Rose
سلام
رزم از کردستان مثلا گفته بودم دیگه خاطره نمینویسم اما کرونا اینقدر بی حوصله ام کرده که وقتم کامل آزاد شده...
تو خاطره های قبلی گفتم که من دو رگه هستم پدرم عراقی هستن تقریبا ۷ ماه قبل بود که امتحان فاینالم تموم شد(رشته ام پرستاریه) چون تقریبا یک ماهی درگیر این امتحان بودم و قبلش هم اسباب کشی داشتیم خیلی خسته بودم اون موقع مادر بزرگم و عمه امم برگشته بودن ایران و قرار بود با پدرم برگردن عراق منم دیدم فرصت خوبیه چون پدرم بعد یه هفته باز باید برمیگشت عراق و سفر اون موقع اش صرفا بخاطر رسوندن مامان بزرگم و عمه امم بود گفتم خب منم باهاتون میام میرم خونه داییم !
دایی کوچیکم عراق آزمایشگاه داره اون موقع با یکی از دوستاش یه کلینیک کاشت مو هم داشتن وداییم چند باری بهم گفته بود برم پیشش بعد ترم آخرم گفتم میرم هم حال و هوام عوض میشه هم اگه کلینیک خوب بود کارش و محیطش منم میمونم تا موقعی که طرحم شروع شه خلاصه که باهاشون برگشتم عراق و این اول مصیبت من بودوقتی رسیدیم سلیمانیه پدرم من و رسوند پیش داییم و مامان بزرگم و عمه امم فرستاد خونشون و خودشم برگشت ایران
منم تا پنج روز تقریبا خیلی ریلکس بودم هم تفریح کردم هم کلینیک رفتم اما متاسفانه یا خوشبختانه اصلا با سلیقه من جور نبود(یه وقتایی برای کسی که کاشت مو انجام میده برای کاهش فشارشون نیاز به سرم تراپی هم هست من وقتی اون صحنه هارو دیدم تا دو روز نمیتونستم حتی غذا بخورم 🤢)
خلاصه که نشد که بشه بعد خریدام به داییم گفتم هر وقت تونست منو ببره مرز گفت جمعه وقت داره به پدر مادرمم زنگ زدیم بیان مرز دنبالم
چشمتون روز بد نبینه رسیدیم مرز گفتن به هیییییچ وجه حق خروج نداری چون با پاس عراق وارد شدی پس توی این خاک عراقی محسوب میشی بخاطر کرونا مرز و روی عراقی بستیم منو میگی وا رفتم ولی داییم گفت جدی نیست فوقش تا یه هفته دیه باز میشه میارمت و برگشتیم سلیمانیه که کاش هیچ وقت بر نمیگشتم فردا شبش اخبار اعلام کرد که تا یک ماهی مرزا باز نمیشن !!! خیلی سخت بود برام مخصوصا منی که اوج دور موندنم از خانواده ام یه هفته بود ولی پدرم طبق معمول با حرفاش آرومم کرد و گفت هیچ کار خدا بی حکمت نیست 🙃زن دایمم دید من نمیتونم برگردم رفت برام یه تخت گرفت گذاشت داخل اتاق دخترا که راحت باشم ( عرضم به خدمتتون که دایی من ۵ تا بچه داره ۲ تا دختر رزا ۲۴ سالشه سونا ۲۱سالشه ایاد ۱۷ سالشه مبین ۱۳ سالشه و میر ۳ سالشه )
ماه اول بد نبود با دخترا مشغول بودیم بافتنی فیلم شطرنج آشپزی درست کردن انواع ماسک خونگی و غیره..خلاصه هرجوری بود یه ماه گذشت ولی بازم قرنطینه و ممنوعیت خروج و بستن مرزا رو ادامه دادن هر بار ۱۵روز ۱ ماه و...
