺😢 دکتری که موقع نسخه نوشتن حرفی از امپول نمیزنه رو درک نمیکنم خب استرس گرفتم 😢نمیدونستم داده یا نه 
همایون اومد کیسع رو داد به کیمیا کارتشم داد خودشم رو به من گفت کیانا نترسیا زود بزن بیا 😘و رفت بشینه تو ماشین تا ما بیایم 
با کیمیا رفتیم دمِ تزریقات پرستارشون خانم جونی بود ۲۷ ۲۸ میخورد باشع امپولا رو نگا کرد ۲ تا امپول با یه دونه امپول ویتامین سی بود فک کنم من که نمیشناسم کیمیا میدونه اسماشونو ،برداشت گفت برو دراز بکش عزیزم 
با کیمیا رفتم داخل ،اصلا نمیترسم از امپول ولی خب دردشو نمیتونم تحمل کنم گریم میگیره و دست خودم نیست .(کیمیا میترسع🤣همیشع میپیچونه امپولاشو بچم)رفتم پوتین پام بود در اوردم پالتومم در اوردم دادم به کیمیا دراز کشیدم دوطرفمم دادم پایین کیمیا ام پیشم بود سرم بوس کرد گفت بمیرم من که نبینم درد کشیدنتو گفتم خدا نکنه 🥺پرستار اومد کیمیا ام کمرمو اروم گرفت ولی من گفتم دستو بده کیمیا داد منم گرفتم دستاشو😍دستای سفید و توپولی و نازی داره خوش به حال همایون که هر روز میگیرتش 🥺😂
پرستار سمت راستمو پنبه کشید امپولو فرو کرد درد نداشت کشید بیرون انداخت تو سطل بغل تخت طرف دیگمو پنبه کشید کیمیا گفت تورو خدا  اروم بزنید پرستارم گفت چشم اروم تر از این ؟😂
من انقد شل و ریلکس بودم که انگا نه انگا دارم ۳ تا امپول میزنم 😂😂😂
پرستار امپولو فرو کرد سمت چپم درد نداشت فقط اخرش یه ذره سوخت که کشید بیرون سومی رو شلوارمو بیشتر کشید پایین و گفت یه ذره درد داره این امپولت تحمل کن خوشگل خانم پنبه کشید فرو کرد وایییییی از وقتی سوزن رفت تو پام درد داشتم میسوختماااااا میسوختم 😭گریم شرو شد خیلی بد اشکم میریخت 
کیمیا ام هی میگفت دورت بگردم تموم شد اجی بخدا تموم شد پرستار در اورد پنبه گذاشت روش گفت کیمیا ماساژ بده خیلی درد میکرد 😔🥺😢کیمیا کمکم کرد پاشدم رفتیم تو ماشین سر راهم همایون برام کیک و رانی خرید 😘 و رفتیم بعدش به کارمون رسیدیم لباس حنابندون رو من انتخاب کردم لباس عروسی رو همایون نمیدونم کیمیا چه نقشی داشت اصلا نباید میبردیمش به تظرم  😂😂😂
جای امپولم خیلی درد میکرد تا شب که بر گردیم خونه کیمیا ام برگشتنی رفت خونه مادرشوهرش نبود کمپرس کنه مامانم کمپرس کرد برام ❤️😘
مرسی که خوندید خاطرمو 

حتما به کیمیا میگم خاطره بزاره خیلی خاطره داره از امپول خوردنش😂
یه (:  بزنید عکس بگیرم ازتون 📸

خاطره عارف جان

سلام اسم من عارفه 30 سالمه و تو یه شرکت حسابدارم. دیدم اینجا درمورد ترس از امپوله منم گفتم یه خاطره بنویسم من یه پسربرادرم دارم به اسم آرتان که کلاس نهمه ولی جثه ریزی داره کلا بگم تو خانواده مون همین یکی نوه پسر شده و بقیه دخترن برا همین آرتان یکم زیادی لوسه یه روز برادرم و خانومش بخاطر مریضی مادرخانومش رفتن شمال و آرتان پیش من و بابا و مادرم بود. از شرکت برمی گشتم که دیدم مادرم زنگ می زنه ونگران بود چون ماشین ندارن و سواد درستیم ندارن گفتم جانم مادر؟ گفت مادر این بچه از صب تب کرده بیا زودتر ببرینش درمونگاه هرچی پاشویه اش کردم نبومد پایین بیا مادر بچه امانته. منم نگران شدم و زود گازشو گرفتم اومدم خونه دیدم آرتان تواتاق درازه و ناله می کنه لباس زیاد تنش بود گفتم خب مادر من تب داره اینا رو دربیار از تنش جا گریه زاری زود لباساشو کندم که چشاو واکرد گفت عمو حالم بده گفتم خوب میشی عموجان. همش می گفت سردمه سردمه پتو بهم بده که توجه نکردم گفتم پاشو بریم درمونگاه یکم نق نق کرد و مادرمم هم کلی قربون صدقش رفت که پاشه با بی حالی اومد تو ماشین رفتیم یه درمونگاه نزدیک خیلیم شلوغ بود آرتانم حالش خوب نبود نق نق می کرد عمو حالم بده سرم درد داره بریم خونه گفتم نه مامان بابات سالم دادنت دست ما باید خوب شی یکم واستا رفتم به منشی گفتم بزاره زودتر بریم که اجازه داد رنگ و روی ارتانو دید یه دکتر جوان تو اتاق بود گفت چی شده که ارتان با خجالت گفت سرما خوردم اونم بی هیچ حرفی ی چوب کرد تو دهنش گفت عفونت داره گلوش گفتم تب و لرزم کرده دست گذاشت رو پیشونیش گفت اره الانم داغه براش دارو می نویسم حتما مصرف کنه امپولم داره زنه ارتان بهم یه نگا کرد دید من هیچی نمی گم خودش گفت میشه امپول ندین؟دکتره سرشو اورد بالا گفت نه لازمه ک نوشتم تبتم بالاست الان امپولاتو زدی تو خونه شیاف مصرف کن ارتان سرشو انداخت پایین من تشکر کردم نسخه رو داد بهم به ارتان گفتم بمونه درمونگاه میام الان رفتم دیدم سه تا امپوله توش پودری بود دوتاش بقیه اشم دارو دگ رفتم پایین دیدم ارتان نشسته چشم افتاد به امپولاش گفت عمو توروخدا گفتم نه راه نداره بدو بریم که حالت بده به خانومه گفتم برا امپول قبض بده نسخه رو نگا کرد گفت دوتا الان باید بزنین یه دونه فردا گفتم مال پسر برادرمه گفت اهان قبض گرفتم دست ارتانو کرفتم ب زور و یواش یواش اومد تو اونجام یه پسر جوان بود گفتم دوتا امپول داره گفتم بدین من باید تست شه امپولش پنی سیلینه یه سرنگ نمی دونم چی بگیرین از داروخونه من تست می کنم با سرنگ اینجا یکی جاش باید بزارم گفتم باشه ارتان وایستاده بود فهمیدم ترسیده گفتم عمو برو تستو بزنه زود بزنی خودتم راحت میشی سرنگو ک اوردم دیدم ارتان با چشای پر اشک رو صندلیا نشسته گفت درد داشت عمو زد تو دستم گفتم خیلی خب خوب میشه سرنگو دادم به پسره گفت نشون دکتر بدین بعد مشکل نداشت بیارینش نشون دادیم گفت نداره. ارتانو بردم تزریقاتیه
گفتم دراز بکش عمو جون دگ گفت نمی خام اومد بره بازوشو گرفتم پسره هم اومد با امپولا گفت ترس نداره که دردش اولشه گفتم اره بجاش خوب میشی با نق نق دراز کشید یکم شلوارشو دادم پایین پسره زد رو یه طرف باسنش ارتان گفت اخخخ عمو گفتم اروم که بعد کم کم هی بیشتر می زد هی ارتان داد می زد و سفت می کرد که پسره تذکر داد شل شد اونطرفشم یکی دگ زد که ارتان سر این خیلی داد بیداد نکرد پسره ک رفت پنبه امچولشو محکم نگه داشتم کمکش کردم شلوارشو درست کنه پاشد دیدم گریه کرده گفتم زشته ها بزرگ شدی گفت درد داشت عمو عارف گفتم اشکال نداره عوضش خوب میشی تشکر کردیم اومدیم خونه ارتان رفت لخوابه مادر و بابا نگران بودن که گفتم خوبه امپول زد نصف شب باز مادرم بیدارم کرد گفت ارتان تب داره هنوز گفتم پووف خوابم نمیشه کرد داروهاشو اوردم گفتم مادر باید براش شیاف بزاری دکترش گفته گفت مادر از من رو داره تو باز عموشی برو بزار گنا داره امانته تب داره بچه گفتم خیلی خب رفتم دیدم نخوابیده ناله می کنه گفت دیدی امپولم زدم خوب نشدم گفتم ب ی شب که معجزه نمیشه برگرد به شکم ارتان با تعجب نگام کرد چرا عمو؟ گفتم شیاف بزارم تبت قط شه گفت نه نمی خاد خودش قط میشه با اخم گفتم دوراه داری خودم برت گردونم بزارم یا می ری تو دستشویی می زاری دیدم کاری نمی کنه پاشو گرفتم برش گردونم گفت نه نه خودم خودم گفتم پس بدو تا رفت دستشویی منم اخیشی گفتم ک راحت شدم از این رودروایسی بعد چند دقیقه اومد گفت گذاشتم گفتم خیلی خب بخواب پس. هنوز صورتش گر گرفته بود منم رفتم بخوابم قبلش رفتم دستشویی خاستم بیام بیرون با کمال تعجب دیدم شیافو درسته با پوستش انداخته تو سطل عصبانی شدم رفتم اتاقش رفته بود زیر پتو گفتم حالا ب من کلک می زنی یا به خودت؟ گفت عموو نکن ول کن اه برش گردوندم یکی دگ باز کردم هر چی تقلا کرد توجه نکردم براش گذاشتم گفتم دفعه دگ سر من کلاه نزار نیم وجبی. دیدم خجالت کشیده روشو برنگردوند موهاشو دست کشیدم گفتم عموتم بچه بعدم خودت می خاستی یزاری اگ دوست نداشتی حالا بخواب خودمم کنارش جا انداختم خوابش برد یکم بعد دیدم تبش پایین اومده فرداش نبودم بابام برده بود امپولشو زده بودن کلیم تحویلش گرفتن برا سه تا امپول مامان باباش اومدن حالش خوب بود فقط فین فین می کرد اما چون حساسن بازم بردنش دکتر.
اینم از خاطره

خاطره سایه جان

بــه نــام یــگــانــه ی هــســتــی ....

سلام به روی ماه همگی 🙋 . خوبین ؟ خوش میگذره ؟؟
چه میکنین ، درسا مجازی یا حضوری ؟ 🤔
ما که ترکیبی 😅 ولی خیلی گرمه توی این مقنعه و ماسک بدون پنکه ، البته پنکه هست ها ولی فقط اونی رو که زیرش نشسته خنک می‌کنه . منم فکر میکنم اگه بیفته کله ی کیا قطع میشه 🤨😂 که نتیجه ای نمی‌گیرم 😂
بله یادم رفت معرفی : سایه هستم ۸۴ از غرب کشور ، و یک خواهر به اسم سارا که نوزده سالشه . بعد دو سه ماه دوباره تصمیم گرفتم یه خاطره بنویسم 😊
خب خیلی دیر نمی‌کنیم . یادمه ۲۱ آبان ۹۶ بود .اون سال قرار بود آزمون های فاشیستی تیزهوشان و نمونه رو بدیم . 😂🙄 منم به معنای واقعی کلمه جون میکندم 😂 به خاطر همین که شبا دیر می‌خوابیدم و صبحا زود بیدار میشدم میرفتم مدرسه سیستم ایمنی بدنم رسیده بود حد جلبک 😂🙁 یعنی ماهی دوبار سرما می‌خوردم 😶 یه روز هم مثل همه ی روزای خدا بیدار شدم رفتم مدرسه البته گلو درد شدید ، از اون گلو دردهایی که هربار آب دهنت و قورت میدی یه سلام به اون دنیا میدی برمیگردی 😂 یعنی هر دفعه اش درد و رنج و عذاب بود 😣 شب قبلش هم که کامل تب کردم ولی هیچکی نمیدونست جز خودم و خدا 😂 داشتم میگفتم ، فقط نکته اش اینجا بود زنگ آخر قرآن داشتیم بعد این معلم خیلی ما رو اذیت می‌کرد ، هی این داستانای بهشت و جهنم و تعریف میکرد بعد ما هم میترسیدیم 😂 اون روز هم مثل همیشه از این چرت و پرتای خودش و گفت همه وایساده بودن زنگ بخوره ، کی به این گوش میداد 😒 زنگ خورد عین چی همه پریدن بیرون 😂 بله رسیدم خونه اون روز مامانم مدرسه بود ولی خواهرم خونه یعنی مدرسه نرفت به خاطر همین وظیفه ی خطیر آشپزی به عهده ی این شخص متشخص بود 😂 ولی خب مثلا بستگی داره شما غذا رو چی معنی کنی 😂شیربرنج داشتیم و روغن اویلا 😂
رفتم سر سفره برنجه تو هم اصلا معلوم نبود چیه 😂 خورشت هم خودم چندین ملاقه روغنشو برداشتم . آقا از خورشتش خوردم با اون وضع گلوم گریم گرفت 🙁 بعد مامانم هی میپرسید چی شد فکر میکرد غذا داغ بوده سوختم 😂 منم انداختمش گردن معلم قرآن 🙈😂مامانم هم گفت فردا زنگ میزنم مدرسه 😂
بعدشم رفتم لالا 😂 تلفن زنگ خورد بیدار شدم البته خب مامانم رفت جواب داد ولی وقتی من خواب باشم با صدای تلفن و اینا بیدار شم تپش قلب میگیرم نمیدونم چرا ؟ 🤔منم دیدم فایده نداره و خوابم نمی‌بره از تخت دل کندم . رفتم روی تلفن و نگاه کردم دیدیم ۲۳ دقیقه بود مامانم داشت حرف میزد 🙈😂 منم دنبال کارهای خودم افتادم .‌ همینجور گذشت ساعت شده بود نزدیکی ده شب ، داشتم تست مبتکران میزدم 🙁 هر تستی که میزدم یه بار اعماق وجودم می‌سوخت 😂 خیلی سخت بودنا خیلی 😂 واقعا کتاب در حد کلاس ششم نبود 😐
یه سؤال حل کردم دیدم جلوش نوشته کنکور سراسری 🙈 در حد لالیگا ذوق مرگ شدم سریع میز مطالعه رو ترک کردم تا این خبر غرور آفرین و به خانواده بدم 😂و بله زلزله ای به قدرت نمی‌دونم چند ریشتر غرب کشور را لرزاند 😂 چون از زیر کتابخانه ام رد شدم هر چی کتاب بود خورد تو سرم 😞 سریع دستگیره ی در و چرخوندم و رفتم بیرون ، صدای خورد شدن شیشه ها و ترک خوردن دیوار ها واضح بود . شاید باورتون نشه اما مامانم تا قبل زلزله باز داشت با تلفن حرف میزد 😂 بابام هم زیر آینه وایساده بود داشت یه چیزایی رو میخورد 😂 فقط خبری از سارا نبود که اونم رفته بود سرویس 😂 سریع در زدم گفتم سارا بیا بیرون فقط صدای آب میومد و یکی با سر میزد تو زمین 😂 منم دیگه فرار و به قرار ترجیح دادم 😂 به هر حال اون لحظه هر کی به جون خودش اهمیت میداد 😂برقا رفت منم سریع دویدم توی راه پله ها چون همه داشتن هجوم می‌بردن سمت در خروجی یکی رد شد خیلی بد به من برخورد کرد منم پام پیچید و تمام وزنم افتاد روی همون پا و بعد شبیه توپ چند تا پله رو سر خوردم پایین . مامانم که توی راه‌پله ها واسه ی زیبایی گلدون گذاشته بود روی پای من خورد و این تیر آخر بود 😂 خلاص 😂 همون لحظه زلزله هم تموم شد سریع برقا هم وصل شد .بابام می‌گفت حالا بریم بالا اخبار و بزنیم ببینیم چی میگه😂 مامانم هم اصرار داشت خونه رو بازدید کنه ببینه کجا آسیب دیده . با سرعت لاک پشت خودم و دوباره رسوندم توی خونه دیدم مچ شلوارم خیسه بله خون همینطور میومد . گفتم مامان پام درد می‌کنه افتادم گفت عیب نداره الان خوب میشی 🙁 داشت کار خودش و میکرد این بار به بابام گفتم و رسید به دادم 😂 و بله پدر این شخص فداکار 😂 حالا بهشت زیر پای کدومه 🤔. به نظرم با شیب ملایمی در حال حرکت به زیر پای پدرانه 😂 سریع لباس پوشیدن ، سارا هم چند تا پتو برداشت تا اگه شب توی ماشین خوابیدیم از سرما از بین نریم 😂 .به سمت بیمارستان آموزشی و درمانی امام خمینی (ره) راهی شدیم . با برانکارد بردنم تو لذت داشت 😂🙈 و گذاشتنم روی یکی از تخت ها . یادمه آخرین باری که اومده بودم این بیمارستان پنج یا شیش ساله بودم نصفه شبی دلم خیلی  درد میکرد و بعد از این 💉 فرار کردم ماشین بهم زد 😂 بگذریم یه پزشکی اومد معاینه کرد و گفت برید عکس بگیرید . ماهم رفتیم زیر زمین البته با ویلچر . 😅عکسو گرفتیم و برگشتیم ، پزشک هم عکس و گذاشت توی اون صفحه نور دارا . گفتم الان برمیگرده میگه متأسفم 😂 هیچی نگفت 😂 رفت 😂 البته مجهز برگشت با یه پزشک و یه پرستار . آروم آروم نزدیک شد دستش و گذاشت رو پام گفت کلاس چندمی ؟ گفتم می‌دونم الان با پام چیکار میکنین 😅 گفت آفرین . همینجور حرف میزد واقعا نمی‌دونم چجوری حواسم پرت شده بود یه دفعه یه دردی پیچید تو پام ، سَرَم هم باهاش خالی شد 🙁 از درد خیس عرق شدم 😂 مات و مبهوت فقط نگاه میکردم ، محو در درد 😂
آقا بیشتر به این خاطر ناراحت بودم چرا حواسم نبود 😂 کلا از بچگی هم اصلا دوست نداشتم گول بخورم 😂🙁
بعدشم خانم پرستار اومد خاک های پام ( ناشی از عوارض شکستن گلدون ) 😶 تمیز کرد بعدم شستشوش داد اینقدر سوخت اشک تو چشام جمع شد 😪 بعدم با داد گفت برگرد 😂 یکی نبود بهش بگه وات دِ فاز عامو 🤨😂 منم میدونستم این از اون پرستاراست که دانشگاه آزاد درس خونده الان تو طرحه 😅. درست حدس زدم، زد و هر دو پام ناقص شد 😂 واون لحظه به دیدار حق نائل شدم .😂 سرم هم وصل کرد دستم شده بود شبیه اون صافی هایی که روشون میوه و سبزی میشورن 😂
خوابم هم نبرد بعد نیم ساعت سرم هم تموم شد و رفتیم .
اون شب تا ساعت ۵:۳۰ صبح تو ماشین خوابیدیم و رفتیم خونه دوباره ساعت ۸ صبح زلزله اومد رفتیم بیرون 😅
از اون به بعد هر وقت زلزله بیاد سر جام میمونم 🙁
بعد چند ماه هم با داییم که امدادگر هلال احمر هست رفتیم سرپل ذهاب و قصر شیرین برای کمک ، ما چون استان ایلام زندگی میکنیم شهرمون خیلی آسیب ندید فقط در حد همین ترک خوردگی و اینا .
و بله ممنون که تا اینجا رو بودین و خوندین . 🙏

پی نوشت اول : هیچ راه میان بری وجود ندارد .
هیچ چیز ارزان به دست نمی آید .
و همیشه بهترین راه دشوار ترین است !
پی نوشت دوم : آموختن آسان نیست !
خستگی هر آن در کمین است .
آزرده می شوی ، احساس شکست می کنی .
شک می کنی که رها کنی و بگذری .
می خواهی برکناره روی و وانمود کنی که اتفاقی نیفتاده .
اما نه !
تو بازنده نیستی ،
تو یک مبارزی !
پیش از آنکه برنده باشیم باید بازنده باشیم .
باید گاه بگرییم تا بتوانیم روزی بخندیم .
باید آزرده باشیم تا روزی توانمند باشیم .
اگر پیوسته بکوشی و ایمان داشته باشی ،
در پایان ، پیروزی از آن تو خواهد بود !
« آن دیویس »
پی نوشت سوم : یادم باشد و یادت نرود که هریک از ما برای یک بار ایستادن هزاران بار افتاده ایم ....
ایام به کام 🍃🌼
سایه ۸۴

خاطره آوا جان

سلام سلام من اومدم
حالتون خوبه ؟ همه چی عالی؟ بله بله باید انرژی داشته باشیچ ناامید نشیم ما بلاخره کرونا را شکست میدیم
اول از همه ی کسانی که برای خاطره قبلی کامنت گذاشتند تشکر میکنم
دواره معرفی میکنم آوا هستم ۱۷ ساله ۲ تا داداش دارمن سامین و سامیار پزشک و پدرم متخصص مغز و اعصاب و مادرم مزون لباس داره
خب خاطره
یک روز تو تابستان سال ۱۳۹۸ از خواب بلند شدم رفتم پایین صدای آهنگ میومد اونم هشت بعدی گفتم مامان من که اصلا آهنگ گوش نمیده رفتم پایین اول ترسبدم یکه دخبری هدفون به گوش پای گاز 😮😰 یک ذره دقت کردم دیدم نگاره(بهترین دوستم و دوست خانوادگی هم میشیم) بلند گفتم نگار نگار ولی نگار کر شده بود رفتم هدفون را برداشتم ترسید گفت وای آوا یک آهنی اوهونی گفتم من خودمو اینجا جر دادم ولی شما کر بودی میدونی یک چی واسم خیلی جالبه کسی خونه نیست منم خواب اون وقت تو با چه رویی پاشدی تو خونه ما داری نیمرو میپزی😐 خندید گفت چیزی که زیاده رو صبحانه خوردم مامان زنگ زد و گفت براش جنس میاد تا شب نمیاد نگار گفت بیا بریم خرید ولی من اصلا حال نداشتم گفت پس بیا بریم کتاب خونه بلاخره قبول کردم تو راه ماشین دایی حامی وایساد جلومون با صدای آهنگ بلند شبیه این پسر مزاحما کهم میان میگن بیا برسونمت😂😂😂😂😂😂😂دقیقاسمی مثل اونا بود شیشه را داد پایین نگار گفت ولش کن بیا بریم (فکر کرد مزاحمه😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂) رفتیم گفتم نگار برگشت گفتم بیا گفت بیشعور میخوای سوارش بشی بشو حرفی نیست ولی دیگه طرف من نیا😂😂😂😂 گفتم بابا ترمز بگیر داییمه نگا کرد گفت عه آقا حامی ببخشید😂😂😂😂 گفت خاهش
کجا میرین
کتابخانه
بیاین بالا برسونمتون
ما را رساند و خودش رفت
وارد کتابخانه شدیم استاد امیر حسام هم بود😂😂😂😂😂این استاد نقش رادیو هست واقعا خیلی باحال حرف میزنه
رسیدیم بهش گفتیم سلام استاد
سلام بر بانو های ایران زمین بسیار خوش آمده آید کتاب مد نظر را بازگویی کنید تا راهنمایی تان کنم 😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂من به زور خودم را کنترل کردم و یک کتاب قرض کردیم و اومدیم بیرون سامین زنگ زد گفت بیا بیمارستان کارت دارم منم گفتم چش😂😂به نگار گفتم اون با اژانس رفت خونه ما😐😐😐😐😂😂😂😂😂😂 واا من هم رفتم بیمارستان رفتم دوستش سینا.... گفت هنوز نیومده و من و به یک اتاق راهنمایی کرد سامین زنگ زد و گفت یک ربع دیگه تازه میخواد آقا راه بیوفته 😐😐😐😐 من گفتم حالا تا اینجا اومدم یک سر به عمه مژگان هم بزنم بعد از خوردن چای داشتم میرفتم بیرون که سینا گفت آوا خانم یک لحظه برگشتم گفتم بله گفت ببخشید من چند وقته میخوام یک موضوعی را بهتون بگم ولی روم نشده
گفتم آقا سینا دارید نگرانم میکنید بگید لطفا
گفت ببخشید ولی با من ازدواج میکنید😒😒😒😒😖😖 میدونم هنوز مدرسه دارید ولی فعلا نامزد بشیم تا ببینم خدا چی میخواد تو دلم گفتم اعتماد به نفستو قربون 😐😐 واقعا خیلی سعی کردم خودمو کنترل کنم اما نتونستم محکم یکی زدم به صورتش و گفتم بیشعور و اومدم بیرون سریع سوار تاکسی شدم و رفتم خونه نگار داستان سالاد خورد میکرد😂😂😂😂بدبخت شکم پرست😂😂😂 گفتم سلام و رفتم تو اتاقم و زدم زیر گریه نگار اومد گفت آوا آوا خوبی؟گفتم نگار برو بیرون اصلا حوصله ندارم تلفن زنگ خورد و یک ربع بعدش زنگ در که سامین بود اومد گفت آوا چرا نیومدی بیمارستان گفتم اومدم ولی فکر کردی من خرم الکی گفتی یک ربع دیگه که اون پسره عوضی چرت و پرت تحویل من بده اگه آزم خسته شدی بگو نیاز نیست بهانه بیاری گفت راجع چی صحبت میکنی گفتم هه یعنی تو نمیدونی گفتی یک ربع دیگه که اون دوست عوضیت به من پیشنهاد ازدواج بده اینو که شنید قرمز شد پرسید سیناااا؟گفتم نه په مینا 😂😂😂😂😂 قرمز شد دویید رفت بیرون یعنی در رو کوبوند من ترسیدم رفت بعد نیم ساعت سامیار اومد و منم توضیح دادم اونم عصبانی بود تا سامین و دایی هیراد اومدن دایی گفت این چش بوده تا اومد سینا را به کتک گرفت سامیار توضیح داد اونم شروع کرد به جو عوض کردن اینکه چه خریه این که میخواد اینو بگیره
یک دفعه سامین گفت دایی هیراد شما دستشویی نداشتی؟
گفت ها یا امام خدا و دویید سمن سرویس😂😂😂😂😂😂 یعنی به معنایت واقعی اونجا جرر خوردما از خنده😂😂😂😂😂😂😂خلاصه نشستیم ناهاری که نگار درست کرده بود و خورزیم و اینقدر دایی هیراد شوخی کرد که به کل همه چی را فراموش کردم واقعا نگار در حق ما متدریس کرد تو اون زمان😂😂😂😂😂 خلاصه نگار رفتیم خونشون و باز هر کی رفت سر کار خودش و باز من بحتی برگشته ماندم تهنای تهنا😂😂😂😂😂😂😂 رفتم حمام و وقتی اومدم خیلی خوابم میومد پنکه را زدم و جلوش خوآبم برد وقتی پآمدم قشنگ کلکسیون مریضی بودم همه چی قاطی رفتم سمت دارو ها که سامین از تراس اومد در حال صحبت با تلفن یعنی میخواستم زنگ بزنم قبر سفارشد بدم برای خودم😂😂😂😂😂😂 سامین اومد گفت چطوری عشق من گفتم خوبم که ای کاش ور نمیزدم واق

عا اونجا با خودم گفتم من زر نزنم نمیتونم سامین گفت آوا مریض شدی؟ با یک اخم ۴ در ۶ هم حرف میزد گفتم داداش نه به خداا گفت آها اگه راست میگی یک نفس عمیفرستم بکش نتونستم😭😭😭😭 گفت بیا رو مبل ببینم رفتم نشستم رو مبل اونم شروع کرد به معاینه و نچ نچ کردن رفت بیرون بدون کلمه ای و من خودم رفتم یک چی خوردم که ضعف نکنم 😂😂😂😂😁😀 اومد یک کیسه بود فقط با دو تا آمپول اومد منو گرفت تو بغلش و برد تو اتاقم من یک عکس بزرگ از احسان علیخانی پشت تختم دارم کلی هم کوچیک قاب کردم زدم به دیوار خوب چی کنم طرفدارشم دیگه 😍😍گفت بشیم با احسان جونت😂😂😂بحرف تا آماده کنم و خودش مشغول شد منم خوابیدن گفت به خاطر احسان جونت یک نفس 😂😂😂😂کشیدم و فرو کرد آروم تکون خوردم گفت جانم جانم تکون نخور نیرو کمکی ندارم😂😂😂😂😂اولی به اتمام رسید دومی را تا فرو کرد گفت داداش آیییی گفت جان داداش بعدش گفت سامیار برات بمیره دوستان دقت کنید گفت سامیار برات بمیره😂😂😂😂😂 همیچنین کاکایی دارم من😂😂😂😂😂 خلاصه اونم تمام و سرم و بوس لالا و اینا
و خاطره به اتمام رسید