اوایل خوب بودم فوقش وقتی با پدر مادرم تصویری حرف میزدم گریه میکردم اما بعد چند روز مدام لرز میکردم بدون هیچ دلیلی به حدی رسیده بود که با لباس زمستونی با اینکه خونه گرم گرم بود مدام با پتو بودم فرداش بر خلاف میلم ازم خون گرفت بخاطر اوضاع کرونا گفت نیازی نیست ببرمت آزمایشگاه راستش استرس نداشتم چون اولین بار نبود که داییم اینجوری میکرد و همیشه هم راضی بود و میگفت خیلی خوبی حتی اگه بد بودم کلا سعی میکنه کمتر بروز بده که مریض باشه آدم بعد بهش تهوع و بی اشتهایی و ریزش مدام اضافه شد
داییم که صبح بیمارستان بود عصرم آزمایشگاه برا ناهار خونه بود و شبم ساعت ۸ میرسید ولی یهویی اون شب گفت رز فردا قبل رفتم ازت خون میگیرم بیدار باش چیزیم نخوری سریع شب بخیر گفت و رفت منم میدونستم کار کار زن دایی گرامه که گزارش داده چون هی میگفت رز بخدا این حالتات عادی نیست 😕اون روزم طبق معمول نصف روز و با پدر مادرم حرف زدم خیلی سخت بود برام ندیدنشون خدا سر هیچکس نیاره
شی داییم وقتی برگشت چیزی نگفت شام میخوردیم یهویی گفت امشب رز باید آمپول بزنه اونم دوتا از اونجایی که دایی من شوخه جدی نگرفتم بعد چند دقیق که یادم افتاد داییم نمیدونه من از آمپول میترسم که بخواد سر به سرم بزاره که ! انگار تازه لود شدم گفتم چیییییی؟؟؟!؟!
خندید گفت چته آرومتر کر شدم هیچی گفتم آمپول داری گفتم شوخی میکنی دایی ! میخندیدا یهویی جدی شد گفت نه!آزمایشت افتضاحه بعدم گفت نگار ( زن داییم )تو خونه ب۱۲ داریم ؟ گفت اره گفت پس امشب یکی براش بزن یادم رفته داروهاش و بیارم فردا میارم براش فک کنم اون لحظه خیلی دیدنی بودم چون همشون پوکر فیس نگام میکردن مبین که اصلا پلکم نمیزد 😑بعد شام من چایی بردم ایادم یه فیلم گذاشت وسطای فیلم گفتم شب بخیر مدیونید فکرکنید خواستم جیم شما! تو اتاق یکم با گوشیم بازی کردم دیدم رزا اومد گفت رز مامانم میخواد آمپولت و بزنه گفتم رزا من اصلا شوخی نمیکنم بخدا میترسم چرا بابات گوش نمیده گفت میدونم ولی گفته لازمه زن داییم اومد تو اتاق گفت رز من دستم سبکه گفتم میدونم قبلا زدید یه بار برام ولی زن دایی من با آمپول کنار نمیام لطفا خودت به دایی بگو بیخیال شه گفت میگه نتیجه آزمایشت بده ولی باش میگم بهش بعد ده دقیقه داییم اومد داخل اتاق گوشیش دستش بود گفت باباته باهات کار داره قبل اینکه بره گفت به نگار گفتم آمپولت و بزنه نترس درد نداره و رفت با پدرم حرف زدم گفت بابا جون داییت گفته آزمایشت خوب نیست بزار کارشو بکنه ما دوریم همینجوریشم نگرانیم بخوای اینطور کنی بدتر میشه اوضاعمون دلم نیومد بیشتر اذیتشون کنم گفتم چشم رزا بوسم کرد گفت مامان منم یکی میخوام اولم به من بزن باور کنه هیچی نیست (قربونش برم فرشته اس ) موقع آمپول زدنشم هی میخندید میگفت رز بخدا هیچی حس نمیکنی یکم امیدوارشدم دراز کشیدم هیمیگفتم زن دایی تروخدا آروم بزن بخدا من وحشت دارم هی میگفت چشم بخدا دستم سبکه و میخندید درد داشتا ولی نه زیاد اما از اونجایی که عادت دارم به تکون خوردن خیلی بدتر شد دردش زن دایمم گفت به داییت میگم آمپول نگیره من دیگه جرات ندارم به تو آمپول بزنم رز خطرناکه بخدا معذزت خواهی کردم شب بخیر گفتم رفتم بخوابم