هر بار این درو
محکم نبند نرو
این چشای ترو 😭😭😭
نکن تو بد ترو😭
این آهنگ مورد علاقه من😭😭😭

پ.ن. من چه تنها بودم
و خودم تکیه گه خویش هر روز
و دلم حسرت مردی را داشت
که بیاید شاید
و شود پشت و پناه قلبم
و تو از ان پس عشق امدی ای اسطوره
و فراتر بودی
از هر ام چیز که در ذهنم بود
هر کجایی هستی
هر کجایی باشی
تو بدان مرد ترین مرد زمین❤ بابا❤
و اگر چند نگفتم بر تو
اندر این قلب نگینی❤ بابا❤
برترین مرد زمینی ❤بابا❤
#بابا😍😍

پ.ن. من عاشقتونم

پ.ن دوست دار شما آوا

👋👋

خاطره نگار جان

سلام به همه 💥 
حال و احوال؟🙃
من نگارم ( کیان) ، نمی دونم چند نفرتون میشناسید منو و چند نفرتون نمیشناسید ! ولی از اونجایی که اصلا حس بیو دادن ندارم ازتون می خوام که قدرت تحلیل تونو بکار بگیرید و متوجه بشید من کیم و کی چیه 😁😁😁 
متشکرمممم🙌🏻😊
خیلی وقت بود به وب سر نزده بودم !!! تنگ شده بود دلم واسه بچه های با معرفت اینجا 😅😅
می خوام بدترین خاطره زندگیم و تعریف کنم که توش بیماری رو هم که سعی کردم از همه مخفی بمونه گنجوندم!!!😕😕
این خاطره تقریبا مربوط میشه به دو سال پیش ! 
چند وقتی بود که بدنم الکی الکی کبود میشد 🤦🏻‍♀️ اون اوایل بیشتر فکر می کردم خودمو میکوبونم به در و دیوار که اینطوری میشم 😂😂 ولی خب چند ماه که گذشت این کبودی ها خیلی خیلی شدتش بیشتر شد 🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️ جوری شده بود که تمام کمرم کبود شده بود ! بیشترین چیزی که اون موقع ها مخمو داشت مثل موریانه می خورد این بود که من تمام سعی مو میکردم که به اینور و اونور نخورم 😂😂😂ولی بازم کبودی ها بود !!! 
دیگه مخفی کردنو جایز ندونستم گفتم اگه همینجوری پیش بره شاید کبودی ها تا صورتمم ادامه پیدا کنه و تصمیم گرفتم با سامان ( داداشم ) در میون بزارم ، اون موقع مامان و بابام بخاطر شرایط کاریشون و یسری مشکلات دیگه که من خودمم درست نمیدونم هنوز 😅😅استرالیا بودن منتظر موندم شب سامان بیاد خونه ، جالبی کبودی های  روی بدنم این بود که اصلا شبیه کبودی های معمولی نبود !!! که مثلا رنگش سبز مایل بشه 🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️ بنفش خیلی پر رنگ میشد معمولا و زیرش انگار یه لخته خون بود 😖😖 دست که بهش میزدی درد نداشت برخلاف کبودی های دیگه و ... خلاصه شب سامان با کوله باری از خستگی اومد خونه ، هنوزم عذاب وجدان دارم من !!! روزای جوونی سامان همش سپری من شد در واقع شده بودم سر بارش روزایی رو که می تونست به بهترین شکل براش بگذره همش صرف من می کرد و من تا آخر عمرم مدیونشم !!😔😔😔 
بعد شام پای تلوزیون نشسته بود که سر بحث و باز کردم و گفتم بهش همچی رو 😫😫 چن تا سوال پرسید که دقیقا از کی اینجوری شدی و چرا زودتر نگفتی و .... منم در جواب گفتم حدودا دو ماهه و فکر نمیکردم چیز  مهمی باشه و...و همین فکر نمیکردم های من شد مهمترین چیز تو زندگیم 🤕🤕 سامان گفت چن تا از کبودی ها رو نشونش بدم  یه چنتا کبودی رو مچ پام بود اونا رو بهش نشون دادم 🙁🙁کمرمو بهش نشون ندادم که الکی الکی نگران نشه 🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️ ولی دروغ چرا خودم خیلی ترسیده بودم ! 
سامان بعد از اینکه وارسی ش تموم شد گفت فردا زودتر میام باهم بریم دکتر ! سعی می کرد به روش نیاره که منم خیلی نترسم ولی نگرانی رو از چشاش راحت میشد خوند !🥺🥺
زنگ زد به سعید ( شوهر خواهرم ) و گفت که اشنا دارع در این باره یا نه و یه سری از ویژگی های کبودی رو بدنمو براش گفت 😨 سعید اشنا داشت گویا ولی تا حد زیادیم نگرانش کرده بود سامانو که زودتر ببرع منو پیش دکتر و از اینجور حرفا ! سامان بعد از مکالمش با سعید باز اومد سمت من و مچ پامو وارسی کرد 😶😶😶 نگاش میکردم که یه لبخند زد و گفت احتمالا چیز خاصی نیست و فردا با هم میریم دکتر 😊😊❤ گفت بهترع زودتر بخوابی که صبح زود بریم 😉🥰 تشکر کردم ازش و رفتم که بخوابم ولی خود خدا خوب میدونه که تا صبحش نتونستم دو دیقه پلکامو رو هم بزارم 🥱😫😫 خیلی از برنامه های زندگیمو بخاطر همین کبودی ها کنسل میکردم!!! مثلا با دوستام استخر نمیرفتم و یا هر چیز دیگه !!!! صبح که شد از اتاق اومدم بیرون و داشتم میرفتم دستشویی که سامان گفت نگار جان شاید دکتر بخواد ازمایشی چیزی بنویسه به تعویق نیوفته این قضیه خیلی خیلی بهترع :/// منظورشو فهمیدم و گفتم فقط صورتمو می شورم ! آزمایشو که گفتا دلهره گرفتم اخه قبل از این بیماریم زیاد با امپول و ازمایش و اینا سر کار نداشتم !😔😔 
صورتمو که شستم اومدم بیرون دیدم سامان حاضرع گفتم تو کی صبحونه خوردی ؟؟! گفت رفتیم دکتر میایم با هم صبحونه می خوریم 🙃🙃🙂 
منم حاضر شدم و دوتایی راه افتادیم ... تو ماشین همش با خودم کلنجار می رفتم که دکتر اینو گفت چی بگم ، اگه ازمایش بنویسه چی و.... 🤦🏻‍♀️😐 
بلاخره رسیدیم ، و وقتی وارد بیمارستان شدیم جویای دکتر مورد نظر شدیم ( ترجیحا اسمشونو نمیگم ) که دیدیم بعله قل قل ست 😂😂 یه سی نفری جلومون بودن و ساعتم هولو هوش ۷ بود ( سعید به سامان گفته بود هر چی زود تر بریم راحت تر میتونیم بریم داخل) قیافه مراجعینو که نگاه میکردم چقد همشون شکسته و لاغر بودن 😢😢 تخصص دکتر رو نفهمیده بودم 🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️ و در به در داشتم دنبال اسمش میگشتم که بفهمم چیکارس 😅 که اسمم و منشی خوند سامان هدایتم کرد که جلوی در اتلق دکتر اسمش و زده بود و زیرش نوشته بود فوق تخصص بیماری  های خونی  !! وارد شدیم یه اقای تقریبا مسنی بودن که نشستیم و سامان شروع کرد به توضیح دادن 😑😑 دکتر گفت باید کبودی ها رو ببینم رفتم نشستم رو تخت که دکتر اومد سمتم مچ پامو بهش نشون دادم 🤦🏻‍♀️ یکم بررسی کرد و گفت فقط همینجاست ؟ با خودم گفتم بگم نگم چیکار کنم ؟! و دیدم منطقی ترین راه اینکه بگم شاید مشکلم واقعا جدی باشه !! دل و زدم به دریا و گفتم که نه کمرو دستمم هست سامان بهم نگاه کرد و یه ابروشو داد بالا که چرا بهم نگفتی !!!!🤨 دکتر گفت مانتوتو دربیار اونجاهارم باید ببینم 🤦🏻‍♀️ مانتومو در اوردم و دراز کشیدم رو تخت استین بلند پوشیده بودم تو تابستون 🤦🏻‍♀️😂 دکتر گفت دخترم خرس تب کردع ؟!😂😂😂 یه لبخند زدم و استینمو به سختی و مشقت دادم بالا که کبودی های دستمو دید بازم کبودی های دستم نسبت به پاهام کمتر بود ... ولی کمرممم!!!!! دکتر پیراهنمو کشید بالا مشغول  وارسی شد فک کنم پنج دیقه ای طول کشید به چن جا هم دست زد و گفت درد دارع ؟ که منم گفتم ن و واقعا هم درد نداشت !!🤦🏻‍♀️ گفت میتونی پاشی و منم بلند شدم و خودمو مرتب کردم و رفتم نشستم پیش سامان 😔 نگران بود خیلیم نگران !!!!! دکتر گفت آزمایش باید بدع اول تا ببینم چی به چیه ! سامان گفت حدستون چیه ؟؟ دکتر گفت نمیتونم پیش بینی کنم ولی به احتمال زیاد لوسمیه😶😶😶 من که نمیدونستم لوسمی چیه اون موقع ولی سامان همینطوری مات مونده بود به دکتر !! حتما چیز مهمی بود 🙁🙁 دکتر نوشت و نوشت و گفت این ازمایشارو بدع هر چی سریعتر اماده بشه بهترع !! سامان همینطوری مات مونده بود ، دکتر نگاش کرد و گفت من خدا نیستم که ازمایشاشو بده تا ببینیم چی به چی الکی بد به دلت راه نده 😞😞 سامان نسخه رو گرفت و زیر لب تشکر کرد و دست منم گرفت با هم رفتیم بیرون تند تند راه می رفت و یجورایی منو می کشید با خودش 😐😐😑🤦🏻‍♀️ سوار ماشین شد و راه افتاد سمت ازمایشگاه دیگه ساعت حوالی ده بود و من داشتم از گرسنگی ضعف میرفتم ! رسیدیم ازمایشگاه خداروشکر اونجا پرندع پر نمیزد ، دلهره بدی گرفته بود بابت ازمایشا سامان دفترچمو داد به منشی و اومد کنار من نشست گفتم ازمایش خونه گفت اره ! بعد ۵ دیقه منشی صدا کردمون یه برگه که شامل چندین برچسب بود و داد به سامان و گفت برید اتاق رو به رو ! 😨😨 تو اتاق رو به رویی یه خانمی پشت میز نشسته بود و با سلام وارد شدیم ما ! سامان برگه حاوی برچسب ها رو داد خانمه خیلی مهربون بود 😍😍🥰 گفت عزیزم مانتوتو دربیار خانمه برچسب ها رو چسبوند رو لوله های ازمایش 😱 دقیق دقیق یادمه هفت تا لوله شده بود اومد سمتم حالا منو دیدی انگار ازرائیل دیدم نشستم رو صندلی واضح دستام می لرزید سامان اومد کنارم دستمو گرفت دستای خودش یخ تر از من بود 😔😔 خانمه گفت دستاتو مشت کن البته قبلش گارو بست مشت کردم پنبه کشید و اروم سوزنو فرو کرد چشامو محکم رو هم فشار دادم 😖😖😖 گفت چرا دستتو انقد سفت کردی خاله !!😐😐 گفتم شما خودتون گفتید دستتو مشت کن !😐😐😐 گفت مشتتو باز و بسته کن 🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️ لوله اول و در اورد لوله دوم و جایگزینش کرد 😑 منم که همچنان به افق خیره شدع بودم 😂( از خون میترسم ) اقا وسطاش دیگه رگم خون نمیداد اصلا 🙍🏻‍♀️🤦🏻‍♀️ خانم هی سوزنو تو دستم جابه جا میکرد یا دستمو تکون میداد منم کلا رفته بودم رو ریتم آی آی 😂😂ینی هر چهار ثانیه یه ای میگفتم🤦🏻‍♀️ والا انگار از چاه داره نفت میکشه خوب خواهر من دستع 🙄🙄 اونیکیم رگه 😐😐😐 نکن درد میگیرع 🤦🏻‍♀️😂  خون گرفتنش که تموم شد پنبه رو گذاشت رو دستم یه چسبم بهم داد گفت وقتی خونش بند اومد بزنش 😁 تشکر کردم ازش ، جلوی چشام هی سیاهی میرفت خانمه گفت بیا رو تخت دراز بکش 😊 اومدم پاشم شاپالاق خوردم زمین 😐😐 تعادل نداشدم اصلا 🤦🏻‍♀️ سامان کمکم کرد بلند بشم  واقا حالم بد بود اونهمه خون ازم گرفته بودش 😑😑 خانمه از مینی یخچالی که تو اتاق بود یه ابمیوه اورد برام با یه کیک 😑😑 کیک رم از تو یخچال اورد 😐( عجیبه) به هر حال گشنم بود همچون ببری بلعیدمش 😅😅 یکم که حالم بهتر شد بلند شدم استین لباسم خونی بود🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️ خون دستم بند نمیومد که نمیومد ( کمبود پلاکت دارم) 😐 خانمه هر چی تلاش کرد بند نیومد اخر سر رفت یکم اب نمک درست کرد و پنبه رو بهش اغشته کرد گذاشت رو دستم 😣 سوخت یکمی ولی چیزی نگفتم اماده شدم و با سامان دوتایی خارج شدیم قبلش به سامان گفتن پس فردا بیاین ببرین جواب ازمایشو 🤦🏻‍♀️با سامان سوار ماشین شدیم و ده دیقه ای بود که راه افتاده بودیم از سامان پرسیدم : لوسمی دیگه چه مرضیه ؟! 😐 گفت : هیچی نیست ! انقدر با تحکم گفت که ترجیح دادم سوال دیگه ای نپرسم 😕😕 سامان منو دم در پیاده کرد گفت من جایی کار دارم میام خونه بعدا 🤦🏻‍♀️ پیاده شدم و با خداحافظی وارد خونه شدم 🤷🏻‍♀️

رو مبل گرفتم خوابیدم و فکر میکردم میگفتم اگه چیزی نیست چرا سامان اونجوری به دکتر نگاه میکرد 🤔🤔 یه یک ربعی رو مبل غلت خوردم و بعدش تصمیم گرفتم برم یه سرچی بکنم ببینم چ خبره 🤦🏻‍♀️ دیگه از حسای بعدش نمیگم چون واقعا توصیف نشدنیه و کمتر کسی میتونه منو درک کنه !! شب ساعت هشت اینا سامان اومد با سمانه و سعید 🤦🏻‍♀️ نمیدونستم چیزی بهشون گفته یا نه 😑😑 خودمم عین خیالم نبود گفتم ۱۰۰ حدس دکتر غلط بودع و اینا 🙌🏻 اون شب به مزخرف ترین شیوه ممکن گذشت🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🙍🏻‍♀️ برخلاف تصورم و حرف خانمه ازمایشم فرداش اماده شد و 
سامان صبح زود رفت که ازمایشو بگیره 😶😶 کنجکاو نشسته بودم رو مبل و منتظر سامان یه ساعت گذشت دو ساعت گذشت و همینطوری ادامه پیدا کرد تا ساعت ۱۰ شب!!! که سعید زنگ زد گفت سامان واسه یکی از  دوستاش مشکلی پیش اومدع و میاد منو ببرع خونه خودشون 😐 منم خوش خیال ! 
 و گذشت و گذشت تا بلاخره گفتن غیر ممکن من ممکن شدع ! بچه ها دیگه حس های بعدش و واقعن در توانم نیست براتون توصیف کنم ولیع بعدش تازه فهمیدم چ خبره!!!! که چقد سلامتی نعمت خوبیه !!! خداروشکر من زود فهمیده بودم کارم به شیمی درمانی نکشید و دکترام سعی کردن با پرتو درمانی مداوام کنن و جواب هم داد !😁
کامل درمان نشدم ولی الان حالم خیلی خیلی خوبه !!😇
بچه ها مرسی که خاطرمو خوندید 🌹
علت اینکه نمیخواستم کسی بدون یه سری توهمات خودم بود که فکر میکردم الان کسی بدون قرار چی بشه و اینا ولی حتی فامیلا هم که تازه فهمیدن خیلی عادی باهام برخورد کردن  و منو مدیون خودشون کردن !!
بنده یه کنکوری ۱۴۰۰ هستم بخاطر چند سال جهشی که خوندم ( و واقعا غلط کردمم)😂😂😂 ولی به هر حال برای منم دعا کنید یه مهندس خوب بشم !😁
منتظر کامنتاتون هستما 😶😶

خاطره گیتا جان

سلام دوستان گیتا هستم🌸
امیدوارم حالتون خوب باشه
دوستان من خیلی ناراحت بودم از بعضی از دوستان اول یکم دردودل کنم باهاتون.... 
توی بعضی کامنت ها خیلی زشته که نشناخته همدیگه رو قضاوت میکنیم و باعث دلخور شدن همدیگه میشیم...‌یکم باهم مهربون تر باشیم بد نیست واقعا
کاش از کرونا درس میگرفتیم که باهم مهربون تر باشیم و از همه دنیا طلبکار نباشیم....
چرا اخه ادما باید این همه وقت بزارن خاطره دروغ بنویسن؟ چه نفعی براشون داره؟؟ مگه خدای نکرده مریضن؟؟؟
اصلا بر فرض بنویسن هم ما اینجا هستیم تا خاطرات پزشکی بخونیم، دیگه واقعی یا دروغین بودنش چه نفعی برای ما داره؟؟؟ ( البته من کلا صحبتی ندارم با بعضی افراد که خاطره هاشون مرز های تخیل رو جابه جا کرده)
ولی متاسفانه بعضی از دوستان انقدر بد رفتار میکنن یا توی خاطراتشون تیکه میندازن و بقیه رو مسخره میکنن که من واقعا دیگه تمایلی ندارم به نوشتن برای این وب
البته ناگفته نماند که خیلی از دوستانم هستن که همیشه انقدر لطف دارن با نظرات محبت امیز انرژی میدن بهم که من ممنونشون هستم
و الان فقط بنا به قولی که داده بودم اومدم به عنوان اخرین خاطره ، خاطره واکسن زدن ارش رو تعریف کنم....
ببخشید خیلی دلم پر بود زیاد صحبت کردم🙏

ارش جان ما براساس فوبیایی که از امپول داره با اینکه هیچ تصوری از واکسن نداشت (چون واکسن هایی که تو بچگی زده بود و زیاد یادش نمیومد) ولی خیلی ازش میترسید.
هروقت صحبتش میشد که بریم واکسن بزنه بغض میکرد و بهونه میاورد تا اینکه به ذهنم رسید به مونا یکی از دوستای صمیمیم زنگ بزنم بگم اونم اگر هنوز دخترشو نبرده باهم بریم برای واکسن بچه ها که شاید اینجوری ترس ارش کمتر بشه.
زنگ زدم به مونا گفت اره فکر خوبیه میدونی که نفس هم چقدر میترسه شاید باهم ببریمشون سرگرم بازی باهم باشن کمتر ترس و استرس داشته باشن.
باهم قرار گزاشتیم که صبح مونا بیاد دنبالمون و باهم بریم درمانگاه نزدیک خونه ما واکسن بزنیم و ناهارم مونا و سعید بیان پیش هم باشیم.
صبح ارش رو حاضر کردم و خودمم اماده شدم منتظر مونا بودیم دیدم ارش با بغض اومد پیشم گفت مامان یعنی هیچ راهی نداره که نزنم؟؟؟
گفتم نه مامان جان دیشب که بابا بهت گفت اصلا قرص و شربت نداره که جایگزینش کنیم همه باید به سن شما میرسن این واکسن و بزنن
بعد وقتی براش توضیح دادم که فلسفه واکسن چیه و چرا باید بزنیم اروم تر شد و بهتر قبولش کرد.
ارش خیلی استرسش کم شده بود که مونا اومد و سوار شدیم دیدم نفس چشماش قرمزه گفتم گریه کردی خاله؟؟؟
مونا با عصبانیت گفت دیوونم کرده گیتا اصلا حرف حالیش نمیشه هرچی میگم درد نداره فقط گریه میکنه😤
خندم گرفته بود از لحن مونا 
برگشتم عقب رو نگاه کردم دیدم ارش دست نفس رو گرفته داره دلداریش میده
دوباره همونایی که برای ارش گفته بودم برای نفس تعریف کردم تا رسیدیم به درمانگاه 
رفتیم داخل مونا رفت سمت تزریقات و با مسئولش صحبت کرد و کاراشو انجام داد. منم بچه ها رو بردم نشستیم رو صندلی ها 
بوی الکل تندی تو فضا پیچیده بود من خودم استرس گرفته بودم چه برسه به بچه ها 
نگاه کردم دیدم ارش و نفس چشماشون برق میزنه از ترس ساکت و مظلوم نشسته بودن کنارم
گفتم قربوونتون بشم نترسیدا اصلا درد نداره یه لحظه ست زوودی تموم میشه...
مونا اومد گفت نفس مامانی پاشو اول ما بریم بزنیم
نفس با حالتی شبیه گریه گفت وای نه من نمیخوام و نمیام و....
گفتم ارش مامان اول ما بریم بزنیم نفس ببینه درد نداره؟
ارش بچم حس مردونگی داشت جلوی نفس با اینکه از چشماش معلوم بود چقدر ترسیده ولی تو رودروایسی گفت باشه اول ما بریم
همون موقع پرستار اومد گفت بیاین دیگه دوتاشونو بیارید
باهم رفتیم تو اتاق بچه ها رو گزاشتیم رو تخت ولی اول ارش رو اماده کردیم
استین تی شرتش رو زدم بالا گفتم مامانی نترسیا خیلی زود تموم میشه😘
پرستار اومد پنبه کشید رو بازوش ارش خودشو تکون داد 
پرستار گفت لطفا دستشو نگه دار
نشستم رو تخت کنار ارش با یه دستم بغلش کردم با دست دیگمم بازوش و گرفتم
پرستار اومد تا پنبه کشید ارش گفت ااای
سرشو گزاشتم رو سینم گفتم هنوز نزده که مامانی نگاه نکن 
پرستار سوزنو وارد کرد شروع کرد به تزریق ارش خواست دستشو تکون بده که محکم تر گرفتمش تو بغلم 
پرستار گفت افرین پسرخوب و سوزن و دراورد و پنبه رو گزاشت تازه ارش داد زد آااااخخخخ دستمم آییییییییی
سرشو ناز کردم گفتم جااانم مامانی بمیرممم 
صورتشو نگاه کردم دیدم با بغض به زور جلوی گریشو گرفته بوسش کردم یکم دستشو ماساژ دادم گزاشتمش پایین تخت رفت پیش نفس گفت دیدی درد نداره نفس فقط یه کوچولو میسوزه تو هم بزن که زودتر بریم خونه باهم بازی کنیم
دلم رفت براش کلی تو دلم قربونش رفتم با اینکه دستش درد میکرد ولی رفته بود نفس رو دلداری میداد😍
ولی نفس اصلا راضی نمیشد همچنان مقاومت میکرد 
مونا میخواست بزارش رو تخت دست و پا میزد نمیزاشت هیکلشم درشته ماشالا
رفتم کمکش کردم 

گزاشتیمش رو تخت گفتم خاله جوونم دیدی ارش اصلا تکون نخورد دردشم نگرفت تو هم اروم باش فداتشم اگر اروم بلشی نفس عمیق بکشی تو هم دردت نمیگیره 
مونا گفت عشقم دخترخوبی باشی برات جایزه میخرم 
ولی اصصصلا گوش نمیداد فقط بی تابی میکرد و میگفت من نمیخوام بزنم
مونا از یه طرف بغلش کرده بود منم دستشو نگه داشتم و پرستار اومد پنبه کشید جیغ های نفسم شروع شد...🤦‍♀️🤦‍♀️
پرستار سریع تزریق کرد و پنبه گزاشت و چسب زد ولی من سردرد گرفتم انقدر نفس تو همین چندثانیه جیغ زد و گریه کرد....
گفتم خاله تموم شد دیگه عزیزم اروم باش
مونا بغلش کرد رفتم براش اب اوردم بهش دادیم دیگه اروم شده بود فقط اروم گریه میکرد که دیدم ارش نیست یه لحظه سکته کردم فکرکردم گم شده دوییدم بیرون دیدم نشسته رو صندلی دستشو گرفته گریه میکنه
رفتم پیشش گفتم چیشدی مامان چرا اومدی اینجا؟؟؟؟؟
گفت دستم خیلی درد گرفته بود بخاطر نفس گریه نکردم😢
 گفتم فداتشم بیا بغلم ببینمت
اومد تو بغلم گریش شدت گرفت 
نازش کردم گفتم دوورت بگردممم پسرمم اشکالی نداره گریه کن مرد کوچولوی من😍
وقتی اروم شد بهش اب دادم و با مونا برگشتیم خونه .بچه ها دیگه گریه نمیکردن ولی دستشون درد میکرد نمیتونستن زیاد تکون بدن بعداز ناهارم دوتاشون بیحال شدن و خوابیدن. شب امیر شربت استامین فن خریده بود براشون که بهشون دادیم و بچه ها همچنان بیحال بودن ارش هیچی هم نمیخورد از وقتی امیر اومده بود همش تو بغل امیر بود بعدازشامم همونجا خوابش رفت امیر گزاشتش رو تخت خودمون گفت امشب پیش ما بخوابه خیالش راحت تره.
برای امیر داستان رشادت و شجاعت ارش و تعریف کردم اونم دلش رفته بود😍
کنار ارش دراز کشیدم دستمو دورش حلقه کردم انقدر خسته بودم نفهمیدم چجوری خوابم رفت 
 نصف شب از تکون های تخت بیدارشدم دیدم امیر داره سر ارش رو ناز میکنه و نگاهش میکنه 
گفتم چرا نخوابیدی !
گفت خوابیدم با ناله های ارش بیدارشدم دیدم تب داره براش شیاف گزاشتم
گفتم چرا منو بیدارنکردی الان خوبه؟؟؟
گفت اره تبش کمتر شده بخواب عزیزم
دوباره چشمام و بستم و نفهمیدم کی صبح شد
بیدارشدم دیدم ارش و امیر رو تخت نیستن ترسیدم گفتم نکنه دوباره ارش حالش بد شده
نگران رفتم بیرون از اتاق دیدم اقایون دارن صبحونه میخورن امیر گفت مامان خانوم خوابالوو بفرما صبحونه😁
ارشم حالش خوب بود فقط دستشو زیاد حرکت نمیداد من و امیر براش لقمه درست میکردیم‌
بعد از صبحانه هم زنگ زدم به مونا حال نفس رو پرسیدم گفت خداروشکر یکم درد داره ولی تب نکرده
اینم از خاطره واکسن زدن ارش که گفته بودین تعریف کنم
راستی دوستان یه نکته ای رو بگم برای واکسن انفولانزا  حتمااا حتماااا اگر براتون مقدوره حتما امسال این واکسن و بزنید🙏 ما هم حتما هممون میزنیم.