فردا شب داییم تقریبا ۸ تا آمپول آورده بود ب۱۲ نوروبیون ب کمپلکس از هر کدوم چندتایی آورده بود ایادم دید من هنگ کردم گفت خیلی بده که بزرگتر نیستم دکترم نیستم وگرنه بدون آمپول ردت نمیکردم خیلی قیافه ات دیدنیه 🙈تا اینکه قرار شد برم کرکوک خونه مامان بزرگم ( عراق که بودم بعد چند وقت پاسپورتم مدت تمدیدش تموم شد و باید یکی حدید میگرفتم که بتونم از مرز رد شم باید میرفتم کرکوک بخاطرش ) زن داییم شبش گفت ای ولی رز میخوای بری آمپول این هفته ات مونده گفتم بخدا خوبم الان داییم گفت برو یه سرنگ برام بیار گفتم دایی گفت مبین برو سرنگ بیار براش آورد نگام کرد گفت برو یکی از آمپولات و بیار خودم میزنم اصلا با حالت زار گفتم خیلی خب بابا میزنم میزنم ولی زن دایی خودش بزنه آماده اش کرد داد دست زن داییم گفت نزاشت صدام کن باز قیافه اش جدی شده بود نمیشد باهاش حرف زد اصلا 😒 سر این یکی گریه ام گرفت زن داییم بیچاره میگفت بخدا رز تقصیر من نیست عزیزم خود آمپول درد داره یکم گفتم میدونم رزا کنارم دراز کشید گفت مامان شما برو بخواب این دلش از یه جا دیگه پره(شمام بودی چند ماه از خانواده ات دور بودی زود رنج میشدی داییمم دم به دقیقه یه حال گیری داشت برام)
فرداش رفتم کرکوک یه دستش رو کمرم بود هی میگفت آروم باش چیزی نیست حالا خوبه هیچی نمیگفتما فقط آخرش چون خیلی طولانی شد گفتم جان عمو حسین (شوهرش) بسه گفت چشم چشم تموم شد واقعا تموم شد !
رفت دستاش و شست برام آب آورده بود دختر کوچیکشم اومد بغلم بوسم کرد مامانش و نگاه کرد با اخم بعد گفت مامانم اذیتت کرد خاله جون!! خنده ام گرفت فسقلی پشتم در اومد بوسیدمش گفتم نه گویزلم(به ترکی یعنی خوشگلم ) یکم دیگه با سحر حرف زدیم نفهمیدم کی خوابم برد همین منوال ادامه داشت تا ۷ ماه البته بعد یک ماه که خونه مامان بزرگم بودم برگشتم خونه داییم کارای برگشتنم و کردم سه روز قبل برگشتنم به ایران بخاطر یه سری مسائل مادرم گفت برم خونه زن داییش که خودش تنهاس و یکی از پسراش طبقه دوومشونن گفتم چشم دامادشون که دندان پزشکه اومد دنبالم گفت اول میریم خونه خودمون بعد عصر با ساکار(همسرشون و دختر دایی مادرم) برید پیش زن دایی گفتم چشم اولین بارم بود از نزدیک میدیدمش خیلی معذب بودم اون بیچاره برام اینکه یخم آب شه هی از خاطرات دوران دانشجوییش میگفت و هر ده دقیقه یک بار میگفت رز رفتی سفارت ماسک زدی؟ (عرضم به خدمتتون که اون روز من از ساعت ۸ صبح درگیر کارای پاسپورت و ویزام بودم اونم تنهایی ! اول رفتم کارای ویزام و کردم بعدشم رفتم بیمارستان آزمایش کرونا دادم و برگشتم خونه در حالی که هیچیم نخورده بودم از شب قبلش و شدیدا گرمم شده بود قبل اینکه دکترم بیاد دنبالم دوش گرفتم با موهای خیس هی تند تند داشتم وسایلم و جمع میکردم بعدشم عجله ای یکم ساندویچ خوردم که یخ یخ بود و شدیدا بد مزه!) گفتم بله زدم بعد میگفت آفرین منم دیدم ساکت باشم داییم خیلی جدیش میکنه داستان و گفتم دایی خب قرصش و میگرفتی چه اصراریه آمپول باشه گفت چون آمپولش بهتره کمبودتم در حدی نیست بزاری کمکم با قرص جبران شه همین ! زن داییم گفت بخدا اونقدرام درد نداره تو خیلی تکون میخوری دایمم گفت میبینی خودتی که سختش میکنی؟ یه ذره آروم بگیری چیزی نمیشه بزن تموم شد باز آزمایش میدی بهتر بودی قرص بخوری کافیه گفتم مرسی راه حل خندید گفت میزنی گوشیش زنگ خورد داشت رفت