امیدوارم روز و روزگارتون خوش باشه دوستای نازنیم
خدانگهدار🌹🌹

خاطره غزل جان

سلام دوستان.اسم من غزله ۲۱ سالمه حسابداری میخونم.اولین باره که میخوام خاطره تعریف کنم امیدوارم خوشتون بیاد.این خاطره مال اولین سال دانشگاهمه.یه مدت بود که خیلی ریزش مو داشتم و پیش خودم میگفتم احتمالا بخاطر استرس و برطرف میشه.تنها کاری که کردم این بود که قرص های ویتامین خوردم.دیدم نه اصلا کم نمیشه ریزشم تا اینکه رفتم دکتر.دکتر اومد سرمو دید یه سری سوال ازم پرسید و رفت سراغ نسخه هی نوشت نوشت نوشت.بعد شروع کرد به توضیح دادن که خوب برام شامپو و تونیک و چند مدل قرص نوشته بود تا اینجای کار همه چی خوب بود که یهو برگشت گفت امپول نوشتم هفته ای یه بار عضلانی باید بزنی.قشنگ یخ کردم میتونستم حس کنم که پشتم خیس عرق شده ولی چیزی نگفتم.پیش خودم گفتم دو سه تا دونه نوشته میزنم عوضش موهام اوکی میشه.رفتم داروخانه دارو هارو گرفتم اونجا داخل کیسه رو ندیدم اومدم خونه(من دانشجوی یه شهر دیگم ولی چون خوابگاه نمیتونستم بمونم برام خونه گرفتن).بعد از تعویض لباس رفتم سر وقت کیسه داروهام.خالی کردم داروهارو رو میز یهو چشمم خورد به سرنگا دیدم ۶تا سرنگه خیلی جا خوردم.امپولشم داخل جعبه بود در جعبه رو باز کردم دیدم ۶ تا امپول بی رنگ توشه که هر کدومش دو سی سی تقریبا.خیلی ترسیده بودم. اونشب بیخیال تزریق شدم.فرداش بخودم گفتم اخرش که باید بزنی چیزی نیست خیلی امپولش کوچیکه لابد درد هم نداره.یکم تحمل میکنی عوضش این ریزش مسخره تموم میشه  وهی سعی کردم خودمو قانع کنم ولی روز دوم هم بخاطر ترس زیاد نرفتم.روز سوم دیگه بزور خودمو راضی کردم که برم اولیش رو بزنم.کلی خودمو دلداری دادم که اصلا درد نداره.راهی درمانگاه نزدیک خونه ام شدم.خیلی استرس داشتم اولین باری بود که تنهایی برای تزریق میرفتم چون معمولا مادر یا خواهرم باهام میومدن.رفتم تو اتاق تزریقات یه خانوم جوون اونجا نشسته بود امپولمو دادم بهش ازم پرسید برای چه مشکلی میزنی منم گفتم ریزش مو.گفت تاثیری هم داشته گفتم اولین باره تزریق میکنم .خلاصه شروع کرد به حاضر کردن امپول به منم گفت برم قسمت بانوان پشت پرده اماده شم.رفتم داخل بوی الکل خورد بهم استرسم بیشتر شد قلبم به حدی تند و محکم میزد که حس میکردم الانه از تو دهنم بیاد بیرون.کفشامو در اوردم دکمه و زیپ شلوار جینمو باز کردم و نشستم روی تخت شرت و شلوارمو یکم اوردم پایین و منتظر شدم صدای پاشو که شنیدم کامل دمر شدم اومد تو اتاق و از توی کمد کنار تخت یه پد الکلی برداشت.منم به شدت ترسیده بودم و بغض داشتم هی به خودم میگفتم اروم باش دردش از پنی سیلین بیشتر نیست که.سرمو گذاشته بودم رو دستام.اومد شرتمو کشید پایین تر یکم و پنبه مالید قشنگ ۶ ۷ بار پنبه مالید حالا من از استرس داشتم جون میدادم اون زیر.کار پنبه کشیدن که تموم شد یه مکث کرد که من هر لحظه منتظر درد بودم ولی یکم طولش داد بعد با دوتا انگشت یه تیکه از باسنمو گرفت و سوزن رو گذاشت رو باسنم که قشنگ حسش کردم و خیلی اروم سوزنو فرو کرد که دردم گرفت (با اینکه سر سوزنش ابی بود و خیلی نازک بود من دردش رو حس کردم به نظرم خیلی بد زد)یهو برگشت گفت امپولش درد داره که من یخ کردم .شروع کرد به پمپ کردن که درد خیلی بدی رو حس کردم اخمام رفت تو هم و اروم گفتم آییی.که زنه گفت نفس عمیق بکش و شل کن ولی نتونستم شل کنم اونم همونطوری زد.بعد خیسی پد رو احساس کردم و سوزن رو کشید بیرون.پنبه رو فشار داد که دردم بیشتر شد ولی چیزی نگفتم.بهم گفت ۲ دقیقه دراز بکش با دستت بمالون جاشو بعد پاشو.دلم بحال خودم سوخت واقعا درد داشتم حتی دردش از پنی سیلین ۶.۳.۳ هم بیشتر بود حالا نمیدونم اون بد زد چون سریع خالی کرد منم یکم  سفت بودم دردم گرفت .هزینه اشو حساب کردم و رفتم خونه.لباسام رو عوض کردم رفتم جلوی اینه دیدم جاش قرمزه یکم دردشم خیلی زیاد بود.به نظرم خیلی پایین زده بود.مابقی رو هم متاسفانه رفتم همونجا و اون خانوم زد و حسابی اذیت شدم

خاطره آوا جان

سلام به همه ی عزیزان وب
با کرونا لعنتی چه میکنید ما هم که کلا تو خونه یک کلاس حضوری هم نداریم فعلا یک ماهی هست که با اینجا آشنا شدم و الان تصمیم گرفتم که خاطره بنویسم
آوا هستم ۱۷ ساله ۲ تا داداش دارم که نام هاشون تو شناسنامه متفاوته اما ما میگیم سامین و سامیار دوقلو هر دو دکتر پدرم متخصص مغز و اعصاب و مادرم مزون لباس داره
خب خاطره یک روز از خواب بلند شدم و رفتم یک دوش گرفتم اومدم بیرون از پله ها اومدم پایین داشتن صبحانه میخوردند گفتم سلام بر اهالی دل(بشیر تایم) خوبین صبحتون بخیر همه با هم گفتن سلام صبح تو هم بخیر نشستم صبحانه را خوردم و هر کی رفت سر کار و منه بخت برگشته ماندم تهنای تهنا
زنگ زدم به یاسی (دختر داییم) گفتم بیاد خونمون اومد اول نشستیم درس های کلاس زبان را نوشتیم بعد هم زدیم بیرون اول بستنی زدیم بر بدن بعد تو محله ها این دیونه ها حرف میزدیم و بلند بلند میخندیدیم بعدش رفتیم یک دو تا مانتو خریدیم کلی خعش گذشت و بعد با آژانس یاسی را رساندم خونه و بعد یک راست رفتم پیش به سوی خانه رفتم تو گفتم سلام کسی هست مامان گفت سلام من هستم گفتم عه چه زود اومدی
میخوای برم؟
نه عزیز جان شوخی کردم
تو کجا بودی
با یاسی رفته بودیم دردر
شب مهمون داریماا
کی
خاله و دایی ها
آخ جون 😘😙 هو هو هو و بعد رفتم تو اتاقم یک ذره تو اینستا چرخ زدم و یک پست گذاشتم و رفتم تو کتابخانه و شروع کردم برای چندمین بار رمان جمجمه جوان را خوندن چند صفحه خوندم و بعد لباس پوشیدم و منتظر مهمون ها اول دایی حامد و حامی اومدن هر دو مجرد و هر دو شرکت دارند که نصف نصفه بعدش دیگه اومدن خونه شد قیامت هی میرفتن هی میومدن دایی حسین سلین (دختر خاله ام ) را با یک دستش گرفت را هوا زن داییم جیغ میزد حسین تروخدااا تروخدااا جان من بذارش زمین الان میوفته دایی حامی میخندید میگفت بابا الهه (زن داییم)چیزی نمیشه این عادت‌ داره همه ی بچه های فامیل یک بار رو دست این اینجوری بودن 😂 سر شام بودیم که زنگ خونه خورد با تعجب پاشدم رفتم سمت آیفون یک پسری بود گفتم بله گفت خخخخ گول خوردیا کوچولو و فرار کرد😐😐 بابا گفت کیه عزیزم گفتم مزاحم😣 خلاصه رفتم سر میز شام ما یک قضیه ای داریم که به دختر داییم (آیناز) میگیم رفتگر یاسی گفت رفتگر اون نمک را بده😂😂دایی حامد گفت جررر و بلند خندید دایی هیراد میگفت حامد حالا چرا جر میخوری گفت آخه چیزی نبود بخورم گفتم جر بخورم😂 دایی هیراد گفت عزیزم این همه چیز و با دستش چند تا سبزی را به زور کرد تو حلق دایی حامد😂😂 دایی حامی اومد با پارچه آب بریزه تو لیوان ارنجش خورد به کله عمو حامد شروع کرد به ناله کردن گفت آی فلج مغزی شدم
دایی هادی میگفت مگه نبودی😂😂
عزیز شروع کرد گیر دادن به دایی حامد و حامی و بحث زن حامی گفت مامان بسه دیگه تو اول این سامین و سامیار را زن بده آخه داداش های من ۲ سال از دایی هام بزرگ ترن😂😂سامین گفت ها؟ ما اوه اوه جو سنگین شد سامیار پاشو بریم پاشد دایی هیراد از لباس اش کشید و گفت بشین بینم مامانم گفت ایشالا ۱۰ تا دختر براتون پیدا میکنم (آخه ما مجرد زیاد داریم😂) خلاصه بعد شام دعوا بود سر این که کی چی کنه آخر خانم ها نشستن و آقایون دست به کار شدن سامین پیش بند بسته بود داشت چایی دم میکرد خیلی باحال شده بود دایی حامی با یکلی قیافه ای که معلومه چندشش شده داشت ظرف ها را میگذاشت تو ماشین ظرف شویی و خلاصه بعد کارا رفتیم بازی جرعت حقیقت کلی بازی کردیم تا شب دایی حامد دسر را که خورد بعد یک ربع رفت سرویس البته دویید تو دستشویی حامی پاشد رفت بعد یک مین اومد گفت دسر پسته داشته؟
مامان گفت آره
گفت این حساسیت داره
سامین پاشو معاینه اش کنم تا حالش بد تر نشده
دایی حامد ولو شد رو مبل سامین معاینه اش کردم و بعد رفت دارو بگیره
حالا دایی شجاع ما😂😂 گیر داده بود آمپول نمیزنه
و عمو هیراد هی مسخره اش میکرد میگفت نترس عمو جون درد نداره که عمو اخی اوف شدی😂😂
سامین اومد گفت حامد بی چند و چرا و چک چونه برو بخواب رو تخت من دو تا آمپول هست درد هم نداره
دایی حامد با حامی و دایی هیراد پاشدن رفتن ۲ مین بعد عمو حامد دویید ازندگی اتاق سامین بیرون و میگفت نمیخوام
نه نه نه دایی هادی گرفتش دایی هیراد میگفت حالا فرار میکنی میدونم چی کنم باهات و بعد همون جا رو مبل درازش کردن دایی حسین لباسش را داد پایین دایی هیراد و هادی هم شبیه تارزان افتاده بودش روش😂😂 دایی من یک پرونده بزرگ تو دادسرا داره که همش سابقه ی فرار عالیه 😂😁 سامین با پنبه رفت سمتش پنبه را چند بار کشید و فرو کرد
آییییییی آی آیییی سامین بسههه😭😭😭 دایی هیراد گفت جانم جانم تمومه داداش شل کن (سفت شده بود) اولی تمام بعدی دردش بیشتر بود
چون تا فرو کرد چنان عربده ای زد که من کردم شدم
وای وای اخدا آخ اییی اوییییی سامین بسه داداش بگو درش بیاره ای من غلط کردم دسر خوردم بسه
درش آورد بعد ۵ دقیقه حامد پاشد شب حامد خو

ابید خونه ما و بقیه رفتن خونه خودشون
تمام
میدونم افتضاح شد اما ببخشید دیگه بار اول بود
امیدوارم دوست داشته باشید


میرود ؟
فدای سرت
میماند؟
خوش به حالش که لحظاتش با تو ثبت میشود ❤

پ.ن. آقا مسیح اگه این خاطرات را میخونی میخام چند کلمه حرف بزنم باهاش این که در حدش نیستم هیچ کسی نیست تو دنیا که دشمن نداشته باشه هیچ کس
این حرف های بی ربط هم همش از حسادته
برای مثال ماکان بند کلی دشمن داشتند و دارند و خواهند داشت ولی پا پس کشیدند؟
نه تلاششان را بردند بالا اراده کردند
داداش ولش حرف های مردم را زندگی را عشق است (دوست دارم زندگی را )
پ.ن. بزرگ ترین لذت زندگی انجام کاریست که دیگران میگویند تو نمیتوانی
پ.ن. در برابر انتقادات
اگر نادرست بود بی اعتنا باشید
اگر از روی نادانی بود لبخند بزنید
اگر عادلانه بود از آن درس بگیرید

پ.ن. امیدوارم همه تون موفق و پیروز باشید

پ،ن. دوست دار شما آوا

👋👋

خاطره ماهدخت جان

سلام دوستان من ماهدخت هستم ۲۵ سالمه و کارشناسی مخابرات و کارشناسی ارشد مهندسی پزشکی خوندم و سه تا خواهر بزرگتر از خودم دارم و به عبارتی ته تغاری هستم ولی اصلا لوس نیستم😉 (البته این اسم مستعارمه ولی بقیه موارد همه مستند هست یعنی دوس داشتم خاطرمو بزارم ولی روم نمیشد به اسم خودم باشه🙈😅) من چند ماهی که با وب اشنا شدم و واقعا انرژی و حال خوبی که بچه های وب دارند رو دوست دارم🥰، واقعیت من از امپول نمیترسم 😎دلیلش هم اینه تقریبا ده پونزده سالی هست که یا مریض نشدم 🤲 یا دکتر نرفتمو خودمو زود جمع کردم یا دکتر تشخیص داده چیز خاصی نیس به همین خاطر حسی به امپول ندارم ولی بچه که بودم تمام احساس ها و نقشه هایی که میکشید برام پیش می اومد که دکتر نرم😊یعنی یادمه ی بار میخواستم یخ بزارم دهنم که دکتر تبمو تشخیص نده🙄 😅😅ولی خب فکر کردم هم اب میشه تا مطب هم دما خیلی پایین میاد دکتر میفهمه(استعداد هوشی بالایی دارم🤦‍♀️😅) خب بریم سراغ خاطره :
یادمه تقریبا پنج شش ساله بودم که با مامانم رفته بودیم دکتر(فقط همین قسمت که مهم و خطری بوده یادم مونده😅) بعد از اینکه دکتر معایناتش رو انجام داد مامانم طبق معمول ی نگاه به من کرد ی نگاه به دکتر و جمله همیشگیش رو گفت که: اقای دکتر امپول که ننوشتین ؟! دکتر هم ی نگاه عاقل اندر سفیهی🤨 به من که مظلوم رو صندلی بودم و داشتم از بی حالیو استرس پس می افتادم کرد و با اخم🤨 گفت نه ننوشتم، وااااای من اون لحظه میخواستم بال دربیارم پاشم دکترو ببوسم که انقدر باشعوره😍🥰 از اتاق رفتیم بیرونو من مثل ی دختر خوب رو صندلی نشستم تا مامانم داروهامو بگیره و برگرده 🙆‍♀️ وقتی برگشت همش پاکتو از من قایم میکرد🤔 با کنجکاوی که داشتم بالاخره پاکتو تو دست مامانم چپ و راست کردمو بله اون چیزی که نباید میدیدمو دیدم💉🤦‍♀️ دنیا رو سرم خراب شد، حالا تو این گیرو دار بیشتر از امپول اعصابم خورد بود که چرا مامانمو دکتره دروغ گفتن😡😭(نکنید این کارارو من هنوز یادم میوفته اعصابم بهم میریزه😭) یعنی دلم میخواس اگه دستم به دکتره میرسید کلشو بکنم که دروغ گفته 😁 هنوز قیافه زشتش یادمه🤪🤪 خلاصه نزدیک نوبتمون بود که مامانم حواسش پرت صحبت شدو من از مطب زدم بیرون😉🙃 جاتون خالی ی راهرو تاریک و طولانی و وحشتناکی هم داشت🤦‍♀️😅 رفتم تو خیابون تازه داشتم فکر میکردم که خب حالا چکار کنم جاتون خالی ی راهرو تاریک و طولانی و وحشتناکی هم داشت🤦‍♀️😅 رفتم تو خیابون تازه داشتم فکر میکردم که خب حالا چکار کنم🤔🤫 به تاکسی هایی که رد میشدند نگاه میکردم بلد بودم برم خونمون کرایه هم میگفتم یکی حساب کنه 😅ولی نمیدونستم اصلا تاکسی ها منو به اون کوچیکی سوار میکنند یا ن بعد ی وقت ندزده تو همین فکرا بودم که تازه یادم افتاد اگر عملیات موفقیت آمیز هم تموم بشه همه خانواده و به خصوص بابام میفهمه که ترسیدمو ابروم میره🤫( نمیدونم چرا اینطور فکر میکردم خب بچه میترسه دگ🙄😅😅) داشتم پشیمون میشدم که یهو مامانم که تازه یادش افتاده بودمن پیشش نیستم😁 اومد بیرون مطب و باخنده بم گفت میدونستم اینجایی و من مثل ی بچه خوب سرمو انداختم پایین و رفتم تو که نوبتمون هم بود و اون اقای جوونی که میخواست تزریق کنه کلی کلافه بود😐 رفتیم تو، اتاقم خیلی تاریک بود کلا همه جا تاریک بود جز خیابون😅😅 مامانم منو گذاشت رو تخت و خوابوند منم همینجور که عین ی دسته گل خوابیده بودم یهو به خودم اومدم که من چرا انقدر راحت تسلیم شدم😕😭😭 پاشدم رو تخت نشستم حالا جیغ بزن کی جیغ بزن که من رو بزار پایین مامانمم که بنده خدا زورش به من نمیرسید منو گذاشت پایین😊 همون لحظه اون اقاهه رو دیدم که با ی امپول دستشو دومترونیم قدو ی اخم شدید تو اون تاریکی😅 واساده داره خیلی بد نگام میکنه😐 ازش ترسیدم سرمو گذاشتم رو پای مامانم که رو صندلی نشسته بود که متوجه شدم شلوارم رفت پایین🙈 به هیچ جایی محکم نبودم فقط خداروشکر انقدر عقلم میرسید که تکون نخورم 😎🤪 در کمال ناباوری سریع زدو تموم شد اصلا هم درد نداشت 😐 بعدم اون اقاهه خندید و تشویقم کرد که اصلا مهم نبود چون اون قیافه زشتش رفته بود تو مخم 😅🤣🤣🤣
شبیه کابوس بود با اون قد بلندش تو اون تاریکی خیلی بزرگ بود 🙈😅
این اولین و اخرین خاطره من از امپول بود امیدوارم
خوشتون اومده باشه، خیلی دوستون دارم مراقب خودتونو و خوبیاتون باشید😘❤
ما از خاکیمو خاک میشویم پس بیا با هم مهربان باشیم🙃
اگه تو اون مسیری که دوست داری شکست بخوری خیلی بهتره تا تو اون مسیری پیروز بشی که علاقه ای نداری👍
روشنایی بعد از تاریک ترین لحظه شبه پس ناامید نشو و همیشه ی قدم بیشتر از اخرین توانت حرکت کن💪
فراموش نکنیم دنیا همون چیزی رو به ما میده که دقیقا ازش خواستیم پس اگه چیز واضحی نمیخوایم اونم نتیجه واضحی برای ما نداره ، خواسته هاتو دقیق مشخص کن و دنبالشون برو خوشبختی به همین سادگیع 😊

درپناه حق

خاطره مسیح جان

سلام✋خوبین؟ خوشین؟ اوضاع درسا چطوره؟😐من که دیگه طاقت ندارمممم😞😞😞مدرسه هم نمیرم مامان بابا تو درسا بهم کمک میکنن معلم خصوصی هم گرفتن ولی حس میکنم توان خوندن درس تو این شرایط رو ندارم از یه طرف عاشق رشتم هستم😍😍از یه طرفم میترسم نتونم به اون چیزی که میخام برسم😔😔😔تا جایی که حتی به سرم میزنه تغییر رشته بدم ولی دلم هم نمیاد این همه زحمت کشیدم😞😞عه داشت یادم میرفتا من چجور داداشیم😞حال آبجیام چطوره؟ اخ الان فقط دلم میخاد پیشم باشین👧👧 اوه چقد حرف زدم بریم سراغ خاطره:👇
چن روزی بود حال و حوصله نداشتم تمرکزم نداشتم بشینم درس بخونم مامان بابا هم فهمیده بودن هی میخاستن از زیر زبونم بکشن بیرون.سرم فجیع درد میکرد بعد ناهار بود میخاستم برم بالا باباصدام زد من: جانم؟ بابا:بیا بشین پسرم میخاییم گپ بزنیم کجا میری؟ نشستم پیششون مامان:مسیح جان ما پدر و مادرتیم اگه ۲چیزی شده یا مشکلی داری بگو با هم حلش کنیم(عشقین دیگه😍😍😚😚)من: نه چیز خاصی نیست
بابا: چیز خاصی نیست یعنی یه چیزی هست ولی از نظر شما خاص نیست من:بله.بابا:خبببب من:حال و حوصله ندارم نمیتونم درس بخونم مدام آشفتم ولی نمیدونم چرا😞هی بال بال میزنم
مامان:همش واسه اینه که بیرون نمیری مامانم زندگی یکنواخت شده😓😓😓بابا:دقیقا👍👍👍مسیح تمام زندگیتو کردی دَرست یه زنگ تفریحی سرگرمی چیزی باید باشه که از درس زده نشی قبول داری باباجون؟ من: بله. مامان: خیلی وقته سراغ سوارکاری🏇نمیری تو که جونت بسته به اسبت بود😐😐😐 بابا:آره مسیح مامان راست میگه بلند شو لباس بپوش بریم باشگاه یکم تفریح کن برگردیم من: اخه😟😟بابا:اخه بی اخه دیگه مسیح جان پاشو بابا بلند شدم برم سرم گیج رفت از نرده ها گرفتم😧😧😧مامان و بابا سریع اومدن: چیشد مسیح خوبی؟ مسیح مسیح من: خوبم شلوغش نکنین برم حاضر شم هوایی شدم دلمم براش تنگ شده😍😍دوباره بلند شدم اینبار دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم افتادم چشام سیاهی رفت جایی رو نمیدیدم ولی صدا رو میشنیدم حس میکردم مامان معاینه میکنه فشارمو میگیره و......مامان: مسیح چشماتو باز کن مامان😑پاشیدن آبو رو صورتم احساس کردم یکم تار میدیدم کم کم بهتر شد مامان:خوبی مامان؟ قلبم اومد تو دهنم همون لحظه بابا اومد(مثل اینکه رفته بود دارو بگیره):چطوری مسیح جان؟😉 من: خوبم ببخشید نگرانتون کردم مامان: اشکال نداره مامانم بیشتر مواظب باش💚دوباره میگرنت گرفته بود حرفی نمیزدی؟ من:آره ولی این دیگه همیشه با منه قرار نیست که هر بار نگرانت کنم😐مامان:الهی فدات شم این چه حرفیه.مهرداد کمک کن مسیح برگرده آمپولاشو بزنم حالش خوب شه💉💉💉با کمک بابا برگشتم مامان پنبه کشید فرو کرد 💉اخخخخ/جانم تموم کشید بیرون دوباره همونجا پنبه کشید فروکرد درد داشت اییییی بابا:جانم بابایی تموم😘😘😘 اییی/تموم خوشگل مامان کشید بیرون اونطرف رو پنبه کشید فرو کرد یه درد ۴داشت اصلا نمیتونم توصیف کنم ایییییییی مامان: جانم جانم تموم مامانم(الکی)بعدش سوزشی ایجاد شد ماماااااان میسوزززههههه😭😭😭یه تکون بدی خوردم بابا سریع گرفت: عه مسیح این چه کاریه مامان کشید بیرون:مسیح نزدیک بود بشکنه چیکار میکنی من:ببخشید مامان:قربونت برم ترسیدم برگرد سرمتو وصل کنم بخوابی مامان جون من:پس سوارکاری چی؟😱بابا:حالا بیرون نمیرفتاااا خب یکم استراحت کن بعدش میریم مامان سرمو وصل کرد چنتا آمپولم ریخت توش کمکم خوابم برد💤بیدار که شدم رفتیم باشگاه اسبمو🐴برداشتم یکم باهاش حرف زدم نازشم کردم هی خودشو میمالید به من😂😂😂یکم سوار کاری کردم اومدم خونه شبم سازمو برداشتم برا مامان و بابا زدم🎶🎶🎶
فدای چشماتون که خسته شد
اینجا رو به مامان نشون دادم مامان خیلی خوشش اومد بابت آبجیام هم کلی ذوق کرد😍😍😍
★همه ی رویاهای ما میتواند محقق شود،اگر ما شجاعت دنبال کردن آݩ را داشته باشیم☝✌
★اگر صدایی از درون شنیدی که میگوید:نمیتوانی فلان کار را کنی هر طور که شده آن کار را انجام بده تا آن صدا خفه شود💪💪💪
اگه میشه یه چنتا کتاب بهم معرفی کنین
سوالی بود در خدمتم
مسیح👋

خاطره ریحانه جان

سلااااااام چطورین😬🤍
ریحانم 15 تهران🙄امیدوارم یادتون باشه تقریبا تازه خاطره گذاشتم😜🍃
خببب چیکار میکنین با درسای مجازی😑
منکه کلا نابود محو نیست کلا اصلا هر فعلی که برای نابود شدن هست به کار بگیرین شدم😂😑واییییی روانی شدم دیگه🤦‍♀اخه هم یه سایت رو مخ گرفتن هم اینترنت بده هم معلما عوض شدن اصلا نمیشناسم کلا همه چی نابود😭
بگذریم بزنیم انرژی های منفی برن حرفای خوب بزنیم😬😁
خب یه خبر خوب دارم یه خبر بد اما در عین حال جفتش یکیه😂😑ماجرا از این قراره که کلی سریال خفن قراره بیاد😍خب این خبر خوب بود که در واقع باعث یه خبر بد میشه😂😑خبر بد اینه که من کلییییی مدرسه بهمون درس و کار داده از اون طرف کلاس زبانم میرم😑🤦‍♀کلا احتمالا نباید بخوابم تا بتونم به همه کارام برسم😑🤦‍♀😭
اووووو چقدر حرف زدم اقا بریم سر خاطره😁
این خاطره ماله اولین باریه که من ازمایش خون دادم(یعنی اولین باری که یادم میاد😂)فک کنم یا کلاس اول بودم یا پیش دبستانی که مامانم یروز گفت که ریحانه پاشو بیا بریم بیرون منم خوشحال و خندان پاشدم حاضر شدم رفتم😂🚶‍♀🥺(چه مظلوم🥺😑😂) خلاصه رفتیم رفتیم رسیدیم به آزمایشگاه من همچین متعجب یا اسطخدوس اینجا کجاس داستان چیه من چرا اینجام🤔
ولی هیچی نگفتم پاشدم رفتم تو و.....
اونجا هم کله صبح بود(اهان اون اول یادم رفت بگم به احتمال زیاد از دیشبشم چیزی نخورده بودم😂😑یعنی دیگه ذهنم یاری نمیکنه واقعا)و خلاصه زیاد ادم نبود ماعم زود نوبتمون شد و با مامانم رفتیم تو....اینجاشو نمیدونم چرا ولی خوب یادمه😂😑یه صندلی قرمز بود که معلوم بود برا بچه هاعه بعد بالا پایین میشد😬منم رفتم با خیال راحت نشستم دکترم یه خانومه بود صندلی رو برد بالا منم بیشتر شاد شدم😂😑(این قسمت بچه ساده🥺) بگذریم ایشونم یه سرنگ بود نمیدونم چی بود اوردن که تهش یه لوله بود فک کنم(واقعا دقیق یادم نیست😑😑)منم کنجکاو نگاه میکردم ببینم داستان چیه که ایشونم خیلی مهربون گفتن من اینو یه دقیقه میکنم تو دستت بعد در میارم اصلانم درد نداره باشه؟😍
انقدر مهربون بود منم راحت قبول کردم و دستم و بردم جلو بعد گفتن که سرتو بچرخون اونور وگرنه نمیشه😂😑منم ساده سرم و برگردوندم یه ثانیه یه سوزش کوچولو حس کردم که خیلی پروعانه برعکس حرف ایشون کلم و برگردوندم مستقیم زل زدم به سرنگ😂 ولی نه صدایی نه جیغی نه دادی نه هیچی😂😑(اخه واقعا درد نمیکرد) دیگه همینطوری نگاه میکردم با خودم میگفتم چه باحاله😂چجوری خون میکشه! چقدر دیگه میکشه؟ چقدر تو بدن من خونه؟😂😂😑خلاصه کلا ذهنم درگیر بود 😂😎 دیگه تو همون حینم کارشون تموم شد و سرنگو در اوردن😬 و کلا همه همکاراشون اونجا گلبرگاشون ریخته بود😂😂😂🍃🍃🍃 قشنگ معلوم بود منتظر یه جار و جنجال حسابی بودن😂بعد خوده خانوم دکتره که کلا محو😂💃 بعد چند ثانیه یه ابنبات اورد گفت بفرما انقدر شجاع بودی اینم جایزت😌 منم خوشحال آبنباتم و گرفتم و برگشتم خونه😬
و این بود خاطره ما😂😑
کلا از بچگیمم از سرم و آزمایش خون نمیترسیدم😅😎یعنی خو این دوتا تکلیفشون معلومه درد ندارن😬ولی امپول کارش حساب نمیکنه یهو میزنه ناقصت میکنه😂😑
اقا ببخشید من اول و اخره خاطره انقدر حرف زدم ها😅اخه خاطره کوتاه و کوچولو بود گفتم اینجوری جبران کنم😬🤍❄️
خلاصه کتاب ایندفعه:
اقا میخوام خلاصه کتاب مجموعه شهر تنها نوشته ایمی یویینگ رو بگم که ترجمه شده توسط نشر باژه😍👌
خب من وقتی این کتابو خریدم توقع یه مجموعه مثل مجموعه انتخاب رو داشتم😌(سر یه خاطره دیگه اونم معرفی میکنم😍واییی خیلی دوسش داشتم🥺یعنی انقدر دوسش داشتم که😭حالا بعدا میگم😂😑)خب خیلیام میگفتن دقیقا عین همونه😍 منم خریدم که بخونم و کیف کنم😂 بگذریم کتابو شروع کردم و فهمیدم داستان از این قراره که یه دختر هست به اسم وایولت که یه جایگزینه.....حالا جایگزین چیه؟توی این مجموعه شهر تنها یه شهر وجود داره به اسم شهر تنها😂😑....این شهر به پنج قسمت تقسیم شده....جواهر،بانک،دود،مزرعه و مارش❄️توی جواهر بنیانگذار ها زندگی میکنن کسایی که شهر تنها رو تاسیس کردن...اونا به شدت ثروتمندن اما یه مشکل اساسی دارن😑🤦‍♀نمیتونن بچه دار شن...و حتی اگه بتونن هم بچشون ناقص به دنیا میاد...برای همین از جایگزین ها استفاده میکنن دخترایی که با قدرت هایی خاص زاده شدن که میتونن بچه های جایگزین ها رو نگه دارن و حتی اون هارو بی نقص کنن....
وایولت هم همونطور که گفتم یه جایگزینه و توسط یه دوشس خریده میشه🥺
وقتی وارد کاخ میشه با یه ملازم به اسم اش رو به رو میشه خب طبیعتا همونطور که حدس میزنین این دو عاشق هم میشن😅ولی یه عشق غیر ممکن🥺
خب از بحث عشق و عاشقیش میگذرم بماند کلا😂😑وایولت متوجه چیز هایی میشه که زندگیش و به کل تغییر میده و......


خب نظر خودم در مورد این کتاب😅اصلااااا شبیه انتخاب نبود یعنی بودا ولی نه اونقدر😅بعد اینکه برخلاف تصور محورش روی عشق و اینا

نیس😑🤦‍♀
کلا هیجان و قدرت و فرالطبیعه😍
از نظر منکه کلی کتاب خوندم روال و محشر بود😂😌بعضیا میگن روندش کند بود و به اندازه کافی هیجان نداشت ولی از نظر من روال بود😌و حتی خیلییییی دوسش داشتم😍 فقط یه چیز😅این کتاب هیچ بویی از سانسور نبرده ها حواستون باشه😂😑یعنی واقعا بدجورررر از زیر دستشون در رفته😅یعنی خب به عنوان یه کتاب چاپی فناعه😂😑از بوس و اینا بگیر تا...... و اره دیگه خودتون میدونید😂😑
پی نوشت: کلییی دوستون دارم فعلنی😂💋🤍❄️


یه شعر قفلی:
چرا هرچی میپوشی بهت میاد؟
جذابی تو سادگیات🤍
مهرت نشست به دلم❄️
چقدر خوبه یواشکی خجالتت🙈
من به فدای نجابتت🥰
عشقت نمیکنه ولم🤪
 

خاطره نفس جان

سلاااااام🙋‍♀حالتون چطوره؟
انشاالله که حال همه خوب باشه😊
با کلاس های آنلاین چه میکنید؟!
البته بعضی جاها حضوری شده. دانشگاه خیلی سخته که آنلاین باشه اونم با این درسای سنگین☹️
کاش این روزای کرونایی زودتر تموم بشه🥺الهی آمین
نفس هستم. سعی کنید یادتون بیاد😉
بریم سراغ خاطره که برای همین دیروزه. من بعد اون اتفاق ضعیف شدم برا همین از اون موقع مدام مورد لطف برادر جان قرار میگیرم☹️ دیروز طرف ظهر بود نشستم بودم توی اتاق مشغول فیلم دیدن بودم که صدای آیفون اومد. کمی بعد هم صدای احسان اومد. مامان هم داشت قربون صدقه پسرش میرفت😕 احسان پرسید مامان نفس و بابا کجان؟ _بابا که هنوز نیومده نفس هم توی اتاقشه. احسان اومد توی اتاق و گفت به سلام بر آبجی گلی _سلام خسته نباشی عزیزم _مرسی . اومد نشست کنارم و یکم حرف زدیم که مامان صدامون کرد برا ناهار. رفتم کمک کردم میز رو چیدیم و ناهار خوردیم. بابا هم اون روز ناهار نیومد خونه. بعد ناهار احسان نگام کرد گفت پاشو بریم توی اتاق کارت دارم. ظرفا رو جمع کردم و رفتم توی اتاق چند دقیقه بعد احسان اومد با دوتا آمپول توی دستش. من:😰 احسان:😎(خداییش این برادر من خیلی بدجنس نیست؟؟) گفتم من آمپول نمیزنما حالم خوبه. گفت میدونم حالت خوبه ولی ضعیف شدی لازمه زود باش آماده شو. من می گفتم نه اون میگفت آره. دیگه دیدم نمیتونم مقاومت کنم دراز کشیدم احسان اومد نشست کنارم شلوارم رو کشید پایین گفت عزیزم من دوس ندارم اذیتت کنم باور کن اینا برات لازمه. همون موقع پنبه کشید و نیدل رو فرو کرد. یه آخ گفتم و گفت آروم باش و شروع کرد پمپاژ کردن بدجور میسوخت. از همون اولش آخ و اوخ میکردم دیگه آخرش گفتم احسان جان من درش بیار پام میسوزه😭گفت باشه باشه تموم و درش اورد گفت نوروبیون بود. اون طرف رو کشید پایین و پنبه کشید قبل از اینکه مخالفت کنم نیدل رو فروکرد. تا شروع کرد به تزریق جیغم رفت هوا. خیلی درد داشت هرچی بگم کم گفتم. _ احسان ایشالا دستت بشکنه درس بیار درد داررررررره😭😭😭😭 احسان بدون توجه به من داشت تزریق میکرد. تا آخر اشک ریختم و جیغ زدم تا بالاخره درش اورد و پنبه رو محکم فشار داد گفتم نکن دردش بیشتر میشه گفت باشه عزیزم آروم باش استراحت کن. ازش پرسیدم دومی چی بود گفت ویتامین سی. احسان رفت بیرون منم همون جا روی تخت خوابم برد. 
بخشید اگه خوب نبود. 
نمیدونم باز کی قراره مورد لطف احسان قرار بگیرم🥺🥺
ایشالا همه همیشه سلامت باشن و حال دلشون خوب باشه
الهی آمین

خاطره فرزانه جان

سلام به همه 🌸🌸
فرزانه هستم و ۱۸ سالمه
دیدم کسی خاطره نمیزاره گفتم من بیام و خاطرمون بگم و برم🤪
خب خاطره من از اونجا شروع میشه که یه صبح از خواب بلند شدم و دیدم که کل بدنم درد می‌کنه سرمم که افتضاح کلا نمی‌تونستم تکون بدمش😭🥺 یه کوچولو هم ته گلوم می‌سوخت
اما باور کنید هیچ غلطی نکرده بودم😐«البته دور از جونم🤪🤪»نه زیر کولر خوابیده بودم ،نه با موی خیس رفتم بیرون ،کلا هیچی
خلاصه که گفتم چیزی نیست و الکی خودتان لوس نکن فرزان😐
اما دیگه کار از لوس کردن و نکردن گذشته بود و تا ظهر تقریبا داشتم میمردم«اخه چرا؟؟؟؟!!!بدن عزیز این هجم از ضعیف بودن اصلا کار خوبی نیست،والا به خدا هم خودت اذیت میشی هم من بیچاره را بدبخت میکنی😐😭»
خلاصه که گذشت تا عصر که بابام اومد و منا تو اون وضعیت دید گفت تو دوباره سرماخوردی😐«به نظرتون سرما خوردن یا نخوردنم دست خودمه؟؟؟؟😐»
هیچی دیگه گفت پاشو آماده شو بریم دکتر ،حالا از من که میگفتم بزار یه دو روز بگذره بعد و از پدرجان که می‌گفت نه پاشو زودتر بریم که بودم خوب بشی😐🥺
خلاصه بنده آماده شدم و راهی درمانگاه😭😭
تو راه هی میگفتم بابا توروخدا اگه آمپول داد نزنم ،بابام هم می‌گفت باشه من به دکتر میگم«اما این باشه از اون باشه ها بود ،🥺😐»
خلاصه که رفتیم داخل و دیدم بعله چقدر شلوغه یکی گوششا شست و شو میدادن یه بچه جیغ میزد و به در تزریقات چسبیده بود و مامانش۰ و پرستار سعی میکردن ببرمش داخل
پرستاره هم عصبی 🥺تازه شاید باورتون نشه اما با اینکه نزدیک مریض ها می رفت اما ماسک نزده بود😐تازه بهش که میگفتند می‌گفت وقت ندارم و جالبه که یه آمپول یا سرم میزد می‌رفت می‌نشست استراحت میکرد😐😐😐😐
خلاصه فضای وحشتناکی بود و از شلوغی تزریقات میشد فهمید که دکتر دست به آمپول خوبی دارن😐😧
منم حالم داغون با بدبختی دو تا صندلی پیدا کردیم و با بابام نشستیم «واقعا نمی‌تونستم وایسم از صبح چیزی نخورده بودم و کلا خیلی بی حال شده بودم »
خلاصه که نوبتمون شد و رفتیم داخل ،یه سرحال مختصر مفید گفتم و دکتر شروع به معاینه کردن
بعدشم گفتند دختر نکنه کرونا داری و از اون دستگاه هایی که به انگشت میزنند براگ گذاشتن که گفتن فعلا دارو هات رامصرف کن و اگه خوب نشدی بیا تا برات آزمایش بنویسم
و بعدم توضیح دادن که یه سرم داری که توش یه آمپول میزنی و یه امپول عضلانی هم داری که همین الان بزن و یه کپسول دو تا قرص دیگه هم نوشتم اونا را هم بخور و اگه خوب نشدی بیا تا برات آزمایش بنویسم
ما هم تشکر کردیم و اومدیم بیرون
بابام گفت بشین تا من بیام اما جا نبود😐و بنده بیست دقیقه با اون حالم وایسادم تا بابام بیاد بعدش رفتیم قبض گرفتیم و گفتند باید صبر کنید تا یکی از تختا خالی بشه
تقریبا یک ربع صبر کردیم و بعد گفتند که برو روی تخت شماره۳ بخواب و یه روکش هم دادند که روی تخت پهن کنم
خلاصه که بنده رفتم و اون روکشه را هم پهن کردم و خوابیدم تا خانم پرستار بیان
اما باز هم کلی معطل شدمو حدودا یه ربع منتظر موندم تا بیان😐
بدیش این بود تنها هم بودم و بابام را نزاشتن بیاد تو🥺😭
خلاصه اومدن و سرم را برام وصل کردن که خیلی دردم اومد «با اینکه من فوق العاده خوش رنگ و هیچ وقتم سر سرم زدن اذیت نمیشدم»بعدم گفتن بر گرد تا امپولت را بزنم منم اولین بارم بود که تنها بودم موقع آمپول زدن داشتم میکردم از ترس ایشونم خیلی شیک اومدن جلوچشم من آمپول را آماده کردن😐😐😐
خلاصه با ترس برگشتم و تازه داشتم اماده میشدم که دیدم زد 😐😑یه اخ گفتم و به ثانیه نکشید که گفتند تموم شد و آروم برگرد تا سرمت در نیاد
آروم برگشتم و یکم گذشت دیدم جای سرمم خیلی درد می‌کنه و یکمم حس میکردم دستم سنگینه و نمیتونم تکون بدم که بهشون گفتم و گفتن که مال اینه که دستت را ساکن نگه داشتی😐😑آخه پنج دقیقه نشده بود بعدم من قبلاً هم سرم زده بودم و تا آخرش کلا مشکلی نداشتم😑
خلاصه که قبول نکردن و رفتن و دیگه هم به من سر نزدن و توی اون چهل و پنج دقیقه هم من خودما با موبایلم سر گرم کردم
وقتی دیدم تموم شد صداشون کردم که گفتند باشه الان میام چند دقیقه بعد اومدن و یکدفعه سرم را کشید بیرون جوری که خون دستم حتی به روپوش خودشونو پاشید و یه پنبه بهم دادن گفتند بزار روی زخمت
خلاصه که تشکر کردم و اون روکش را هم توی سطل انداختم و اومدم بیرون اما نمیدونم چرا اینقدر سرم گیج می‌رفت
با زور رفتم پیش بابام و بابام دستما گرفت و رفتیم توی ماشین«کاملا با تکیه بر بابام راه میرفتم و نمی‌تونستم تنها راه برم🥺»
رفتیم خونه و مستقیم رفتم خوابیدم
اینم از خاطره من
ببخشید اگه دوست نداشتید
امیدوارم مدارس باز نشه اوضاع اصفهان وحشتناکه و منم مجبورم با اتوبوس برم
هر چند مجازی درس خوندن سخت تره اما چاره ای نیست 
دوستان خواهشاً ماسک بزنید 🙏🙏🙏🙏
من واقعا در تعجبم از اون پرستار که بدون ماسک اینقدر نزدیک مریضا می‌رفت و تازه اون درمانگاه به اون شلوغی که ما حتی با ماسک هم میترسیدم خیلی اونجا وایسیم
و بعدم با دلیل بی منطقی که گفتند وقت نداشتن ماسک بزنن
اولا که از خونه می‌توانستند ماسک بزنن و دوم هم مگه یه ماسک زدن چقدر زمان می‌بره که جون خودش و خانوادش و بقیه افراد را به خطر میندازه
از همه دوستان ممنونم که وقت گذاشتن و خاطره را خوندن

خاطره اریکا جان

سلام سلام
یک عدد خواننده ی خاموش عستم و برای اولین بار خاطره میزارم
پس میخوام خودمو معرفی کنم تا با اینجانب نهایت تامل رو داشته باشین
من اریکام😌🌿
تک فرزندم ولی دوتا پسر خاله ی گاو دارم که عین برادرامن ریدمان(درستش رادمانه ولی من بش میگم ریدمان) و دارا
این دخترتون تیزهوشان درس میخونه ۱۵ سالشه و نهمِ،میخواد که به حق علی و اولادش در اینده دامپزشک بشه
کمی تا حدی شلخته تشریف داره
به حدی که اتاقش شبیه کمد اقای ووپی تو کارتون تنسی تاکسیدو و چاملیه:)
همون قدر شلوغ و شلخته
به بازار سد اسماعیل هم غرابت نزدیکی داره
بازار سد اسماعیل بازاریه که توش سگ نیزنه گربه میرقصه
یک عدد راحت پوش و از درباریان سلطنت تنبون پوشان؛
درساش هم خوبه و ترشی نخوره یه چه چیزیش میشه
یه پسر طلا هم داره به اسم میشا السلطنه که داره تو خونشون فرمانروایی میکنه
از دیار علویان مازندران
امیدوارم که خوب توضیح داده باشم
پرحرفی نمیکنم که چشماتون چپ شه و میرم سر خاطره
این داستان:چگونه از دست پسرخاله های بی فانوس خود فرار کنیم (هیچ راهی نداره دلبرکانم)
این خاطره بر میکرده به تابستون ۹۸
بعد از تفریحاتی که با دوستان تو خیابون داشتیم تصمیم گرفتیم که امشب همه بیان خونه ی دلیل نفس کشیدنشون یعنی من😌
بعد از تماس ها و التماس هایی که بچه ها با خانوادشون داشتن راهی فروشگاه شدیم و هرکدوممون یه مینی سبد برداشتیم و پراکنده شدیم
خرید هامونو گذاشتیم رو میز که یه پیرزنه اومد مثلا مارو نصیحت کنع
پیرزن:دخترای من بچه های خوشگل اینقدر خرت و پرت نخورید براتون ضرر داره(اخه مگه من میام به تو بگم چرا شامپو صحت خریدی برای موهات خوب نیست؟🤦🏼‍♀️)
یه چشم غره براش رفتم و حساب کردیم البته جا داره بگم پول کم اوردیم بقیشو صدف جان جانان زحمت کشید حساب کرد😬
درگیری هایی که تو راه داشتیم رو هم سانسور میکنم
رسیدیم خونه و تا صبح فقط و فقط خوردیم
خوردیم با خخخخ اضافه
صبح با دلپیچه از خواب پاشدم‌ (البته ظهر)
پاشدم دور و برم رو نگاه کردم دیدم منگلا نیستن
رفتم تو دستشویی اتاقم دست و صورتمو شستم و اومدم بیرون
خواستم گوشیمو بردارم چک کنم دیدم خاموشه یکم با دقت نگاه کردم فهمیدم دیشب که گذاشتمش تو شارژ شارژر رو کامل فرو نکرده بودم تو پریز نفرین آمون بر شارژر باد
خواستم از پله ها برم پایین که دلپیچم شدید شد شکمم رو با دست نگه داشتم و دولا شدم و رفتم پایین
دیدم همه دارن صبحونه میخورن و به کلیه شون هم نیست که من نیومدم
_درود بر دوستان بی معرفت
صدف:چرا شکمتو نگه داشتی
نازی:خب میشا هم اگه انقد میخورد شکم درد میگرفت😑
حنا: اریکا بیا صبحونه بخور شکمت خوب شه
رفتم کنار حنا نشستم و برای خودم شیر ریختم یه برش ‌کیک هم برداشتم و مثل خانوما شروع کردم به خوردن وسطای صبحونه احساس کردم حالم داره بد میشه ولی محل ندادم
یکم که گذشت دیدم نه هیر اریکا خانوم قضیه فراتر از اینهاس و دوییدم سمت WC
وقتی کاملا سبک شدم یه نگاه به خودم تو اینه انداختم دیدم بعله طبق تصوراتم رنگ به رخ ندارم و مامان خانوم منو میسپره دست ریدمان(رادمان خودش به این اسم عادت کرده شمام عادت کنید) و دارا
نفس عمیق کشیدم و اب یخ رو پاشیدم رو صورتم
خیلی شیک از wc اومدم بیرون که همه نگاه ها برگشت سمت من
مامان: چی شدی اریکا😤
_هیچی نیست خوبم
مامان:از رنگ صورتت مشخصه
رفتم سمت اتاق خوشگلم و تو راه داد زدم: صبحونتون تموم شد بیاین تو اتاق
کل مسیر سعی کردم استایلمو حفظ کنم ولی وقتی رسیدم تو اتاق درو محکم بستم خودمک پرت کردم رو تخت و از درد زدم زیر گریه
یکم که گریه کردم در باز شد و بچه ها اومدن تو اتاق
صدف:نههههه اریکا داره گریه میکنه من باور نمیکنممممم
نازی: وای بچه ها ببینین چقدر درد داره که داره گریه میکنه
حنا:بچه ها بیاین ما بریم خونه که ایما برن دکتر انگار مزاحمیم
_خفه شین بابا هیچ جا نمیرین
نازی: اریکا بابام الان پی ام داد که داره میاد دنبالمون پس ما میریم تورو هم تو راه پیاده میکنیم خونه ی رادمان
من:نههههه
صدف:ارههههه
اشکام رو پاک کردم و از رو تخت پا شدم ترجیح دادم با پیژامه برم خونه ی ریدمان اخه اونجا که کسی نیس
گوشیمو از شارژ در اوردم و بهش پی ام دادم: دارم میام خونتون
بعد دو ثانیه سین کرد (اخه تو کار و زندگی نداری) : اوکی دارا هم خونس منتظرتیم یکم معطل شدیم و بعد بابای نازی اومد دنبالمون
از مامان خداحافظی کردیم و میشا رو گرفتم بغلم و رفتیم پایین
تو راه خدا خدا میکردم ریدمان نفهمه من اینجکریم و کاری بهم نداشته باشه(اها راستی ریدمان پزشکه ولی هنوز مطب نزده و نشسته تو خونه)
یکم با بچه ها حرف زدیم تا رسیدیم جلو در خونه ی ریدمان و دارا اف اف رو زدم و درجا باز کرد رفتم داخل تا منو دید گفت وااای اریکا چرا این شکلیی تو
_هیچی نیس ب خدا
ریدمان: این قیافه هیچی نیس باز چیکار کردی با خودت
_هیچی فقط یکم خوراکی خوردم
ریدمان:با یکم اینشکلی نمیشی
دارا: خا حالا ول کن عشق منو
یه بوس براش فرستادم و میشا رو بردم تو حموم تا خودشو تخلیه کنه
رفتم تو اتاق و یکم دراز کشیدم
ریدمان:مادمازل بیا ناهار
دارا:پیتزاااااااا
از جام بلند شدم و رفتم تو اشپزخونه ظرف میشا رو پر کردم و براش گذاشتم تا نوش جان کنه
خودمم نشستم و خیلی شیک غذامو میل کردم
و بازم حالت تهوع مزخرف اومد سراغم و من دیوم سمت wc و بقیه سانسور چون طولانی میشه
ریدمان یکم خرم کرد و راضیم کرد که معاینم کنه
فشارمو گرفت و گفت هیچیت نیست فقط پر خوری کردی عزیزم
نفس عمیقی کشیدم هنوز نفسمو کامل بیرون نداده بودم که گفت: ولی یدونه امپول باید بزنی برای حالت تهوعت
_نه نه ریدمان نهههه
ریدمان:التماس نکن همینی که هست
نسخه نوشت و داد به دارا گفت : برو بخر لطفا
دارا:نوکر بابات غلام سیاه
ریدمان: برای اریکاعه😑
دارا:بده من
نسخه رو گرفت و رفت بعد یه ربع اومد و اریکای شوخ و سرحال تو اون یه ربع خیلی ساکت نشسته بود لبه ی تخت😐💔 خدا برای یهودی نیاره این لحظات رو
ریدمان امپولو گرفت و از اتاق رفت بیرون یکم بعد با امپول و پنبه الکلی اومد تو
_نههههههههه و زدم زیر گریه
دارا هم اومد تو: اریکا دردش زیاد نیست ولی عدضش خوب میشیاااا
ریدمان: اینو بزنی میریم بیرون برات جبران میکنم
به ناچار دمر دراز کشیدم رو تخت
ریدمان اومد و سرمو بوسید و گفت:فعلا همین یدونه رو میزنم ولی باز اگه دیدی حالت بده یا سرت گیج میره بگو که بهت سرم وصل کنم باشه عشقم؟
هیچی نگفتم فقط اروم سرمو تکون دادم
دارا اومد کنارم و موهامو پبچید دور انگشتش
دارا: من کنارتم خبببب
ریدمان شلوارمو درست کرد و پنبه کشید
پنبه کشیدم همانا و عر زدن من همانا
ولی اون گاو دو سر بدون توحه به من امپولو فرو کرد
و من در همون لحظه: اااای ریدماااان خدا ازت نگذره ایشالا بری زیر تریلی ۱۸ چرخ ااخ بسه دیگهههه چه امپولیه اخه بمیری الهی اااااااااخ اااااااای و بقیه کلمات محدودیت سنی داره و مجاز نیست که بگم
امپولو در اورد و جاشو برام ماساژ داد دارا هم برام کمپرس گذاشت خیلی مهربونن ولی من ب روشون نمیارم😁
یکمم که حالم بهتر شد منو بردن بیرون دور دور و خوشبختانه به سرم احتیاج نشد
در نهایت یه کامیون مچکرم با تاکید روی حرف چ و سپگزارم که تا اینجا خوندی❤
برای دخترا ماچ مخصوص
یه لایه ماچ،یه لایه سس😘
یه لایه ماچ،یه لایه پنیر😘
و برای پسرا هم دست تکون میدم با یه لبخند مورب...😏
پ.ن:اگه دوس داشتین بازم براتون خاطره میزارم قیشنگا
دوستدارتون اریکا❣

خاطره دردانه جان

سلامم😍
خوبین؟همه چی رواله؟☺️
دردانه هستم فک نکنم نیازی به معرفی باشه..دارایِ یک عدد خواهر دوقلو همسان به اسم درناز☺️🧡
خاطره داغه داغه و مربوط به پنج شنبه  ی هفته ایه ک دربی بود😐!
دربی کار دست من داد☹️🤦🏻‍♀
عصر چهارشنبه من و درناز رفتیم فروشگاه کوروش برای خرید(خریدارو اکثرا خودمون انجام میدیم) 
رسیدیم به قسمت خوراکیا...فقط چندثانیه تونستیم تحمل کنیم و بعد حمله ور شدیم سمت خوراکی ها🙄😂😶
باز من ی حس عذاب وجدان خاصی داشتم مراعات می کردم زیاد برندارم ولی درناز هرچی دستش میومد بر می داشت😬👌🏻
خلاصه اینک ما کل دربی و داشتیم می خوردیم🙄 (پرسپولیسیا در چه حالن؟!😂😂)من نیمه اول ک تموم شد تازه وقت کردم یه نگاه به دورورم بندازم...فک کنم نصف چیزایی و ک خورده بودیم ریخته بود زمین😑🤦🏻‍♀
باز من بین دونیمه یه استراحت به خودم دادم درناز اون ۱۵ دقیقه رو هم میخورد😂🤦🏻‍♀
و جالب اینجاس درناز هیچ مشکلی براش پیش نیومد(البته خداروشکر) اما من گرفتار شدم😣
وسطای نیمه اول احساس کردم یه چیزی توی گلومو گرفته😩 دست از خوردن برداشتم ولی درناز تا آخرین پنالتی همچنان خورد😶(هرچی میخوره یه کیلوم اضافه نمیکنه🤔 البته ورزشم میکنیما!)بعد از بازی سریع آشغالارو جمع کردیم و رفتیم خوابیدیم
من سریع خوابم برد اما نصف شب حدودا ۳ از خواب بیدار شدم حالت تهوع شدید داشتم بلند شدم چند ثانیه نشستم رو تخت و بعد دوییدم سمت توالت
درنازم از خواب بیدار شده بود دید من حالم بده رفت پدرم و بیدار کرد(ما به مادرمون نزدیک تریم تا به پدرمون میشه گفت من خودم به شخصه مکالمه م با پدرم توی سلام و خداحافظی خلاصه میشه! به جز بعضی مواقع که استثنا محسوب میشن🤷🏻‍♀ ولی خوب اون روز درناز مجبور شد بره پیشه بابام چون متاسفانه مادرم برای عمل یکی از دوستاش رفته بود کرج(عمل فیبروم رحم))
پدرم بیدار شد اومد توی اتاق پرسید چی شده؟
درناز"دیشب زیاد خوراکی خوردیم...من خوبم ولی دردانه رو گرفته!🤦🏻‍♀"
پدرم معاینه مختصری کرد ی دونه قرص ضد تهوع داد بهم قرص رو خوردم ولی بعد چندثانیه قرص رو هم بالا آوردم😓
بازم پدرمو صدا زد و بهش گفتم قرار شد این دفعه آمپول شو تزریق کنه
خداروشکر آمپول موردنظر توی خونه یافت شد چون انصافا تحمل اون حالی ک من داشتم خیلی سخت بود😩
پدرم آمپول و از جلدش درآورد آماده ش کرد درنازم کمکم کرد دمر بخوابم...پنبه کشید و نیدل و فرو کرد...سریع تزریق کرد و کشید بیرون‌...در طول تزریق دردی و حس نکردم ولی بعدش ی خورده درد می کرد بخاطر همین چند دقیقه همونطوط خوابیدم و بعد برگشتم☺️

ممنون ک خوندین☺️🧡
پ.ن:من‌ خودمو برای کسی تغییر نمیدم 
اما خودمو بهتر میکنم 
واسه کسی که ارزش داره..!👐🏻🦅