موقع خواب باز زن داییم اومد تو اتاق گفتم زن دایی تروخدا من دیشب زدم اینکه هر شب نیست گفت داییت گفته امشبم یکی بزنی بعد هر هفته یکی دیدم کل کل فایده نداره گفتم باشه این یکی دردش بدتر بود چون نوروبیون بود رزام تو اتاق بود هی میگفت رز کم وول بخور بخدا خطرناکه نمیدونم مامانم چطور جرات داره به تو آمپول بزنه هیچی نگفتم وقتی تموم شد جیغ زدم زهرمااااار خب درد داره 😑
همین منوال ادامه داشت البته اکثرا یادش میرفت زن داییم یا به بهونه های مختلف میپیچوندم خونه مامان بزرگم یکی دو هفته اوضاع خوب بود یکی از عمه هام تازه فوت شده بود ولی با این حال بخاطر من که بیشتر بی تابی نکنم سعی میکردن همیشه دورم شلوغ باشه بعد تقریبا ۱۷ روز که اونجا بودم باز حالم بد شد تو اون گرما یه لرزی داشتم افتضاح یه شبم اصلا نتونستم تا صبح بخوابم لیلا ام نتونست خیلی بخوابه ( عمه ام که ازدواج نکرده با مامان بزرگم زندگی میکنه ) فرداش هرچی گفت رز بریم پیش همسایمون شوهرش دکتره آشناس گفتم نه خوبم آخر سر عصبی شد گفت من دیونم با تو بحث میکنم لباس عوض کرد رفت بیرون بیست دقیقه بعد برگشت گفت پاشو دو دقیقه ببینه چته مجبوری رفتم پیششون سلام کردم با خوش رویی جواب داد گفت دخترم بیا بشین پیشم گفت علایمت و بگو گفتم بهش گفت بیش از حد بدنت ضعیفه یه سری دارو نوشت گفت میدم پسرم بگیره آمپولاتم بیا خانومم برات بزنه گفتم نه ممنون زحمت نمیدم گفت زحمتی نیست تصادف کرده نمیتونه خودش بیاد بیرون پاش هنوز کامل خوب نشده هرچی اصرار کرد گفتم بهتر نشدم مزاحم میشم تشکر کردم رفتم رو تخت عمم دراز کشیدم خوابم برد تقریبا عصر بود با صدای بچه های عمه ام بیدار شدم (عمه سحر ) رفتم بیرون بعد مراسم سلام احوال پرسی و...پرسید چرا اینقدر فسی لیلا از تو اشپزخونه گفت لجبازه خدا به داداشم صبر بده 😐😒
گفتم خوبم یکم ناراحتم بابت این اوضاع گفت درست میشه خدارو شکر کن ایران نیستی میرفتی بیمارستان تو این اوضاع که بدتر بود با این ایمنی ضعیفت! بعدم گفت لیلا گفته آمپول داشتی اگه روت نشده میخوای من بزنم ؟ گفتم تروخدا نگو توام بلدی چرا هیچ کار مفیدی یاد نمیگیرید شماها خنده اش گرفت گفت کم غر بزن مجبور بودم بعد عمل همسرم یاد بگیرم گفتم مرسی قانع شدم !
گفت خب میزنی ؟ گفتم شب قبل خواب چون بنده هر بار آمپول میزنم حس فلج شدن دارم بعدش بخوابم راحت ترم گفت باشه یادم بندازیا گفتم حتما چشم 😇
شب باز لیلا ضد حال زد گفت سحر حواست باشه نخوابه آمپولش و بزنی گفت باشه تو یخچال بود آماده کرد اومد تو اتاق درم بست گفت رز جان سحر اذیت نکنی بخدا بابات بیچاره مون میکنه چیزیت بشه گفتم نترس من هیچیم نمیشه حاضر شدم حالا من خودم کم استرس دارم و عین بید میلرزم اونم هی صلوات و بسم ال... میخوند بدتر میشدم رفتیم خونه خودشون گفت چمدونا بمونه تو ماشین من عصر با ماشین ساکار میرم بیمارستان تشکر کردم بعد ناهار خانومش منو رسوند پیش مادرش یعنی زن دایی مامانم که شب پیشش باشم قرار بود فرداش جواب آزمایش و بگیرم و بعدش برم خونه خالم که نزدیک مرزن و پس فرداشم برگردم ایران!
زن دایی شام و آماده کرد بیچاره هی فکر میکرد از دست پختش خوشم نمیاد گفتم بخدا من همینقدر میخورم خیلیم خوشمزه بود بعد شام ظرفارو شستم چایی برا زن دایی بردم داشتیم حرف میزدیم گفت میگم فردا شایی(عروسش که طبقه دوومشون زندگی میکنن) فردا ببردت بیمارستان گفتم زحمت نمیدم خودم میرم گفت نمیشه تک تنها بری که قرار شد ساعت ۸ آماده باشم بریم تا نزدیک ۱۲:۳۰ حرف زدیم و بعدشم مثلا رفتیم بخوابیم تا نزدیک ساعت یک تو اینستا چرخ زدم کم کم حس کردم سردمه گفتم زشته چیزی بگم گوشی و خاموش کردم که مثلا بخوابم بیشتر سردم شد به حدی لرز کردم رفتم آروم یه پتو دیگه آوردم حالت تهوع داشتم برا اینکه گند نزنم رفتم دستشویی صورتم قرمز قرمز بود خیلی قشنگ یکی یکی اضافه میشدن تب_لرز_تهوع_استفراغ_ اسهال خونی!
به حدی نرسیده بودم که حد نداشت همش فکر میکردم بعد ۷ ماه عذاب و دوری میمیرم نمیرسم پیش مادرم از یه طرفم روم نمیشد چیزی بگم تا صبح فک کنم بیست بازی حالم بد شد ولی صدام در نیومد همش فکر میکردم کروناس و بیشتر میترسیدم از یه طرف برا اینکه اگه کرونا بود ۱۵ روز دیگه برگشتنم تاخیر میشد از یه طرفم نگران زن دایی بودم چون سرطان خون داره و سیستم ایمنی خیلی ضعیف تا صبح بی صدا گریه کردم زن دایی برا نماز بیدار شد خوابشم برد صدام در نیومد فرداش عروسش اومد پایین رفتیم جواب تست و بگیریم گفتن یه ساعت دیگه بیاید شایی خانوم گفت بریم صبحانه بخوریم بعد میایم خیلی حالم بد بود به زور سرپا بودم رسیدیم شایی نون و گذاشت رو میز یه زن دایی سلام کرد گفت میرم بالا ساعت ۹ میام یه سریم به ریبوار میزنم( همسرش و پسر دایی مادرم که بیولوژی خونده و سنگ کلیه داشت باید مراقبت میکرد ازش) گفت باشه
چایی گذاشت زن دایی گفت دستت و بشور بیا یه چیزی بخور گفتم چشم بازم....
برگشتم پیش زن دایی دیدم داره صبحانه آماده میکنه از ضعف سرم و گذاشتم رو میز اومدپیشم گفت مادر چته از دیشب حواسم بهت بود چیزی نگفتم معذب نشی از خجالت مردم تا بهش گفتم گفت نترس برگردی میگم ریبوار بهت دارو بده منم از خونی بودن چیزی نگفتم نترسه
شایی اومد رفتیم جواب تست و گرفتیم خدارو شکر منفی بود برگشتیم خونه خواست بره بالا گفت مامان چیزی لازم ندارید؟ گفت نه مادر این بچه حالش بده و...
شایی اومد پیشم تو پذیرایی دراز کشیده بودم بلند شدم گفت چی بگم بهش با خجالت براش توضیح دادم گفت یا خدا چرا هیچی نگفتی از دیشب دست گذاشت رو پیشونیم گفت رز خیلی داغی من که از این چیزا سر در نمیارم بعد چند دقیقه اومدن دوتا آمپول آماده ام دست دکتر بود گفت بهتری گفتم بله یکم سرعت سرم و کم کرد یکی از آمپولارو ریخت تو سرم یکم ای وی مستقیم تزریق کرد گفت تبت بالاس دخترم چیز کثیف خوردی؟ گفتم نه بخدا خندید گفت بر خلاف پدرت که سر به سر همه میزاره تو چرا اینقدر آرومی آرزو گفت مریضم نباشه همینه ! مرسی واقعا آخرش نفهمیدم آرومم یا به قول دایی کوچیکم شلوغ :|