مراقب خودتون باشین
خدانگهدار👋🏻🧡

خاطره عسل جان

سلام دوستای نازنینم خوبین ؟😁 خوشین ؟😍 سلامتین؟ 😘 دماغها چاقه ؟ 😎بچه ها منم عسل همونی که IBSداشتم امتحان ریاضی ندادم ، نظر دادین و بابت لطف ها تون ممنونم 😎😍آقا مسیح پرسیدی راجب شغل من، کار ما سخت نیس 🙂، خانوما اکثرا میدن ساحل تو طرح حواسشون به مصدوم ها هس🌊 اما آقایون برای گمشده ها🏄‍♂️ ، بهمن در کوه❄ و سیل⚡ و تصادف 🚨و ... اعزام میشن و شیفت میدن و با جنازه ⚫و خانواده های داغدار ⚫سر و کار دارن که کارشون خیلی سخته😑 و از همینجا به همه شون خداقوت میگم . 🙋‍♀️بچه ها بگین خوشتان میاد از سبک خاطره نوشتنم ؟ ... انشا نوشتنم خوبه ! بده ! بالاخره نظرتون برام خیلی مهمه ... خب خیلی حرف زدم بریم سراغ خاطره  : 
یکی از روزهای پاییزی بود 🍂دقیق یادم نیست چندم مهر بود ، سه شنبه بود و ما اون روز شیمی و عربی و ریاضی داشتیم ، قرار بود هرسه معلم آزمون بگیرن😐 ... اوایل سال بود و معلم ها زیاد ما رو نمیشناختن ، از روی لیست ماره می گفتن بیاد پرسش رو جواب بده و به طور مسخره ای اگه تست رو بلد نبودی : بار اول تعهد😐 . بار دوم خواستن اولیا 😥. بار سوم اخراج 🤕(فقط برای یه دونه تست کوچولو ) این استرس منو خیلی شدید میکرد ، مدرسه ام شدیدا معروف بود و نام نمیبرم و روی کنکور خیلی حساس.. 🤯
خلاصه زنگ اول ۴ ساعت شیمی بود یک ساعت و نیم برای پرسش گذشت و اکثرا رفتن برای تعهد دادن.. و با گریه برگشتن ... 🤫😕
زنگ شیمی بخیر گذشت و زنگ عربی شروع شد ، از صبح اضطراب امروز رو داشتم و خیلی تنم  سرد بود ، زنگ عربی از بچه ها پرسید حدودا ۴۰ دقیقه گذشته بود از پرسش سَرَم رو گذاشتم روی میز و گفتم خدایا کی این کنکور لعنتی تموم میشه ؟😣 یعنی تا اخر سال قراره هر روز بازجویی بشیم ؟🤐 
داشتم با خدا حرف میزدم که یهو دبیر گفت : شماره ی ۱۹ بیاد پای تابلو ...😲
دیدم هیچکس جواب نمیده آروم سرم رو آوردم بالا نگاه کردم دیدم با منه ، رفتم پای تابلو اصلا نمیشنیدم چی میگه ...😟 آخرش هم ۲ تارو جواب دادم و آخری رو نتونستم ...😖 گفت برو دفتر😒برو دفتر به مدیر بگو هیچی نخوندی ‌...🧐
گفتم من که ۲ تارو جواب دادم!😠  چرا فکر میکنین نخوندم ..😧. حالا تنم داشت می لرزید و اونم فهمیده بود، 😰 بیشر داشت منو میترسوند  😒.. از کلاس رفتم بیرون😕 ، حالم اصلا خوب نبود ، رفتم دفتر جریان رو  برای مدیر توضیح دادم .. مدیر جوون و باحالی داشتیم💄 بغلم کرد و گفت میشه سعی کنی خوب باشی ؟😍 دوست ندارم ببینم حالت دوباره بد بشه ...😘 (در جریان مشکلم بود .) .. گفتم حالم از اینجا بهم میخوره ،😑 هرروز بچه ها دارن افت فشار میکنن و بیمار میشن ، 😕دبیر ها چرا این طوری درس میپرسن ؟😞 گفت چی بگم قانون مجموعه است ...😔
گفتم زنگ بزن مادرم بیاد نمیخوام ببینمش 😒
مدیر هم میدونست موندن من ممکنه براش مسئولیت داشته باشه و فشار عصبی م زیاد شه ، درجا زنگ زد و مادرم گفت با اسنپ بیاد ...😜
اسنپ گرفت برام و رفتم خونه .. 😌
مادرم منو دید ترسید : عسل رنگت چرا اینقدر پریده ؟ 😲
_برو از دبیر های مدرسه بپرس ..😔
_ وای بازم پرسش داشتین ؟ 😕
هیچی نگفتم رفتم اتاق، لباسهامو عوض کردم محمد زنگ زد 
_سلااااااام آقااااایییییی😍😍
_عسل! انتظار داشتم مامان برداره ، تو چرا خونه ای ؟😕🧐
فهمیدم سوتی دادم ... 😑گفت حالت بد شد ؟😲 گفتم نه😌 گفت پس چی ؟ 🧐گفتم حوصله ام سر رفته بود 😁
گفت باشه دارم میام پیشت ...😘
یه حساب سر انگشتی کردم،  نتیجه گرفتم برم یکم آرایش کنم😂چون کلا با گچ دیوار فرق نداشتم. 🙉یکم برنزه کردم بعد یه ربع محمد رسید . 😛زنگ زد درو وا کردم رفتم بغلش،😍 (خونه ما یه حیاط کوچیک داره) محکم بغلم کرد و منو برو بالا کنار مبل😍 ، خوشحال بودم جای زنگ عربی و ریاضی تو بغل کسی بودم که آرامش بهم میداد ...😘
وقتی رو مبل نشست منو کنار خودش نشوند ،😋 نگام کرد گفت : برو آرایش صورت رو پاک کن  بدون اینا خوشگل تری ...😃😂 گفتم حوصله ندارم .. 😁گفت که اینطور ... تنت چرا یخ شده ؟😑 گفتم خب سردمه،😁 مامان اومد گفت عسل پاشو لباس بپوش بریم دکتر رنگ به رخسار نداری🤔 گفتم خیلی هم خوبم من که درد ندارم، 😓 محمد دید نگران شدم برای اینکه استرسم از بین بره گفت باشه عزیزم نگران نباش نمیریم ، برو بخواب تو اتاق... 😝😘
منم خوشحال رفتم اتاق خوابم برد ، نهار مامان منو بیدار کرد ، تو خواب و بیداری بودم ، ترجیح دادم بخوابم 😊، مامان گفت پاشو کباب داریم گفتم نمیخورم واسم نگه دارین اینقدر اصرار کرد که خوابم پرید..😐
اومدم بیرون احساس کردم شکمم سنگین شده تند رفتم دسشویی 😶، اومدم بیرون نشستم سر سفره حدودا ۴ بار دیگه رفتم دسشویی بین نهار😶 وقتی آخرین بار اومدم بیرون پاهام می لرزید دیدم محمد لباس پوشیده جلو در دسشویی وایساده.😎. بغض کردم😥 ، مهربونی کرد و قربون صدقه رفت .😘.. آروم شدم ، چاره ای نبود لباس پوشیدم ۲ دقیقه با ماشین تا مطب راه بود .. 💉💉
دکتر خانوادگیمون بود ،🙄متاسفانه همیشه هم دست به آمپولش عاااالیه 😑، رفتم دیدم یه کارآموز تازه کار آورده هنوز در حد شکستن شیشه امپوله😯😮 یعنی فاتحه خودمو خوندم اساااااسی😣😖رفتیم معاینه ام کرد فشارم گرفت برگشت یه نگاه به من انداخت 😐و یکی به محمد 😐بعد بهم گفت: واقعا زنده ای ؟🤔 دختر فشارت نزدیکه ۶ 😠
اومد با اخم قند خونمو گرفت یه پووووف گفت و  اشاره کرد به تخت گفت سریع بخوابونینش رو تخت ... 💉دست و پاهام بیحس  شد ، نگاه کردم به محمد ، 😥دیدم نه نمیشه کاریش کرد ، داشت مصمم نگاهم میکرد 😎😊منو بلند کرد نشوند روی تخت😣 گفتم آقایی 😥
جان آقایی😊😎
آقا یه چیز بگم ! بهش بگو کارآموز میخواد بهم آمپول بزنه ؟  😥😣
دکتر از تو اتاق گفت نه دخترم خودم میام الان😎😁 
گفتم آقا من خجالت می کشم !😥 تو بزن ، بیا بریم خونه 😣
گفت نه عسل نمیشه حالت بده😔 میخوام بعد تزریق دوباره فشارت رو بگیرم خونه فشار سنج نیس . 🙁بخواب خانومی، 😘 من هستم نمیذارم چپ نگاهت کنه😎 ... خب ؟ 😘
سرم و تکون دادم ، 😓لبخند زد 🙂چادرمو گرفت داد به مامان و دکمه شلوارم رو باز کرد ... منو دمر خوابوند اما لباسم رو پایین نیاورد ...😎
دکتره اومد با ۳ تا آمپول گفت الان ۷ تا الان داری ۴ تارو میریزیم  تو سرم اینارو بزن عصر بیا بقیه اش رو هم بزن ، 😎
محمد گفت میشه بدین من بزنم ؟ 🧐همسرم فوبیا داره ! 😇اگه من نزنم ممکنه اذیتتون کنه ...😌
دکتر یکم مکث کرد و بعد آمپول هارو داد محمد بزنه و خودش رفت ..😍 محمد پرده هارو کشید سرشو بهم نزدیک کرد و صورتم و بوسید😘 گفت نمی ذارم دردت بگیره نترس باشه ؟ 😘
گفتم میترسم اقاییی😭
مثل همیشه به آقایی اعتماد کن نمیذارم دردت بیاد دیدی که آمپول رو گرفتم خودم بزنم ، راحت باش ولی سفت نکن😘
سرم و نوازش میکرد 😇، پرده هارو کیپ کرد ، شلوارمو تا پایین باسنم کشید ، گفت خانومی یکیش عمیقه ..(اصلا دکتر نگفته بود چیه آمپول ها) 
عسلم نفس بگیره .. آفرین خانومییی😘
منم بدجور غیرتی بودم که اخ نگم ، وگرنه دکتره میگفت چیشد شوهرت زد بازم دردت اومد ؟ لابد بد زد ... منم صدام در نیومد ولی دستم و گاز میگرفتم ... 😑😑
با اون یکی دستش کمرم و ماساژ میداد و مدام باهام حرف میزد 😊از اونطرف دکتره هی میومد میگفت پسرجان بزن تموم شه چرا اینقدر طول میدی .... 😒😒
منم می گفتم محمد تورو خدا آروم بزن به حرفش گوش نکن ...🙁😥
میخندید میگفت دست اونه مگه خانومی ؟ من طبق روش خودم پیش میرم ....  😂😎
آمپول اول بعد ۱ دقیقه تموم شد 😶سر دومی برگشتم پهلو لباسم رو دادم بالا می گفتم خالی کن بگو زدم 😁
میخندید میگفت برگرد عسلم ، چیزی نیس آروم میزنم ...😘 دوباره دمر شدم آماده ام کرد دردش نسبت به قبلی کم بود ناخودآگاه یه تکون خوردم،  کمرم و ماساژ داد آروم گرفتم در آورد... 😘
گفت یه استراحت کن ، همینطوری بخواب ..😁
همونطوری دمر بودم داشتم باهاش حرف میزدم که لباسم رو داد بالا و منو برگردوند ، گفتم آخری رو نمیزنی ؟😍😁
سرم و بوسید گفت زدم خانومی داشتی صحبت میکردی حالیت نشد ...😍😇 کلی ذوق کردم ازش تشکر کردم خلاصه دکتر اومد سرم و زد و رفت 😒
عصر که آقایی نبود حس کردم اوضاع زیاد خوب نیس مامان به اصرار منو برد همونجا آمپول های باقی رو بزنم 😔(چون داروخانه از ما دوره ... از ما پول دارو رو میگیرن و برامون میزنن ، بعد کارمان تموم شد دارو رو با نسخه میخریم براشون میآریم اونا هم هزینه رو پس میدن .  )
دکتر منو دید لبخند زد گفت برو تو اتاق ، مامان بیرون بود رفتم لباسم رو درست نکردم ، دمر خوابیده بودم .😓..اومد ۲ تا آمپول دستش بود یکی از رنگ مشخص بود نوروبیون اون یکی هم پرسیدم دیازپام بود ، نسبتا مهربون گفت لباس تو بیار پایین .. لباسم درست کردم یه طرف رو یکم دادم پایین ، خیلی خجالت می کشیدم ، گفت دخترم دکتر محرمه ، چرا انقدر خجالت می کشی ؟ لباسم رو از همون یه طرف پایین تر کشید سریع نوروبیون  رو زد  در عرض ۴ ثانیه ... دادم رفت هوا بدجور بغض داشتم ..😖😣
گفت چیزی نیس اخریشع اون طرف هم پایین کشید و پنبه زد و سریع فرو کرد دردش برام خیلی زیاد بود بالاخره با ااای ااای تموم شد ، تا اومدم سفت کنم ، محتویات رو خالی کرد و آمپول رو در آورد ...😠😒
 اعصابم خورد بود شب که محمد اومد کمپرس کرد ، دردم زیاد بود ....😶💜
 بالاخره با مدیر  کنار اومدم غیر حضوری درس خوندم ...همه چی بهتر شد ....👀
مرسییییییییی که خوندین و نظر دادین دوستون دارم ، عسل👄❤❤راستی راجب عروسی تو نظر ازم پرسیدین 
یا عید هست و یا تابستون... حتما میگم بهتون قول بدین بیان 😍😘 
اگه دوس دارین بگین بقیه خاطراتم هم بذارم

خاطره سپیده جان

🍃سلاااااااااااااsalamممممممHiممممممم 🍃من سپیدم🙋‍♀️ 17 سالمه 🌸از وقتییی که یادم میادد تو وب هستم اصلا همینجاا بزرگ شدم 🤣🤣 از اونجاییی که حس میکنم خاطراتم برا خیلیا قشنگ نیست سعی میکنم کمتر خاطره بذارم 🙈🙈 اماا شاید این اخرین خاطرم باشه تا کنکورم 😥:
خبب قضیه از اونجایی شروع میشه که خواهرمون ذوق کرد تزریق یاد بگیره از اونجایی که مطمن بودم منم چیزی جز موش آزمایشگاهی نیستم همش سعی میکردم بحث رو عوض کنم تا شاید یادش بره 🤣 تا اینکه یه روزی که مشغول درس خوندن بودمم دیدم خواهرمم با عشق محبت رفتار میکنه (حس ششم خبر داد که حتماا خبری در راه است وگرنه این حجم از مهربونی بعیید بود🤣البته شوخی کردم) تا اینکه گفتتت دراز بکشش میخوام از مامان تزریق یاد بگیرمم گفتم دسست درد نکنه خواهرم اماا من نه 🤣🤣 تا اینکه دیدم مامانم با یه سرنگ و نوروبیون اومد تو اتاق 🙈🙈🙈 منم میگفتم من نمیزماااااا من چرااا اخه ؟؟ مامان گفت هییس حرف نزن بذار یادد بگیره حالااااا با هزار تاااا قول که باشه نمیزنه فقط ناحیشو نشون میدم و اینااا خلاصه به اجبار قبول کردم 🤣البته به شرطی قبول کردمم از رو شلوارم نشون بدن خلاصه بعد از آموزش های طولانی دیدم مامان امپول و میشکونه که حالااا بیااا بزن ببینم یاد گرفتی 🤣😥😥 سیم سه فاز وصل کردن بهم مثل فنر پریدم که نه من نه من چیکار کنم خواهرم گفت اه لوووس نشو دیگ گفتمم نه که تو اصلااا نمیترسی اخه 🤣🤣 پا به فرار گذاشتم رفتم تو اتاق درم قفل کردم هر چی صدام کردن جواب ندادم بماند که چقد حرف های محبت آمیز نصیبم کردن 🤣🤣 یه دفعه دیدم مامانم میگه حالا دیگ امپولو شکوندم تو دراز بکش واسه توووو بزنم حالا دیگ ابجییی مجبور شددد 🤣🤣 منم که دیدم وضعیت برا من سفیده اومدم بیرررون که با اخم های شدید مواجه شدم بعد گفت اه تقصیررر تویه دیگ نذاشنی بزنمم خیلیی بدی 🤣🤣 مامی شلوارش و پایین داد پنبه کشییید ابجییی گفت وییییییی مامان با یه بسم الله سوزنوو وارد کرد حالاا مامانم استرسشو زیاد تر میگفت هی میگف میدونیی که درد داره ابجییی هم گه معلوم بود درد داره دیگ از وسطاش به بعدد همش گفت ویییی میسوزه توروخدااا درش بیارییین من دیگ نمیخواااام مامان بسههههههه 😥تموم شدد و مامان پنبه گذاش جاش و کشید بیرون 😥رفتمم پیشش گفت خیلییی بدیی چجور دلتتت اومد گفتم اخ تو چجور دلت میومد براا من بزنییی خلاصه حس خواهرانه فعال شد و بغل کردیم هموو همینجوری خوابم برد 🙈🙈🙈 نمیدونم چقد گذشته بود که دیدم مامانم صدام میکنه چشامو وا کردم از صحنه ای که باهاش روبرو شدمم وحشت کردم حس میکردم خوابمم امااا واقعییی بود 😥😥😥😥 حدس میزنین چه اتفاقی افتاد ؟؟ دیدم مامان میگه بیدارت کردیم که نترسیییی ابجی خانوم با یه امپول اماده نشست رو پام مامانم شلوارمو کشییید پاییین حس خجالت و ترس تجربه میکردم 😥😥😥😥 فقط گفتم خیلیی نامردیییی من میترسمم بعد سردی پنبه رو که حس کردمم خیلی سفت شدمم میخواستم کلییی گریه کنممم هیی میگف شل کن شل کن یهو سوزنو فرو کرد خیلییی بددد دردش خیلییی شدیددددد بود حس کردم اصلا قطرش یه چیزی شبیه میخ بوده 😂😂😂 خلاصه جیییغم رفت هوااا 😥😥😥😥😥😥خیلیییی درد واشتممممم میمردم دیگ همش میگفتمم ایییییییییی ابجی گفت الان تموم میشه صب کن عزیزمممم ببخشییییید دردت گرفت تا بالاخره کشید بیرون شلوارمو مرتب کرد بغلم کرد گفت خواهر کوچولوم ببخشیییید هولو گفتمم کات فوراور کاری ندارم باااهات میمون 😒😒😥😥 کلی باهام حرف زد تاا بخشیدمش ولیی گفتمم بهتره هیچوقت امپول نزنیی چون ادمو فلج میکنییی همون خونگیریت خیلی بهتره بر خلاف امپول زدنتت 🙈 بوسم کرد گفت خواهری اون دیگ کارمه حالا که تو هستییی این امپولم اونقد روت تمرین میکنم که همونقد ماهر بشم
با یه چپ چپ نگا کردن گفت باشه باشه تسلیممم😂😂😂 و این بووددد شروع داستان مااا ........
🌸: تو زندگیمم تنهاا کسی که عاشقانه واقعا پرستشش میکنم خواهرمه همه موفقیت هامو مدیون خواهرمم هر کسی که مارو میبینه میگه حسرت میخورم به این رابطه خواهریتون چون واقعاا خیلی شدید وابسته همیم البته این وابستگی بیشتر باعث اذیتم شدد بعد ازدواجش یکم برام سخت شد یکم دیر به دیر میبینم در حد هفته ای 3 روز 🙈🙈🙈🙈

🌸💜: خب خب کنکوری های1400 بیاین باهم آشنا بشیم بهم روحیه و انگیزه بدیم از اهدافمون بگیمم

🌸💜: سال بعد این موقع احتمالا جواب کنکور اومده باشه امیدوارمم هممون به خواسته دلمون رسیده باشیم و حسرتیی به دلمون نمونده باشه 😥😥😥
🌸💜: دلم میخواد کسانی که موفق شدن تو کنکور از تجربیاتشون برام بگن🥰

🌸💜: خدا تنها کسی است
که وقتی همه رفتند میماند, 
وقتی همه پشت کردند آغوش میگشاید,
وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت میشود, 
و تنها سلطانی است که دلش با بخشیدن آرام میگیرد 
نه با تنبیه کردن! 
همیشه خدا را برایتان آرزو میکنم...
من اینو با تک تک سلول های بدنم حسش کردم به  وجود خداا ایمان دارم و عاشقانه میپرستمش 🌸🌸🌸🌸
🍃مرسی که خاطرم رو خوندین خدانگهدار

خاطره مهسا جان

سلام به همه
مهسا هستم اهل شیراز ( جدید هستم ،یعنی قبلا خاطره نذاشتم).بعضی از خاطرات رو میخونم
والا میخاسم یه مقدمه ای بگم دیدم مقدمه ای ندارم جز این که پُکیدیم تو خونه البته قبلش جایی نمیرفتم کلا هیچ سالی بیرون نرفتم حتی کل شیرازو نگشتم چه برسه جایی خارج از شیراز اصلا مهم نیست
من مادرم خانه دار هستن و پدرم هم کارگر هست یک ابجی دارم ۱۰ سال ازم کوچیک تره خیلی اذیت میکنه و شیطونه و روانیمون کرده .از دستش اسایش ندارم.راستی ابجیم کلاس چهارم دبستانه
کلا همه رفتاراش بر عکس منه ولی خب یه ویژگی مشترک ما اینه که مهربونیم😁
این خاطره مربوط میشه به ابجیم اسمشم مهدیسه
من در دورانی که درس میخوندم واسه کنکور سال دومم (سال اول رتبه خوب نیاوردم،) ،مادرم به دلایلی که نمیشه بگم میخواست بره سر کار ودوشیفت کار میکرد من بهم خیلی فشار اومده بود بود چون هم درس میخوندم هم باید غذا درست میکردم،و هم مراقب ابجیم و درساش بودم،
توی یکی از این روزا ابجیم مریض شد راستش نمیدونم دلیلشو فک کنم از دوستاش تو مدرسه گرفته بود از شب تا صبح استفراغ میکرد(عذر میخوام) 
و تب داشت و دل درد و از درد گریه میکرد صبح که مامانم میخواست بره سر کار بهم گفت مهسا من باید برم کسی نیست بذارم جای خودم تو ببرش دکتر
راستش خیلی درس داشتم باید غذا هم درست میکردم اصلا اعصاب نداشتم خیلی دلم واسه مامانم سوخته بود اصلا خیلی لاغر شده بود زیر چشماش سیاه و گود شده بود ،گفتم باشه مهدیس اون هفته شیفت ظهرانه بود
مامانم بهم گفت اگه حالش بد بود نفرستش مدرسه شماره سرویسشم داد گفت زنگ‌ بزن بهش بگو نیاد دنبالش
دیگه منم بعد ا این که بابام رفت سر کار رفتم صبحونه بخورم دلم نکشید خیلی اعصابم خورد بود
اصلا نمیدونستم به درد خودم برسم به ابجیم برسم غذا درست کنم دلم واسه مامان بسوزه ی و کلی فکرای دیگه تو ذهنم بود، یه قرص ضد تهوع بهش دادم دیدم اورد بالا دیشبش خواب بودم نمیدونسم حالش بده من خودم به دلیل مشکل معده ای ک دادم همیشه ضد تهوع دارم تو کیفم . پزشک خانوادمون ساعت ۸و نیم میومد مهدیسم همش اب زرد بالا میاورد بهش اب دادم یکم خورد اونم بالا اورد یادمه که اخرای ابان بود یا آذر یادم نمیاد فقط میدونم‌ هوا سرد بود
دفترچه ابجیمو برداشتم پولم برداشتم لباسم تنش کردم گفت ابجی مهسا بغلم کن خیلی مظلوم شده بود خیلی دلم سوخت.
گفتم بذار درو قفل کنم لباس بپوشم ،بعدش بغلت میکنم
دیگه بغلش کردم تب داشت گفتم نترس الان میببرمت دکتر خوب میشی .مطب پزشک خانوادمون نزدیک خونمون بود.
اصلا هیچی نمیگفت اصلا جون نداشت( ابجیم کم خونی شدید هم داره) اصلا کلا خیلی نابود بودم اصلا دوست ندارم مریضی ابجیم رو ببینم
تا نصفه راه که بغلم بود خودم سر گیجه گرفتم دست کردم تو کیفتم دیدم ی شکلات مال عصر ناصرالدین شاه دارم خوردم
گفتم مهدیس دیگه نمیتونم بغلت کنم خیلی سردرد داشتم و سر گیجه یه چن ثانیه وایسادم بعد دوباره راه افتادم ، اونم اروم اروم دولا دولا راه میرفت از دل درد، تا رسیدیم دیگه اولین نفر رفتیم تو دیگه شرح حال دادم ولی چون میدونستم ابجیم خیلی میترسه از امپول گفتم خانم دکتر امپولم دادین گفت اره دوتا دادم باید بزنه گفتم میشه امپول ندین گفت مگه نمیگی قرص دادم و شربت دادم بالا اورده گفتم اره گفت خب پس چی میگی
(از دنده چپ پاشده بود تو دلم گفتم خب حالا بیا منو بخور)
دیگه منم رفتم داروخونه که پیش مطب دکتره بود دارو هاشو گرفتم ،
مهدیسم تا دارو هاشو دید با اون حالش گریه کرد نمیدونم چجور حوصله داشت گریه کنه دست منو خنج زد، دندون گرفت، اگه مریض نبود قطعا یکی میزدم تو سرش گفتم مهدیس من چکار کنم خب بهت قرص دادم بالا اوردیش گفت قول میدم بالا نیارم دیدم بازم کنار خیابون بالا اورد دیگه از معده درد نمیتونست راه بره بغلش کردم برمش تو مطب دارو هارو دادم به دکتره گفت بخوابونش تا خواستم بخوابونمش همش منو میزدو پاشو که نمیتوست تکون بده به خاطر دل پیچه ای که داشت وگرنه یه لگدم بهم میزد خلاصه خیلی گریه کرد به بدبختی نگهش داشتم تا امپول زد نمیدونید چه تکون هایی میخورد دکتره هم اعصاب نداشت (خب اگه حوصله نداری نیا مطب ) سریع زد و یکی دیگه هم زد (کل امپولاش فک کنم دمیترون بودن و B6)
دیگه قرص و شربت داشت و او.ار‌.اس(من متنفرم از او ار اس همیشه که مریض میشدم دکتر بهم میداد بد تر بالا میاوردم ، معذرت) فقط گفت ویروسیه استراحت کنه
دیگه رفتیم خونه تو راه هم گریه میکرد میگفت خیلی بدی و یک سری حرف دیگه بهم زد فقط یک نفس عمیق کشیدم
رفتم خونه گفتم ابجی چی دوست داری برات درست کنم گفت برو گمشو من مامانم رو میخوام تو خیلی بد جنسی
خیلی دلم پر بود با این که اون بچه بود این حرفا رو میزد زدم زیر گریه گفتم اره من بد جنسم ابجیم منم دوست دارم مامان پیشم باشه ولی چ غلطی کنم؟! خدا این روزو سر من اورد چ کار کنم!؟ برو به خدا بگو ،
چرا ب من میگی برو بخدا بگو شاید خدا حرفت تو رو بشنوه
دی

گه هیچی نگفتم رفتم قرص و شربتاشو با او ار اس دادم بهش .اونم خوابید . رفتم واسش کَته سفید درست کردم و رفتم از پیش مغازه ماست خریدم( چون اسهال داشت میترسیدم چیز ابکی بهش بدم) خریدم به سرویسشم زنگ زدم که نیاد
دیگه از خواب بیدار شد بهتر بود بهش غذا دادم با دست خورد پاشدم غذا درست کردم فک کنم دمپخت درست کردم
خیلی ناراحت بودم گفتم خدایا این همه دارن با بهترین امکانات درس میخونن کلاس میرن، کتاب دارن ،خونه دارن ،اب دارن،من هیچکدومش رو ندارم ،
گفتم خدایا یکمم نگاه به ما بکن نه به خاطر من حداقل یه نگاه ب مامانم بکن
خیلی ناراحت بودم سردرد داشتم و کلی درس یکمی استراحت کردم
یه نفس کشیدم از ته دلم و رفتم زیر غذا رو خاموش کردم رفتم سر درسم
راستش الان یک نفس راحت کشیدم که بالاخره تموم شد اون دوران گذشت. *اوففف دستم پُکید
* همیشه فکر میکردم سمی ترین سم دنیارو مار سیاه توی مناطق گرمسیر داره بعد که بزرگ تر شدم دیدم ،نه ،سمی تر از اونم هست سمی که به تدریج تورو از پا درمیاره اونم زخم زبونای اطرافیان هست و تنها درمانش هم بی اعتنایی هست،به درک که مردم چی میگن ودرمورد تو چی فکر میکنن ،با یک لبخند بهشون نشون بدین که بی اهمیتن * بچه ها یه فیلم ترسناک نیگاه کردم به نام دابه خیییییلی ترسناک هست قشنگ شبیه به قصه مادربزرگامونه من تا یک هفته جرعت نداشتم چراغ خاموش بخوابم از فیلمای خونآشامی و زامبی متنفرم چون هیچ مفهومی ندارن
راستی آنابل ۳ هم خیلی مزخرفه پیشنهاد میکنم نگاه نکنین راستی اگه خاستین دابه نگاه کنین دابه۶ رو نگاه کنین خیییلی ترسناکه ولی دابه ۱و۲ اصلا ترسناک نیست ولی همش بر اساس واقعیت هست * عامو چرا ایقد چیا گرون شده ،خداوندا،مسئولین کشور و حفظ و از وسط دو نصف بنما ،الهی آمین.