هر چند دقیقه یه آمپول میاورد و ای وی میزد تقریبا در کل چهار پنج تایی آمپول داشتم 😐 همراهشونم هی میپرسید بابات الان چکار میکنه چی میخونی چند سالته همشم آرزو جواب میداد چون خیلی بیحال تر از اونی بودم که جواب بدم 😑
وسطای سرم گفت به پسرش سرم و در بیار و کلی قرصم داد و توضیح داد چطور بخورم بعدشم گفت سرمش تموم شد آنژیوکتش و بزار بمونه شاید باز حالش بد شه بیارش تشکر کردیم و
برگشتیم خونه آرزو سرمم و باز وصل کرد نفهمیدم کی خوابم برد وقتی بیدار شدم آخرای سرم بود آرزو درش آورد بهتر بودم یکم شام خوردم و به لطف همه که خیلی هوام و داشتن یکم روحیه امم بهتر شد😇
شب آقا هاشم و زن دایی برگشتن سلیمانیه و منم رفتم خونه آرزو اینا منی که اینقدر خوابم سبک بود جوری بیهوش شدم که حواسم به هیچی نبوده فرداش ساعت ۵:۳۰ بیدار شدیم رفتیم مرز رسیدیم اونجا گفتن برگه اجازه خروج نیاوردی که باید تو سایت فرمش و پر کنی نمیتونی برگردی اون لحظه انگار آب یخ ریختن رو سرم جایی و ندیدم سریع نشستم رو مبل آرزو و شوهرش و اون آقا همشون نگران اومدن جلو گفتن چی شد به زور میتونستم حرف بزنم گفتم خوبم خوبم آقاهه گفت حالت خوب نیست ؟؟ آرزو گفت بخدا خیلی حالش بده ۷ ماهه از خانواده اش دوره و.. اونم تازه آنژیوکت تو دستم و دید اخم کرد گفت تو گوشی خودم براش انجام میدم بزار استراحت کنه بعد چند ساعت اومد بیرون به شوهر آرزو گفت احتمال داره تا چند ساعت دیگه نیاد این دختر حالش خوب نیست بدتر میشه ببریدش خونه ی شماره بهم بدید همین که رسید بهتون زنگ میزنم تشکر کردیم رفتیم تو ماشین و برگشت برای بار هزارم شانسم ولعنت کردم تو راه همش ذکر میگفتم و دعا میکردم که بازم دل پدر مادرم نشکنه بتونم برگردم شکر خدا نصف راه بودیم زنگ زدن گفتن بگردید میتونه بره از خوشحالی حس کردم پر انرژی شدم وقتی رسیدم پیش پدر مادرم انگار دنیارو بهم دادن امیدوارم هیچکس همچین اتفاقی براش نیفته سخت ترین دوران زندگیم بود..هرچند اون شبم باز رفتیم بیمارستان یه سرم دیگه زدن آمپولامم ریختن داخلش ولی تا الانم بهتر نشده ضعفم فک کنم بیش از توانم بدنم کم آب شده!
ببخشید طولانی شد خیلی بد نوشتم ولی نمیشد برای همه دوستام یکی یکی بنویسم اینجا همه میخونن بهتره !ولی نیاید سرخود دارو بخوری که امروزم جمعه اس جایی باز نیست میگم ریبوار زنگ بزنه به دکتر بختیار( برادرش و پسر دایی دیگه مادرم که متخصص گوارشه) گفتم نه خوبم فقط یکم خوابم میاد بیشتر ترسید گفت بخواب میام الان اینقدر بیحال بودم که از خدام بود بزارن دراز بکشم بعد بیست دقیقه برگشت گفت گوشیش و جواب نمیده زنگ میزنیم یه قرص داد بهم گفت ریبوار گفت اینو بخوره تا بختیار جواب بده ولی حتما ی چیزی بخور قبلش نباید معده ات خالی باشه گفتم چشم یه تیکه نون خوردم و قرص و خوردم به ده دقیقه نکشیده ببخشید باز بالا آوردم قرصم..!
زن دایی زنگ زد به شایی گفت بختیار جواب نمیده این بچه حالش بده چکار کنم من خیلی شرمنده بودم اینقدر اذیتشون کردم
اینقدر خسته بودم ده دقیقه میخوابیدم باز بیدار میشدم خیلی بد بود خدا برا هیچکس پیش نیاره
قرار بود پسر خاله ام بیاد دنبالم با هم بریم خونه خالم تا وقتی رسید چند باری زن دایی و شایی برام قرص آوردن و هر بار بالا آوردم خیلی حالم بدتر شد وقتی آقا هاشم و زنش رسیدن(پسر خاله ام که تقریبا ۴۸ سالشه) ریبوارم اومد پایین با همشون سلام احوال پرسی کردم با ته مونده انرژیم آخرین نفر آقا ریبوار بود گفت بهتر نشدی گفتم نه خیلی گفت خوردی داروهارو نزاشت جواب بدم یه شربت دستش بود گفت اینو بخور بهتر شدی یکم غذا بخور بهتر شی گفتم چشم تو آشپزخونه نشستن همشون روم نشد اونجا بخورم براشون آب بردم قبلش که زن دایی گفت هاشم جان خدا خیرت بده مادر این بچه رنگ به رو نداره خوب شد خودت میبرید منم باهاش میام نگرانشم گفت چشم ولی چشه آقا ریبوار آب و ازم گرفت گفت تو برو داروتو بخور اینقدر جدی بود اصلا شبیه زن دایی نبود 😑 گفتم چشم رفتم اتاق شربت و خوردم برگشتم گفت کجا گفتم قاشق و بشورم گفت خوردی مگه؟گفتم بله
گفت قبلش تکونش دادی ؟ گفتم بله
گفت یکم دیگه بهتر میشی با اجازه گفتم رفتم اتاق گوشی و کیفک آوردم سوار ماشین شدیم رسیدیم خونه خاله ام خیلی شلوغ بود یه سلام سر سری کردم رفتم اتاق دراز کشیدم یکی یکی میومدن تو اتاق حالم و میپرسیدن خاله ام کم مونده بود گریه کنه همش میگفت امانت خواهرم و چکار کردن آخه وسط حرفاش باز حالم بد شد سریع رفت بیرون گفت این بچه حالش بده چکارش کنم دختر خالم گفت الان من میبرمش پیش دکتر اومدم بیرون گفت رز آماده شو عزیزم بریم یه سرم بزنی بهتر شی با دختر خالم و پسرش رفتیم پیش دکتر از قضا پدرمم میشناخت معاینه کرد گفت سرم میخواد فشارش پایینه چون آشنا بودن گفت میشه ببریمش خونه سرمش و مادرم نگرانشه اینجا مریض میاد !! دکتر گفت نه فعلا بخوابونش رو تخت یکم بهتر شه بعد ببرش قبلشم خودش برام رگ گرفت گفت چرا نگفتید اینجاس خونه کارو قابل نمیدونستی بیای! من که کلا لال بودم بدترم شدم که از شانس گندم دوست پدرم بود و با دلسوزی بیشتر کار میکرد 🤦🏻♀️
بعد آنژیوکت یه سرم آماده کرد به دختر خالم کمکش کن بخوابه رو تخت و به پسرش که بعدا فهمیدم ایشونم دانشجو پزشکین گفت یه آپوتل و پلازیل آماده من سرم و وصل کرد از خدام بود یکم بهتر شم اینقدر بدن دردم داشتم رفت پشت پرده به دختر خالم گفتم آرزو تروخدا بگو آمپول نزنه ها خجالت میکشم اونم پتو رو کشید روم گفت چشم الان میگم بهش شنیدم صداشون و که گفت آقای دکتر این دختر ما از آمپول میترسه اگه میشه نزنید براش گفت نگران نباش!
🥀الانم آمپول دارم ب کمپلکس ونوروبیون خیلیم زیادن امشب باید شروع میکردم تا ساعت ۱۰ جرات داشتم بعدش که به ساعات ملکوتی تزریق نزدیک شدیم جراتم باطل شد!
🥀توی خاطره قبلش بیومجدد خواسته بودن دوستان بنده تک دخترم و سه تا برادر دارم (علی۲۳سال_محمد۱۹سال_مهدی۱۶سال)
طرحمم هنوز نرفتم چون میترسن خانواده ام!
کوردم🙃
🥀من نصیحت میکنم خودم عمل نمیکنم ولی شما گوش کنید کمبود ویتامین و شاید خیلی جدی نگیرید ولی به مرور کمکم میتونه آسیبای خیلی شدید داشته باشه مراقب باشید مخصوصا دختر خانوما !
🥀جدیدا خواستگار زیاد دارم همه هم عالی ولی طی یک حرکت خیلی غیر ارادی همه رو رد میکنم رو هر کدومم یه ایرادی میزارم بعدش که فکر میکنم پشیمونم کسی میدونه اسم این بیماری و؟؟ خیلی شاکین ازم فک میکنن عاشق شدم نمیگم
🥀و در آخر مرسی که خوندید و ببخشید که چشماتون اذیت شد 💐
چاقم نشدم شدم ۴۵ فقط!!
خدافظ🌺🙃