* یه نکته ای که میخواستم بگم یعنی در واقع التماس کنم اگه خونه ای دارین و مستاجر دارین تورو خدا توی این شرایط بیرونش نکنین ،ما صحابخونمون خیلی اذیتمون کرد و مارو تو شرایطی که کنکور میخوندم بیرونمون کرد خیلی زجر کشیدیم چون کرونا بود کسی بلند نمیشد و خونه سخت گیر میومد . * چند تا فیلم قشنگ و با مفهوم که ایرانی نباشه و عاشقونه هم نباشه (من خیلی فیلمای ماجراجویی دوست دارم فیلمایی که مثل جان ویک باشه هم دوست دارم البته ۳ مزخرف بود) ،بهم معرفی کنین نگاه کنم
اگه دوست داشتین نظر بذارید . چاکریم .خدا به همراتون .

خاطره مسیح جان

سلام سلام👋👋🙌🙌 حال احوال؟ کامنت ها رو خوندم جواب هم دادم📝 خیلی ممنون از محبتی که نسبت به من دارین یه عده ای خیلی ناراحتم کرده بودن ولی از طرفی هم دلم نمیومد که دیگه نیام این شد که دوباره خاطره نوشتم.راستی با مدرسه و درس چیکار میکنین؟
از اینا بگذریم بریم سراغ خاطره:
از خواب که پاشدم یکم رو تختم نشستم(خو چیکار کنم نشستم که عقلم بیاد سر جاش مثل دفعه قبل نخورم تو دیوار😀) بلند شدم رفتم پایین(خونم دوبلکسه اتاق من طبقه بالاست👆) هیشکی نبود مامان طبق معمول مطب بابا هم شرکت دست صورتمو شستم و بقیه کارا😊تا پام رسید تو آشپزخونه چشام باز شد(تا قبلش خواب بودم☺) به به میز پره پره بود پنیر،کره،خامه،مربا،حلوا شکری، شکلات صبحانه🍯🍫☕ و ..... دیشبم زیاد شام نخورده بودم داشتم دولپی میخوردم😂 وقتی که یه دلی از عزا دراوردم دراز به دراز افتادم رو مبل بلند شدم یکم ورزش کردم(اراده رو کیف کنین😉) ساعت تقریبا ۹اینا بود خودمو شوت کردم تو حموم😊از حموم که اومدم خونه گوشیم زنگ میخورد مامان بود.....جانم؟
_سلام عزیزم چرا گوشیتو حواب نمیدی به خونه هم زنگ زدم کجا بودی دلم ریخت(امان از تک فرزندی و وابستگی دوطرفه😩)
+مامان خانــــوم یه نفس بگیر ترمز کن با هم بریم😊داشتم ورزش میکردم عرق کرده بودم با اجازتون رفتم حموم الان اومدم بیرون دیدم زنگ میزنی الانم آب داره از سرم میچیکه حالا قانع شدی خانم دکتـــــر؟
_هـــــــــــوف.... +کاری داشتی عشق بابام؟😜
_داشت یادم میرفت مامان بابات امروز یکم دیر میاد(شاخکام فعال شد😄) خریدای خونه رو انجام میدی؟
+بلـــــــــه خانم دکتر بفرمایید راستی بابا کجا کار داره دیر میاد؟ _اومممممم
+این شد جواب من؟
_راستش
+بگو راستش قراره بازدید بشه از پروژه های بابا
_آره
+دیگه من چی بگم من نمیدونم تو این وضعیت مملکت بازدید به چه دردشون میخوره میدونی چن نفر آدم دور هم جمع میشن؟ اگه بابام دور از جونش کرونا بگیره چی؟
_خیله خـــــب آروم باش بابات خودش حواسش هست اونم کارشه دیگه مامان جان
+خب حالا چی باید بگیرم؟
_برات میفرستم
+باشه کار دیگه ای؟
_نه مامان دستت درد نکنه فقط موهاتو خشک کن
+چشم فعلا.....
بعد اینکه تلفنو قطع کردم یه راست به بابا پیام دادم چن تا توصیه هم کردم☺ بابا هم خیالمو راحت کرد بلند شدم که موهامو خشک کنم دیدم خودش خشک شده یکم نم داره لباس بیرون پوشیدم👘👖 ماسک زدم😷(این دفعه شیلد نزاشتم😜) کیف پول و گوشیم رو برداشتم همون موقع پیام مامان اومد اوهه همه ی اینارو من باید بخرم😳(مرݟ،ماکارونی،پودر کیک،روغن و...)رفتم حیاط کفشمو پوشیدم راه افتادم سر کوچمون یه فروشگاه هست رفتم اونجا خرید ها رو که کردم چشمم افتاد به بستنی ها🍨🍧 یهو دلم خاست😜(خو چیه فقط خانما ویار نمیکنن که😊) برداشتم بستنی رو رفتم باجه حساب کردم💳💳💳💵💵 رسیدم خونمون کلید انداختم در رو که باز کردم یهو یکی از پشت سرم گفت:سلام آقای.... خوب هستین؟ همسایمون بودن
+سلام،ممنون تو دلم گفتم ای وای بدبخت شدم😭(ایشون دور از جونشون یکم پر چونه تشریف دارن😁)
یعنی بشر مگه تو چقد انرژی داری که.... باور میکنین حدود یه چهل دقیقه ای حرف زدن از همه چی خدا خیرش بده اون کسی که بهش زنگ زد و مجبور شد بره(اخه نامرد بستنیم آب شد😞) اومدم خونه ماسک رو انداختم دور دستامو شستم کیسه خرید ها رو از پشت در برداشتم همه رو ضدعفونی کردم گذاشتم سر جاشون بستنیمم خداروشکر زیاد اب نشده بود(مثل اینکه یه مدت زیاد تو یخچال بوده تقریبا یخی شده)لباسامو عوض کردم بستنیمم برداشتم بازش کردم به به طعم تمشک داشت وانیل داشتو... (اه اه آب دهنتونو جمع کنین بابا ریخت رو گوشیم حالا خوبه ضد آبه😉) رفتم رو مبل دراز کشیدم یه فیلمم گذاشتم بستنیمو بغل کردم و پیش به سوی خوردن ویارونم😜یه قاشق میزاشتم دهنم یه کم فیلم میدیدم الحق که هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه(دوست دارم زندیگیـــــــو😊) در باز شد مامان اومد خونه از دور یه سلام دادم مامان رفت دست و صورتشو شست اومد نشست:چه خبرا مامان جان؟
من:سلامتی
مامان:مسیـــــــــــــــــــح😡
من:جانــــــــم؟😍
مامان:موهاتو خشک نکردی؟
من:نــــــوچ☺
مامان:بعدم داری بستنی میخوری؟😱
من:اوکی
مامان:اخه چرا اینجوری میکنی اگه سرما بخوری چی؟
من:هیچی دیگه منو معاینه میکنی منم که پسرتم پول ویزیت هم میپره😆
مامان:همه چی رو به شوخی بگیر فقط بعدشم پاشد رفت تا ناهار درست کنه ناهار رو با هم خوردیم و من رفتم اتاقم رو تخت دراز کشیده بودم نمیدونم داشتم به چی فک میکردم که خوابم برد💤از خواب که بیدار شدم ته گلوم عجیب میسوخت اولش به خودم امید دادم بعدشم اون همسایمون رو که منو با موهای نم دار سر پا نگه داشته بود رو مورد عنایت قرار دادم😤تا چشمم خورد به ساعت یه سوتی زدم ساعت ۷شب بود یعنـــــــــــــی ٤ساعت خوابیده بودم ماشالا به خودم😆رفتم پایین مامان و بابا داشتن حرف میزدن سلــــــــــــــام😉 جواب سلاممو دادن رفتم نشستم پیششون مامان میوه برام پوست کند🍎🍋🍊🍏🍑🍌🍈🍒🍇 یکم که خوردم گلوم درد گرفت انگار که زخم شده باشه یکم صورتمو جمع کردم😵 مامان که من و دید:چیشد مسیح؟
من:هیچی هیچی نشده
مامان:مطمئن؟😐
من:بله
به زور تا فردا تحمل کردم لازم به ذکر است که👈(که سر میز شام🍗🍖🍝، موقع چایی خوردن☕ و.... داشتم لو میرفتم فک کنم مامان و بابا شک کردن😔)
فرداش که جمعه بود سر میز صبحونه بودیم یهو سرفم گرفت مگه قطع میشد یکم آب به خوردم دادن بهتر که شدم دیگه صبحونه نخوردم رفتم نشستم رو مبل یکم بعد مامان و بابا اومدن نشستن پیشم دوباره سرفم گرفته بود به زور حرف میزدم مامان کیفشو آورد معاینم کرد یه لحظه فکری به سرم زد انگار که برق سه فاز گرفت منو:مامــــــااااااان😱😱😱😱😱؟
مامان:جانـــــــم؟
من:نکنه کرونا گرفتم دیروز رفتم برا خونه خرید کردم
مامان:نخیـــــــر کرونا نگرفتی سرماخوردگیه دیروز من بودم با موهای خیس بستنی میخوردم؟
بابا:آره مسیح؟
من:آره ولی....
مامان:ولی چی؟😡
من:خب داشتم میگفتم دیگه پریدی وسط حرفم ولی تقصیر همسایمون هم هست دیروز که از فروشگاه برمیگشتم دم در منو دید یه چهل دیقه ای باهام حرف زد
بابا:خب اگه شما موهاتو خشک میکردی چهل دیقه که هیچ چن ساعتم بیرون بودی چیزیت نمیشد پسر ورزشکار من😍 کوتاهی خودتو تقصیر دیگران ننداز من:چشـــــم. مامان مطمئنی کرونا نیست؟
مامان:آره دیگه عزیزم نیست مطمئن باش بعدشم دفترچمو باز کرد میخاست نسخه بنویسه که:مامان سحر؟
مامان:جانِ مامان؟
من:فعلا قرص وشربت بنویس خوب نشدم آمپول میزنم
مامان:مسیح😒ما که از این برنامه ها نداشتیم تو خونه، میترسی؟
من:نـــــــــههههه فقط...
بابا:فقط چی بابا؟
من:فقط ورود طوفانی نکن دیگه خوب نشدم بزنم
مامان دیگه چیزی نگفت و نسخه رو نوشت بابا رفت بگیره وقتی اومد یه چن تایی آمپول توش بود من:مامان مگه قرار نزاشتیم فعلا آمپول نزنم؟😣 مامان:خوب نشدی باید بزنی عزیزم
قرص و شربت رو خوردم تا شب👈👈👈👈👈👈👈ساعت ۳بامداد بود که دیگه نتونستم تحمل کنم رفتم پایین اتاق مامان و بابا صداشون میومد پــــــــــس بیدار بودن در زدم بابا:بله؟
من:بابا میشه بیام تو؟✋
مامان:چیکار داری مامان جون؟
من:مامان تب کردم سردمم هست
بابا:باشه صب کن یه لحظه نیایی تو هاااا
من:باشه(الهی مزاحمشون شدم☺)
مامان:بیا تو عزیزم
رفتم تو:خوش میگذره؟😜
بابا بالش رو پرت کرد سمتم:پررو گوش وایستاده بودی؟
من:نه به جون بابا صداتون خیلی زیاده تا بالا هم میاد بعدشم به من میاد همچنین کارایی؟😔(قیافمو مظلوم کردم)
بابا:بلــــــــــــــه که بهت میاد قیافتم اونطوری نکن
من:پس بگو چرا اتاق من طبقه بالاست مامان:وروجک بسه این حرفا گفتی چیشده؟
من:درسته بحث رو عوض کردی ولی باشه خودمو زدم رو کانال مریضیم مامااااان سرده😥😥😥 مامان دست گذاشت رو پیشونیم:تب داری که ببین مسیحم قرص و شربت خوردی دیدی افاقه نکرده هیچ تازه بدترم شدی بزار آمپولا رو بزنم شبو راحت بخوابی باشه؟😐(چاره ای نداشتم نمیتونستم این وضع رو تحمل کنم😷😷😷😷):باشه
مامان:خب پس بخواب دراز کشیدم بالش رو بغل کردم بابا:چی میزنی بهش سحر؟
مامان:یه تب بر بزنم تبش بیاد پایین یه پنی و دگزا هم بزنه من:مامان فک نمیکنی یکم زیاده مگه میخای دارت بازی کنی؟با این حرفم مامان و بابا زدن زیر خنده😆😆😆😆😁😁😁
بابا آمادم کرد مامان سمت راست رو پنبه کشید تب بر رو فرو کرد زیاد درد نداشت کشید بیرون سمت چپ رو پنبه کشید پنی رو فرو کرد خیلی درد داشت(حساسیت ندارم😔😔) یه آخ گفتم مامان:جانم تحمل کن مسیحم تمومه اییییی بابا: جانم باباییی تمومه همون موقع مامان کشید بیرون سمت راست رو پنبه کشید دگزا رو زد یه سوزشی داشت مامااااان
مامان:جانِ مامان
من:‌میسوزهــــــــــــــــــــه😰😰😰😭😭😭
مامان:باشه عسلم تموم......کشید بیرون رفت دستاشو شست بابا هم ماساژ میداد مامانم اومد نازم میکرد و باهام حرف میزد:خوبی مامانم؟
من:آره(دروغا نخاستم ناراحتش کنم) بابا:خب پس اگه خوبی پاشو برو تو اتاقت بخواب ما هم به خوابمون برسیم پاشدم رفتم دم در که بودم در رو باز کردم(آماده فرار بودم😃😃😃) بابا برم به خوابتون برسین یا به کارتون برسین؟
بابا:وروووووجک بعدشم صدای خنده مامان اومد گرفتم خوابیدم فردا صبح که بیدار شدم نسبتا بهتر بودم رفتم پایین خاستم برم تو آشپزخونه صدای مامان و بابا رو شنیدم بابا:دیدی وروجک رو چه حرفایی میزد مامان:آره چه زود بزرگ شد
دیگه نزاشتم ادامه بده حتما میشستن واسم زنم پیدا کنن💑😍😍😀😀😀 رفتم سلام و صب بخیر و اینا.... مامان حالمو پرسید:بهترم مامان
مشغول خوردن صبحونه بودم تلفن مامان زنگ زد مامان رو مبل داشت با تلفن حرف میزد یکم بعد بابا رو صدا زد بابا هم رفت منم صبحونه رو خوردم رفتم هال مامان:عزیز زنگ زده بود
من:خب.....
بابا:برا ناهار دعوتمون کرد
من:خبـــــــــ.....
مامان:خیلی شیک گفت مسیح نیاد شما هم نیاین(من به خاطر کر

ونا زیاد بیرون نمیرم حق داشت اونجوری بگه از اول کرونا تا حالا شاید سه بار بیشتر نرفتم😔)من: ........
بابا:چیشد بابا میای اگه تو نیای که ما هم نمیریم خیلی دلتنگتن
من:باشه بریم ولـــــــــــی زود برگردیم
مامان و بابا:باشه😉
11یه ساعت بعد راه افتادیم وقتی رفتیم تو عزیز جون شروع کرد قربون صدقم رفتن بر خلاف میل باطنیم بغلم کرد یکم تو بغلش منو فشار داد بعدش رضایت داد ولم کنه😁 مشغول گپ بودیم که عزیز صدامون کرد برا ناهار،ناهار رو خوردیم خیلـــــی خوابم میومد رفتم تو اتاق گرفتم خوابیدم با سر و صدای زیادی از خواب بیدار شدم رفتم هال همه مشغول صحبت بودن رفتم پیش مامان نشستم:مامان سحر؟
_جان مامان سحر؟😍😍😍😍
من:نمیریم خونمون؟
مامان:بزار از راه برسیم بعدشم الان بریم ناراحت میشن تو که نمیخای این طوری بشه
من:نه
مامان:خب پس ............ مهرداد داروهای مسیح رو از ماشین میاری؟
بابام:چشم الان......... رفت آورد مامانم یه لیوان آب و قاشق هم آورد شربت و قرصمو خوردم مامان آمپولا رو برداشت:مسیحِ مامان بلند شو بریم اتاق آمپولاتو بزنم
من:من که خوب شدم
مامان:آره عزیزم ولی کامل خوب نشدی که
با مامان رفتیم اتاق مامان آمپولامو حاضر میکرد(پنی و نوروبیون💉💉💉)دراز کشیدم مامان پنبه کشید فرو کرد خیلی درد داشت اییییی😭😭😭 مامان:جانم مامانم تموم
ماماااااان خیلی درد داره ایییییی/باشه عزیزم تموم شد ببین تموم کشید بیرون جاشو ماساژ میداد مامان؟/جانم؟/پنی بود؟/آره عزیزم
دو باره پنبه کشید فرو کرد احساس کردم پام داره منفجر میشه اخخخخخخخخ/تمووووم شد مامان جان کشید بیرون با دو تا دستاش همزمان داشت جای آمپولامو ماساژ میداد:نکن مامان درد میگیره مامان:خب دیگه دست نمیزنم بوسم کرد:مامان فدات بشه😘😘😘😘 دیگه خوب خوب میشی😍😍
رفتیم بیرون بابا:خوبی عزیزم؟ من:آره خوبم
موقع شام بود همه مشغول بودن منم گلوم خوب بود داشتم غذا میخوردم بعد شام رفتیم خونمون صب که بیدار شدم یکم تب داشتم زنگ زدم به مامان:جانم؟
+سلام مامان خسته نباشی
_سلام عزیزم سلامت باشی جانم مامان کاری داری؟
+اومممممم
_چیشده مسیح داری نگرانم میکنیاااااا
+مامان یکم تب دارم
_باشه عزیزم الان میام خونه حدود یه ساعت بعد مامان اومد خونه تو اتاقم بودم صداش اومد:مسیح،مسیحم،مسیح مامان کجایی؟😑 13رفتم پایین:سلام
مامان:سلام عزیزم صب کن دستمو بشورم میام الان
من:باشه رو تخت نشسته بودم مامان اومد تو اتاق دست گذاشتم رو پیشونیم:یکم تب داری بعد دستشو گذاشت رو شکمم یه دور دیگه معاینم کرد:دراز بکش عزیزم
من:آمپول؟😕
مامان:نه مسیحم میخام شیاف بزارم
من:نـــــههههههه
مامان:چیه؟مگه چی گفتم؟😟
من:من شیاف نمیزارم هم بدم میاد هم...هم
مامان:هم چی عزیزم؟
من:خجا...خجالت میکشم
مامان:ای جانم آدم که از مامانش خجالت نمیکشه که پسرم
من:نه دیگه مامان
مامان:باشه..... اگه من تو کارم جدی بودم الان به زورم شده بود برات میزاشتم ولی نمیخام از من بِرَنجی بریم پایین یکم حرف بزنیم؟
من:باشه رفتم پایین همین که میخاستیم بشینیم بابا اومد بعد سلام و احوال پرسی:به به مادر و پسر چه خلوتی کردن😇😇😇
مامان:هنوز خلوتمونو شروع نکردیم
بابا:آهان بفرمایید پس😆😆
بالا رفت لباس عوض کنه(باباچیزی نپرسید چون این زن و شوهر چیزی از هم پنهون نمیکنن😅😅😅😅) مامانم شروع کرد باهام حرف زدن:مسیح مامان خیلی دوست داره یعنی میمیرم برات اگه الان ازت بپرسم میدونی چقد دوست دارم میگی آره ولی تو خیلی از دوست داشتن منو نمیبینی چون تو دلمه مسیحم تو برام از همه دنیا عزیزتری😍😍😘😘 دوست دارم همون طوری که من باهات راحتم تو هم با من راحت باشی(بابا هم اومد نشست)ندیدی روزهایی که چقد گریه کردم😭😭😭 به خدا التماس کردم کلی دعا و نذر کردم(تو پ.ن عرض میکنم👇👇👇)میدونی خدا بعد چن سال تو رو به ما داده تو الان هدیه خدایی برای من و بابات👩👨👶. میدونی که منو بابات خیلی زود ازدواج کردیم💑 خیلی بچه تر از اونی بودم که بفهمم خدا صلاح منو میخاد یه ساعتی باهام حرف زد راضی شده بودم مامان:الهی قربونت برم برو تو اتاق حاضر شو الان میام رفتم تو اتاق رو تخت دراز کشیدم بالش رو بغل کردم مامان اومد یه بوسم کرد بعدم شلوارمو کشید پایین تا زانوم میخاست شیافو بزاره که بدنم سفت شد از خجالت 😰😰😰:مسیح مامان چرا اینجوری میکنی یه لحظه شل کنی تمومه ما که با هم حرف زدیم خب؟ داشتم به حرف مامان گوش میدادم شل شده بوده بودم مامانم از فرصت استفاده کرد شیافو گذاشت ایییی😭😭😭 مامان:تموم شد مامانم دیدی چه زود تموم شد فقط به خودت استرس الکی دادی مامان شلوارمو👖درست کرد بعدشم انقد نازم کرد که خوابم برد😴😴😴

فدای چشماتون 👀👀💜💜
اینم از چهارمین خاطره
پ.ن۱:مامان و بابای من زود ازدواج کردن(مامانم ۱۸ساله و بابا ۲۰ ساله بوده) مامانم همون۱۸سالگی حامله میشه ولی بچه سقط میشه تا ۲۲سالگی چن بار سابقه حاملگی داشته ولی بعد دوماه بچه سقط میشد پنجمین باری که حامله میشه(من رو حامله بوده)تا دوماهگی زنده میمونه و قلبش میزنه این دفعه به لطف و عنایت خدا بچه زنده میمونه و مسیحِ سحر و مهرداد به دنیــــــا میاد👶پس در نتیجه الان مامانم ۳۸سالشه و بابامم۴۰سالشه همه منو که میبینن فک میکن مامانو بابا چن سالشونه
پ.ن۲:این چهارمین خاطره من بود میتونین با چهار تا خاطره منو تصور کنین؟(چه ظاهری و چه باطنی😊)
پ.ن۳:وقتی کامنت ها رو خوندم جو گرفتتم یه ساعته نوشتم اگه بد بود به بزرگی خودتون ببخشید🙏🙏
مسیح

خاطره ندا جان

سلام سلام سلام☺️ندا هستم 19 ساله پشت کنکوری تجربی.یک سال خواننده خاموش بودم.بریم سراغ خاطره:بنده کلا 6 سالم بود یه آمپول زدم دیگه تا بحال نزدم (البته بجز واکسن) تا اینکه یه روز داییم اومد خونمون (پزشکه)و گفت چون کنکور داری باید این آمپولارو بزنی منم اینطوری بودم : 😒😒آره جون عمت زدم😒😒 بهم گفت ببین ندا درسته درد داره ولی انرژیت چن برابر میشه و میتونی بهتر بخونی منم از اونجایی که مطمئن بودم مورد لطف دایی قرار نمیگیرم گفتم باشه دایی مشکلی حتمامیزنم😁الکی😏دایی هم به مامانم سفارش کرد و امپولارو داد دست مامان،مامانم هم یه چن بار اصرار کرد گفت بیا بریم بزنیم منم گفتم نمیزنم بیخیال دیگه کلا مامانم بیخیال شد کلا. از اون جریان ببعد دیگه کلی گذشت ولی امپولا تو یخچال خونه مونده بودن با اینکه کلی دکتر و پرستار مهمونی میومدن خونمون و اصلا نه من نه مامانم به روی خودمون نمیاوردیم.تا میرفتم در یخچال رو باز کنم یه چیز بخورم اول به نگاه به 6 تا آمپول میکردم بعد میگفتم لعنت بر.... بعد یچی میخورم بعد درو میبستم😂🤦🏻‍♀ جریان آمپول دادن دایی دست مامان ماله تابستون بود تا اینکه بهار شد ولی من هنوز اون لعنتیارو تو یخچال نگه داشته بودم😁 بهار شد و من دیگه واقعا احساس میکردم خیلی بیحالم بشدت بیحالم. مامان هم مثه اینکه از این بیحالی من متوجه شده بود دور از چشم من زنگ زد بود به دایی😰
بعد مامان به دایی گفته بود که اون امپولارو هنوز نزده دایی هم مامان رو دعوا کرده بود و دیگه هیچی نگفته بود دایی بجز خدافظی😑 دایی با خودش فک کرده بود چکار کنم،چکار کنم 🤔 خودش هم توی شهر ما زندگی نمیکنه که خودش بلند شه بیاد حسابم رو برسه.نزدیک ترین فرد توی شرایط کرونا بذهنش میرسه سیناست (مشاور تحصیلیمه، پسر دوست داییمه و پزشکی میخونه) یه هفته رفتم برنامم رو بگیرم ازش وقتی وارد اتاق شدم دیدیم دو تا آمپول رو میزه (منم خیر سرم تنها رفته بودم اونجا مامان هم خبر نداشت که قرار سینا به سفارش دایی بهم آمپول بزنه)بهم گفت ندا بشین تا برنامه تو بنویسم (راستش یکم ترسیده بودم ولی با خودم میگفتم این امپولا که مال تو نیست که تو ترسیدی ندا آروم باش آروم ریلکس😶)برنامه رو نوشت کلی باهم حرف زدیم کلی شوخی کردیم بعدش در همون حین شوخی کردن و حرف زدن دو تا امپول رو جلوی خودم امادشون کرد گفتم سینا اینا چیه😱گفت اینا بهش میگن آمپول و برا توعه😊گفتم برو بابا هه😎گفت باورت نمیشه نشه دایی جانت بهم پی ام داده گفته این امپولا بگیر وقتی ندا اومد بهش بزن (از اونجایی که خیلی وقته هم دیگرو میشناسیم بهش اطمینان داشتم مثه داداش خودم بود)گفتم سینا گمشو من نمیزنم با من کاری نداری من دارم میرم خونه درس دارم گفت نه ندا داییت گفته منم باید رسالت خودم رو انجام بدم در همین حین بلند شد اومد طرفم که منو بگیره گفتم به من دس نمیزنی با صدای بلند گفتم😡😠گفت باشه باشه ولی شرطش اینه که بری توی اون یکی اتاق دمر بخوای عین یه دختر گل تا من بیام گفتم نمیرم سینا چشماشو بست و یه نفس عمیق کشید گفت یا میری یا همین الان زنگ میزنم به داییت منم فک کردم بهتره برم دمر شم😖رفتم نشستم رو تخت اومد گف نداااااااا تو که هنوز آماده نشدی منم اینجوری 😐😐 گفتم میشه هفته بعد بزنی گفت بخدا دیگه داری عصبیم میکنی حواست هست؟ منم خیلی مظلوم دراز کشیدم گفتم ای خداا تو دیگه از کجا سر راه من پیدا شدی🙄گفت من پیدا نشدم تو خودت اول اومدی،پیراهن مردونم رو زد کنار خودش شلوارم رو کشید پایین 🤦🏻‍♀🤦🏻‍♀
وقتی استرس دارم هیچ کاری نمیتونم انجام بدم🤦🏻‍♀🤦🏻‍♀🤦🏻‍♀
پنبه رو کشید
+نفس
-بله؟؟؟
+میگم یه نفس عمیق بکش
-آها باش (از 6 سالگی نزده بودم نمیدونسم چی میگه😂)
+خیلی غیر معمولی رفتار میکنی ها!!!
شمرررررر اولی رو فرو کرد منم چشمام یه چن ثانیه وایستاد گفتم سینااااااا خدا بزنه پس کلت عین شمر میمونی برا من اونم خندش گرفته بود گف باشه باشه تموم شد 
کشیدش بیرون پنبه گذاشت جاش 
تا اومدم بگم با من کاری نداری من برم دوباره اون ور پنبه کشید و فرو کرد دیگه ایندفعه  اشکم دراومد گفتم خیلی نامردی منو نتها گیر آوردی منو آبکش کردی لعنتی😭😭
گف باشه ببخشید اذیتت کردم ولی دستور داییت بود  دیگه نمیتونستم بگم نه حتما مشکلی داشتی که این داروهارو برات تجویز کرده 
منم گفتم من مشکلی نداشتم و ندارم 😭😢
با گریه و بدون خداحافظی رفتم هر چی صدام زد برگرد ولی من رفتم 😬
کلی هم بعدش بهم زنگ زد جواب ندادم😐والا😑ایش
رفتم رسیدم خونه گفتم مامان سینا با من اینجوری کرده
مامانم گفت خوب کرده😒😕 
مامان جان اخه😦😦
هیچی دیگه از دایی خبری نشد ولی مامانم گفت زنگ بزن سینا تشکر کن و منم به اصرار مامان این زنگ رو انجام دادم و عذرخواهی کردم اونم عذرخواهی کرد گفت ببخشید اذیت شدی...
یه هفته گذشت رفتم برنامه ریزی باز این بار بجای دوتا سرنگ یه بسته کادو رو میز بود منم خوشحال شدم🙃
گف باز کن ببین دوست داری!همون لحظه باز کردم دیدیم یه روپوش با یه گوشی پزشکی قرمز چشمام برق میزد فقط😄😄کلی هم ازش تشکر کردم
تاااامااام 
من عاشق پزشکی ام 😍پای هدفم اثر انگشت خون زدم😍خیلی دوسش دارم😍و باید برسم😍هر چقد که مسیرش سخت باشه ولی شیرینه😍
پزشکی خوده عشقه❤️

خاطره عسل جان

سلام عزیزان امیدوارم حالتون خوب باشه 😍... 
من عسل هستم و رشت زندگی میکنم 😁
تا الان که ۴ ساله تو کانال و وب هستم و خواننده خاموش وب بودم ، بیشتر تون و می شناسم.. با بعضی خاطرات خندیدم و با خیلی ها گریه کردم و واقعا اینجا رو دوست دارم و خیلی دلم برای قدیمی های اینجا تنگ شده😥❤ ...
خب اول یه بیو بدم بعد بریم سراغ خاطره ؛ 
من ۱۹ سالمه و نجاتگر هلال احمر هستم ⛑
من ۲ سال پیش برای اولین بار با یکی از اعضای تیم واکنش سریع هلال احمر دوست شدم👑(محمد)  و سالگرد دوستیمون اومد خواستگاری و الانم عقد هستیم .💍
مثل همه شدیدا از آمپول فراری ام 😑، اما متاسفانه به خاطر سندروم I.B.S که هر از گاهی دل درد هام شدید میشه مجبورم تحملش کنم🤨 ❎تو خاطرات من خبری از داستان و خیال پردازی تیس چون شخصا باهاش حال نمیکنم❎
خب بریم سراغ خاطره: 
امتحانات نوبت اول شروع شده بود🙄 ، امتحانا داشت به خیر و خوشی می گذشت و منم نمره های خوبی میگرفتم 😍(تجربی میخوندم، امسال کنکور دادم) تا اینکه رسید به امتحان ریاضی 🙄، از چهارشنبه مهلت داشتیم تا شنبه صبح که امتحان بود 🤔، حس میکردم هیچی بلد نیستم ...😑
محمد میومد دلداری میداد و انگیزه میداد که : "اینا فقط باور های غلط توهه ... مگه میشه بلد نباشی ."😍 خلاصه چهارشنبه رو یکسره خوندم و اضطرابم اصلا کم نشد😣 ، پنجشنبه هم همینطور 😣 کم کم احساس میکردم معده ام داره از استرس میجوشه و درد های خفیف داشتم  .
پنجشنبه شب بود که عموم تماس گرفت و به مادرم گفت اگه عسل درس هاشو خونده فردا (جمعه) بریم کوه ، یکم استرس اش کم بشه مامانم قبول کرد و منم چیزی نگفتم : ولی دلم آشوب بود .😥
محمد داروهامو برداشت(همیشه قرص و آمپول هام رو میاره چون درد من شروع بشه هیچی ارومم نمیکنه ، مخصوصا جایی که ببخشید، دسشویی نباشه) پتو رو همراه وسایل مون گذاشتم تو کوله و آماده شدیم برا اینکه صبح زود بریم😍 . جمعه رفتیم ماسال و منم تو طبیعت شروع کردم به خوندن جزوه ریاضی👌،  یه ۲ ساعت خوندم و خسته شدم و بیخیالش شدم اما استرس امتحان ولم نمیکرد😣 ... محمد سعی میکرد آرومم کنه چون برای من استرس مثل یه سَم میمونه اما نمیدونم چرا دست خودم نبود😣 .. اون روز یکم دل درد داشتم اما سعی میکردم تحمل کنم محمد چیزی نفهمه🤫 ، چون تو اینجور چیزا خیلی زرنگه و مدام منو زیر نظر داره که مبادا درد داشته باشم  و ازش پنهان کنم🤒
 (مدیونین اگه فکر کنین سابقه ام درخشانه😂 )
صبح رفتیم عکس گرفتیم😍 ، از گوسفند ها بازدید کردیم 😂 ، کنار رودخونه پاهامون رو تو آب گذاشتیم و جاتون خالی ،از همونجا ماهی قزل آلا گرفتیم 
عصر شد ویلا گرفتیم رفتیم یکم استراحت کنیم محمد اومد کنارم گفت : خانومم؟ 😎
گفتم : جاانم😋
 گفت :خانومی اگه درد داشتی بهم میگی دیگه ؟😉
گفتم : وای دوباره یادم انداختی؟🤕اوکی میگم
گفت :باشه عزیزم استراحت کن 
خلاصه بعد بیدار شدن گپ زدیم و نماز خوندیم و کم کم هوا داشت تاریک میشد ، استرس منم دوبرابر شده بود.. همش کنار محمد می نشستم و باهام حرف میزد و دلداری میداد 😉، خلاصه اومدیم خونه و منم شب خیلی گریه میکردم 😔، تا اینکه چشم هام خسته شد و تو بغلش خوابم برد ..😉
شب حدودا ۳ شب بود با دل درد بدی از خواب بیدار شدم.😐  رفتم دسشویی و گلاب به روتون بالا آوردم 🤢. محمد خواب بود حالم بهتر شده بود، 🤭 نماز صبح بیدار شدیم بازم تهوع داشتم و دل پیچه،  بعله ، IBS فعال شده بود....🤭🤫
رفتم تو اتاق به بهانه خوندن درس در رو بستم و درد داشتم 😷😞... میپیچیدم به خودم ، به خدا التماس میکردم کمکم کنه 😪... ساعت نزدیک ۷:۳۰ بود که دیگه تحملم تموم شد رفتم بیدارش کردم 😣😥 : محمد توروووو خدا بلند شو 
_چی شده ؟ درد داری ؟😳 
_دارم میمیییییرم🤢
_اخه چرا زودتر نگفتی 😠
_چطوری برم سر امتحان ؟😣
_چیزی نیس ، یه لحظه وایسا الان میام ..😕
_نمیتونم برم ، دیرم شده 😫
_خب باید زودتر میگفتی بهم🙃 ، نگران نباش الان خوب میشی 😘
پاشد رفت در یخچال رو باز کرد❄

فهمیدم داره آمپول در میاره.😔 از خودم و زندگیم بدم اومد... تو مغزم همه چی بود از اینکه چرا باید هم چی برام سخت بگذره ؟ هر روز یا ۱ روز در میون آمپول خیلی برام سخت می گذشت 😓
صدای محمد منو به خودم آورد 
_خانومیم تهوع هم داره ؟😉
_نمیدونم 😣
_عسلی راستشو بگو😊 ، حالت بد باشه نمی تونی خوب امتحان بدی ....🙉
_اره😓
_بالا آوردی ؟😦
_آره 🤢
_تو اینقدر حالت بد بود بیدارم نکردی؟ 😠
_دعوا نکن دیگه ..😖
_ دعوا نکردم که خانومی 😔، خوشگلم برگرد الان میام پیشت🙃
بغضم گرفت😥 ، گفتم اخه چرا این همه سوزن ؟😪 گفت به بچه هایی فک کن که فقط ۷ ماهشونه ولی دارن برای زندگی میجنگن 💪... یه دل درد چیزی نیس که👌 باید سعی کنی آرامش داشته باشی اینقدر سر چیزای بی ارزش خودتو اذیت نکنی👍 .. اون موقع سوزنی هم درکار نیس ...😌
اومد بالای سرم برم گردوند ، ترسیدم ، برگشتم😶 دیدم ۲ تا آمپول دستش ، گفتم چرا آخه؟😥  گفت خانومی دیرت شده یکی برای تهوع یکی برای دل دردت ، برگرد عزیزم😘... برگشتم یه طرف شلوارمو داد پایین ، شروع کرد به حواس پرت کردن پنبه میکشید و باهام حرف میزد 
_راستی اون لباس عروس که تو اینستا بهم نشون دادی ، قیمتش چند بود ؟ 😀
_کدوم ، آااااخ آقایی آروم 😣😥
_همون که گفتی تماااما سنگ روش کار شده از مزون تهران دیدی ! یادت اومد ؟👰
_آقا درش بیار میسوزه 😫
_تمووم شد ، الان اینم میزنم خوب میشی ...☺
_بیخیال من خوب شدم ، همون کافیه ... 🤐
بی اعتنا به حرف من اونطرف هم پایین آورد شروع کرد به پنبه زدن😒 ، اصلا تحمل درد برام صفر شده بود تکون خوردم جدی شد ، گفت : عسل تکون بخوری درد خودت شدید میشه، دیرت شده بذار بزنم راحت شی🤨 ، گفتم : دست خودم نیس نمیتونم بمونم. این یکی رو بیخیال اذیتم نکن .😔
گفت :این برای دل دردته عزیزم زود میزنم ، 😘
قبول نمی کردم اونم دید من به هیچ وجه راضی نمیشم ، پاشو گذاشت رو پاهام و لباسم رو آورد پایین ، گریه میکردم خسته بودم به دیر کردنم سر امتحان فکر میکردم بدتر میشدم😪 
گفتم : دیرم شده😔
 گفت : بهش فکر نکن 😌خودتو شل کن بذار بزنم😒 
_اخه راهم نمیدن .. 😥
_من میرسونمت خانومی ،🙂 شل کن بزنم خلاص شی ...😘
_نه 😥
_عسل ! 😠
شل شدم ، سوزن و که زد همه دق دنیا رو خالی کردم ،🤫 شروع کردم به گریه ، اونم بلند🤕 ... محمد فک کرد دردم گرفته مدام عذرخواهی میکرد🙃 درش آورد سرم و بوسید 😌. کنارم دراز کشید ...☺ ۵ مین بعد رفت به مادرم گفت به مدیر زنگ بزنه مامان زنگ زد اطلاع داد نمیام،  آخرش هم استعلاجی بردم .. 😂
پ.ن : دوس داشتین بگین خاطرات روزهای دیگه هم بنویسم😉 
پ.ن: عصر همون روز نوروبیون زد برام😑
پ.ن: ببخشید بد بود ، با نظراتتون دلگرمم کنین😘 
پ‌ن: من تک فرزندم🤗🤔 . و عروسی ام هرکی دوس داره دعوته😎😍
پ‌ن: خیلییی دوسش دارم و خیلی با محبته ، از خدا ممنونم که دارمش😎

خاطره ترنم جان

سلام ترنم هستم . قبلاً با اسمی دیگه اینجا بودم ولی به یه دلایلی با این اسم اومدم . داشتم تو اینستا چرخ می زدم خسته شدم گفتم بیام یه خاطره کوتاه تعریف کنم و برم سر کتابام ( تو این کرونایی کتاب خوندن بهترین راه سر گرم شدن آدم گوشی که می گیره دستش نمی فهمه چطور شب می شه) یادم نیست این خاطره برای کیه اون موقع شاید هشت . نه سالم بود فقط یادمه یه حس خیلی بدی داشتم لرز . تب . درد . من کلا هر وقت به حرف مامانم گوش نمی دادم مریض می شدم علت این مریضی هم همین بود . دیگه بچگیه و لجبازیش ،😁 ما همسایمون دکتره بابام نبود . مامانم گفت بریم پیش اون مطب این قدر گریه کردم گفتم نمی یام ( بنده خدا خیلی خوبه خونش هنوز کنار خونه ماست خانومش مریض بود ولی مخصوص عروسیه منو خودش تنها هم بود اومد بهش می گم عمو ولی خوب سر این چیزا شوخی ندارم که ) مامانم زنگ زد داییم که بیا ترنم حالش بده داییم بنده خدا اومد سریع رفتیم دکتر پاسگر (سنش خیلی بالا بود اون موقع امید وارم سالم و سلامت باشه هنوز چهرش یادمه سنش بالا بود چهرش هم یکم خشن بود ولی یه مهربونی خاصی داشت که هنوز یادمه ) اون آمپول داد و سرم گفت بیارید ببینم آمپول و آماده کرد شاید باورتون نشه ولی آخ هم نگفتم اصلا درد نداشت قیافه آمپول بی رنگ بود و کوچیک . سرم هم زدم که یکم می ترسیدم ولی اونم خوب بود . ولی من خوب نشدم شب بعد دوباره رفتیم پیش دکتره این دفعه دکتر عجله داشت . با آژانس رفته بودیم چون داییم رفته بود تهران آژانسی منتظر ما بود این دفعه هم غیر دارو خوراکی دو تا آمپول بود و یه سرم اومدیم خونه مامانم زنگ زد به عموم که بیا ترنم حالش خوب نیست دکتر سرم داده براش بزن ( عموم تزریقات بلده و اون موقع پسر عموم دانشجو پزشکی عمومی بود ) خلاصه عمو اومد منم که قیافه آمپول همون جور بود راحت خوابیدم ولی یادمه خیلی درد داشت هی با خودم می گفتم الان تموم می شه ولی نمی شد آخرش یکم آخ آخ کردم که عموم کلی قربون صدقه رفت ( البته تنها نیومده بود خانوادگی اومده بودن بنده هم وسط پذیرایی درازکش بودم ) بعدم سرم که تموم شد کلی با پسر کوچیک عموم بازی کردم . حالا هم دلم تنگ شده برای همشون به خاطر کرونا زیاد دور هم نمی ریم چون پسر عموم هم می ره بیمارستان و می یاد می ترسن مریض باشن نمی یان اینجا .
من حال و دوست دارم سعی کردم هیچ وقت حسرت گذشته رو نخورم و به آینده امید وار باشم . ولی خیلی وقت ها ناشکری کردیم قبلاً دلم که می گرفت همش به خدا می گفتم خدایا ما چرا جایی برای رفتن نداریم حالا که این مریضی لعنتی اومده می فهمم ما چقدر جایی برای رفتن داشتیم و الان همون جا ها رو هم نمی تونیم بریم . امید وارم زود تر مردم راحت بشن نفس کشیدن با ماسک زجر آور .
اول خواستم خاطره جدید تر بذارم تا نصف هم نوشتم منصرف شدم خاطره های قدیمی شیرین ترن .
آرزو مند آرزو هاتون ترنم .

خاطره رز جان

Rose


سلام 
رزم از کردستان مثلا گفته بودم دیگه خاطره نمینویسم اما کرونا اینقدر بی حوصله ام کرده که وقتم کامل آزاد شده...

تو خاطره های قبلی گفتم که من دو رگه هستم ‌پدرم عراقی هستن تقریبا ۷ ماه قبل بود که امتحان فاینالم تموم شد(رشته ام پرستاریه) چون تقریبا یک ماهی درگیر این امتحان بودم و قبلش هم اسباب کشی داشتیم خیلی خسته بودم اون موقع مادر بزرگم و عمه امم برگشته بودن ایران و قرار بود با پدرم برگردن عراق منم دیدم فرصت خوبیه چون پدرم بعد یه هفته باز باید برمیگشت عراق و سفر اون موقع اش صرفا بخاطر رسوندن مامان بزرگم و عمه امم بود گفتم خب منم باهاتون میام میرم خونه داییم !
دایی کوچیکم عراق آزمایشگاه داره اون موقع با یکی از دوستاش یه کلینیک کاشت مو هم داشتن و‌داییم چند باری بهم گفته بود برم پیشش بعد ترم آخرم گفتم میرم هم حال و هوام عوض میشه هم اگه کلینیک خوب بود کارش و محیطش منم میمونم تا موقعی که طرحم شروع شه خلاصه که باهاشون برگشتم عراق و این اول مصیبت من بودوقتی رسیدیم سلیمانیه پدرم من و رسوند پیش داییم و مامان بزرگم و عمه امم فرستاد خونشون و خودشم برگشت ایران 
منم تا پنج روز تقریبا خیلی ریلکس بودم هم تفریح کردم هم کلینیک رفتم اما متاسفانه یا خوشبختانه اصلا با سلیقه من جور نبود(یه وقتایی برای کسی که کاشت مو انجام میده برای کاهش فشارشون نیاز به سرم تراپی هم هست من وقتی اون صحنه هارو دیدم تا دو روز نمیتونستم حتی غذا بخورم 🤢)

خلاصه که نشد که بشه بعد خریدام به داییم گفتم هر وقت تونست منو ببره مرز گفت جمعه وقت داره به پدر مادرمم زنگ زدیم بیان مرز دنبالم 
چشمتون روز بد نبینه رسیدیم مرز گفتن به هیییییچ وجه حق خروج نداری چون با پاس عراق وارد شدی پس توی این خاک عراقی محسوب میشی بخاطر کرونا مرز و روی عراقی بستیم منو میگی وا رفتم ولی داییم گفت جدی نیست فوقش تا یه هفته دیه باز میشه میارمت و برگشتیم سلیمانیه که کاش هیچ وقت بر نمیگشتم فردا شبش اخبار اعلام کرد که تا یک ماهی مرزا باز نمیشن !!! خیلی سخت بود برام مخصوصا منی که اوج دور موندنم از خانواده ام یه هفته بود ولی پدرم طبق معمول با حرفاش آرومم کرد و گفت هیچ کار خدا بی حکمت نیست 🙃زن دایمم دید من نمیتونم برگردم رفت برام یه تخت گرفت گذاشت داخل اتاق دخترا که راحت باشم ( عرضم به خدمتتون که دایی من ۵ تا بچه داره ۲ تا دختر رزا ۲۴ سالشه سونا ۲۱سالشه ایاد ۱۷ سالشه مبین ۱۳ سالشه و میر ۳ سالشه )

ماه اول بد نبود با دخترا مشغول بودیم بافتنی فیلم شطرنج آشپزی درست کردن انواع ماسک خونگی و غیره..خلاصه هرجوری بود یه ماه گذشت ولی بازم قرنطینه و ممنوعیت خروج و بستن مرزا رو ادامه دادن هر بار ۱۵روز ۱ ماه و...
اوایل خوب بودم فوقش وقتی با پدر مادرم تصویری حرف میزدم گریه میکردم اما بعد چند روز مدام لرز میکردم بدون هیچ دلیلی به حدی رسیده بود که با لباس زمستونی با اینکه خونه گرم گرم بود مدام با پتو بودم فرداش بر خلاف میلم ازم خون گرفت بخاطر اوضاع کرونا گفت نیازی نیست ببرمت آزمایشگاه راستش استرس نداشتم چون اولین بار نبود که داییم اینجوری می‌کرد و همیشه هم راضی بود و میگفت خیلی خوبی حتی اگه بد بودم کلا سعی میکنه کمتر بروز بده که مریض باشه آدم بعد بهش تهوع و بی اشتهایی و ریزش مدام اضافه شد
داییم که صبح بیمارستان بود عصرم آزمایشگاه برا ناهار خونه بود و شبم ساعت ۸ میرسید ولی یهویی اون شب گفت رز فردا قبل رفتم ازت خون میگیرم بیدار باش چیزیم نخوری سریع شب بخیر گفت‌ و رفت منم میدونستم کار کار زن دایی گرامه که گزارش داده چون هی میگفت رز بخدا این حالتات عادی نیست 😕اون روزم طبق معمول نصف روز و با پدر مادرم حرف زدم خیلی سخت بود برام ندیدنشون خدا سر هیچکس نیاره
شی داییم وقتی برگشت چیزی نگفت شام میخوردیم یهویی گفت امشب رز باید آمپول بزنه اونم دوتا از اونجایی که دایی من شوخه جدی نگرفتم بعد چند دقیق که یادم افتاد داییم نمیدونه‌ من از آمپول میترسم که بخواد سر به سرم بزاره که ! انگار تازه لود شدم گفتم چیییییی؟؟؟!؟!
خندید گفت چته آروم‌تر کر شدم هیچی گفتم آمپول داری گفتم شوخی میکنی دایی ! میخندیدا یهویی جدی شد گفت نه!آزمایشت افتضاحه بعدم گفت نگار ( زن داییم )تو خونه ب۱۲ داریم ؟ گفت اره گفت پس امشب یکی براش بزن یادم رفته داروهاش و بیارم فردا میارم براش فک کنم اون لحظه خیلی دیدنی بودم چون همشون پوکر فیس نگام میکردن مبین که اصلا پلکم نمیزد 😑بعد شام من چایی بردم ایادم یه فیلم گذاشت وسطای فیلم گفتم شب بخیر مدیونید فکر‌کنید خواستم جیم شما! تو اتاق یکم با گوشیم بازی کردم دیدم رزا اومد گفت رز مامانم می‌خواد آمپولت و بزنه گفتم رزا من اصلا شوخی نمیکنم بخدا میترسم چرا بابات گوش نمیده گفت میدونم ولی گفته لازمه زن داییم اومد تو اتاق گفت رز من دستم سبکه گفتم میدونم قبلا زدید یه بار برام ولی زن دایی من با آمپول کنار نمیام لطفا خودت به دایی بگو بیخیال شه گفت میگه نتیجه آزمایشت بده ولی باش میگم بهش بعد ده دقیقه داییم اومد داخل اتاق گوشیش دستش بود گفت باباته باهات کار داره قبل اینکه بره گفت به نگار گفتم آمپولت و بزنه نترس درد نداره و رفت با پدرم حرف زدم گفت بابا جون داییت گفته آزمایشت خوب نیست بزار کارشو بکنه ما دوریم همینجوریشم نگرانیم بخوای اینطور کنی بدتر میشه اوضاعمون دلم نیومد بیشتر اذیتشون کنم گفتم چشم رزا بوسم کرد گفت مامان منم یکی میخوام اولم به من بزن باور کنه هیچی نیست (قربونش برم فرشته اس ) موقع آمپول زدنشم هی میخندید میگفت رز بخدا هیچی حس نمیکنی یکم امیدوارشدم دراز کشیدم هی‌میگفتم زن دایی تروخدا آروم بزن بخدا من وحشت دارم هی میگفت چشم بخدا دستم سبکه و میخندید درد داشتا ولی نه زیاد اما از اونجایی که عادت دارم به تکون خوردن خیلی بدتر شد دردش زن دایمم گفت به داییت میگم آمپول نگیره من دیگه جرات ندارم به تو آمپول بزنم رز خطرناکه بخدا معذزت خواهی کردم شب بخیر گفتم رفتم بخوابم 
فردا شب داییم تقریبا ۸ تا آمپول آورده بود ب۱۲ نوروبیون ب کمپلکس از هر کدوم چندتایی آورده بود ایادم دید من هنگ کردم گفت خیلی بده که بزرگ‌تر نیستم دکترم نیستم وگرنه بدون آمپول ردت نمیکردم خیلی قیافه ات دیدنیه 🙈تا اینکه قرار شد برم کرکوک خونه مامان بزرگم ( عراق که بودم بعد چند وقت پاسپورتم مدت تمدیدش تموم شد و باید یکی حدید میگرفتم که بتونم از مرز رد شم باید میرفتم کرکوک بخاطرش ) زن داییم شبش گفت ای ولی رز میخوای بری آمپول این هفته ات مونده گفتم بخدا خوبم الان داییم گفت برو یه سرنگ برام بیار گفتم دایی گفت مبین برو سرنگ بیار براش آورد نگام کرد گفت برو یکی از آمپولات و بیار خودم میزنم اصلا با حالت زار گفتم خیلی خب بابا میزنم میزنم ولی زن دایی خودش بزنه آماده اش کرد داد دست زن داییم گفت نزاشت صدام کن باز قیافه اش جدی شده بود نمیشد باهاش حرف زد اصلا 😒 سر این یکی گریه ام گرفت زن داییم بیچاره میگفت بخدا رز تقصیر من نیست عزیزم خود آمپول درد داره یکم گفتم میدونم رزا کنارم دراز کشید گفت مامان شما برو بخواب این دلش از یه جا دیگه پره(شمام بودی چند ماه از خانواده ات دور بودی زود رنج میشدی داییمم دم به دقیقه یه حال گیری داشت برام)
فرداش رفتم کرکوک یه دستش رو کمرم بود هی میگفت آروم باش چیزی نیست حالا خوبه هیچی نمیگفتما فقط آخرش چون خیلی طولانی شد گفتم جان عمو حسین (شوهرش) بسه گفت چشم چشم تموم شد واقعا تموم شد !
رفت دستاش و شست برام آب آورده بود دختر کوچیکشم اومد بغلم بوسم کرد مامانش و نگاه کرد با اخم بعد گفت مامانم اذیتت کرد خاله جون!! خنده ام گرفت فسقلی پشتم در اومد بوسیدمش گفتم نه گویزلم(به ترکی یعنی خوشگلم ) یکم دیگه با سحر حرف زدیم نفهمیدم کی خوابم برد همین منوال ادامه داشت تا ۷ ماه البته بعد یک ماه که خونه مامان بزرگم بودم برگشتم خونه داییم کارای برگشتنم و کردم  سه روز قبل برگشتنم به ایران بخاطر یه سری مسائل مادرم گفت برم خونه زن داییش که خودش تنهاس و یکی از پسراش طبقه دوومشونن گفتم چشم دامادشون که دندان پزشکه اومد دنبالم گفت اول میریم خونه خودمون بعد عصر با ساکار(همسرشون و دختر دایی مادرم) برید پیش زن دایی گفتم چشم اولین بارم بود از نزدیک میدیدمش خیلی معذب بودم اون بیچاره برام اینکه یخم آب شه هی از خاطرات دوران دانشجوییش میگفت و هر ده دقیقه یک بار میگفت رز رفتی سفارت ماسک زدی؟ (عرضم به خدمتتون که اون روز من از ساعت ۸ صبح درگیر کارای پاسپورت و ویزام بودم اونم تنهایی ! اول رفتم کارای ویزام و کردم بعدشم رفتم بیمارستان آزمایش کرونا دادم و برگشتم خونه در حالی که هیچیم نخورده بودم از شب قبلش و شدیدا گرمم شده بود قبل اینکه دکترم بیاد دنبالم دوش گرفتم با موهای خیس هی تند تند داشتم وسایلم و جمع میکردم بعدشم عجله ای یکم ساندویچ خوردم که یخ یخ بود و شدیدا بد مزه!) گفتم بله زدم بعد میگفت آفرین منم دیدم ساکت باشم داییم خیلی جدیش میکنه داستان و‌ گفتم دایی خب قرصش و میگرفتی چه اصراریه آمپول باشه گفت چون آمپولش بهتره کمبودتم در حدی نیست بزاری کم‌کم با قرص جبران شه همین ! زن داییم گفت بخدا اونقدرام درد نداره تو‌ خیلی تکون میخوری دایمم گفت میبینی خودتی که سختش میکنی؟ یه ذره آروم بگیری چیزی نمیشه بزن تموم شد باز آزمایش میدی بهتر بودی قرص بخوری کافیه گفتم مرسی راه حل خندید گفت می‌زنی گوشیش زنگ خورد داشت رفت 
موقع خواب باز زن داییم اومد تو اتاق گفتم زن دایی تروخدا من دیشب زدم اینکه هر شب نیست گفت داییت گفته امشبم یکی بزنی بعد هر هفته یکی دیدم کل کل فایده نداره گفتم باشه این یکی دردش بدتر بود چون نوروبیون بود رزام تو اتاق بود هی میگفت رز کم وول بخور بخدا خطرناکه نمی‌دونم مامانم چطور جرات داره به تو آمپول بزنه هیچی نگفتم وقتی تموم شد جیغ زدم زهرمااااار خب درد داره 😑
همین منوال ادامه داشت البته اکثرا یادش میرفت زن داییم یا به بهونه های مختلف میپیچوندم خونه مامان بزرگم یکی دو هفته اوضاع خوب بود یکی از عمه هام تازه فوت شده بود ولی با این حال بخاطر من که بیشتر بی تابی نکنم سعی میکردن همیشه دورم شلوغ باشه بعد تقریبا ۱۷ روز که اونجا بودم باز حالم بد شد تو اون گرما یه لرزی داشتم افتضاح یه شبم اصلا نتونستم تا صبح بخوابم لیلا ام نتونست خیلی بخوابه ( عمه ام که ازدواج نکرده با مامان بزرگم زندگی میکنه ) فرداش هرچی گفت رز بریم پیش همسایمون شوهرش دکتره آشناس گفتم نه خوبم آخر سر عصبی شد گفت من دیونم با تو بحث میکنم لباس عوض کرد رفت بیرون بیست دقیقه بعد برگشت گفت پاشو دو دقیقه ببینه چته مجبوری رفتم پیششون سلام کردم با خوش رویی جواب داد گفت دخترم بیا بشین پیشم گفت علایمت و بگو گفتم بهش گفت بیش از حد بدنت ضعیفه یه سری دارو نوشت گفت میدم پسرم بگیره آمپولاتم بیا خانومم برات بزنه گفتم نه ممنون زحمت نمیدم گفت زحمتی نیست تصادف کرده نمیتونه خودش بیاد بیرون پاش هنوز کامل خوب نشده هرچی اصرار کرد گفتم بهتر نشدم مزاحم میشم تشکر کردم رفتم رو تخت عمم دراز کشیدم خوابم برد تقریبا عصر بود با صدای بچه های عمه ام بیدار شدم (عمه سحر ) رفتم بیرون بعد مراسم سلام احوال پرسی و...پرسید چرا اینقدر فسی لیلا از تو اشپزخونه گفت لجبازه خدا به داداشم صبر بده 😐😒
گفتم خوبم یکم ناراحتم بابت این اوضاع گفت درست میشه خدارو شکر کن ایران نیستی میرفتی بیمارستان تو این اوضاع که بدتر بود با این ایمنی ضعیفت! بعدم گفت لیلا گفته آمپول داشتی اگه روت نشده میخوای من بزنم ؟ گفتم تروخدا نگو توام بلدی چرا هیچ کار مفیدی یاد نمیگیرید شماها خنده اش گرفت گفت کم غر بزن مجبور بودم بعد عمل همسرم یاد بگیرم گفتم مرسی قانع شدم !
گفت خب می‌زنی ؟ گفتم شب قبل خواب چون بنده هر بار آمپول میزنم حس فلج شدن دارم بعدش بخوابم راحت ترم گفت باشه یادم بندازیا گفتم حتما چشم 😇
شب باز لیلا ضد حال زد گفت سحر حواست باشه نخوابه آمپولش و بزنی گفت باشه تو یخچال بود آماده کرد اومد تو اتاق درم بست گفت رز جان سحر اذیت نکنی بخدا بابات بیچاره مون میکنه چیزیت بشه گفتم نترس من هیچیم نمیشه حاضر شدم حالا من خودم کم استرس دارم و عین بید میلرزم اونم هی صلوات و بسم ال... می‌خوند بدتر میشدم رفتیم خونه خودشون گفت چمدونا بمونه تو ماشین من عصر با ماشین ساکار میرم بیمارستان تشکر کردم بعد ناهار خانومش منو رسوند پیش مادرش یعنی زن دایی مامانم که شب پیشش باشم قرار بود فرداش جواب آزمایش و بگیرم و بعدش برم خونه خالم که نزدیک مرزن و پس فرداشم برگردم ایران!
زن دایی شام و آماده کرد بیچاره هی فکر می‌کرد از دست پختش خوشم نمیاد گفتم بخدا من همینقدر میخورم خیلیم خوشمزه بود بعد شام ظرفارو شستم چایی برا زن دایی بردم داشتیم حرف میزدیم گفت میگم فردا شایی(عروسش که طبقه دوومشون زندگی میکنن) فردا ببردت بیمارستان گفتم زحمت نمیدم خودم میرم گفت نمیشه تک ‌‌تنها بری که قرار شد ساعت ۸ آماده باشم بریم تا نزدیک ۱۲:۳۰ حرف زدیم و بعدشم مثلا رفتیم بخوابیم تا نزدیک ساعت یک تو اینستا چرخ زدم کم کم حس کردم سردمه گفتم زشته چیزی بگم گوشی و خاموش کردم که مثلا بخوابم بیشتر سردم شد به حدی لرز کردم رفتم آروم یه پتو دیگه آوردم حالت تهوع داشتم برا اینکه گند نزنم رفتم دستشویی صورتم قرمز قرمز بود خیلی قشنگ یکی یکی اضافه میشدن تب_لرز_تهوع_استفراغ_ اسهال خونی! 
به حدی نرسیده بودم که حد نداشت همش فکر میکردم بعد ۷ ماه عذاب و دوری میمیرم نمیرسم پیش مادرم از یه طرفم روم نمیشد چیزی بگم تا صبح فک کنم بیست بازی حالم بد شد ولی صدام در نیومد همش فکر میکردم کروناس و بیشتر میترسیدم از یه طرف برا اینکه اگه کرونا بود ۱۵ روز دیگه برگشتنم تاخیر می‌شد از یه طرفم نگران زن دایی بودم چون سرطان خون داره و سیستم ایمنی خیلی ضعیف تا صبح بی صدا گریه کردم زن دایی برا نماز بیدار شد خوابشم برد صدام در نیومد فرداش عروسش اومد پایین رفتیم جواب تست و بگیریم گفتن یه ساعت دیگه بیاید شایی خانوم گفت بریم صبحانه بخوریم بعد میایم خیلی حالم بد بود به زور سرپا بودم رسیدیم شایی نون و گذاشت رو میز یه زن دایی سلام کرد گفت میرم بالا ساعت ۹ میام یه سریم به ریبوار میزنم( همسرش و پسر دایی مادرم که بیولوژی خونده و سنگ کلیه داشت باید مراقبت می‌کرد ازش) گفت باشه 
چایی گذاشت زن دایی گفت دستت و بشور بیا یه چیزی بخور گفتم چشم بازم....
برگشتم پیش زن دایی دیدم داره صبحانه آماده میکنه از ضعف سرم و گذاشتم رو‌ میز اومدپیشم گفت مادر چته از دیشب حواسم بهت بود چیزی نگفتم معذب نشی از خجالت مردم تا بهش گفتم گفت نترس برگردی میگم ریبوار بهت دارو بده منم از خونی بودن چیزی نگفتم نترسه 
شایی اومد رفتیم جواب تست و گرفتیم خدارو شکر منفی بود برگشتیم خونه خواست بره بالا گفت مامان چیزی لازم ندارید؟ گفت نه مادر این بچه حالش بده و...
شایی اومد پیشم تو پذیرایی دراز کشیده بودم بلند شدم گفت چی بگم بهش با خجالت براش توضیح دادم گفت یا خدا چرا هیچی نگفتی از دیشب دست گذاشت رو پیشونیم گفت رز خیلی داغی من که از این چیزا سر در نمیارم بعد چند دقیقه اومدن دوتا آمپول آماده ام دست دکتر بود گفت بهتری گفتم بله یکم سرعت سرم و کم کرد یکی از آمپولارو ریخت تو سرم یکم ای وی مستقیم تزریق کرد گفت تبت بالاس دخترم چیز کثیف خوردی؟ گفتم نه بخدا خندید گفت بر خلاف پدرت که سر به سر همه میزاره تو چرا اینقدر آرومی آرزو گفت مریضم نباشه همینه ! مرسی واقعا آخرش نفهمیدم آرومم یا به قول دایی کوچیکم شلوغ :|
هر چند دقیقه یه آمپول میاورد و ای وی میزد تقریبا در کل چهار پنج تایی آمپول داشتم 😐 همراهشونم هی میپرسید بابات الان چکار میکنه چی میخونی چند سالته همشم آرزو جواب میداد چون خیلی بیحال تر از اونی بودم که جواب بدم 😑
وسطای سرم گفت به پسرش سرم و در بیار و کلی قرصم داد و توضیح داد چطور بخورم بعدشم گفت سرمش تموم شد آنژیوکتش و بزار بمونه شاید باز حالش بد شه بیارش تشکر کردیم و 
برگشتیم خونه آرزو سرمم و باز وصل کرد نفهمیدم کی خوابم برد وقتی بیدار شدم آخرای سرم بود آرزو  درش آورد بهتر بودم یکم شام خوردم و به لطف همه که خیلی هوام و داشتن یکم روحیه امم بهتر شد😇
 شب آقا هاشم و زن دایی برگشتن سلیمانیه و منم رفتم خونه آرزو اینا منی که اینقدر خوابم سبک بود جوری بیهوش شدم که حواسم به هیچی نبوده فرداش ساعت ۵:۳۰ بیدار شدیم رفتیم مرز رسیدیم اونجا گفتن برگه اجازه خروج نیاوردی که باید تو سایت فرمش و پر کنی نمیتونی برگردی اون لحظه انگار آب یخ ریختن رو سرم جایی و ندیدم سریع نشستم رو مبل آرزو و شوهرش و اون آقا همشون نگران اومدن جلو گفتن چی شد به زور میتونستم حرف بزنم گفتم خوبم خوبم آقاهه گفت حالت خوب نیست ؟؟ آرزو گفت بخدا خیلی حالش بده ۷ ماهه از خانواده اش دوره و.. اونم تازه آنژیوکت تو دستم و دید اخم کرد گفت تو گوشی خودم براش انجام میدم بزار استراحت کنه بعد چند ساعت اومد بیرون به شوهر آرزو گفت احتمال داره تا چند ساعت دیگه نیاد این دختر حالش خوب نیست بدتر میشه ببریدش خونه ی شماره بهم بدید همین که رسید بهتون زنگ میزنم تشکر کردیم رفتیم تو ماشین و برگشت برای بار هزارم شانسم ولعنت کردم تو راه همش ذکر میگفتم و دعا میکردم که بازم دل پدر مادرم نشکنه بتونم برگردم شکر خدا نصف راه بودیم زنگ زدن گفتن بگردید میتونه بره از خوشحالی حس کردم پر انرژی شدم وقتی رسیدم پیش پدر مادرم انگار دنیارو بهم دادن امیدوارم هیچکس همچین اتفاقی براش نیفته سخت ترین دوران زندگیم بود..هرچند اون شبم باز رفتیم بیمارستان یه سرم دیگه زدن آمپولامم ریختن داخلش ولی تا الانم بهتر نشده ضعفم فک کنم بیش از توانم بدنم کم آب شده!
ببخشید طولانی شد خیلی بد نوشتم ولی نمیشد برای همه دوستام یکی یکی بنویسم اینجا همه میخونن بهتره !ولی نیاید سرخود دارو بخوری که امروزم جمعه اس جایی باز نیست میگم ریبوار زنگ بزنه به دکتر بختیار( برادرش و پسر دایی دیگه مادرم که متخصص گوارشه) گفتم نه خوبم فقط یکم خوابم میاد بیشتر ترسید گفت بخواب میام الان اینقدر بیحال بودم که از خدام بود بزارن دراز بکشم بعد بیست دقیقه برگشت گفت گوشیش و جواب نمیده زنگ میزنیم یه قرص داد بهم گفت ریبوار گفت اینو بخوره تا بختیار جواب بده ولی حتما ی چیزی بخور قبلش نباید معده ات خالی باشه گفتم چشم یه تیکه نون خوردم و قرص و خوردم به ده دقیقه نکشیده ببخشید باز بالا آوردم قرصم..!
زن دایی زنگ زد به شایی گفت بختیار جواب نمیده این بچه حالش بده چکار کنم من خیلی شرمنده بودم اینقدر اذیتشون کردم 
اینقدر خسته بودم ده دقیقه میخوابیدم باز بیدار میشدم خیلی بد بود خدا برا هیچکس پیش نیاره
قرار بود پسر خاله ام بیاد دنبالم با هم بریم خونه خالم تا وقتی رسید چند باری زن دایی و شایی برام قرص آوردن و هر بار بالا آوردم خیلی حالم بدتر شد وقتی آقا هاشم و زنش رسیدن(پسر خاله ام که تقریبا ۴۸ سالشه) ریبوارم اومد پایین با همشون سلام احوال پرسی کردم با ته مونده انرژیم آخرین نفر آقا ریبوار بود گفت بهتر نشدی گفتم نه خیلی گفت خوردی داروهارو نزاشت جواب بدم یه شربت دستش بود گفت اینو بخور بهتر شدی یکم غذا بخور بهتر شی گفتم چشم تو آشپزخونه نشستن همشون روم نشد اونجا بخورم براشون آب بردم قبلش که زن دایی گفت هاشم جان خدا خیرت بده مادر این بچه رنگ به رو نداره خوب شد خودت میبرید منم باهاش میام نگرانشم گفت چشم ولی چشه آقا ریبوار آب و ازم گرفت گفت تو برو داروتو بخور اینقدر جدی بود اصلا شبیه زن دایی نبود 😑 گفتم چشم رفتم اتاق شربت و خوردم برگشتم گفت کجا گفتم قاشق و بشورم گفت خوردی مگه؟گفتم بله 
گفت قبلش تکونش دادی ؟ گفتم بله 
گفت یکم دیگه بهتر میشی با اجازه گفتم رفتم اتاق گوشی و کیفک آوردم سوار ماشین شدیم رسیدیم خونه خاله ام خیلی شلوغ بود یه سلام سر سری کردم رفتم اتاق دراز کشیدم یکی یکی میومدن تو اتاق حالم و میپرسیدن خاله ام کم مونده بود گریه کنه همش میگفت امانت خواهرم و چکار کردن آخه وسط حرفاش باز حالم بد شد سریع رفت بیرون گفت این بچه حالش بده چکارش کنم دختر خالم گفت الان من میبرمش پیش دکتر اومدم بیرون گفت رز آماده شو عزیزم بریم یه سرم بزنی بهتر شی با دختر خالم و پسرش رفتیم پیش دکتر از قضا پدرمم میشناخت معاینه کرد گفت سرم می‌خواد فشارش پایینه چون آشنا بودن گفت میشه ببریمش خونه سرمش و مادرم نگرانشه اینجا مریض میاد !! دکتر گفت نه فعلا بخوابونش رو‌ تخت یکم بهتر شه بعد ببرش قبلشم خودش برام رگ گرفت گفت چرا نگفتید اینجاس خونه کارو قابل نمیدونستی بیای! من که کلا لال بودم بدترم شدم که از شانس گندم دوست پدرم بود و با دلسوزی بیشتر کار می‌کرد 🤦🏻‍♀️
بعد آنژیوکت یه سرم آماده کرد به دختر خالم کمکش کن بخوابه رو تخت و به پسرش که بعدا فهمیدم ایشونم دانشجو پزشکین گفت یه آپوتل و پلازیل آماده من سرم و وصل کرد از خدام بود یکم بهتر شم اینقدر بدن دردم داشتم رفت پشت پرده به دختر خالم گفتم آرزو تروخدا بگو آمپول نزنه ها خجالت میکشم اونم پتو رو کشید روم گفت چشم الان میگم بهش شنیدم صداشون و که گفت آقای دکتر این دختر ما از آمپول میترسه اگه میشه نزنید براش گفت نگران نباش!

🥀الانم آمپول دارم ب کمپلکس و‌نوروبیون خیلیم زیادن امشب باید شروع میکردم تا ساعت ۱۰ جرات داشتم بعدش که به ساعات ملکوتی تزریق نزدیک شدیم جراتم باطل شد!

🥀توی خاطره قبلش بیو‌مجدد خواسته بودن دوستان  بنده تک دخترم و سه تا برادر دارم (علی۲۳سال_محمد۱۹سال_مهدی۱۶سال)
طرحمم هنوز نرفتم چون میترسن خانواده ام!
کوردم🙃

🥀من نصیحت میکنم خودم عمل نمیکنم ولی شما گوش کنید کمبود ویتامین و شاید خیلی جدی نگیرید ولی به مرور کم‌کم میتونه آسیبای خیلی شدید داشته باشه مراقب باشید مخصوصا دختر خانوما !

🥀جدیدا خواستگار زیاد دارم همه هم عالی ولی طی یک حرکت خیلی غیر ارادی همه رو رد میکنم رو هر کدومم یه ایرادی میزارم بعدش که فکر میکنم پشیمونم کسی میدونه اسم این بیماری و؟؟ خیلی شاکین ازم فک میکنن عاشق شدم نمیگم

🥀و در آخر مرسی که خوندید و ببخشید که چشماتون اذیت شد 💐
چاقم نشدم شدم ۴۵ فقط!!
خدافظ🌺🙃

خاطره میلاد جان

سلام دوستان. انشالله که خوب و سلامت باشید. میلاد هستم بعضیا باور ندارن اما من اومدم خاطره بنویسم چون دروغی ندارم که بگم چیزایی هم که مینویسم واقعیته. 
من خیلی کم به زبان فارسی آشنایی دارم خاطره ها هم با کمک دوستان مینویسم و از دفتر خاطراتشون کمک میگیرم. اگر سوالی هست در خدمتم بپرسید جواب میدم
بریم سراغ خاطره:) چند روز پیش بود که اول صبح احساس سردرد داشتم ولی بی اهمیت ازش گذشتم. از تخت اومدم پایین رفتم حموم و بعد صبحانه خوردم و از خونه زدم بیرون.
چندتا کار اداری داشتم نزدیک ظهر نفس زنگ زد و گفت برا ناهار برم خونشون منم قبول کردم. سردردم لحظه به لحظه بیشتر میشد. کارام که تموم شد زود راه افتادم که برا ناهار دیر نرسم. رسیدم زنگ زدم و رفتم داخل. نفس در رو باز کرد  _به به سلام خانوم خانوما _ سلام خسته نباشی عزیزم _مرسی با مادر جون و پدرچون هم سلام و احوال پرسی کردم و رفتم دستم رو بشورم و بعد رفتم روی مبل نشستم و مادر جون چای آورد. من: پس احسان کجاس؟ نفس:توی اتاقه الان میاد
داشتم چای میخوردم که احسان اومد و نشستیم به صحبت کردن یه لحظه احسان گفت میلاد چیزی شده رنگت پریده خوبی؟ گفتم آره خوبم یکم سرم درد میکنه. دیگه رفتیم ناهار خوردیم بعد ناهار من حالم رفته رفته بدتر شد. سردردم بیشتر شده بود حالت تهوع داشتم و خیلی بیحال بود. یهو احسان گفت نه نه تو خوب نیستی پاشو بریم معاینت کنم. مخالفتی نکردم بلند شدیم بریم توی اتاق که نفس هم گفت منم میاد ولی احسان گفت لازم نیست تو بشین 
رفتیم توی اتاق احسان معاینه کرد گفت چیزی نیست فشارت پایینه توی دفترچه خودش دارو نوشت و رفت بگیره. منم روی تخت دراز کشیده بودم که نفس اومد نشست کنارم یکم حرف زدیم نیم ساعت بعد احسان اومد سرم رو آماده کرد نشست کنارم و آستینم رو زد بالا و سرم رو وصل کرد یه سوزش کمی داشت بعد تنظیمش کرد و گفت بخواب. خودش رفت بیرون منم کم کم داشت خوابم میبرد نفس اومد کنارم خوابید و دیگه نفهمیدم چی شد تا اینکه با سوزشی توی دستم بیدار شدم احسان گفت ببخشید بیدارت کردم حالا که بیدار شدی برگرد دوتا آمپول داری. برگشتم و نفس دستم رو گرفته بود احسان پنبه کشید و زد و سریع درآورد گفت برا تهوع بود سمت دیگه رو پنبه کشید و فرو کرد وسطش سوزش بدی داشت یه آخ آروم گفتم و گفت تموم بعد درش آورد گفت نوروبیون بود دیدم ضعیف شدی زدم برات
تشکر کردم و چندساعت بعد برگشتم خونه.
این خاطره رو با نفس نوشتم درواقع جدا از کمک نصف خاطره رو اون نوشت
ببخشید اگه بد بود. ببخشید اگه فکر میکنید اینا تخیلیه.  اما همش واقعیته 
یاعلی

خاطره زهرا جان

سلام بچه های وب عزاداری هانون قبول باشه و حال دلتون کوک کوک باشه من یکی از بچه های قدیم وب هستم اما به دلایلی نخواستم شناسا بشم ..بریم سر خاطره که برای امشب هست . من مدتی هست که با همسرم مشکلاتی دارم و بحث و اینا حال جریانش رو یک دوست عزیز که در اینجادندانپزشک هم هستند در جریان هستن .امروز باز با همسرم بحثم شد حال روحی گفتن نداشت ساعت ۸ بود که ی مانتو و شال لنگ به لنگ پوشیدم با شلوار تو خونه ایی و دنپایی زدم بیرون کجا نمیدونم فقط میخولستم یرم گوشیم خاموش کردم حوصله جواب دادن نداشتم ی ۴۰ دقیقه ایی راه رفته بودم اها اینم بگم خونه ما تک مسکن مهر هیت و برا هودش ی شهرک جدا گانه داره و من تو خیابون نبودم دور کوجه های شهرک دور میزدم . من شب شب قبل ی سقط داشتم و محبور شدم کورتاژ کنم آنقدر گریه کردم که بجه سقط شد همش به خاطر اون شب گدایی بود بعد دعوا با همسرم . امشب هم سر همین پسایل دعوام شد خیلی حالم بد بود بعد ۴۰ دقیقه راه رفتن حس کردم فکم از دهنم اب میاد سابقه نداشت فکم و نصف صورتم بی حس شده بود قلبم تند میزد و یخ گرده بودم قادر به راه رفتن نبودم که یکی از همسایه ها منو دید و سریع اومد طرف من متوجه میشدم داره ازم سوال میپرسه اما نمیدونستم جواب بدم فقط اشک میریختم که گویا متوجه وخامت اوضاع شد با گوشی خودش زنگ زد اورزانس که من مدام با اون خالم جلوش رو میگرفتم که زنگ نزنه دیگه صدا و تصویر ها مبهم داشت میشد تکنسین اورزانس انگار رسیده بود بالا سر من و مدام ضربه های ارومی به صورتم میزد و از خانم همسایه سوالاتی میپرسید همکارش فشار خونم رو چک کرد و سری تکون داد و با هم گفتن نترس الان خوبت میکنیم و یکیشون مشعول رگ گرفتن روی مچ دستم شد صدای مردم میومد هر کدام حرفی میزد یهو دستم بد سوخت با تمام وجودم داد زدم ایییییییییی که پرستاره گفت چیزی نیست تموم شد و سریع ی امپولی سکست و زد تو سرم و یکی هم سرنگش خیلی بزرگ بود و وارد انژیوکت کرد و اهسته تزریق کرد یکم طول کشید . بعد گفت بببین خانم باید ببریمت اورزانس و معاینات تکمیلی بشی الان بهت دارو زدیم که حالت بهتر بشه اما مشکل رفع نشده یکم خالم بهتر شده بود هر جور بود فکم رو جم و جور کردم و گفتم ن خواهش میکنم حالم خوبه .عه بجه ها یادم رفت بگم من تو اممولانس بودم ی وقت فکر نکنید کف خیابون ولو بودما . ی پرانتز بگیریم شوهرم عادت داره شبا بره پیاده روی وقتی من با اون حال و لباس شنبه یکشنبه اونده بودم بیرون نگران میشه و میاد دنبالم همه کوچه ها رو گشته بود تا رسیده بود به خیابان میثم که من اونجا حالم بد شد وقتی امپولانس رو میبینه نمیدونم فصولیش گل میکنه با حس ششم بهش میگه که برو بببین چه خبره . خانم همسایه تا شوهرم رو مبیته سریع صداش میزنه میگه اقای زمانی کجایین پس خانمت حالش بد شد و من زنگ زدم به امپولانس شوهرم هم هول میشه و میگه وای دوباره نقشش و با دو میاد کنار امپولانس و اشنایی میده و با تکنسین ها مشعول صحبت میشه اونا ازش پرسیده بودند امروز عصبی نشده ؟ چون شوک عصبی بهش دست داده و باید ی چکاپ بش
ه من صداش رو که شتیدم مدام میخواستم بلند بشم که اون یکی تکنیسین که کنارم نشسته بود نمیزاشت و میگفت نباید تکون بخورید سرم در میاد و حالتون اصلا خوب نیست من تا شوهرم رو دیدم داد زدم برو باهاش خوش باش این جا چیکار میکنی همسرم میخواست ارومم کنه ولی من عصبی تر میشدم تا دکتره ی امپولی شکست و گفت هیسسس مگه نگفتم حالت خوب نیست هیچی نگو فقط سعی کن بخوابی باشه؟ امپول رو زد تو انژیوکت و من نمیدونم چه قدر گذشته بود که خوابم برد نمیدونم چه قدر گدشته بود ولی وقتی بیدار شدم تو بیمارستان بودم دستام درد میکرد چون تو ی دستم سرم بود و تو یکی دیگه که یادمه پشت دستم زده بودن سرم نداست ولی سوزن انژیوکا هنور داخل دستم بود و ورم کرده بود اروم ی ناله کردم که هنه نگاه ها اوند طرف من دکتر صداش خیلی اشنا بود دکتر سهیلی دوست خوانوادگیمون از وقتی که همسرم منشی درمانگاهی بود که ایشون اونجا کار میکردن همو میشناسیم وتقریبا ۱۱ ساله حالا بماند بلند گفت به به ابجی خانم خوابالووو چطوری خوبی باز این رفیق ما چیکارت کرده ؟ با خنده میگفت جو سنگین بشکنه بعد چند تا سوال ازم پرسید و گفت الان حساب شوهری رو میرسم تنبیه بشه بزار امپولایی تو رو بهش بزنم یکم بخندیم بهش صدای همسرم اومد و گفت من که نمیترسم خانم خانما ترسوان بر گشتم چنان بد نگاهش کردم که ساکت شد دکتر گفت ابجی ۲ تا دونه امپوله اینو بزن برو خونه راحت بگیر بخواب خودم این شازده رو ادب میکنه بعدم ی چیزی به همسرم گفت و ی اشاره به پرستار کرد و رفت بیرون پرستار مشغول اماده کردن امپول بود اینحا همه از ترس من خبر دارن ولی امشب نخواستم ضعف نشون بدم به بد بختی رو شکم خوابیدم ولی نمیتونستم لباسم رو بیارم پایین همسرم اومد کمکم کنه که دستش و پس زدم پرستار اومد بالا سرم کمکم داد بیشتر کشید پایین گفت این یکی درد نداربعدم پنبه کشید و زد یکم سوخت و سریع کشید بیرون اومدم بلند بشم که نزاشت گفت بخواب یکی دیگه داری نمیخواستم بزنم اما چاره ایی نداشتم باز مطلوم تر از قبل دراز کشیدم پرستار گفت این یکی درد داره خودتو سفت نکن تا اینو گقت گفتم وای ن حالم خوب نمیخواد بزتین و دست گداشتم رو پام‌ همسرم و پرستار با هم گفتن عههه نکن دستت و بردار همسرم اروم گفت نترس زیاد درد نداره فقط شل کن پاتو اومدم ی فحش ابدار بهش بدم که پرستار سوزنو زد بلند گفتم اییبیی نننن پااممم خیلی دردم گرفتت همسرم گفت هیسسس تموم شد نفس بکش پرستاره گفت ی زره تحمل کن اها تموم شد و کشید بیرون من گریه ام گرفته بود سریع اومدم بلند بشم که محمد کمرم و گرفت گفت صبر کن جدب بشه دردت کمتر بشه اعتنایی بهش نکردم بلند شدم نشستم رو تخت پرستار با دکتر اومدن و باز چند تا سوال پرسید و چند تا سفارس کرد گفت برو خونه و فقط بخواب نفهمم باز بحث کردیناا با جفتتتونم بعدم در باره ی سری دارو ها بهم گفت مرخصم کرد . بر گشتیم خونه
پ ن : خیلی بچه ها دلم گرفته با هیچ کس نمی تونم بگم درد دلم رو اینجا بهترین جابی بود که میتونستم راحت حرفم و بزنم بجه ها کمکم کنید راهنماییم کنید چیکار کنم شما باشید اکه بهتون خیانت بشه با اون طرف چیکار میکنید .؟
ن حال روحیم خوبه و ن جسمیم داغونم بعصی از بجه ها شماره وات منو دارن اینستا و ...اما دلم نیومد ناراحتشون کنم و چیزی بهشون بگم فقط به دکتر مهرسام گفتم .
منتطر راهنماییهاتون هستم اگه فردا حالم بهتر شد میام و میخونم نظراتتون رو .
یا حق